آفرینش

خود خالق می‌شوم وقتی شهوت خلقت، خلق تو، در دستانم می‌پیچد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آفرینش بسته هستند

Just be

از من نپرس که با تو خوشبختم یا نه. می‌دانم که ناز است و می‌دانی که من خر ناز خراب کنم. نه من با تو خوشبخت نیستم. نه به خاطر تو. اصلا قرار نیست من با «کسی»خوشبخت شوم. من اگر خوشبخت باشم یا نباشم، برمی‌گردد به آن «من» نه «تو». خوشبختی هم از همان مفاهیم انتزاعی مزخرف است که هرکسی دلش می‌خواهد یک جوری تعریفش کند و بچپد تویش. مثل عشق، مثل تفاهم، مثل زندگی. نمی‌دانم چه اصراری به تعریف داریم و چه اصراربیشتری به یکسان کردن تعاریف. عشق را من مدل خودم تعریف می‌کنم. درد دارد. رسیدن دارد، نرسیدن بیشتر دارد. خوشبختی من تنهاست. زندگی من دارد لحظه می‌شود. پاره شدم تا این لحظه را پیدا کردم. هنوز تنم می‌لرزد وقتی می‌گویم زندگی در لحظه است ولی با همین لرزش می‌خواهم جلو بروم.
خوشبختی من سکون ندارد. نمی‌تواند یک‌جا بماند که برود زیر بار قسط سی‌ساله. این تعریف من از تابوت است نه خوشبختی. خوشبختی من اگر با کسی باشد، حتی اگر آن کس تو باشی،‌ کامل نیست. وابسته است. باید یک جوری بشود تنهایی هم خوشبختی را تعریف کرد. جوری که بودنت یا رفتنت آن را از من نگیرد.
اگر می‌خواهی نازم کنی، بگو که بودنم خوب است. همانطور که بودن تو خوب است در همه این لحظه‌های معلق بین ازلیت و ابدیت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Just be بسته هستند

بوسه

تمام می‌شود. به همان سادگی که بقیه تمام شدند. به همان تلخی که بقیه به تاریکی پیوستند. فراموش شدند. منقضی شدند. وسوسه است. تشنگی است. اگر بنوشی‌اش، تمام می‌شود. دوباره تشنه شدنت مثل این نخواهد بود. یک بار تحمل کن. یک‌بار تا ته درد برو. یک‌بار وسوسه‌ات را زندگی کن. رویایت را نگاه دار. تمامش نکن. به یک نفر ،همین یک نفر، اجازه زندگی بده. جاودانه‌اش کن. نبوسش.
*نامه‌ای به خودم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بوسه بسته هستند

گذر

فکر می‌کنی دایره کلمات تو کم است. به خودت لعنت می‌فرستی که گم شدی بین ترجمه‌ها و دیگر هیچ زبانی، زبان دل تو نیست. افسوس می‌خوری چرا نمی‌دانی چطور وصف کنی، شرح حالت را بدهی. بغضت را، اشکت‌ را،‌لبخندت را،‌ مهرت را، هوس‌ات را، تمنایت را، لذتت را، سکوتت را…شرح دهی. دنبال کلمات گم شده می‌گردی. کلمات بقیه را زیر رو رو می کنی. نه. مال تو نیست. شرح حال تو نبود. آن لحظه این نیست. هزار بار هم که فصل اول را، آبتنی مارال را در چشمه بخوانی، نمی‌توانی برهنگی خودت را در آن ثانیه‌های اثیری تنهایی در میان جمع شرح دهی.
این چه شوری است که برای ثبت همه لحظات تب، برای شرح همه دقایق خلسه‌ات داری؟ می‌دانی کلماتی است بین تو و مخاطب آن لحظه‌ات. کلماتی که هردویتان را به اوج می‌برد. کلمات بی‌ربط، بی‌معنی. من، تو، سفر، بادبادک، مزخرف، سیگار، دوست، عکس، گنج، احترام، گردن،‌خیس،‌وسوسه، تن، لحظه، روزی، شاید، هرگز، دیوار، مرگ….این کلمات را در می‌دانی نخواهی توانست در چیدمان هیچ جلمه‌ای قرار دهی تا حس آن لحظه را منتقل کنی. اصلا چه اصراری است به ثبتش؟ این ترس از میرایی حس‌ات نیست؟ می‌ترسی. می‌ترسی ننویسی و از دستش بدهی. اما اگر بنویسی هم از دستش داده‌ای.
لحظه رفته است. تمام شده. نه تنها لحظه، که مخاطبت هم تمام شده. تو حس ات را در لحظه با او قسمت کردی. کلماتتان را قسمت کردید و ثانیه‌های پرتپش‌تان را. باید بتوانی گذر کنی. همه تجربه‌ها قابل ثبت کردن نیست. کلمات ساخته شده توسط دیگران همیشه نمی‌تواند رنگ به حس تو بدهد. نترس از میرایی. قبولش کن. زایش لحظه‌ای دوباره را امید داشته باش. اگر هم دست نداد، با همین مزه مرده زیر زبانت بساز. گذر کن.
*این نامه‌هایی برای خودم را دوست دارم. باید بیشتر به خودم بنویسم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای گذر بسته هستند

مزخرفات شب امتحانی

-کاش نزدیک‌تر بود.
-دلم برای یک دامن فیروزه‌ای چین‌چینی تنگ شده است.
-ایضا برای یک پیراهن گل‌درشت قرمز.
-این شکلات‌های دانه‌قهوه دار وسطش خیلی خوب بود.
-پدرسگ آخرش هیچی نگفت و رفت.
-نگران شده‌ام که شاید مرده باشد.
-خواب دیشب مزه زهر عقرب می‌داد. دیگر زهر عقرب چه مزه‌ای است،‌به خودم مربوط است.
-خیابان الوند بود. همیشه مسخره‌اش می‌کردم که خانه‌تان همان شبکه دو است. گفتم باور کن دارم دو روز دیگر از ایران می‌روم. گفت آره من هم قرار است بروم چین. حالا لبم را بده. و همه این اتفاقات همیشه کنار ساختمان تلوزیون می‌افتاد….تصادف کرده و مرده.
-شکل قوری چایی شده‌ام. جدی جدی
-تو هنوز هم عقیده‌داری خوشی زیر دلم را زده؟ قضاوت کردی. بد قضاوت کردی.
-لامصب، ول هم نمی‌کند. خیالش را عرض می‌کنم.
-خبر ندارد چه گنجی را یک جایی همین اطراف پنهان کرده‌ام.
-معلوم است الکی دارم کشش می‌دهم که برنگردم سر درسم؟
-یک نفر با جستجوی «سوتین خواهرم»رسیده به اینجا. منا جان. مگر خودتان بند رخت ندارید؟ لباس‌هایت را خانه خودتان آویزان کن.
-همه کسانی که فردا ساعت نه صبح امتحان ندارند خرند. این‌همه کشش دادم که این را بگویم دلم خنک شود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مزخرفات شب امتحانی بسته هستند

From our neoliberal super hero to y’ all earthians

والا من هم مثل خیلی از ایرانی‌-آمریکایی‌های این مملکت خوشحالم که آقای اوباما تشریف آوردند و ما که بخیل نیسیتم. ایشالله به حق همون اسم وسطش که هول شد و دوبار گفتش،‌ همه چی تغییر کنه و همه جا صلح و صفا و امنیت و عشق و محبت و کبوتر و اینها پر بشه. هرچی بشه از اون عذاب الیم مک کین بهتره و البته در سیاست همیشه انتخاب بین بد و بدتر هست. اما خدایش(‌کدوم خدا؟) این یک جمله اش از صبح رو اعصاب منه و هیچ جوری نمی‌توانم بفهمم که در دنیای هند و چین و اعراب و مخصوصا با این اقتصاد سرویس شده چطور میشه به تمام دنیا پیغام داد که:
“We are ready to lead once again.”
کی گفته که شما و مملکتت قراره اصلا رهبری کنه مستر پرزیدنت جان؟ خودمونیم دیگه. «هوپ» یه ور،‌خالی‌بندی یه ور.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای From our neoliberal super hero to y’ all earthians بسته هستند

همانا بزرگان گفته‌اند که یکی از میزان‌های تعیین «کثافتی» یک عدد انسان، تعداد دفعاتی است که بشقاب نشسته را از توی ظرف‌شویی درمی‌آورد،‌غذایش را در آن گرم می‌کند و دوباره آن‌را توی ظرف‌شویی می‌گذارد. من فعلا در روز سوم این پروسه‌ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یونیورس خر است

کلا این یک حرف بسیار مزخرف و ثابت نشده‌ای است که یک چیزی در مایه‌های سیم‌های نامریی در جناب یونیورس (‌سلام پدرسگی که خودت می‌دونی دلم چقدر برات تنگ شده) وجود داره که دل شما رو به تلفن طرف وصل می‌‌کنه،‌ که خود یارو می‌فهمه بهتون زنگ می‌زنه. لطفا دست از انرژی بازی برداشته،‌شماره مورد نظر را بگرید. فوقش تحویلتون نگرفت، دو روز بعد یادتون می‌ره دوباره زنگ می‌زنید. .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یونیورس خر است بسته هستند

برای درد کلمه داریم، برای لذت، برای عشق،‌برای مرگ
برای همه‌شان کلمه ساخته‌ایم. کتاب نوشته‌ایم. شعر گفته‌ایم.
خودمان را تعریف کردیم. شناساندیم. هرکس کلمه بیشتر می‌داند، شناخته‌شده‌‌تر است.
کلمات سخت، سنگین، پرطمطراق
از بی‌کلامی ترسیدیم. از سکوت ترسیدیم. سکوت وحشت شد. سکوت را کشتیم و در مرگش بازهم مرثیه سرودیم. تلخ‌ترین طنز قرن است این در سوگ سکوت کلمه بافتن.
کلمه می‌بافم. کلمه می‌ بافی. کلمه می‌بافد
کلمه می‌بافیم، کلمه می‌بافید، کلمه می‌بافند.
لبخندت گم شده‌است. لبانت زیر کلمات دفن شده‌اند. ساکت باش. فقط ساکت باش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Cafe Mishka’s

-یک لیوان چای سیاه لطفا
بدون کلام یک لیست می‌گذارد روبرویم. چای‌های روسی.
-من که نمی‌دانم اینها چیست. یک چای تلخ تند باشد.
یک اسمی را می‌گوید و من بدون اینکه بدانم چیست می‌گویم همان خوب است.می‌پرسد
«لهجه‌ات کجایی‌است؟»
-ایرانی.
«دوست پسر من هم ترک است»
به همان ترکی دست و پا شکسته‌ای که بلدم می‌گویم ترکیه زیباست. بقیه اش را انگلیسی می‌گویم
-بهترین غذاها،‌زیباترین زن‌ها، پسرهای شاعر، و استانبول مرکز همه دنیاست.
مشتری بعدی را هم راه می‌اندازد اما حواسش به چای من نیست.
از آشغال‌هایی که اینجا به اسم غذای ترکی به ما می دهند حرف می‌زنیم. از جماعت ترک در این شهر، از گوشواره چشم شور دور کنش، از پسرهای ترک شهر که همه‌شان می‌خواهند دکتر شوند، از برنامه‌هردویمان برای برگشتن به استانبول. عاشق تقسیم است. من هم تقسیم را با کبوترهایش یادم است. دلم هوای صدف و ساندویچ ماهی کنار مسجد‌های لب آب را کرده. پول چایی را نمی‌گیرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Cafe Mishka’s بسته هستند