محض تغییر روحیه اینجا

اصولا من دست به کتک خوردنم خوبه. ( کتک , گاز, … و از این مایه ها)
عصر دیروز منشی بخش ورودی میخواست بره بیرون به من گفت که بیا این چند دقیقه اینجا بشین اگه کسی اومد جواب بده.
ما هم گفتیم چشم.
رفتن این خانوم – کا ماشالله شونصد تا زبون بلده- همون و وارد شدن یه خانم و آقای مسن هم همون. خانومه بلند بلند شروع کرد به یه زبونی حرف زدن. امون هم نمیداد من بگم انگلیسی حرف بزن. با ایما و اشاره و اینها گفتم چه زبونی میخواهید که من مترجم بیارم. خوب بینوا نمیفهمید من چی میگم.
از سر و صدای بلندش همکارها یکی یکی اومدن بیرون. بالاخره فهمیدیم که چینی کانتونی حرف میزنه و تنها همکار چینی ما اونجا چینی ماندوری حرف میزد. خانومه هم صداش مرتب بالا و بالاتر میرفت. من اصلا به شدت یاد این مادر شوهر اوشین افتاده بودم ( اونا ژاپنی بودن ولی فکر کنم). به هر حال. یه چیزی به مرده گفت و مرده اومد کنارش وایستاد.
آقا یه دفعه این خانومه دستش رو کرد تو این تنگ عظیم بامبوی جلوی میز من و یکی از اون بامبوهای دو متری رو در آورد و با همون ریشه که آب داشت ازش شر شر میریخت من رو هدف گرفت. من اصلا یه لحظه شوک شدم که یعنی چی. اما وقتی اون ریشه ها به سینه مبارکمون اصابت کرد و هیکلمون رو آب گرفت یه دفعه فهمیدم نه بابا قضیه جدیه. همین دیگه. من پریدم از پشت میز بیرون و اونها هم شاخه بامبو رو پرت کردن پایین و رفتن.
آخرش هم نفهمیدیم مشکلشون چی بود.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.