بایگانی نویسنده: لوا زند

توضیح

هاست این وبلاگ عوض شده و اگر در گوگل ریدرتان هر پست را سه بار می‌بینید، حلالش کنید. دست خودش نیست. در ترانسفر یک چیزهایی که شد که من خودم هم نفهمیدم اما همه چی قاطی شد. انگار حالا دیگر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای توضیح بسته هستند

۱-۳

۱-۱ ۱-۲ نمیخواستم کوتاه بیایم. اما خودم هم دیگر خسته شده بودم. کاری هم نکرده بودم اما بسکه به دایلوگ‌های فیلمنامه فکر کرده بودم خسته شده بودم. هیچی نمی‌گفت. زورکی چشم‌هایش را باز نگه داشته بود و می‌خواست هرطور شده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۳ بسته هستند

۱-۲

۱-۱ گفت حالا بخوابیم فردا حرفش را می‌زنیم. فردا. فردا. همه اش فردا. تا فردا من خودم فکر بچه از سرم افتاده. اصلا آخرین باری که من یک تصمیمی گرفتم و همان موقع عملی‌اش کردم کی بود؟ خودم هم یادم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۲ بسته هستند

۱-۱

کتابش را بست و پرسید بخوابیم؟ از این هم کلیشه‌ای‌تر آخر امکان داشت؟ یک وری شدم و گفتم باید بچه دار شویم. امشب. گفت: ها؟ گفتم: ببین. اگر امشب حامله شوم بچه وسط تابستان بدنیا می‌آید. هوا سرد نیست. بعد … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۱ بسته هستند

یکبار برای همیشه: نوشته‌های این وبلاگ حس‌های شخصی نویسنده آن است. نویسنده‌ای که ایرانی‌است و در خارج از ایران زندگی‌ می‌کند. نویسنده‌ای که بسیار احساساتی‌ است و این روزها خسته و غمگین و تبدار و دور. اغلب تصمیم‌های زندگی‌اش را … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

افسردگی که شاخ و دم ندارد. یک ماه، دوماه، شش ماه، یک سال، مگر چقدر آدم می‌تواند خودش را گول بزند. همه راه ها به زیر پتو و بستن چشم‌ها ختم می‌شود. عملا هیچ کاری نمی‌کنم. تمام زندگی ام در … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ظاهرا می‌گویند ما ملت طنازی هستیم. یعنی قریحه و ذوق طنز پروری داریم. این شاید درست باشد، اما چیزی که کم پیدا می‌شود ظرفیت قبول طنزهایی است که به خود ما برمی‌گردد. این خود از سیاستمداران و نویسندگان و هنرمندان … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکم: معمولا حوالی این موقع سال و جشن‌های تولد مسیح و سال نو فرنگی حال و هوای این خانه من عوض می‌شد. اغلب درخت و چراغ و این برنامه‌ها بود. امسال اصلا دل و دماغش نبود. نوروز هم حتی سفره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دلم می‌خواهد یک روز هم بنشینم برای‌تان از جاده بنویسم. از این‌که چه کم دارد آدم بی‌جاده. که صبح ندارد و خلوت ندارد و غار ندارد و شب. غریو تنهایی مسکوت ندارد انگار. بنویسم که چه معتاد می‌کند آدم را. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کسی که دوتا از دوست‌هایش را دریا برده، نباید بعضی از فیلم‌ها را ببیند. حتی اگر فیلم، درباره الی باشد. * امان از آنجایی که پدر دنبال پسرش می‌گردد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند