تجمع

دلم خواست فعل‌هایمان جمع باشد، جمع و مضارع
می‌خندیم، می‌خوابیم،‌می‌رقصیم،‌ می‌بینیم، می‌رویم…
بیا یک جمع دونفره تشکیل دهیم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تجمع بسته هستند

واجبات دینی من

زکات چت باتو
پنج بار یک‌نفس خواندش است.
سه بار فوت کردن به اسمت
و یکبار لبخند هر وقت به خطوط خداحافظی می‌رسم که به اندازه همه چت طول می‌کشد

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای واجبات دینی من بسته هستند

اینجا هنوز بارانی‌است

به خودم قول دادم
-یک قول دیوانه نه که زنانه یا مردانه –
که هیچ بارانی را برای راه رفتن
و هیچ نیمکت خیسی را برای نشستن
و هیچ گودال آبی را برای جفت پا پریدن
و هیچ علفی را برای غلت‌زدن
و هیج شکوفه سفیدی را برای چیدن
از دست ندهم.
پی‌نوشت: مادر زمین کجاست که به رقص من زیر باران حسودی‌اش شود؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اینجا هنوز بارانی‌است بسته هستند

حدس‌

این‌روزها اخبار‌ نمی‌خوانم
و حساب تاریخ شمار زمانه و کلاس زبان بی‌بی‌سی از دستم دررفته
این‌روزها نمی‌دانم نظرسنجی سی‌ان‌ان چه از من می‌خواهد
و مهمان امشب جان استوارت کیست
حتی در یوتیوب به دنبال برنامه دیشب دیوید لترمن هم نمی‌گردم
چند وقتی‌است رادیوی ماشین روشن نشده و عوضش هشت ترک یک سی‌دی هی تکرار می‌شود
ایمیل‌های ستاره دار، ستاره‌های رنگی دار، هی بیشتر و بیشتر می‌شوند
و تعدا دفعات کلیک روی «مارک آل از رید» هم
چایی‌ها طعم‌هایشان عوض شده. دیروز یک چایی با طعم بهارنارنج خوردم
وامروز در باران صندل پوشیدم
شعرها یک چیزی کم دارند که نمی‌دانم چیست
و عکاسی‌ شده یافتن فقط یک رنگ، یک سوژه
به ساعت که نگاه می‌کنم، ریاضی هم تمرین می‌کنم
و دلم می‌خواهد بدانم هوای همه جای جهان چطور است
****
اسفند است دیگر. باید عاشقت شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حدس‌ بسته هستند

وعده‌های انتخاباتی

به من رای دهید
همه کارخانه‌های چتر سازی را خواهم بست
و مالیات بازکردن چتر در یک روزبارانی را آنقدر بالا خواهم برد
که دیگر هیچ‌کس جسارت طغیان برعلیه باران اسفند را نکند

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای وعده‌های انتخاباتی بسته هستند

دلم هوس یک عدد «تو» کرده
بی‌صدا، با نگاه.
بی‌زحمت «دلیوری» شود به همان آدرسی که آخرین بار روی «گوگل مپ» نگاهش کردی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

صوفی

حیف است تو باشی و ذکر هم.
دستان تو نماز لحظات سماع منند.
به «هو هو»ام چه احتیاج؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای صوفی بسته هستند

Do not call me

شاید سندرم باشد نون جیم جان.
حالا اینطور نبود که یک‌ روز بیدار شوم ببینم دیگر نمی‌توانم با تلفن حرف بزنم. مصدر فعلش توانستن نیست. خواستن است. یعنی اولش حوصله نداشتم با تلفن حرف بزنم. بعد دیگر اینقدر فرار کردم از تلفنی حرف زدن که حالا دیگر نمی‌‌توانم. از پانصد دقیقه‌ای که در ماه دارم، هشتاد دقیقه‌اش هم زورکی مصرف می‌شود. آن‌هم صرف مواردی از قبیل «ببین اگه تخم مرغ نداریم بخرم» یا «شب دیر میام خونه» می‌شود که البته این دومی را دروغ گفتم. این را تکست می‌کنم. نمی‌توانم تلفنی حرف بزنم. ساعت‌ها می‌توانم پشت جی تاک زر بزنم و بخندم و گریه کنم و زمین و زمان را -مدل خودم- بهم بریزم،‌ اما اگر آی دی تبدیل به صدا بشود لال خواهم شد. صبر می کنم ملت پیغام بگذارند، بعد ایمیل می‌زنم که شرمنده نتوانستم جواب دهم. امرتان را بفرمایید. بعد در ایمیل روده درازی می‌کنم. حتی در تلفن به حضرات والدین هم خست می‌کنم. آن بیچاره‌ها که آنقدر شنیده‌اند من در کتابخانه ام،‌ خودشان هم می‌ترسند زنگ بزنند.
امروز فکر کردم قهقه زدن پشت تلفن که دورانی امضای پای حرف زدن‌های من بود کاملا جایش را به دو نقطه دی داده است. نمی‌دانم. راحت نیستم با صداها دیگر. مشترک گرامی شما فعلا و تا اطلاع ثانوی لال است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Do not call me بسته هستند

The Key

مدت‌هاست کلیدی به گردنم آویزان است. هیچ فلسفه‌ خاصی هم پشتش نیست. از قدیمی بودنش و مدلش خوشم آمده بود و با یک بند انداختمش به گردنم.
این خانم دیروز در دانشگاه در مورد وضعیت قرارگاه‌های پناهندگان فلسطینی صحبت کردند. تازه از فلسطین برگشته بود و عکس‌هایش حکایت از تجربیاتی متفاوت از آنچه ملت اینجا در خبرها می‌بینند داشت.
آخر سخنرانی رفتم خودم را معرفی کنم و تشکر کنم بابت عکس‌ها و سخنرانی که کلیدم را دید. گفت که بعضی از کسانی که در این کمپ‌ها هستند نسل چهارم پناهندگان فلسطینی‌اند که در قرارگاه بدنیا می‌آیند. تصوری از خانه- از آنچه که ما خانه می‌نامیمش- ندارند، اما به گردن بسیاری از این زنان یک کلید آویزان است. سمبلی از امید برای داشتن خانه. روزی، جایی،‌ خانه‌ای….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای The Key بسته هستند

روزمره-چهارشنبه

کافه همیشگی
دست‌هایی لرزان از هجوم وحشیانه کافئین
انتخاب بین سرما و سیگار یا حسرت دیدن دود از پشت شیشه
شیشه بخارگرفته
صفحه سفید ایمیل من
نوشخوار حرف‌های تو
تل مقالات نخوانده، ننوشته
تی‌تاپ رسیده از ایران
(نه، اشتباه نشود، من کسی را ندارم برایم تی‌تاپ بفرسد. سخاوت بابک بود)
گرین دی،‌ بلوار آرزوهای تباه شده
خبر تازه‌ای نیست
شعر تازه‌ای نیست
و جملات را سواسوا نوشتن شعر نیست
شعر تازه نداری؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره-چهارشنبه بسته هستند