رویا جانم.
برایم نوشتی که دلتنگ نباشم و به جایش بروم فلان آهنگ را بشنوم. نمیتوانم.
نمیدانم برایت نوشته ام که در برابر صدا ضعیف شده ام یا نه. موسیقی شنیدن قدرت می خواهد که در من نیست. من از صدا و نغمه و ترانه فراری ام. سالهاست در برابر صداها بی تفاوت شده ام. سالهاست آهنگی به آهنگهای دلخواه من اضافه نشده است. سالهاست در سکوت راه می روم و در سکوت رانندگی می کنم و در سکوت خیره می شوم. در سکوت زندگی میکنم.
گاهی موقع ورزش یکی از این گوشی های سفید را به گوشم می گذارم. شاید زودتر تمام شود. اما به صدایش گوش نمی کنم. صدای ضربان قلبم را ترجیح میدم.
آهنگهای جدید در من حسی را زنده نمی کنند. خاطره نمی سازند. عطر ندارند. دیگر آهنگی نیست که فردا با دوباره شنیدنش لبخند بزنم و بگویم که یاد فلانی به خیر. این موسیقی نیست که جادویی است. خاطراتی که موسیقی آننها را می سازد جادویی است. اینجا بی خاطره است.
بگذار برایت تعریف کنم که همین چند شب قبل در خانه کوچک ما چه گذشت. ساعت از یازده گذشته بود. وحید نقاشی میکشید و من بی هدف به همه جا سرک می کشیدم. خوابم نمی آمد. برای اینکه مرا جایی بنشاند, وحید گفت که بروم و آهنگی بگذارم. بی هدف اندکی گشتم تا به اینجا رسیدم. به خودم گفتم نه. اما تلاش مذبوحانه ای بود. باید می دانستم.
یاد است من چهار سالم بود و حسود برای دختر تازه اضافه شده به آغوش پدر و مادر؟ یادت میاید من را روی پا میخواباندند و برایم ” مرا ببوس ” میخواندند و قصه خداحافظی سرهنگی با دخترش؟
یا یادت است زمزمه های ” امشب شب مهتابه حبیبم رو میخوام” و یا وقت هایی که ضرب میگرفتیم و ” لب کارون چه گلبارون” را می خواندیم؟
مبل های قهوه ای عمه ایران را یادت است در آن خانه با شیروانی زرد مدفون شده زیر برگ؟ ” ای مه من ای بت چین” را چطور؟ یا ” اندک اندک جمع مستان میرسند”؟
بس است یا برایت بگویم که ده دقیقه بعد من بودم که ضجه میزدم و وحید که نه می خواست به حریم خاطراتم وارد شود و نه می توانست آن لرزش شدید من را ببیند و کاری نکند؟
وضع من را می بینی با موسیقی؟ میدانی. این هم تحریم خود خواسته ای دیگری است. مثل همان قهر با کتابها. مثل همان تلفن نزدنها. مثل همه انکارهای این سالها.
قدرت مبارزه در برابر خاطرات را ندارم. می دانم که خواهی گفت یکبار بشکن و بعد بلند شو. اما دیگر نمی توانم بشکنم. دیگر نمیتوانم. بگذار در این بی خبری و بی صدای, در این رخوت و خلسه خود خواسته بمانم اما دوباره شکستن را نبینم.
جای من را خالی کنید در جمع این ماهتان در امامزاده طاهر. دلم برای بهارتان پر میکشد.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.