بایگانی نویسنده: لوا زند

نوزدهم دسامبر دوهزار و یازده

یه اتفاقی که تو خانواده ما، بعد از مهاجرت، افتاد این بود که فرصت پدر و مادری، اون طور که تو فرهنگ ما جا افتاده است، رو از پدر و مادرم گرفت. من بیست و دو سه سالم بود. منا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوزدهم دسامبر دوهزار و یازده بسته هستند

هجدهم دسامبر دو هزار و یازده

می‌ترسم. از آدم‌ها می‌ترسم. جاده می‌خوام و تنهایی و سکوت. می‌رم سفر یه چند هفته.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هجدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

هفدهم دسامبر دو هزار و یازده

تولدت مبارک رنگِ مدام زندگی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هفدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

شانزدهم دسامبر دو هزار و یازده

امروز به یه مفهومی به اسم جوراب رنگ پا فکر می‌کردم. از این جوراب‌ها که بی‌رنگ‌اند ولی می‌گن اگه بپوشید زیر دامن کوتاه، پا رو خوش فرم‌تر نشون می‌دن. از اونا. من نمی‌دونم چرا هیچ وقت طرفدار جوراب رنگ پا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شانزدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

داستان از یه شب سرد ماه دسامبر شروع شد. یه دختره بود که حالش خوب نبود. هیچ حالش خوب نبود. یه ایوون سرد سیاه بود و دختره ایستاده بود اونجا و هی علف می‌کشید که یادش بره چقدر تنها شده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

پانزدهم دسامبر دو هزار و یازده

واقعیت اینه که هیچ جای امنی در دنیای خارج از تنهایی آدم وجود نداره. تا وقتی آدم خودشه و چهاردیوار خودش، می‌تونه همه جور فانتزی امنیت و عشق و آرامش رو ببافه، اما به محض اینکه از در خونه و … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پانزدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

چهاردم دسامبر دو هزار و یازده

But my defense mechanism is opting myself out. You deny and I opt myself out. I guess its a fair game.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چهاردم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

سیزدهم دسامبر دو هزار و یازده

وقتی ساکتی چشای دنیای من بسته‌است می‌دونستی من دنیا رو از تو اون چشای تو می‌بینم؟ یه هفته است کورم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سیزدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

دوازدهم دسامبر دو هزار و یازده

یه چند نفری هستند تو این دنیا که بدون لحظه‌ای تردید می‌تونم تمام پس‌وردهای زندگیمو بدم بهشون. از ایمیل گرفته تا حساب بانکی نه. نمی‌گم اگه همه رازهای سیاه زندگیمو بدونن، ازشون خجالت نمی‌کشم یا اونا اصلا هیچ قضاوتی نمی‌کنن، … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دوازدهم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

من بلد نیستم حواسم باشه. این واسه یه زن سی‌ساله تنها انگار چیز خوبی نیست. زن سی ساله تنها باید بدونه کجا چقدر بخنده،‌ کجا چاک یقه‌اش چقدر باشه، هیچ جا نباید از تنش حرف بزنه، نباید بگه اعصاب نداره … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند