یه عکس, یه اطاق, یه زندگی خاطره

khooneh.jpg
انقلاب که شد, همسایه های چهل ساله شدن دشمن. زمینهاشون رو گرفتن. گندمها رو سوزوندن. همینطور اون خونه ای که
میگن یه حیاط بزرگ داشت با ستونهای بلند سفید. به حیوونها هم رحم نکردن. عمه کوچیکه میگه هنوز یه وقتهایی بوی جزغاله حیوونها رو یادش میاد.
همه چی رو که سوزندن, گفتن برید. بیست سال سروری کرده بودن. حالا کجا برن گدایی؟ بابابزرگ که نمیتونست نگاهش به دست بچه هاش باشه. بابا اون موقع تهران بود. با بقیه عموها میان که کاری بکنن. کسی حرف نمیزنه. همه گریه میکنن. حتی بابابزرگ. مامان بزرگ زیبام نواجش میخونه.
براشون یه خونه پیدا میکنن. خونه که نبود. سه تا اطاق خرابه بود که به هم چسبیده بود. اما یه حیاط بزرگ داشت که اون موقع مخروبه بود. با یه چاه وسط حیاط. ترس همه جا بود.
وقت نشا شد و بعدها عمه میگفت که چقدر اون سال گریه بابابزرگ رو دیده بود. اون سه تا اطاق خرابه شد خونه اونها. یه اطاق شد آشپزخونه. یکی شد هال و پذیرایی و اطاق خواب همه باهم. یکی دیگه هم همون انباری موند. باغ طول کشید تا آباد بشه. چند سالی طول کشید. اماخونه هر سال رنگ میشد. میخواستن به یاد همون خونه بزرگ سفید که هر مهمونی اون تو یه اطاق داشت واسه خودش, دیوارها رو سفید و سقف رو آبی نگه دارن. هنوز خونه اون رنگیه.
اون دوتا اطاق و یه انباری شد تمام خاطرات دوران نوجوانی و بعدها مامن بلوغم. سالهای نوجونی که شمال بودیم, همه جمعه ها اونجا جمع میشدیم. من همیشه از کتابخونه ممنوعه عمو علی یه کتابی داشتم که برم تو انباری خودم رو ساعتها قایم کنم و مشغول. ظهرها مامان بزرگ زیبام مرغ میکشت برای همه. دلم برای اون انگور یاقوتی ها و خرمالو ها پرتقالها تنگ شده. سالهاست خودم چیزی رو از رو درختی نچیدم.
یه سفره بزرگ میانداختیم. یادمه سفرشون نایلونی بود. با گلهای سبز و سفید. مامان بزرگ زیبام چینی گل سرخی هاش رو در میاورد . بابابزرگ یوسفم یه قاشق مخصوص داشت. نمیدونست وقتهایی که تو باغه چقدر ما بچه ها سر برداشتن اون قاشق دعوامون میشه. اسمش بود قاشق بابابزرگ. تا مینشست سر سفره شروع میکرد با قاشق و چنگال به بشقاب چینی ها زدن . مامان بزرگم عصبانی میشد. سرش داد میزد و ما میخندیدیم. بعد تا غذا بیاد بابا بزرگ میگفت هرکی شیش بار بگه ”
دیشب شب و امشب شب و در شهر شام آشوب شد, شیشگر شاشید و شاشش ششصد و شش شیشه شد” بهش جایزه میده. ما همه امتحان میکردیم اما وسط اون همه شاش گم میشدیم.
دلم از اون قورمه سبزی ها با سبزی محلی تازه میخواد. دلم اون نیمکت چوبی رو میخواد که با عمو علی در مورد چپ حرف بزنیم و من تو دلم براش دلم بسوزه که برای خرجی خونه مجبور بره کار کنه و نمیتونه هرچی کتاب که دلش میخواد بخره.
یه درخت گردوی عظیم هم داشتن تو حیاطشون. پاییز که میشد من غصه دار میشدم که این چه قانونی هست که میگه هرچی از درخت که رفت خونه همسایه سهم اونهاست. مامان بزرگ زیبام میگفت: تو اینهمه رو بخور. اگه نترکیدی من میرم بازم میخرم برات. اما گردوی خریدنی که خوشمزه نیست. گردویی خوشمزه هست که برای خوردنش دستت سیاه بشه.
دیگه تهران که موندگار شدیم نمیشد هر هفته جمعه ها بریم اونجا. شاید هر ماه یا هر دوماه. بابابزرگ یوسفم دیگه نمیشنوه اما سرو صدای با قاشق به بشقاق چینی زدنها هنوز ادامه داشت.
محال بود هر جا که هستم یه هفته قبل تحویل سال خودم رو نرسونم اونجا. محل اعتکاف اسفند من بود. اونجا بود که یه دفتر یادداشت نو میگرفتم و برای شاید ده سال روز آخر سال دفتر قبلی ام رو میسوزوندم.
خودم باید بودم که تو گردگیری کمک میکردم. هر چند همه چی اونقدر تمییز بود همیشه که به گردگیری من شلخته احتیاجی نداشت. من با اون خونه سفید با سقف آبی, من با اون سه تا اطاق بزرگ شدم.
دلم براشون تنگ شده. این عکس رو که دیدم تو عکسهای روتوش باشی یه دفعه قلبم اومد تو دهنم. اون خونه. اون دیوارها اون حیاط. اون همه خاطره. اون در کوچیک قهوه ای. اون آیفونی که اون سالهای آخر گذاشته بودن و من بدم میومد ازش.
اون همه فال حافظ. اون سعدی خوندنهای بابابزرگم. اون بخاری هیزمی داغ. اون همه روح بازی ما واسه ترسوندن منا وقتی میره دستشویی, اون طاقچه که روش هفت سین میذاشتم, اون تلویزونی که میگفتم یه روز میزنم میشکونمش, اون آواز خوندن بابابزرگم با انجز انجزه تلوزیون. اون درخت گردو. اون با بنفشه اومدن تو خونه وقتی سال تحویل میشد. اون همه دعوا واسه اینکه کی سال رو تحویل کنه…..
دلم داره میترکه. لعنت به این زندگی. لعنت. خجالت میکشم هر وقت زنگ میزنم و مامان بزرگم میگه نذارید من بمیرم و بعد بیایید.
تو رو خدا سالم بمونید. همیشه سالم بمونید. بازم میبینیم هم دیگه رو . مگه نه؟
( پی نوشت: این متن رو هفته قبل نوشته بودم. همون شبی که این عکس رو دیدم. نمیخواستم منتشرش کنم. اما دیدم حسم بوده. باید گفت. احترام بذاریم به حس هامون)

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.