یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC06222.JPG
همینجا. حیاط خانه. امروز. ابری و خشک و سرد و دلگیر و درس نخوانده و از زمین و زمان طلب کار!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

همینطوری

دوستی مذهبش را تغییر داده. چند شب قبل در فروشگاهی دیدمش. گفتم کجایی بابا. کم پیدایی. گفت در گیر این مراسم مذهبی و جلسات و اینهایم. خندیدم و گفتم حالا شهادت طلب انتحاری نشو و از خودشان جلو نزن. گفت. تو نمی فهمی.
فکر کنم خیلی از مردم به ظواهر دینشان ایمان میاورند نه آن چیزی که اصل مذهب می گویند. چون اگر نگاه کنیم اصل فلسفه ادیان یکی است. راستش نمی دانم این نو ایمان آورندگان از قبیل همین دوست من چقدر عمق فلسفه دین قبلی و جدیدشان را مطالعه کرده اند. البته اگر از لحاظ موسسه های اجتماعی به قضیه نگاه کنیم شاید این تغییر دین بهانه ای باشد برای وارد شدن به موسسه های جدید و دیدن افراد تازه. در هر حال مذاهب هم یک جور مدرسه فکری خودشان اند با موسسات اجرا کننده تئوری هایشان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای همینطوری بسته هستند

بهانه عصر جمعه

پدر و مادرم شیرین تر از همیشه شده اند. گاهی بهشان نگاه می کنم و غرق در لذت می شوم. زندگیشان در ایران سخت بود. خیلی سخت. قصه هفتاد من کاغذ است. اصلا نمی دانم اجازه دارم بازگویش کنم یا نه. ولش کن.
هنوز به همان اندازه سابق توی سر و کله هم می زنند. البته بیشتر مادرم می زند و پدرم می خندد. چند روز قبل هم با برادرم رفتند در کمد قایم شدند و نیم ساعت خندیدند. چون مادرم تهدیدشان کرده بود که اگر باز هم مسخره بازی در بیاورند از خانه بیرونشان می کند.
رفته اند امتحان تعیین سطح زبان داده اند که از ترم بعد بروند کالج. نمره مادرم بیشتر شده. موقع آمادن پدرم می گوید . من نمی آیم. می خواهم بروم “لایبرری” درس بخوانم که نمره ام از تو بهتر شود. می گویم حالا کوتاه بیا. کلاسها ژانویه شروع می شود.
شبهایی که می توانم بروم بهشان سر بزنم می بینم که دوتایی نشسته اند پشت میز و دارند مشق هایشان را می نویسند. چایی هم همیشه دم است. بعد از چند
سال بالاخره توازنی پیدا کرده زندگیشان بین کار و مطالعه زبان و بچه ها. البته اگر نوری زاده دیدن پدر مایه دعوا نشود. خوب است از من حساب می برد و می داند وقتی من آنجایم نباید تلوزیون نگاه کند.
خوشحالم برایشان. مهاجرت سخت بود. خیلی سخت. برای بچه ها از همه چیزشان از همه کس شان گذشتند. آن سالهای اول هم خیلی سخت بود. ما هر کدام سرمان به عشق و زندگی خودمان گرم بود. نفهمیدیم عمل قلب مادر بزرگ چقدر مادرم را پیر کرد و چطور پدرم تمام دغدغه اش این است که لحظه آخر پیش پدر و مادرش باشد.
خوشحالم خیلی بهتر از هم سن و سالانشان قواعد سرزمین تازه را پذیرفته اند- بماند که واقعا کار زیادی نکردند. من همیشه اعتقاد داشتم خیلی از هم نسلانشان در ایران آوانگارد ترند- و یاد گرفته اند لذت ببرند از زندگی ساده شان. شاید خانه شان به بزرگی خانه ایران نباشد و هر هفته سفره مادر برای پنجاه نفر باز نباشد و پدر مجبور باشد در آپارتمان را ببندد. ( خانه ما در ایران معروف به این بود که هیچ وقت درش بسته نیست. نه در مثل. که واقعا پدر همیشه لای در را باز می گذاشت. می گفت شاید کسی بخواهد بیاید تو و اگر در بسته باشد رویش نشود زنگ بزند) اما می دانم که فکرشان نگران دانشگاه و خرجی بچه ها نیست. نگران آینده کاری دخترانشان نیستند. می دانند برادرم با همه خریتش عاقل است و تازگی ها برای اولین بار است که حس می کنم به شصت و هفتاد سالگی شان امیدوارند.
این جرقه های امید را در صورتشان دوست دارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بهانه عصر جمعه بسته هستند

