یک صبح شنبه بهار نارنجی

خانه‌مان یک ایوان بزرگ داشت. رو به درخت‌های پرتغال و نارنگی. اردیبهشت که می‌شد، آفتاب جان می‌گرفت. ظهر ها که از مدرسه به خانه می‌آمدم، مادربزرگم را می‌دیدم که روی ایوان زیر آفتاب دراز کشیده. عطر بهار نارنج هم بود.
حالا من شده‌ام نسخه مدرن مادربزرگم. این اپارتمان چهل متری من یک ایوان فکر کنم بیست متری دارد. رو به درخت و رودخانه. سنجاب‌ها و گنجشک ها درخت را قرق کرده‌اند و اردک‌ها و جوجه‌های زردشان هم رودخانه را. همزیستی مسالمت آمیز داریم. میز و صندلی را کنار زدم. پتو پهن کرده ام کف ایوان و نشسته‌ام مثلا کار کنم. عطر بهار نارنج همه جا را گرفته. این بغل توی دانشگاه یک فستیوالی است و از صبح صدای موسیقی کلتیک می‌آید.
ساده‌ شده‌ام. با صدای اردک و بوی بهار خوشم. چه اهمیت دارد رقص همه کاغذهای دنیا به اسم بازیشان برای دیوانگی ما؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک صبح شنبه بهار نارنجی بسته هستند

قطار نمی‌ایستد
سوت می‌‌کشد و رد می‌شود
مسافرش هر بار به پشت پنجره می‌آید
دستی تکان می‌دهد و می‌گوید
زود
زود
زود
دلم اما ایستاده
در ایستگاهی حوالی شهرک اسفند توقف کرد و دیگر تکان نخورد
نفهمید که مسافر، مسافر است
حتی اگر هر روز از شهرک اسفند رد شود

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

وقتی یک عصر پنج شنبه هوس راه رفتن می‌کنی و بعد یادت می‌آید که تا شعاع خدا مایلی هیچ آدمی نیست که دلت بخواهد با او راه بروی،‌تازه می‌فهمی که چقدر تنهایی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزی تو را می آرایم

یک روز برای تو شعری خواهم سرود
شعری که شعر واقعی باشد
قافیه داشته باشد و وزن
در آن از آرایه‌های ادبی استفاده خواهم کرد
باید برای چشم‌هایت یک «استعاره» مناسب پیدا کنم
بین خواب و خیال تو و خال روی سینه‌ام «جناس» بزنم
و «مراعات نظیر» دست‌هایت را با نوازش نشان دهم
باید خواننده بفهمد که «آن سه خط سر آغاز خلقت بود» «تلمیح» است نه «اغراق»
«کنایه» نمی‌زنم
«تشبیه» نمی‌کنم
می‌دانم استفاده از « تمثیل» برای گفتن از طعم لب‌هایت سخت خواهد بود
جنون لحظه‌هامان «تشخیص»
و نوشیدنت «ایهام» خواهند داشت
یک جوری هم باید «تضاد» را واردش کرد
شاید آخر شعرت را با اول اعترافم پیوند زدم.
چطور است؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزی تو را می آرایم بسته هستند

و تاریخ اینطور ساخته می‌شود…

Barcelona Vs Chelsea 1-1 Barca Wins in the Last Mnt !!!!A funny movie is a click away
آقای جوزپه گواردیلای نازنینم، دوست داشتنی همه اعصارم
من که بازی را ندیدم اما همان زمان که سه نفر از سه جای دنیا همزمان نتیجه را برایم می‌فرستادند به شما فکر کردم و به همه لحظه‌های نوجوانی و حسرت و اینها…الان شما را در این ویدیو یک لحظه دیدم و گفتم بگویم که من بالاخره روزی شما را خواهم ماچید. دنیا خیلی کوچک است. باور بفرمایید. حالا درست است که مردیم تا بردیم، اما بردیم آخرش. این آخرش است که مهم است. مگر نه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای و تاریخ اینطور ساخته می‌شود… بسته هستند

دعوت

من یک زن روشنفکرم
این را وبلاگم میگوید
من در وبلاگم می‌نویسم جنده و پریود و سکس و سوتین
اینها از من یک زن روشنفکر می‌سازد
من یک زن روشنفکرم
این را پروفایل چهارصد عکسه فیس بوکم می‌گوید
من در فیس بوک به دوستان دختر و پسر زیادی چسبیده ام
در عکس‌هایم می‌خندم و گاهی لیوان مشروبی هم به دست دارم
اینها از من یک زن روشنفکر می‌سازد
من یک زن روشنفکرم
ای را لیست ایمیل‌هایی که هر روز دریافت می‌کنم می‌گوید
در این ایمیل‌ها همه از عقب‌ ماندگی کشورشان ناراحتتند و نمی‌فهمند چرا ما در ایران استخر مختلط نداریم
در این ایمیل‌ها من برای نجات جان افراد اسمم را تایپ می‌کنم و دکمه اینتر را می‌زنم
اینها از من یک زن روشنفکر می‌سازد
من یک زن روشنفکرم
این را چت امروزم با آقای نویسنده روشنفکر می‌گوید که به موارد بالا اشاره می‌کنند.
این آقای نویسنده روشنفکر از پدر من دوسال بزرگترند. این را پروفایل فیس‌بوکشان می‌گوید.
در این چت این آقای نویسنده روشنفکر بعد از اینکه در ابتدا مرا «دخترم» خطاب کردند و گفتند که من یک زن روشنفکرم، به من پیشنهاد دوشب «عشق و حال» در لاس وگاس را دادند
قبول این پیشنهاد از من یک زن روشنفکر می‌سازد.
من یک زن روشنفکرم
این را عدم افشای نام این آقای نویسنده روشنفکر می‌گوید
من برای آقای نویسنده روشنفکر دونقطه پرانتز فرستادم و گفتم امیدوارم کار ویزایتان درست شود و بتوانید به مراسم فارغ التحصیلی دختران برسید
آقای نویسنده روشنفکر در جواب من دونقطه دی فرستادند و گفتند که «اینها بهانه است عزیزم. من مدت‌هاست وبلاگ تو را می‌ خوانم.» و بعد لینک اتاقی در هتل بلاژیو را می‌فرستند تا نظر مرا بدانند.
سکوتم از من یک زن روشنفکر می‌سازد
من یک زن روشنفکرم
که در کمال روشنی فکر می‌کنم حالا یک چیزی گفته. مست بوده.
من یک زن روشنفکرم
که به همه کتاب‌هایی که از او خوانده بودم فکر می‌کنم و به روشنی از خود می‌پرسم که نکند خودم «پا» دادم
من یک زن روشنفکرم
که از بوی پیاز داغ متنفرم و فکر می‌کنم در زندگی کارهای مهمتری از پیاز سرخ کردن هم وجود دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دعوت بسته هستند

در خیالم رو به روی تو نشسته‌ام. روی میز این مانیتور سفید رنگ سیزده اینچی نیست. دو لیوان خالی‌ چای است و یک بشقاب با خرده‌های کیک لیمو به تهش چسبیده.
در خیالم با تو راه می‌روم. به آن درخت که می‌رسیم، تو می‌گویی که اگر این میوه سمی باشد چه. میوه را نمی‌کنم
در خیالم با تو درس می‌خوانم. سرم را که بلند می‌کنم دعوایم می‌کنی. نمی‌فهمی سرم که پایین است هم به دست‌هایت نگاه می کنم.
در خیالم با تو به سنجاب‌ها نان می‌دهم. یادت است آن روز آفتابی را که سرت روی پایم بود و به یک سنجاب غذا دادیم؟
در خیالم با تو شعر می‌خوانم. همان شعر نصفه کاره را که هیچ وقت تمامش نکردی.
در خیالم با تو به سفر می‌روم. به نیت جاده. بی‌مقصد. فقط با تو می‌شود اینطور سفر کرد.
در خیالم با تو می‌خندم، می‌رقصم، عشق را بازی می‌کنم، دست‌هایت را بازی می‌کنم

در خیالم
در خیالم
فقط در خیالم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همه ادعاهایم را پس می‌گیرم
اینجا با صدای بلند اعلام می‌کنم که باختم
اعتراف می‌کنم که سن یک شماره بی‌ارزش دیگر نیست، سم است
عاشقیت کش است
همه ادعاهایم را پس می‌گیرم
از حرف زدن برای تو ترسیدم
قانون اول را زیر پا گذاشتم. حرفم را خوردم
درفتش کردم
همه ادعاهایم را پس می‌گیرم
این دلتنگی تو نیست. بغض روز اول پریود است
عاقلم جانم. هنوز به شدت عاقلم
زن دیوانه می‌خواستی؟
همه ادعاهایم را پس می‌گیرم
باختم به ترسم از خستگی تو
باختم به اختلاف ساعت
باختم به اقیانوس لعنتی طوفانی امشب
همه ادعاهایم را پس می‌گیرم
ترسیدم، ننوشتم، نوشتم، نگفتم
فکر کردم، جنونم مرد
آرام بخواب. من حالم خوب است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزمره

۱. این می‌گوید که فاصله خانه من تا دانشگاه چیزی بیشتر از ۳۱ کیلومتر است. یعنی اگر هیچ‌ جا غیر از دانشگاه – که محل کارم هم همانجاست- نروم روزی تقریبا شصت و سه کیلومتر باید رانندگی کنم. امروز تنها کاری که داشتم این بود که بروم سر کلاسی، یک مقاله هجده صفحه‌ای را سر کلاس چاپ کنم و بدهم دست استاد و برگردم خانه. احمقانه است. واقعا نمی‌شود این را برایش ایمیل کرد؟ گیرم که خودش چاپش کند که حالا آن هجده صفحه صرفه جویی محیط زیستانه نشود، اما بقیه‌اش از فرط بی ‌خود بودن مضحک است. نه فقط وقت که بنزین و آلودگی و این حرف‌ها.
از تمام کلاس‌های این ترم، فقط یکی از اساتید تکالیف ایمیلی را قبول دارد و بقیه هنوز «اولد فشن» وار کاغذ می خواهند.
۲. در همین فاصله رانندگی به رادیو محلی گوش می‌دادم. یک مسابقه انشایی بود ظاهرا بر اساس یکی از گفته‌های انیشتن که اگر قراراست فردا را تغییر بدهیم باید اذهانمان را امروز تغییر بدهیم. (‌کلا می‌دانید که ای «تغییر» الان به شدت در این مملکت مد است) بعد با یکی از داوران مسابقه گفتگو داشتند که در مورد کارهای برتر صحبت می‌کرد و مورد مقاله یک دختر شانزده ساله گفت که ایشان آگاهی کاملی به سیاست خارجی امریکا، تغییرات هوای زمین، گیاهان بومی کالیفرنیا، زبان آلمانی، و ادبیات انگلیسی و همینطور صنعت خودرو سازی دارند.
فقط در مملکت ما نیست که دانش آموزان هفده ساله در آشپزخانه انرژی اتمی کشف می‌کنند.
۳. سال‌ها پیش زنی اینجا نوشته بود که از دکمه‌ها و کلید‌های زندگی دیجتالش می‌ترسد و نمی‌داند مصرف اینهمه دکمه برای چیست. امروز فکر کرد که همه زندگی‌اش حالا دیگر دکمه و کلید است. ترسش از این است که اگر روزی این دکمه‌ها و کلیدها کنار بروند چه خواهد شد. این زن حالا یک زن دیجتال است با هزاران دکمه در مغزش.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره بسته هستند

با همه زوری که زدم در تمام این سال‌ها، حالا دیگر حس می‌کنم که فاصله‌ام دارد زیاد می‌شود. راستش زیاد ‌شده است. آنهم خیلی زیاد. فضا را نمی‌گیرم. اسم کوچه را یادم رفته. مسیر تاکسی‌ها را. قیافه‌ها را نمی شناسم. جوک‌‌ها را نمی گیریم. حرف مشترک کم مانده. خیلی کم. من سریال‌های امریکایی نمی‌بینم و مدل موبایل‌ها را نمی‌شناسم. مقاله‌ها را که می‌خوانم، حس مشترکی ندارم. اخبار فقط اخبارند. مثل اخبار همه جای دیگر دنیا. تلخ و سیاه و تیتر ساز. حرف‌های روزمره من را آن‌ها نمی فهمند. راستش حرف روزمره زندگی اینجا سال‌هاست یکی است. درس و کار و آخر هفته ها چند ساعت بی‌خبری از بقیه دنیا. چند سال بگویم :« سلامتی! مثل همیشه.»
نشد که حتی یک سفر بتوانم بروم. حالا دیگر فکر می‌کنم کار یک سفر نیست. امروز دلم خواست بروم یک مدت بمانم. نه فقط سفر که کار کنم. چند ماهی خانه‌ای اجاره کنم و کار کنم در فضایی که باید دوباره بشنامسش تا ببینم واقعا همه این حرف‌هایی که پشتش می‌زنند راست است یا نه. راست هم باشد….لعنتی خانه است دیگر. خانه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند