اصل بیست و هشتم

در هرحال زندگی قبل از شما هم به همین شدتی که الان جریان داشته، یحتمل جریان داشته. اگر ظرفیتش را ندهید، اسمش را به گوگل ندهید که برایتان آمار بگیرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اصل بیست و هشتم بسته هستند

فاصله*

در فاصله نفس‌گیر بین خواندن ایمیل‌های شبانه تو و گرم شدن آب دوش
بین دیدن اولین اردک‌های پای پله و بلند کردن سه چرخه آبی پسرک همسایه از سر راه
در فاصله گرداندن سویچ تا پخش صدای ترک سوم
و بین زرد و قرمز شدن اولین چراغ سرراه تا آخرین سبقت مسیر،‌بدون راهنما
در فاصله ایستادن در صف چایی و انتخاب بین خوردن یا نخوردن کیک گردویی پشت پیشخوان
در هنگام خوردن چایی و کیک گردویی و سه باره خواندن ایمیل‌های دیشب تو
در فاصله بین اولین کلاس و دیدن نمره امتحان میان ترم،‌بی
و در همه وقتی که مصطفی کمال روی چرچیل را در نبرد گالیپولی کم کرد
حتی آنزمان که امیر فیصل به برکت انقلاب روسیه از دسیسه انگلیسی‌ها باخبر شد
در فاصله بین کاهو و فلفل و خردل تند روی مرغ و بیکن
و آب سیب صددرصد طبیعی(رویش نوشته بود) زیر درخت بلوط وسط دانشگاه
در فاصله به تو نوشتن که جای سرت روی پای من خالی‌است و آفتاب بهانه تو را دارد
تا همان سه ثانیه بعد که جوابت برسد که من که آنجایم، منتهی نامریی
و در فاصله نفهمیدن دورکهایم و توتم‌هایش تا خیال‌بافی برای گذران وقت کلاس
رویا بافتن برای چای دم کردن روی آتش، چای بعد از ناهار، بعد از سیگار،‌بعد از عشق‌بازی
در فاصله پارک کردن ماشین تا رسیدن به خانه، گل‌هایت را روی میز دیدن، به سبزه‌هایت آب دادن
کتاب‌ها را بیهوده ورق زدن،‌ساعت‌ها را کشتن، به کتابخانه نرفتن، کافه را ترجیح دادن
در فاصله بین آماده شدن چایی بهار نارنج در میشکاس و پیدا کردن پریز برق خالی
ننوشتن، نخواندن،‌شعر بافتن، بهانه بهار را گرفتن،‌عکس‌هایت را دوره کردن
در فاصله هفت دقیقه‌ای میشکاس تا خانه، هفت بار برای تو نوشتن، هفت بار اسمت را دیدن
در فاصله مسواک نزدن، پماد روی تبخال مالیدن، به کرم دور چشم انگشت نشان دادن
در فاصله آخرین بار تو را تجربه کردن تا بسته شدن پلک‌ها
در فاصله هیچ بین تن من و بوی تو
تو را نفس می‌کشم.
*****
*این فقط یک عنوان بی‌معنی است

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای فاصله* بسته هستند

خب من یک اسفندی خیالباف اشکش دم مشکشم. در این اصلا شکی نیست. برخودم و همگان هم بارها ثابت شده. این اشک در دم مشک بودن هر از گاهی زیربار فشار زندگی گم می‌شود (‌از این ترکیب فشار زندگی خوشم میاد. سخته) ولی گاهی یک تلنگر‌هایی از جاهایی وارد می‌شود که شلاق بزند که نه خیر خانوم. هنوز اشکتان به شدت دم مشکتان است. بعد هم حالا فکر کنید خیلی جریان مثلا انسانی است یا عاشقانه یا فیلمی مثلا است اشتباه کردید. ( البت همه اینها هم می‌تواند باشد، ولی گاهی من روی یک چیزهایی بغض می‌کنم که اصلا شاهکارند. فکر کنم یکبار اینجا گفتم که یکبار شیشه ماشین پایین بود و یک مگسی آمد تو. بعد مثلا تا دو تا چراغ بالاتر هی تلاش می‌کرد برود بیرون نمی‌توانست. من رسما بغض کردم که حالا این راه خانه‌آش را گم می‌کند و چطور برگردد سرخانه زندگیش. در این حد.)
امشب کتاب‌های کتابخانه را جابه‌جا می‌‌کردم یک جایی برای کتاب‌های جدید پیدا کنم دیدم اصلا دلش را ندارم کتاب‌هایی را که تاحالا پیش هم بودند را سوا کنم. اگر دل فروغ برای شازده احتجاب تنگ شود یا گونترگراس ‌نخواهد بشیند پیش پل آستر جواب این‌ها را که باید بدهد؟ بغض کردم و کتاب‌های جدید را چیدم روی زمین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