دیروز- شاید هم فردا.

از من پرسید اگر دوباره به دنیا می آمدی دلت می خواست کی می شدی؟ من ساکت شدم و گفتم چند لحظه صبر کن که فکر کنم. فکر کردم اما دیدم آن چیزی می خواستم بشوم که الان هم دلم می خواهد بشوم و هنوز نشده ام و به خیال خودم در راه شدنش ام.
یک ذره از خودم ترسیدم که چرا سقف آرزوهایم اینقدر کوتاه شده و خیال پردازی ام دیگر اوج ندارد.
آدم بی خیال آدم مرده است. واقعا دلم می خواست چه کسی باشم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دیروز- شاید هم فردا. بسته هستند

مهارت های اقتصادی

یکی از مهارتهای زندگی – که ما معمولا در خانه پدری یادش نمی گیریم- مهارت های اقتصادی است. یاد نمی گیریم پولمان را چطور مدیریت کنیم. تا یک سنی – مخصوصا در ایران- نمی دانیم از کجا می آید و چطور خرج می شود و چطور است که شب شام داریم یا چرا فلان ماشین زیرپایمان است. پدر مادرها معمولا به گفتن باشد می خرم برایت یا ندارم. نمی توانم بخرم بسنده می کنند. کمتر وقتی است که بچه در جریان اینکه چقدر پول به خانه می آید و چقدرش خرج کرایه خانه و خورد و خوراک و بقیه هزینه ها می شود قرار گیرند شاید هم برای همین است که می گوییم بچه ها پر توقع شده اند. خوب خبر ندارند که دخل و خرج خانه آنها با مال همکلاسی شان متفاوت است.
معمولا – مخصوصا وقتی یکی از طرفین رابطه کار هم نکند و درامدی هم نداشته باشد- این بی مهارتی به رده های بالاتر و رابطه های جدی تری مثل همخانگی یا ازدواج هم کشیده می شود.
مسله این نیست که حالا هر دو طرف باید کار بکنند و حساب جدای خودشان را داشته باشند و اگر بیرون غذا می خورند هرکدام پول خودشان را بدهند بلکه دو نفر آدم یک رابطه می توانند توافق کنند که یکی کار کند و یکی نه. یکی درس بخواند و دیگری کار کند یا حالتهای دیگر. اما مسله مدیریت کردن درآمد است.
بی خود نیست که مسله اقتصاد و پول یکی از بزرگترین دلایل جدایی و بهم خوردن روابط است. (‌*) گاهی اوقات افراد چند سال را در دوران نامزدی به سر می برند و همه فکرشان برگزاری یک عروسی مجلل و باشکوه است بدون اینکه بیایند وقتی را برای نشستن و صحبت کردن در مورد مسایل اقتصادیشان صرف کنند. خیلی وقتها حتی طرفین از درآمد و آینده کاری طرف هم خبر ندارند و فقط بعد از ازدواج است که می فهمند طرف چقدر درآمدش است و آیا اصلا با این درآمد می شود زندگی کرد یا نه.
این مهارتها مادرزادی نیست. یادگرفتنی است. باید برایش اهمیت قایل شد و بعد وقت گذاشت. شاید صحبت از پول و درآمد- مخصوصا در دوران عاشقی و دوستی و نامزدی- خیلی خوش آیند نباشد و فکر کنیم اگر از پولش سوال کنیم شاید فکر کند ما به خاطر پول دوستش داریم در صورتی که من او را به خاطر خودش می خواهم. درست است. اما وقتی دونفر زیر یک سقف زندگی می کنند یک مقدار شرایط فرق می کند. درست است که ماچ و آب غذای خوبی است اما برای بدن مقوی نیست. زندگی چیزهای دیگری هم لازم دارد.
قرض به شدت استرس زا است. حتی اگر دو طرف به طور مستقیم در موردش صحبت هم نکنند جور دیگری خودش را نشان می دهد. عاشق بودن خوب است. عاقلی در عاشقی کفر است اما زندگی زیر یک سقف با نفر دوم- مخصوصا اگر قواعد جامعه خودمان را هم در نظر بگیریم- ظاهرا به اندکی کفر احتیاج دارد.
*= Marriages and Families: Intimacy, Diversity, and Strengths by David H. Olson (Author), John DeFrain (Author)
Chapter 8.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مهارت های اقتصادی بسته هستند

حج و خنکی

جایی خواندم که نوشته بود خوش به حال هر کس امسال حج رفت. حج در ایام خنکی بود. هم ثوابش را برد هم گرمای تابستان عربستان را نخورد.
فکر کنم هدف این سفر مثلا باید دیدن سرزمین واقعی عربستان و وضع زندگی محمد باشد یا وقتی که ابراهیم پیاده به دنبال چشمه می رفت و این حرفها…سر کی را کلاه می گذارند؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حج و خنکی بسته هستند

میوه بخور نشسته…خرس وار!

یک خاطره عجیب از کودکی ام دارم که تازگی ها فهمیدم چقدر به طور ناخود آگاه در تصمیمات بزرگ سالی ام اثر گذاشته است.
یک زن عموی دوست داشتنی داشتم ( و دارم) که دخترش همسن و سال خواهرم است. یعنی موقع به دنیا آمدنش من چهار پنج سالم بود. سال شصت و چهار بود و بحبوحه جنگ. این زن عموی ما در آن قحطی شیر خشک به بچه اش شیر خشک می داد چرا که اعتقاد داشت شیر خشک مواد بهتری برای سلامت بچه دارد و آنقدر این بچه بینوا را در وسواس خودش پیچیده بود که حدی نداشت. یعنی مثلا وقتی میامدند خانه ما تا آبی را که قرار بود با آن ماتحت دختر عموی نوزاد ما را بشویند با خودش میاورد. دیگر آب جوش شیر خشک و قنداق و اینها که بماند. خواهر من به علت زخم سینه مادر از یکسالگی غذای بزرگسالان را می خورد که این در نظر زن عمو جان گناهی نابخشودنی بود.
نشان به همان نشانی که این دختر عموی ما آنقدر ظریف و نحیف بود که واقعا با باد گرم تابستان هم سرما می خورد و من به عمرم به یاد ندارم سالم دیده باشمم که دستمال به دست نباشد یا جایی اش درد نکند و کلا آدم سرحالی باشد.
من تقریبا هله هوله خور ترین آدم تمام قبیله مانم. آنهم نه به صورت درست. بلکه نشسته. خدمتان عرض می کنم. یک تئوری در بچگی داشتم برای وقتی از درخت آلبالو یا ازگیل بالا می رفتم و همانجا آنقدر می خوردم که شکمم درد بگیرد و برای دستشویی رفتن مجبور شوم بیایم پایین و آنهم این بود که خرس هم میوه ها نشسته می خورد. پس چرا مریض نمی شود. بعد ها که مثلا می خواستم اندکی ناز را هم چاشنی کنم به جای خرس می گفتم گنجشک!
یک تئوری دیگر هم بود که آب نمی تواند میکروب ها را بکشد پس شستن و نشستن فایده ندارد.
یادم است یکبار هفت هشت ساله بودم که با مادرم رفیم بازار. بعد مادر مرا با کیسه های خرید سوار آژانس کرد که بیایم خانه و خودش برود جایی. ما نه تنها تمام زالک زالک ها و گیلاس ها را همانجا داخل ماشین خوردیم که هسته های گیلاس را هم از ترس راننده قورت دادیم. البته که بعدش به شدت دعوا شدم.
کلا فکر کنم پیش خودم اینطور تجزیه می کردم که این دختر عموی ما که اینهمه مواظبش اند بینوا همش مریض است پس اگر آدم مراقب نباش سالم تر است. مثال خرس و گنجشک هم خوب صدق می کردند.
****
این عادت ترک نشده. هنوز هم به محض دیدن هر چیز غیر برگی رو شاخه درخت می خواهم امتحانش بکنم. چند وقت قبل رفتم برای پیاده روی و یک میوه سیاه رنگی را با هزار زحمت از درخت مردم کندم و آنقدر بد مزه بود که مجبور شدم برگردم خانه انگشت بکنم در حلقم….
می روم این بازارچه هایی که اینها شنبه ها برپا می کنند برای فروش محصولات محلی ها. از غرفه اول شروع می کنم به ناخنک زدن به بهانه امتحان کردن و حتی اگر نخرم- که خوب اغلب اینطور است- می شود یک لبخند تحویل فروشنده داد که این اینقدر وسوسه انگیز بود که من حتی نشسته خوردمش!
ما شنیده ایم خوب است آدم از قید و بند رها باشد. برای ما اینطور کار می کند.
****
روده درازی های شب امتحان است. جدی نگرید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای میوه بخور نشسته…خرس وار! بسته هستند

Free Islamic University

دوستان عزیز. لطفا در هنگام ترجمه رزومه و مدارکتان دقت بفرمایید که ترجمه دانشگاه آزاد اسلامی نمی شودFree Islamic University. هر آزادی که آن آزاد نیست. یک وقت هایی هم می شود خصوصی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Free Islamic University بسته هستند

زن ظریف

این جریان زن موجود ظریف را ما هم اگر ول کنیم خودش پوستین می شود ما را ول نمی کند. اولش این شاهکار سیبل طلا را بخوانید که آنقدر خوب نوشته که جای هیچ حرف و سخنی باقی نمی گذارد. اما ماجرای من با زن موجود ظریف دو روز قبل از نوشتن این پست شروع شد وقتی آقای محترمی آمدند پای مطلب گردآفرید وبلاگ نازی کاویانی کامنتی گذاشتند وبعد رفتند ابرویش را درست کنند زدند چشم و چالش را هم کور کردند کور کردنی.
ایشان نوشته اند: “سلام نازی خانم.کار خانم حبیبی زاد جالب و ضروریست.جالب بودنش آشکارست،و ضرورتش در اینست که نقالی ارتباط مردم را با شاهنامه که خود در حقیقت بخش مهمی از فرهنگ ماست،حفظ می کند و حالا که مردان اینکار را وانهاده اند،کار ایشان دستمریزاد دارد.اینرا هم بگویم که همان اندازه که دکلمه اشعار فارسی در برنامه گلها با صدای ظریف زنان شنیدنیست، حماسی خوانی با صدای زمخت مردان چیز دیگریست”
جالب است. زن است. زن جماعت برود در خیابان داد بزند جالب است دیگر. جلب توجه می کند. قشنگ است. جالب بودنش هم آشکار است. خوب سرش روسری است.
حالا که مردان از اینکار وانهاده اند کار ایشان دستمریزاد دارد. یعنی اگر مردان واننهاده بودند ایشان بی جا می کردند بیایند در خیابان داد بزنند. مثل وقتی که اگر مرد کار کند زن بی خود می کند برود سرکار. اما اگر مرد بمیرد آنوقت زن تازه می شود شیر زن و گرگ زن و آن وقت کارش دستمریزاد دارد.
البته این را هم بگویم که حماسه خوانی با صدای مردان چیز دیگری است. چرا که زن صدای ظریف دارد و این ظرافت برای رادیو گلها خوب است و خداوند این چیزهای زمخت را از مردان ما نگیرد که مردانگیشان بند چیزهای زمختشان است.
بعد این نظر گذار عزیز در جواب من عصبانی – بروید خودتان بخوانیدش- زدند اینبار چشم عروس را هم کاملا کور کردند.
“سلیقه و ذائقه تعریف شدنی نیست.البته حساب مقوله عرف جداست.” که هر چه می کشیم از همین عرف است. آنقدر که گفتند حالا تو خودت مواظب باش. مردم حرف در میاورند. تو بهانه دست کسی نده. تو خودت را جمع کن. اصلا دقت کردید این عرف ما چقدر سلیقه های مردانه دارد و این سلیقه و ذائقه که عرف بهمان تحمیل کرده چقدر مردسالارانه است؟
