Las Ramblas

من لوس بودم و هی‌ می‌خواستم که مرا توی خیابان شلوغ ببوسد. فکر کنم حسابی روی اعصابش بود. گفت من باید بروم این بانک پول بگیرم. من گفتم من توی خیابان منتظر می‌مانم. همانجا روی پله بانک نشستم. آنقدر سیگار کشیدم که حال خودم هم بهم خورد. بعد آمد بیرون و گفت که ببخشید. کارش طول می‌کشد. گفتم منتظر می‌مانم.
فکر کردم بروم دور و بر عکاسی کنم. بدون فریم بستن از کفش مردم در حال راه رفتن عکس گرفتم. عکس‌های کج و کوله. بعد دیدم خیلی طولانی شد. برگشتم توی بانک سرک کشیدم و دیدم که نیست. آمدم بیرون. لابد یک جایی همان دور و بر دنبال من می‌گشت. من هم همان کار را کردم. شاید یک ربعی دنبالش گشتم. خودم هم مستاصل شده بودم که دیدم آن سوی خیابان شاید مثلا فقط در ده قدمی من ایستاده و دارد این طرف و آن طرف را نگاه می‌کند. بدجنسی کردم. دور شدم و روی یک پله ایستادم. دوربین را زوم کردم رویش.
شیفته عکس‌های آن روزم. خاک بارسلونا را ملتهب کرده بود اضطراب تو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Las Ramblas بسته هستند

آدم‌‌ها از یک چیزهایی حرف نمی‌زنند. از یک چیزهایی نمی‌نویسند. نمی‌نویسند که بچه کوچک لپ تپلی هم گاهی غیرقابل تحمل می‌شود. گاهی فقط می‌خواهند که خفه شود. یا مثلا نمی‌نویسند که گاهی از فداکاری برای بچه‌شان حالشان بهم می‌خورد. نمی‌نویسند که گاهی دلشان می‌خواهد اصلا بچه را بکوبند به دیوار و بگویند آخیش!‌تمام شد.
آدم‌ها نمی‌نویسند که گاهی حوصله شریک رابطه‌شان را ندارند. گاهی اصلا می‌خواهند که سر به تنش نباشد. همان دلبر سیمین ساق و بلند بالا را اصلا دلشان می‌خواهد دیگر نبینند، یا دستم کم آن روز نبینند. نمی‌نویسند که دلشان می‌خواهد بکوبند و تنها بروند سه هزار مایل رانندگی کنند برای آنکه فقط تنها باشند. معمولا نمی‌نویسند که وقتی همان دلبرمذکور کنارشان نشسته است، چشم و دلشان یک جای دیگر سیر می‌کند. معمولا آدم‌ها از رابطه‌های موازی و متقاطع شان هم نمی نویسند. مثلا ننویسند که گاهی خوابیدن با غریبه هم خوب است. اصلا بنویسند که خوابیدم. هیجان انگیز بود. باز هم خواهم خوابید.
آدم‌ها معمولا از دروغ‌هایی که می‌گویند وسال‌هاست گفته‌اند نمی‌نویسند. معمولا نمی‌گویند که چقدر بارها دلشان خواسته همه اطرافیانشان را بکشند. چقدر برای بدست آوردن یک کار، رفتن به یک دانشگاه،‌ رسیدن به یک آدم و حتی دعوت شدن به یک مهمانی تقلب کردند و بقیه را دور زدند. نمی‌نویسند که چقدر همه لبخند‌هایشان مصنوعی است و بودن یا نبودن آدم‌های دور و برش اصلا برایشان مهم هم نیست. نمی‌نویسند چقدر طعم بی‌پولی را چشید‌ه‌اند. چقدر حسادت کرده‌اند، چقدر تهمت زدند، چقدر محکوم کردند.
آدم‌ها این‌ها را نمی‌نویسند. کیست که از قضاوت بی‌رحم ما نترسد؟ اما خوب است گاهی یواشکی یاد خودمان بیاوریم که تنها نیستیم و لبخند کج بزنیم و ..ادامه دهیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من مست بودم. مهمانی شلوغ و پرسر و صدا بود. تاریک تاریک. در فاصله بین اتاق و دستشویی در رفت و آمد بودم. حالم بد بود و دستم را به دیوار می‌گرفتم و راه می‌رفتم. بعد یک دفعه دیدم آمده این وسط راهرو ایستاده و هر بار که من می‌روم و میایم می‌خواهد دست یا کمر مرا بگیرد و هی می‌گوید بگذار کمکت کنم. بگذار کمکت کنم. مست بود.
صحنه بعدی سر من بود توی کاسه توالت و تگری زدن با شکم خالی. اینقدر یادم است که در دستشویی را بسته بودم. دیدم بالای سرم نشسته و دارد پشت مرا می‌مالد. خب اینکار خوب است برای آرام کردن بعد از استفراغ، اما از کجا پیدایش شده بود آنهم توی دستشویی بسته. من اصلا آنقدری نمی‌شناختمش. دیده بودمش قبلا. مثل همه با او هم گرم و صمیمی بودم، اما دیگر نه آنقدر که بیاید توی دستشویی در بسته پشت مرا بمالد. اول چند بار گفتم مرسی حالم خوب است. بعد دیدم ادامه می‌دهد. گفتم نکن. نکن و صدایم را بلند کردم. یادم مانده که سعی میکردم صدایم را بلند کنم. به انگلیسی گفت که من هم مستم. سخت نگیر. استفراغ حال مرا بهتر کرده بود. آمدم بیرون. فکر می‌کنم نه مست بودن این آدم توجیهی برای کارش بود نه مستی من اجازه کاری به کسی می‌داد که در حالت عادی نمی دهم. در بدترین وضع‌ هم آدم می‌داند دارد چه می‌کند، مگر اینکه خودش بخواهد بهانه کند مستی‌اش را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

به همین سادگی هم که تمام نمی‌شود. یک جایی از روحت، از ذهنت، از فکرت برای همیشه کنده می‌شود و می رود. بعد تو می‌مانی در آستانه سی‌سالگی با یک روح و ذهن و فکر تکه تکه شده که هیچ جوری هم به هم چسبیده نمی‌شود. سکوت می‌ماند بین این تکه‌ها و تو که شناوری بین حال و گذشته وجهانی که تو را از بیرون یک تکه می‌بیند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چیزی از آن زن باقی نمانده. نگران نشو.
اکتبر امسال بازی تازه ندارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Baristas

وقتی همه کافه‌ها تلخ بودند از بوی قهوه
و خسته از صندلی‌های چوبی لهستانی
از دانشجوهای بی‌پول
و لیوان‌های کاغذی بدمزه
یک جایی پشت پیشخوان کافه خیابان یازدهم
پشت یخچال کروسان و مارشملو و کیک لیمو
زیر نگاه منتظر مشتری
دست های تو برگ‌های خالکوبی کمر مرا می‌چید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Baristas بسته هستند

سبزهای تنها

شاکی بودم از پوشش خبری جریانات نیویورک. از بی بی سی و صدای امریکا که جمعیت ده‌هزار نفری را هزار و پانصد نفر گزارش کردند و شبکه‌های خبری امریکایی که یکی دو گزارششان هم نمای بسته‌ای بود از جمیعت معترض. فقط فرصت دادند به فرصت طلبی مثل احمدی‌نژاد که برگردد و بگوید همه بازهم کم آوردند . شاکی بودم از آن دوستی که نوشته بود «پلیس آمریکا که کتک نمی‌زند، همین بود همت شماها؟». ناراحت بودم از تومار سبزی که برای ما الان حکم گنج ملی را پیدا کرده اما نه در پاریس، نه در استکهلم و نه در نیویورک ، تقریبا به غیر از خود ما، توجه چندانی جلب نکرد.
اما آن زمان که در تبت و هندوراس و برزیل و نیکاراگوٍئه و …کودتا می‌شد و ملت‌شان همین وضع ما را داشتند و هم در خیابان‌های خودشان بودند هم در خیابان‌های نیویورک، من کجا بودم که بروم حداقل بپرسم داستان چیست که حالا انتظار دارم همه جهان سبز شوند برای ما؟ ما می‌خواهیم جان‌های گرفته شده عدد نباشند، عدد نشوند، اما چرا فکر می‌کنیم برای بقیه ملت‌ها و دولت‌ها هم باید مهم باشد؟ ما اسم چند نفر از کشته شده‌های آن‌ها را می‌دانیم؟ خون ما رنگین‌تر است؟ چند بار خود من کانال تلوزیون و رادیو را عوض کردم وقتی به اخبار «حوصله سربر» کشورهای دیگر می‌رسید؟
واقعیت شاید برای ما این نباشد اما برای آن ها ما هم «بیزینس» ایم. شبکه‌های وطنی که آنطور، شبکه‌های فارسی‌زبان خارج از ایران که در بهترین حالت خط مشی دولت‌های مطبوعشان را دارند، و برای بقیه مردم دنیا که ما هم «حوصله سربریم». تنهاییم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سبزهای تنها بسته هستند

ای بابا! آخر شب که باید همه این صفحه‌ها رو ببندی تنها بری زیر پتو که!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اینطور هم نیست که حالا همه جریان زندگی قطع شده باشد. آدم است دیگر. یک جوری زندگی می کند. روال کار همان است که همیشه بود. درس است مثلا, کار کنارش, خرید گوجه و خیار و تخم مرغ هم. مهمانی هم هست. رقص هم هست. آبجو هم هست. رانندگی روزانه, همان پیچ های هر روزه و آهنگ های تکراری و آدم ها هم. این وسط آدم می خندد, گریه می کند, معاشرت می کند. دوست های جدید پیدا می کند. سفر می رود. فصل عوض می کند, حرص می خورد, سردرد می گیرد. شلوارهایش برایش تنگ می شوند, پریود می شود, غر می زند. همه چیز سرجای خودش است. جریان زندگی گاهی روی دور کند, گاهی روی تند ادامه دارد, حالا بماند که یک جاهایی این وسط مثلا وسط کار و درس و گوجه و خیار و مهمانی و رقص و آبجو و رانندگی و پیچ و آهنگ و خنده و گریه و معاشرت و رفاقت و سفر و فصل و حرص و سردرد و پریود کم میاید بودنت, اما زندگی جریان دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

AhmadiNejad on Larry King

اگه یک خبرنگاری بود که اندکی وقت می گذاشت و فقط یک مقدار در مورد قوای مجریه و قضایه ایران می خواند شاید در جواب احمدی نژاد که تقصیر همه خشونت ها را به گردن قوه قضاییه و نیروی انتظامی انداخت و خودش را کاملا تبریه کرد حرف بهتری برای گفتن داشت. اگر یک نفر بود که می توانست همه مدرک های تقلبی وزرای احمدی نژاد را رو کند وقتی وی از دانشگاهی بودنش حرف می زد شاید خنده کریه اش برای یک دقیقه قطع می شد. در کنار این اگر ها قرار دهید ده ها اگر دیگر در مورد اهمیت تجارت با اروپا برای ایران وقتی احمدی نژاد میگفت که حرفهای بروان و سارکوزی برایش هم نیست و تاریخچه اسکان یهودیان در فلسطین و ربط یا بی ربط بودنش را به هلوکاست یا وقتی گفت این اعتراض ها طبیعی است و در آخر روز «ما همه باهم هستیم» و «طبیعی» بودن شمارش آرا در یک ساعت!
بی خود نیست که احمدی نژاد شیفته مسافرت به آمریکاست. مصاحبه با این خبرنگاران فقط برایش شهرت بیشتر می اورد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای AhmadiNejad on Larry King بسته هستند