….

یک حس مسخره ای دارم.
از قالبی که تو این بلاگ ساخته شد از این احمقی به اسم خودم بدم میاد. اصلا چند درصد وجود من این آدمی هست که هر روز ساعت پنج و نیم بیدار میشه و دوازده شب میخوابه و به همه کارهای عالم میرسه؟ چند درصد من واقعی اون سوپر من با شخصیت اینجا هست؟ حالم بهم میخوره وقتی خودم رو میخونم. نه. دروغ نیست. اما همه اش هم نیست.
عصبانیتهام نیست. گریه هام نیست. فحشهام نیست. نفرتهام نیست. ترسهام نیست. خوابهام نیست. خستگی هام نیست. جا زدنهام نیست. بریدنهام نیست. دروغهام نیست. خیلی چیزهای دیگه هم که جزیی از منه نیست.
فکر میکنم قالبی ساختم و حالا میترسم از اون قالب برم بیرون. اما من متنفر بودم از قالبها . یادته؟
گاهی وقتها نقشها طوری هنرپیشه ها رو جذب میکنن که براشون واقعی میشه. که نقش رو زندگی میکنن. طوری شدم نسبت به این صفحه که وقتی میام بازش میکنم انگار یه دفعه یه موجود دیگه میشم. ترسناک شده یه جوری برام.
دارم فکر میکنم زندگی با همه نقشهاش داره می بلعه من رو. نقشهای سیاه و سفید روی دیوار خالی. نقش و نقش و نقش.
یادمه این صفحه نکبتی واسه این بود که درگیر یه نقش دیگه نشم. قرار بود بشه دوست نداشته من. قرار بود بیام خودم باشم پیش دوستم. حالا فکر میکنم شده ریسم که من هر روز باید اتو کشیده با کفش پاشنه بلند و موی شونه شده بیام بهش سلام کنم و دروغ بگم که همه کارها ردیفه و یعد برم پشت میزم و یواشکی تمرین استاتیک حل کنم و یه کلاسور گنده بذارم رو کتاب که کسی نفهمه.
میگی بازیه. میگی زندگی بازیه و این روال بازیه. من میگم این بلاگ شده اون شکلکهای خنده و گریه تاتر که معلوم نیست آدم پشتش اصلا آدمه یا نه.
به من میخندی و میگی از کجا معلوم همین دریدگی ات واسه یه نقش دیگه نباشه؟ که نخواهی شروع کنی یه بازی دیگه رو؟ که بگی من شهامت اعتراف رو دارم؟
من آشفته ام. دروغ میگم که میفهمم و آرومم.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.