همه زنانی که خلاف عرف جامعه شان شنا کرده اند و همین الان هم نشانه هایشان را در زندان داریم مثال بارز رژه رفتن با سنتور و ویلونند که شما و همفکران شما اگر در وبلاگهایتان طردشان می کنید اگر اندکی قدرت اجرایی داشتید از این زندانبانان بدتر می شدید.
در ادامه و در بخش سوم می خوانیم :
ظرافت زن و سختی مرد انتخاب کردنی نیست.طبیعیست.آیا تا بحال دیده ای مردی جیغ بزند یا زنی نعره بکشد؟ مهم اینست که این تفاوت ها موجب تبعیض” و محرومیت از حقوق انسانی نشود.بنابراین من و تو با این تفاوت ها مشکل نداریم،که باتبعیض ها داریم .”
درست است. من با تبعیض مخالفت دارم اما با این تعریف شما هم از طبعیت مشکل دارم. چه کسی گفته زن نعره نمی زند و مرد جیغ؟ اتفاقا من مرد جیغ جیغو کم ندیده ام. از طرف من صحبت نکنید. من با این چیزهایی که شما به اسم طببعت تفاوت می نامیدیش هم مشکل دارم. در نظر من طبعیت زن و مرد فرقی با هم ندارد. من با این تعریف زن ظریف مشکل دارم. من ظریف نیستم. هیچ وقت نبوده ام. زیبا هم نبوده ام. کلمات بار معنایی دارند. برای این است که برای انتخاب کلمه فکر می کنیم. کلمه بالا می برد یا خورد می کند. از ظریف بودن شروع می شود و به ضعیف بودن می رسد. از ضیعف بودن جسمانی شروع می شود و به حامی نیاز داشتن می رسد و از حامی جسمانی داشتن شروع و به داشتن صاحب اختیار می رسد. شاید آن وقتها هم که عقل زن را نصف عقل مرد می دانستد – و بماند که در دادگاههای ما هنوز می دانند- هم زن ظریف را نگاه کردند. باور کنید پشت این واژه های ناز دار زیبا حکایت دیگری پنهان است.
نعره هم کم نکشیده ام اما صدای نعره ام در برابر غرش خیلی از زنان سرزمین مویه ای بیشتر نیست. نمی دانم شما چطور صدای این نعره های زنانه را نمی شنوید.
عیش زنانه ام دیشب البته کامل شد وقتی دوستی آمد مثلا تعریفی بکند از این عکسهای روز یکشنبه و گفت که می رود دوربین می خرد و پولش را می گذارد به حساب آقا وحید! ببم جان. شما از کجا می دانی چه کسی در خانه ما خرجی می آورد که اینطور به حساب ایشان چک می کشید؟ حالا چون بنده شوهر دارم باید اینطور حساب کرد که نان آور خانه هم ایشان است؟ بنده چند بار از ایشان کلا اینجا حرف زده ام که اینطور به حسابشان واریز می کنید؟ نمی شود حالا که بنده را مدتی است می شناسید – یا حداقل بهتر از ایشان- دوربین را بخرید و حسابش را به اسم بنده بنویسد نه آقای بالا سرمان؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زن ظریف بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC00763.JPG
Photo by Mona
Fair Oaks, CA

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند