بایگانی نویسنده: لوا زند

Up in the Air- 3

The Right Guy Natalie: I don’t want to say anything that’s..anti-feminist. I mean, I really appreciate everything your generation did for me. Alex: It was our pleasure. Natalie: But sometimes it feels like no matter how much success I have, … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Up in the Air- 3 بسته هستند

Up in the Air- 2

Faith Ryan: Do you believe in faith, Bob? Bob: Faith? Ryan: Yeah. You know! The mysterious ways in which we wind up doing things we weren’t meant to. Bob: I met my wife at a gas station. Ryan: Exactly! Well! … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Up in the Air- 2 بسته هستند

Up in the Air-1

Parenthesis Alex: I thought our relationship was perfectly clear. It is an…escape. Ryan: I am an escape? Alex: You know! A break from our normal lives…a parenthesis. Ryan: I am a parenthesis?

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Up in the Air-1 بسته هستند

چراغت که روشن شد و من خواستم بپرم رویت که ای وای دلم تنگ شده و کدام گورستانی بودی و بعد هم نگذارم که جواب سلامم را بدهی و هی شروع کنم به غر زدن که تب کرده‌ام و سرما … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هیچ انرژی برای عوض کردن این نقش‌ها ندارم. ترجیج می‌دهم بازی همونطوری که برام نوشته شده جلو بره. من هم نقش میت توی سردخونه رو بازی کنم که موقع مرگ لبخند بزرگی رو صورتش بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حالا درست است که سروش حبیبی است، اما نمی‌توانم سرخوردگی خودم را پنهان کنم که از صفحه شصت و هشت به بعد دیگر از خواندن کتاب لذت نبردم. درست است که یک کلمه شاید معیار ارزش‌گذاری همه یک کار نباشد، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Then one evening she told me that she’d had a letter from Paco in Spanish Morocco, where he was doing his service, to say that he was to be released and would arrive in Cadiz in a couple of days. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

۲-۳

۲-۱ ۲-۲ خب راستش من آدم حساب و کتاب بودم. دلم می‌خواست نباشم، اما بودم. اینقدر در زندگی بدبختی کشیده بودم که حالا مارگزیده بودم. حتی گاهی فکر می‌کردم یک روز یک خانه هم خواهم خرید. این‌ها را توی دلم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۳ بسته هستند

۲-۲

۲-۱ حالا این مهم نیست. داشتم می‌گفتم که چطور خودم گند زدم به این زندگی‌هایم با اینها. یکی شان را در فیس بوک اد کردم. خب معلوم است می‌رود چهارصد و نود و سه عکس مرا می‌بیند که در کت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۲ بسته هستند

۲-۱

یک بار، شاید هم دوبار یا حتی سه بار در زندگی لنی داشتم. یا لاری، یا ماکس،‌ یا چه می‌دانم الیزابت ، علی، آرزو. همه شان هم از زمین فراری بودند. عاشق خاک بودند و از زمین فراری. هی شیفته … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۱ بسته هستند