قسمت اول
اعتمادم به این سازمان های غیر دولتی روز به روز کمتر می شود. هر چه سازمانی کهنه تر شود و ثروتمندتر و گسترده تر از هدف اصلی اش هم دور تر می
شود و غرق این کاغذ بازی های اداری. همه چیز رنگ پول می گیرد. (‌پول اتفاقا اصلا چیزی و اخ و بد نیست. از قضا خیلی هم خوب است. دردم جای دیگری است). وقتی است که آدمها به شکل شماره دیده می شوند. عددهایی که باید تا آخر سال تکمیلشان کرد. مهم هم نیست که بعد از شماره شدن چه اتفاقی برایشان بیافتد. مهم این است که شماره ای بشوند که سازمان بتواند سال بعد هم پولش را بگیرد. کسی به موجودیت شماره اهمیت نمی دهد.
یادم میاید اوایل کار این شماره ها خیلی اذیتم می کردند. یادم است در همان جلسه ماهانه اول ( شاید یکماه بعد از استخدامم) وقتی برای اولین بار قرار شد حرف بزنم گفتم چرا همه کارها در چهارچوب این شماره های “احمقانه” است. و واقعا گفتم “احمقانه”. آن روز – دو سال و نیم پیش- وقتی بعد از گفتن این حرف به صورت همکارانم نگاه کردم بعضی سرهاشان پایین بود ( هنوز هم است. برایشان کیف و کفش کوچ مهمتر است) بعضی ها بهشان برخورده بود (‌گروه روسا) و بعضی ها هم لبخند عجیبی زدند. حالا معنی آن لبخند را می فهمم. آدم عادت می کند و جزیی از جریان جاری می شود. حقوقش برایش مهم است. چهارچوب کارش را باید بفهمد. چقدر مگر می شود به کار دیگران و برنامه هایشان سرک کشید؟
نمونه خوب کم نبود. کم نیست. اما جو داخلی سازمانهای غیر دولتی زیادی را تجربه کردم. نه تنها چند سازمانی را که به نحوی برایشان کار می کنم. این مدت تحقیق هم کم نکرده ام. کافی است از سیستم کارشان سر دربیاوری. می فهمی که همه شان یکی اند. این شماره شدن آدمها را خودم هم خیلی وقت ها اجرا می کنم. چاره ای نداشتم. کرایه خانه بود و سوخت ماشین که بدون بنزین راه نمی رود و من هم بدون خورد و خوراک.
همیشه از این جلسات احمقانه روزانه و هفتگانه و ماهانه بدم میامد. اما مگر چند دفعه می شود فرار کرد و بهانه آورد و نرفت. درست است که کار مستقیم با مراجعه کننده ام را ترجیح می دهم اما من هم معذوریت های کاری خودم را دارم.
ادامه دارد…

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.