اسباب بازی چینی

یک همکار خوشحال امروز ایمیل فرستاده که اگر قصد داریم برای بچه هایش کادوی کریسمس و سال نو بخریم سعی کنیم اسباب بازی نباشد و کتاب باشد. بعد هم گفت حالا اگر اصرار دارید حتما اسباب بازی بخرید لطفا فقط از این لیستی باشد که من می گویم و تحقیق کرده ام که ساخت چین نیستند.
حتما در جریان این اسباب بازی های ساخت چین هستید که مدتیست دردسر درست کرده چرا که بعضی هایشان حاوی مواد سربی هستند که اگر بچه آنها را ببلعد دردسر ساز می شوند. بعد هر کس که این ها را خریده باید برود پسش بدهد. اگر حافظه ام یاری کند دفعه اول که این درخواست بازپس دادن اسباب بازی ها شد ریس کارخانه مربوطه در چین خودکشی کرد. حالا بعد از آن دیگر چند نفر خودکشی کردند را نمی دانم.
حالا من از صبح فکر می کنم آیا در این مورد نظارتی در ایران خودمان می شود؟ آیا ما اصلا چیزی به اسم نظارت بر کالاهای وارداتی و سلامتشان داریم؟ حالا درست است که خیلی از این اجناس هم به طور قاچاق به دست مشتری می رسند اما آیا سازمان بهداشت هیچ وقت چیزی در زمینه این اسباب بازی های حاوی سرب اعلام کرده؟
از طرف دیگر همانطور که دو جنس ساخت چین ظاهرا یکسان در دو فروشگاه مختلف قیمتشان فرق دارد چرا که کیفیتشان بسته به رده بندی فروشگاه متفاوت است فکر کنم محصول صادراتی چین به کشور های مختلف هم یکی نباشد. ( شاید هم اشتباه فکر می کنم). حالا وضع بچه های خودمان چیست؟ تحقیقی در این زمینه انجام شده؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اسباب بازی چینی بسته هستند

برگ و سنگ

DSC05781.JPG

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برگ و سنگ بسته هستند

ژانر وبلاگی – قسمت چهارم:

دست هایم را در باغچه می کارم. سبز خواهم شد. می دانم . می دانم. می دانم.
تاریخ: روز بعد از نوشتن اولین پست وبلاگستان فارسی به دست سلمان جریری.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ژانر وبلاگی – قسمت چهارم: بسته هستند

ژانر وبلاگی- قسمت سوم

امروز کودک درونم خم شده بود و بالغ درونم بد بهش نگاه می کرد. خیلی دلگیر شدم. گفتم نکند می خواهد کاری بکند. البته باید کودک درون را رها کرد که هر کاری می خواهد بکند. این را دکتر روانشناسم گفته اما من اینروزها می ترسم که بالغ درونم ترتیب کودک درونم را بدهد… بروم شمعی روشن کنم و سازی بزنم…

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ژانر وبلاگی- قسمت سوم بسته هستند

ژانر بلاگی- قسمت دوم

در راستای یه سوزن به خودت یک جوالدوز به مردم, حمید رضا اینرا برای من نوشته:
زنیکه هلک هلک از ناف تهرون پا شده اومده اینجا به من می گه می خوام مدیر فروش اپل بشم. چون تو فروشگاه قدس فروشنده بودم. حالا من دو ساعت دارم بهش می گم خانوم عرفش اینه که اول دستشویی می شورن بعد گارسن می شن. … اگه خیلی موفق بودن وای میسن پشت دخل! مگه من خودم اینکارا رو نکردم؟ می گه نه، ما آقامون ترکه، نمی ذاره از این بی ناموسی ها انجام بدیم! تازه میگه اگه می شه تو شعبه اپل همینجا برام کار پیدا کن!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ژانر بلاگی- قسمت دوم بسته هستند

ژانر وبلاگی- قسمت چهارم
توضیح: در این وبلاگها به طور عجیبی از شکلک های خنده و گریه و استفراغ و دعا و غش و ضعف به همراه مقادیر متنابهی علامت های تعجب و سوال استفاده می شود.
کلی نوشته بودم. همه اش رو پاک کردم. حالا که مامان زن عموم هم اینجا رو می خونه دیگه نمی تونم همه چی رو اینجا بگم. وای مهری جون. من خیلی شما رو دوس دارم. بوس بوس. البته اینجا وبلاگ منه و فضای شخصی منه و من می تونم هرچی رو که دلم می خواد اینجا بگم. من اصلا خود سانسوری هم نمی کنم. البته من یک وبلاگ شخصی هم دارم که آدرسش رو به هیچکی نمی دم. می دونم همتون دارید پاره می شید که بدونید من چمه ….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ژانر وبلاگی- قسمت اول

توضیح: طرف سه هفته است که از ایران خارج شده. بعد برای جمع کردن بقیه ظرف و ظروفش به ایران برگشته و حالا دوباره در ولایت فرنگ است و با اینترنت پرسرعتش دارد وبلاگ می نویسد:
وای خدای من. نمی دانم ملت چطور می توانند در آن طویله زندگی کنند. اینهمه ترافیک. اوه مای گاد(۱). هوای کثیف. باورتان می شود در تمام طول سفر حتی یک سنجاب هم ندیدم؟ اینترنتش را که نگو. زغالی زغالی. اصلا نمی توانستم آپ(۲) کنم. مردم همه کثیف و بی تربیت. انگار هیچ کس در ایران حمام نمی رود. می دانید در ایران چیزی به اسم گشت ارشاد هم وجود دارد که به خانم ها تذکر می دهد که حجابشان را درست کنند؟ البته به نظر من هم کار خوبی می کنند. این دختر ها را که آدم در خیابان می بیند وحشت می کند. حتی در خارج هم کسی اینطور میک آپ (۳) نمی کند. به نظر من حقشان است. بیل (۴)هایم عقب افتاده. آخر اکانت(۵) بانکها و کردیت کارت(۶) ها در ایران فیلتر بود! اوه مای گاش! (۷)
۱. اوه خدای من. تقریبا معادل همان خدا مرگم بده.
۲.به روز رسانی. وبلاگ بنویسم.
۳. آرایش
۴. قبض
۵. حساب
۶. کارت اعتباری
۷. نسخه دیگر همان اوه مای گاد است. مثل اوا خدا مرگم بده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ژانر وبلاگی- قسمت اول بسته هستند

رنگ و رنگ و باز هم رنگ..

527679866_51b4536def.jpg
عکسهای بیشتر این عکاس را اینجا ببینید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای رنگ و رنگ و باز هم رنگ.. بسته هستند

تفکراتی با صدای بلند در مورد بالاترین

سایت بالاترین یکی از سایتهای مورد علاقه من است. برای مدیران و کاربرانش هم احترام زیادی قائلم. می دانم وقتی و انرژی که برای سایت می گذارند و درآمدی هم از آن ندارند چقدر محترم و مفید است. همیشه عکسها و لینکهایی را در بالاترین کشف می کنم که محال است جای دیگری چشمم به آن بخورد.
مهدی را هم از نزدیک می شناسم و با هم کار کرده ایم که برایم جای افتخار است.. مدیریتش مثال زدنی است و فقط یک آدم پررویی مثل من می تواند روی حرفش حرف بزند. بماند که یکبار پارسال گفت که وبلاگ زنان ما را پر رو کرده و منظورش را بعدا سعی کرد اصلاح کند اما من هنوز به دلم مانده و هر دفعه هم بهش می گویم که حتی اگر منظور تو باز شدن روی زنان بود باز هم پررو بار معنایی خوبی ندارد .
لینکهای بالاترین را که مرور می کنم گاهی به تیترهایی مثل “رانندگی زنان را ببینید” یا” دنده عقب رفتن زنان” یا مثلا” معنی زیبایی را ببینید”- با لینک به عکسی از فلان ستاره سینما برمی خورم که معمولا با تعدا خوبی رای مثبت به صفحه اول یا دوم هم رسیده اند. بعد به خودم می گوییم آیا اگر من مدیر بلاترین بودم اینها را حذف می کردم؟ – راستش اصلا نمی دانم سیستم بلاترین چطور کار می کند و یا مدیرانش می توانند چنین کاری بکنند یا نه. اما منظورم دامن زدن به همان پیش فرضهای موجود درجامعه – و نه لزوما جامعه ایرانی- است. ملاک زیبایی را هیکل و سایز و رنگ فلان هنرپیشه تعیین می کند و زنان نمی توانند رانندگان خوبی شوند.
بعد به اینجا می رسیم که حالا این دمکراسی دمکراسی که اینروزها دیگر دارد خفه مان می کند چیست؟ آیا احترام به رای اکثریت به هر قیمتی است یا اینکه مانند این سیستمهای سیاسی فقط یک کلمه خوش آب و رنگ است و بعضی مواقع می شود دورش زد. حالا من می خواهم این را بدانم که مثلا در جامعه دمکراتی مثل بالاترین می شود بعضی جاها به مصلحت دمکراسی را دور زد و مصلحت را مثلا این تعریف کرد که نباید به این پیش فرضهای ضد زن دامن زد؟
ببینید.مثلا الان سالهاست دارند این جمعیت مانگ ها سرگردان در کوههای شمال لائوس و تایلند و ویتنام را می کشند. دیکتاتوری شان از برمه هم بدتر است. اما چند نفرمان این جریان را شنیده ایم؟ بنا به دلایل زیاد از جمله بودنش در مسیر قاچاق هرویین ما چیزی از آن نمی دانیم. اما مثلا دمکراسی در عراق خیلی مهم است. می دانید که چه می گویم؟ یا مثلا بمب اتمی پاکستان وقتی مهم می شود که دست کسانی که ما میخواهیم نباشد. بعد تازه یاد امنیت می افتیم. حالا می خواهم بدانم اینجا مصلحت های بالاترینی چطور است؟ خطری تهدیمان نمی کند؟ مثلا اگر فلان خانم را در جمع هو کنند یا در خیابان کتکش بزنند مهم است اما اگر بگوییم همه زنها بد رانندگی می کنند و بعد هم بخندیم و بگویم آره. زن جماعت نمی تواند درست پارک کند عیب ندارد؟ آیا این هم همان مثال کتک زدن بدون درد و کبودی ظاهری نیست؟ یا اگر برویم از حضرات فتوا بگیریم می گویند که زنها اصلا ژنتیکی احتیاج دارند مسخره هم بشوند همانطور که احتیاج دارند کتک هم بخورند؟
مهدی به من گفته بود که آمار زنانی که در بالاترین شرکت می کنند خیلی کم است. ( آمارش را یادم نیست . اما چیزی کمتر از ده درصد بود فکر کنم.) شاید یک دلیلش هم این باشد که زن هایی مثل من نمی روند شرکت نمی کنند و بعد میایند اینجا غر می زنند که چرا آقایان ( نمی دانم. شاید هم خانم ها) از این لینکها می گذارند که بعد هم رای بیاورد برود بالا. قضیه شبیه قضیه تحریم می شود که رای نمی دهیم بعد هم شاکی هستیم که چرا همه اش فحش می خوریم.
سر و ته بحثم به هم ربط نداشت. نمی خواستم باز هم بیایم مثل همه تاریخ – مردانه مان- تقصیرات را گردن زن بندازم. اما یکدفعه یادم آمد شاید این هم دلیلی باشد. بیشتر می خواستم از خودم بپرسم که اگر من مدیر بالاترین بودم دمکراسی مصلحتی را اجرا می کرم یا نه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تفکراتی با صدای بلند در مورد بالاترین بسته هستند

این روزها چه می کنم

یکم:
مثل همیشه. درگیر و شلوغ و بدون نظم و دقیقه نودی. درسها را همچنان آنطور که دلم می خواهد نمی خوانم و نمی نویسم. دلم دیگر به کار نیست و منتظرم این دو سه ماه هم بگذرد. حالا هم دیر وقت است و اولین باری نیست که فردایش امتحان دارم و مشغولم به کار دیگر.
دوم:
محو این فصل شده ام. من هیچوقت آدم پاییز نبودم. اصلا نه رنگ و نه دمای هوا چیزی را در من تکان نمی داد. نمی دانم امسال چه سحری دارد پاییز این شهر. امروز فکر کردم شاید به خاطر این است که اولین سال همه زندگی ام است که در طبقه ای غیر از طبقه اول خانه ای زندگی می کنم و خانه مان بیشتر به خانه درختی شبیه است تا یک آپارتمان معمولی و شاید به خاطر این دیوار خانه است که شیشه ای است و درختان زیبای بیرون. نمی دانم. اما مگر من چند ساعت هفته را در خانه هستم که این حس را پیدا کرده ام؟ دلم می خواهد باران همینطور ببارد ولی باقی برگها روی زمین نریزند.
سوم:
بعد از مدتها دوست خوبی در این شهر ساکت و درندشت پیدا کرده ام. دوستی که می شود لحظه آخر بهش گفت بیا برویم بیرون یا در همان لحظه آخر قرار قهوه را بهم زد و دانست که می شود فردا هم قرار گذاشت. شاید خیلی ساده باشد اما اگر شما هم برای دو کلام حرف زدن با دوستی هر بار مجبور بودید دو ساعت رانندگی کنید منظورم را می فهمیدید. دوستی که نباید بازهم انرژی صرف شناخت و تحلیلش کرد و دم به دم مواظب بود که نرنجد یا حرف نامربوطی آن وسط نپرد. خوشحالم که اینجاست.
چهارم:
دوستی فقط به اسم نیست. انرژی می خواهد و وقت. باید طرف را از اول شناخت. با حساسیت هایش و تمام خاطرات و تاریخش آشنا شد. بعد دانست کدام حرف را زد یا نزد. بعد فقط هم که به اسم نیست. باید دلجویی هم کرد و باید بشود حرف دل را هم زد. از رابطه هایی که الان دور و برم است راضی ام. دلم نمی خواهد این شبکه روابطم را بیشتر کنم. به عمق رفاقت بیشتر از طول لیستش اهمیت می دهم. دیگر هم جوان هیجده ساله نیستم که برای همه انرژی داشته باشم.
پنجم:
ناخواسته خودم را درگیر بچه بازی یک سری از اطرافیانم می بینم. گناه من چیست که آنها هنگام این بازی های دبیرستانی یا سرشان به فرمول جبر و احتمال بود یا به حفظ بکارت خوشان و ناموسشان؟ باور کنید ما این ادا ها را دوره دبیرستان – یا حتی قبل تر از آن- تمام کردیم. این هم از همان حرف و حدیث هایی است که حتی از راه دور از آدم انرژی می گیرند و فقط اعصاب خوردکنی باقی می گذارند. دست از سر ما بردارید.
ششم:
در حین عصبانیت یکی از بهترین دوستان همه این سالهایم را با ایمیلی رنجانده ام. هر بار که به ایمیل ارسالی ام نگاه می کنم وحشت می کنم. این چه متنی بود که من برایش فرستادم؟ سر همان جریان شماره پنج عصبانی بودم و جورش را دوست خوبم کشید. حالا هم نمی دانم چه طور بروم منت کشی. خودش هم می داند که در دلم چه آشوبی است. کسی نیست به واسطه از من از او معذرت خواهی کند و بگوید که من قول می دهم نه ونکوور بروم نه هیچ جای دیگر. فقط با من حرف بزند؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این روزها چه می کنم بسته هستند