خیابان و بیابان

اغلب جمعه ها با عموها و بابا میرفتیم کوه. کوهای درست و حسابی جاده هراز و فیروزکوه. ارفه , سنگر , امامزاده عباسعلی , امامراده قاسم و نوا. بماند که حسرت دماوند رو زدن همیشه بدلم مونده.
قصدم فعلا تجدید خاطرات نیست. توی یکی از این سفرها حرف نوشته های پشت ماشینها مخصوصا کامیونها و وانت ها شد و اینکه میشه از روی نوشته ها و نقاشی ها شخصیت راننده ها رو حدس زد. اون روز بابا بهم پیشنهاد که تو سفرهام یه دفترچه همراهم داشته باشم و این نوشته ها رو جمع کنم. اسمش رو هم گذاشت “فرهنگ خیابون و بیابون”.
خود بابا شروع کرد به جمع آوری فرهنگش. کاری که من باهمه جالب بودن , مرتب عقبش انداختم. خدا میدونه چند بار یه شعر یا نوشته جالب دیدم و خواستم نگهش داشته باشم و بعد یادم رفت. ولی خوب از اونجای که جلوی ضرر رو از هر جا گرفتن منفعته , از اینجا شروع میکنم.
پشت ماشینها ( همه نوع و نه تنها کامیون ) و روی پلاکهاشون پیامهای مختلفی هست که دامنه خیلی گسترده ای داره. از حمایت از مدرسه بچه ها گرفته تا آهنگهای رپ. پیام های سیاسی هم که فراوون دیده میشه. اما چیزی که دیروز توجه ام رو جلب کرد و البته قلقلکم داد واسه نوشتن ای جمله بود:
I wish I was a Barbie. That bitch has everything
( به نظر خودم که این جمله فقط برازنده پاریس هیلتون هست) !

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خیابان و بیابان بسته هستند

تاثیر یک اسم (۲)

اسم جزیی از شخصیت هر آدمی هست که توش هیچ نقشی هم نداشته. بهش هدیه یا تحمیل شده. شاید خیلی ها بسته به موقیعت زمانی یا مکانی اسمشون رو عوض کنن که این تاثیری تو تاثیرات اسم در زمان کودکی و نوجوانی نداره.
چقدر من همیشه بابت اسمم مدیون عمو جانم بودم. خیلی مزه داره وقتی تو کلاس تو تنها کسی باشی که به اسم کوچیک صدات بزنن و همه مدرسه به اسم بشناسنت. همیشه منتظر بودم یکی ازم بپرسه اسمم یعنی چی و من با افتخار بگم یعنی پرچم!!
از وقتی فهمیدم که یه روز بزرگ می شم و بچه دار , تصمیم گرفته بودم واسه بچه ام یه اسم ایرانی بذارم. ۱۶-۱۷ سالم بود که آتش بدون دود نادر ابراهیمی رو خوندم. به طور مطلق میخواستم اسم بچه ام رو بذارم ” آغشام گلن ” . بعدها که به خود بچه فکر کردم پشیمون شدم. حالا اینجا با یه وضعیت دیگه مواجه ام. تلفظ اسم . نمی دونم داشتن یه اسم ایرانی, که حتی اگه ساده و کوتاه با تلفظ روون باشه باز هم تو جامعه غیر مانوس خواهد بود , بهتره و مناسبتر یا یه اسم متعارف . ( حتی گفتن یه اسم خارجی هم یه جوریه)
شاید واسه خیلی از ماها فکر اینکه اسم بچمون بشه ” جان” یا ” ننسی” سخت باشه. ولی این واقعیتی هست که با ما مهاجرین دائم هست . اگه خیلی خوشبین هم بخواهیم باشیم و بگیم بچه های ما فارسی صحبت خواهند کرد , تماس اونها با جامعه غیر ایرانی بیشتر از ما میشه ( اگه اصلا تماسی با جامعه ایرانی بمونه)
اینجا از اون وقتای هست که باید تصمیمی گرفت که بچه فردا سرش رو بالا بگیره.
( ده سال دیگه که بچه دار شدم می نویسم که چه تصمیمی گرفتم. )

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تاثیر یک اسم (۲) بسته هستند

تاثیر یه اسم ( ۱)

مت دیلون توی یکی از صحنه های اولیه فیلم ” تصادف” از منشی شرکت بیمه که باهاش حرفش شده اسمش رو می پرسه. منشی میگه : شانیکا جانسن ( که یه اسم کاملا سیاه پوستی هست). مت دیلون هم میگه : با این اخلاقت این اسم لعنتی رو می شه فهمید. ( مودبانه ترین ترجمه ممکن)
—————————————————————————
طبق نتایج یک نظر سنجی که تو سال ۲۰۰۳ توسط دو اقتصاد دان انجام شد و خیلی هم به درد جامعه شناسها خورد , اگه اسم شما ” براد” باشه ۱۵ برابر اسم ” آیشا” امکان داره بعد از فرستادن رزومه برای مصاحبه شغلی دعوت بشید.
حالا خودتون حدس بزنید وضیعت اسمهای مثل علی و محمد و عبدالله رو تو جامعه آمریکای بعد از ۱۱/۹ .
————————————————————————-

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تاثیر یه اسم ( ۱) بسته هستند

تبلیغ نفرت

جان همرلینک توی یه مقاله ای گفته آهنگهای که ما گوش میکنیم و چه تو شعراشون یا با اجراهای ویدویشون ترویج خشونت میکنن-مثل اونهای که از کشتن معشوق خیانتکار یا ترور و خالی کردن خشم با حمله به بقیه حرف میزنن- حتی اگه به خودی خود کسی رو برانگیخته نکنن که بره آدم بکشه, یه اثر مخرب اجتماعی دارن : گوش ما به شنیدنشون عادت میکنه و این خصوصیت آدماست که اگه یه چیز رو زیاد بشنون واسشون عادی و حتی یواش یواش نرم میشه. اون وقت هستش که درجه پذیرش اجتماعی و متعاقبا ارتکاب اون تو جامعه زیاد میشه. بار عمده این نرم سازی هم به ذوش رسانه هاست.
ـــــــــــــــــــــــ
همه اینها رو گفتم که یه گریز بزنم به نسل جدید آهنگهای ایرانی که داره روز بروز بیشتر میشه. مدلهای جدید نفرت از نوع دیگه ازت بدم میاد, پیشم نیا, هر غلطی کردی به درک و …
همونطور که تو آهنگهای مروج خشونت مسئله دیگه عشق نیست بلکه کنترل و قدرت بیشتره . تو این آهنگهای نسل جدید هم حرف نفرت هست و بی بندو باری , نه آزادی و اختیار انتخاب.
حالا گوش ما و کوچیکترهای ما داره به شنیدن این آهنگای نفرت عادت میکنه, نفرتی که از وضیعت متزلزل جامعون بلند شده و حالا قشنگترین و والا ترین احساس آدمی رو ,که همون عشقه و دلبستن, رو هدف گرفته.
حالا دیگه مجنون نشسته چت کنه با لیلی و وقتی لیلی نباشه آخر عشق و حاله. کجای اون لیلی و مجنونی که ما شنیدیم و اینهمه تو کتابها در موردشون خوندیم این مدلی بودن؟ نمیدونم درسته که واسه یه ریتم که بشه باهاش خوب رقصید از مضمون گذشت یا نه.
یاد گرفتم که عشق یعنی حل شدن و فنا شدن , یه زنجیر که حتی اگه سنگین باشه , شیرین ترین سنگینی عالمه. حالا این آهنگا به گوشم سنگین میان. زیر لب زمزمه نکنیم نفرت رو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تبلیغ نفرت بسته هستند

ذوق زدگی

یکی از خصوصیات بد یا خوب من اینکه نمیتونم ذوق زدگیم رو قایم کنم. صبح که اومدم سرکار و با وجدان کاری مثال زدنی!!! بلوط رو باز کردم, دیدم این خانوم واسم کامنت گذاشته. مثل چی ذوق کردم. انگار خود بیل گیتس بیاد به آدم بگه ” مرسی از اینکه از مایکرو سافت استفاده می کنید ” ( ربطش بماند) .
من فکر میکنم ساختن این فیلم تصادف کمک خیلی بزرگی به این استادهای دپارتمان ما کرد که هر وقت از یجا کم میارن یا حوصله درس دادن ندارن میگن که این فیلم رو نگاه کنید و از فلان منظر در موردش بنویسید. نمی دونم چند بار تا حالا دیدمش (و البته هردفعه هم لذت بردم) ولی همیشه چیز جالبی و تازه ای میشه توش پیدا کرد.
یه جایی اون کلید ساز لاتین وقتی داره اون گردنبند خیالی رو به دخترش میده بهش میگه که من از وقتی ۵ سالم بوده این گردنبند رو گذاشتم و تاحالا هیچ گلوله ای بهم نخورده .این شگفت آور نیست؟ باخودم گفتم :ووو . ببین چه جایی و چه همسایگی هست که گلوله نخوردن این قدر عجیبه و مثل جادو به نظر میرسه.
یه مدت یه مدرسه میرفتم اینجا ( دوره چند ماه آموزشی) جای عجیب غریبی بود. ته شهر که به خاطر قیمت ارزون و کمک دولتیش جای بیچارههای مثل خودم بود! یه خانوم ۶۵-۷۰ ساله مهربون سیاه پوست همکلاسم بود که به شدت مذهبی هم بود. یه روز وسط حرفاش بهم گفت: ”
I have two granddaughters. They are 14 and 16 and they are still virgin. Can you believe that?
!!!!!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ذوق زدگی بسته هستند

یه کتاب خوب

دارم یه کتاب خوب رو به توصیه استاد درس نگارش می خونم. ( من هنوز نمی دونم چه جوری میشه فونت انگلیسی رو وارد این برنامه جدید کرد)
کتاب خوبی هست که تونسته همه یکشنبه من رو خونه نگه داره و بخندونه. کتاب خاطرات خانوم فیروزه دوماس هست که تو سال ۱۹۷۲وقتی ۷ سالش بوده با خونوادش اومده امریکا و حالا تو این کتاب از روزهای اول اومدن تاحالا رو نوشته . نکته ای که برای من بیشتر از هرچی جالب بود, شرحی هست که از رفتار ایرونی ها مخصوصا پدر و مادرها میده که بعد از ۳۴ سال به نظر من هیچ فرقی نکرده. سوالهای که بقیه از آدم می پرسن و بیسوادیشون در مورده جغرافیا که اصلا نمیدونن ایران کجاست ( حالا ماها که تو ایران بودیم فکرمیکردیم مهمترین مسله زندگی امریکایها ایرانه) و تلفظ مسخرشون از کلمه ایران. اینجا رو بخونین:
“Often kids tried to be funny by chanting, ( I ran to I-ran, I ran to I-ran) the correct pronunciation, I always informed them, is “ Ee-rahn.” “I ran” is a sentence, I told them, as in “ I ran away from my geography lesson.”
و یه چیز دیگه واسه خود من اتفاق افتاده در مورده کلمه های فارسی هست که ایرانی ها به دوستای خارجیوشون محض خنده یاد میدن و بعدن دردسر میشه. اون اوایل که تو ساب وی کار میکردم, یه پسره آمریکای بعد از اینکه فهمید من ایرانی هستم گفت :من فارسی بلدم. من با ذوق پرسیدم :چیا رو مثلا؟ و اون هم شروع کرد به خودش فحشهای آب نکشیده دادن. این متن رو از کتاب خانوم دوماس بخونین:
Older boys often asked me to teach them “ some bad words in your language.” At first, I politely refused. My refusal merely increased their determination, so I solved the problem by teaching them phrases like – man kharam- which means “ I am an idiot.”
جلو تر که برم از کتاب بیشتر می نویسم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یه کتاب خوب بسته هستند

۱۳ به در

حالا مستقیم می تونم فارسی تایپ کنم و این رو مدیون ایشون هستم. تازه فهمیدم که ویرگول کجاست و این از کشف آتش هم مهمتره!
۱۳ به در و من مثل ندید بدیدا هیچجا نرفتم و دارم تموم یکشنبه رو صرف این بلوطک تازه به دنیا اومده می کنم. دیروز اول آپریل بود و من ضد حالای اساسی خوردم. اولش که سر کلاس گذارش نویسی استادمون گفت که واسه تعطیلات بهاری یه برنامه جدید اومده که باید سه روز اضافه هم بیایم کلاس. تا آخر کلاس حالمون گرفته بود تا که گفت آپریل فولیش بود.
بعد هم که این خانوم عزیز اون مدلی ما رو سکته داد. آخرش هم خواهر جانمون زنگ میزنه میگه یکی از بچه ها توی ۸۰ تصادف کرده, من بدبخت فقط غش نکردم موقع رانندگی. تا که دیدم مثل چی میخنده میگه . ماها مثلا بقیه وقتا آخر فرهنگ ایرانی و مرگ بر فرهنگ منحط غربی هستیم, حالا وقتی می خواهیم جون بقیه رو بگیریم میشیم خود جورج واشنگتون.
( بماند که دیشب خودم هم سر به سر یکی از دوستام گذاشتم و آخرش هم فحشهای شنیدم که به عمرم نشنیده بودم!!)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱۳ به در بسته هستند

به جای معرفی

ایده یادداشتهای روزانه توی اینترنت خیلی وقته که تو سرم هست. از وقتی یادمه می نوشتم. توی سر رسید های هر سال و جالبش این بود که عمرشون هم همون یه سال بود. آخر اسفند میسوزوندمشون و سال نو از نوشروع میکردم. این آخرا دیگه روزانه نمی نوشتم هروقت یه چیزی حسابی قلقلکم می داد خودکار به دست می شدم. شاید حالا موظف تر بشم به نوشتن.( بماند که تایپ فارسی سخت ترین کار عالمه و همین پاراگراف تا حالا نیم ساعت وقت گرفته و من هنوز نمی دونم ویرگول کجاست)
اینجا از خودم. ( اینجا باید ویرگول باشه نه نقطه)و دلم و جریان زندگی دور و برم و… می نویسم. فعلا همین.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای به جای معرفی بسته هستند

تولد

تو شهری که پر از بلوطه تو خونه ای که همیشه پر از برگهای بلوطه رو بروی پنجره ای که فقط درختای بلوط رو می شه ازش دید غیر از تولد یه بلوط کوچیک چه انتظار دیگه ای می شه داشت؟ از حمید رضای عزیز ممنونم که همه زحمتها رو کشید و اینهمه در مقابل بی سوادی من صبور بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تولد بسته هستند