eau de parfum

ترکیب بوی عطر از شب مانده بر تن من
و دود سیگاری که تو ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه صبح، بعد از عشقبازی‌مان،‌ خوابیده، می‌کشی
فرمولیست که هنوز مانده جادوگران خیابان‌های پاریس به آن برسند

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای eau de parfum بسته هستند

عاشقتم مایکروسافت!

دوشبانه روز است که مثل اردک رو‌ی یه پا در کتابخونه می‌خوابم. ساعت دوازه ظهر نوبت تحویل دادن این تکلیف است. یعنی چهل و پنج دقیقه دیگر. کله سحر آمدم دفتر و شروع کردم نوشتن نهایی را. از ساعت هفت صبح تا حالا نوشتم. بعد رفتم پرینت کنم،‌ مایکروسافت ورد عزیز و دوست داشتنی فرمان خطای بسیار شیرینی صادر فرمودند و بعد ناگهان صفحه سفید شد و من ماندم و یک لبخند به پنهای صورت. هیچ کلمه ای را از هفت صبح تا حالا ذخیره نکرده بود این زیبای دوعالم. فکر کنم این چهل و پنج دقیقه را بروم یک سوپ بگیرم و زیر آفتاب دراز بکشم و به هیچ چیز فکر نکنم منجمله افتادن در این کلاس چهارواحدی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عاشقتم مایکروسافت! بسته هستند

آپشن

گزینهMore About را در منویOptions فیس بوک برایت فعال کرده‌بودم
گفت که در آینده قصه‌های بیشتری از تو خواهم شنید.
یا فیس‌بوک دروغگو است یا تو قصه‌هایت را جای دیگری می‌گویی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آپشن بسته هستند

زنان این‌ روزهای زندگی من

به بهانه هشت مارسی که گذشت
زن اول: زنگ زده است به مرکز ما. شوهرش دست بزن ندارد، اما بددهن است. خرجی می‌دهد،‌ اما صدایش می‌کند خر و حیوان. بجه‌هایش را دوست دارد. می‌گوید نمی‌خواهم از خانه در بروم. اما مرد نمی‌گذارد با فامیلش حرف بزند. نمی‌گذارد رانندگی یاد بگیرد،‌ نمی‌گذارد برود کلاس انگلیسی. یکبار در مرکز خرید بلند سرش داد زده و زن گریه کرده. فروشنده هم خواسته زنگ بزند به پلیس اما خود زن جلویش را گرفت. می‌گویم مرکز ما شش تا تخت دارد برای زنانی که کتک می‌خورند و دیگر نمی‌خواهند در خانه بمانند. گفتم میخوای بیایی بیرون؟ گفت زبان نمی‌دانم. رانندگی بلد نیستم. پول ندارم. کجا بیایم خانم؟ پرسیدم می‌خواهی چه کنم من برایت. گفت می‌شود زنگ بزنی بگویی همسایه ها صدای بلند شنیدند و شما مشاور خانواده‌اید و میخواهید با او صحبت کنید بلکه برود دکتر قرص اعصاب بگیرد. جمله‌اش تمام نشده می‌گوید خانم آمد آمد و ….بوق تلفن.
زن دوم: از من یکسال بزرگتر است. ترم قبل همش باهم درس می‌خوانیدم. در فیس بوک پیغام داد که باید ببینمت. کارش را از دست داده. اجاره خانه نداشته و حالا شب‌ها در ماشین می‌‌خوابد. دوست پسرش کسی را زیر گرفته و حالا در زندان است. می‌گویم مواد می‌زنی . چشم‌هایش برق می‌زند. می‌گوید نه. فقط علف است. دروغ می‌گوید.
زن سوم: ایمیل زده که خسته شدم و نمی‌دانم چه کنم و دلم تنگ است و می‌‌خواهم برگردم و همه زندگی‌‌ام کنترل شده است و نمی‌دانم چه کسانی از همه ایمیل‌ها و تلفن‌هایم خبر دارند. جواب دادم که نمی‌دانم خودت این ایمیل را زدی یا نه. اما مهم هم نیست. دلم برایت تنگ شده عشا. زود برگرد.
زن چهارم: مادرم با چروک‌های دور چشمش زیباتر از همیشه شده است.
زن پنجم: بیست سالش است. دارد با دوست پسرش ازدواج می‌کند. می‌گوید هربار بعد از سکس با مرد، خودارضایی می‌کند. عاشق دختر عمویش شده و حالا به هر قیمتی می‌خواهد «نرمال» شود. به ایمیلش جواب نمی‌دهم.
زن ششم: بزرگ است و بزرگ است و بزرگ. شعر خالص! همه لذت زندگی‌ام شده ‌است. .
زن هفتم: بچه‌هایش را دوست دارد. صاحب کار شوهرش را هم. احساس گناه می‌کند. نماز می‌خواند اما سر سجده هر دو مرد را دعا می‌کند. می‌گوید یک پدر بچه‌هایش است و تکیه گاه زندگی‌اش، اما قلبش برای یکی دیگر می‌زند. می‌گوید بیشتر از هرکس پیش دختر دوازده ساله اش خجالت می‌کشد. نمی‌خواهد دختر که بزرگ شد مثل خودش شود. فقط سی‌سالش است و این حرف‌ها را پشت تلفن به منی گفت که فارسی بلد بودم.
زن هشتم: غرق شده در دنیای لباس و لوازم آرایش و جراحی. بیست و هفت ساله. هنوز تنها زن دفترچه تلفن دویست و پنجاه و سه اسمه من است که می‌دانم هر لحظه که بخواهم می‌توانم بهش زنگ بزنم و از وسط ناکجا همه زندگی‌آم را بگویم و بعد هم بی‌خیال قضاوت و حرف پس و پیش خداحافظی کنم. رفیق دوران قنداقی‌ام است. با اینهمه فرق، هنوز رفیق است و هنوز هست.
زن نهم: صبح‌ها ساعت پنج باید بیدار شود که به قطار برسد و ساعت هفت سرکار باشد. ساعت چهار می‌رود دانشگاه و شاید یازده با همان قطار برگردد خانه. قد یک بند انگشت،‌ زندگی‌ای را می‌چرخاند این خواهر چهل و پنج کیلویی من!
زن‌های دهم و یازدهم و….: دوستانم زنان قویی‌اند. روحشان آزاد است و صدای قهقه‌‌هایشان همیشه بلند. صدای قهقهه خوب است. هیچ وقت مثل حالا با این همه زن قوی احاطه نشده بودم. زنانی که انتخاب می‌کنند نه یا آری بگویند و قواعد این جامعه را به تخمدان‌های مبارکشان هم نمی‌گیرند. رهایی درشان جاری‌است و لحظه لحظه زندگیشان مبارزه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زنان این‌ روزهای زندگی من بسته هستند

دانشجو بدبخت است

چراغ روشن تو
قرمز هم که باشد
از همه سیب‌های سرخ وسوسه برانگیزتر است
اما من سرکلاسم
*برای ماندن در خاطر خودم: ادیتور ویژه داشت!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دانشجو بدبخت است بسته هستند

Guinness World Record

کنارت که باشم
رکورد بوسه بر اینج‌‌ مربع
حبس نفس‌ بر دقیقه
زمان عشق‌بازی بر روی علف‌ها
رکورد سفر بی‌مقصد- به نیت جاده- بر سال
و تعداد بطری‌های آب برای تو در کوله‌پشتی من
را
خواهم شکست
اما عجالتا
رکورد کلیک روی دکمه send
و refresh کردن Inbox
را عوض کرده‌ام

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Guinness World Record بسته هستند

هفده اسفند ۱۳۸۷

۲۸ ساله هم می‌شویم!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هفده اسفند ۱۳۸۷ بسته هستند