یکشنبه ها با برگ و رنگ

DSC06270.JPG
اگر متحرید که این دیگر چه برگی است به روی ادامه مطلب کلیک کنید. می دانم که آشناست. راستش با اینکه همیشه مادرم این گل را در خانه اش داشت هیچ وقت اسمش را نمی دانستم و نپرسیدم. شما اسمش را می دانید؟.

ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

با خودش فکر کرده همانجا موقع خرید یادش میاید که چه لازم دارد. سعی می کند تصویر میز را جلوی چشمش مجسم کند. اصلا از پیش غذا شروع کن. پیش غذای فسنجان و قیمه چه می تواند باشد؟ اصلا قیمه و فسنجان را مگر با هم سرو می کنند؟ همه نقشه اش بهم می خورد. خوب شاید بشود. چه شرابی باید بگذارد روی میز؟ همان سالاد خوب است. می خواهی اصلا بی خیال غذای ایرانی بشوی؟ هم دردسرش کمتر است هم کسی سرش نمی شود خوب است یا بد. یک چیزی سر هم کن بگذار جلوی مهمان ها

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نوستالژی شبانه

مجله دانشمند!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوستالژی شبانه بسته هستند

ناتمام

بزن این زخمه
اگر چند در این کاسه تنبور نماندست صدایی
صدای تار جادویی است. حتی اگر هزار سال هم گوش نکرده باشی باز آنچنان قدرتی دارد که تمام وجودت را تسخیر کند.
یک داستان نیمه کاره دارم. داستانی است که نمی دانم واقعی است یا نه . داستان عروسی دختری است که در عروسی اش گوسفندی قربانی نمی شود و دعوای دو خانواده از همانجا شروع می شود. عروس قصه فقط در چهارچوب اندرونی زنانه نشسته و به آینه نگاه می کند و به بختش.
قصه را لو نمی دهند. مگر نه؟
بنعمه ساز بزن آنچه که ما زنده بدانیم
اگر این پرده برافتد من و تو نیز نمانیم
پرده آخر داستان را نمی دانم. نمی دانم من آن دخترک کوچک باید باشم که لال است و داستان را تعریف می کند و عاشق برادر سرباز عروس است و آخر عروسی با مادرش که با حسرت نگاهش می کند و می داند که هرگز عروس نخواهد شد یا عروس نشسته در اندرونی یا مصطفی برادر سرباز عروس که تند و تند دستشویی می رود و سیگار می کشد.
پر از متنم. پر از نوشته. نمی توانم. اینجا دیگر نمی توانم بنویسم از متن هایم. از قصه هایم. دلم برای نوشتن قصه هایم تنگ شده. مغزم دیگر فضا ندارد. اگر تخلیه اش نکنم همه را از دست می دهم. تا همین الان هم به قدر کافی داستان هایم قاطی شده اند. مصطفی قصه عروسی راستش از یک داستان دیگر آمد. سرباز فراری یک روستا بود در آمل. نمی دانم چطور در قصه لاله جین پیدایش شد. شاید مینی بوس قصه شهریار از امامزاده عباس برش داشت و برد لاله جین.
فضا ندارم. دردم این است. مطصفی را در مینی بوس می بینم. هردو اما محوند. مسیر حرکت مینی بوس را نمی توانم تصویر کنم. مسیری نیست که عصر جلوی چشمم بوده باشد و حالا شب بخواهم بیادش بیاورم. در تصویر های اینجا هم قصه نمی بینم. نه آپارتمانی در پاریس است با یک همسایه پیرزن دیوانه و بنگاه معاملات ملکی که زنی اداره اش کند. خنده دار است . می دانم. قصه ها در فضا معلقند. من قصه های فضای اینجا را نمی گیرم. بیشتر طنز است اگر از جیمز بنویسم و چهار پسرش که از سرتاسر دنیا برای تابستان به دیدنش می آیند. نه. اینها قصه های من نیستند و می دانم که نخواهند شد.
قصه همان قصه شاگرد اتوبوس شهریار است که هرروز صبح منتظر دختری است که میدان آزادی پیاده اش کند. اما من چطور می توانم قصه ام را تمام کنم وقتی
حتی نمی دانم کرایه بین شهریار و میدان آزادی چقدر است؟
معاشقه زخمه تار در دستان علیزاده با سیم های تار اروتیک ترین داستان شب است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ناتمام بسته هستند

مارتا سفارش مشتری ها را پشت تلفن می گیرد. تمام روز سرپاست. البته اگر همه روز را کار کند. ریسش فقط آخر هفته ها یادش میاید که او تقاضای اضافه کار کرده. از ریسش بدش نمی آید. در هر حال در بدترین وضع ممکن به او کار داده. درست است که نمی تواند ماشین نو بخرد اما می تواند کرایه خانه اش را بدهد و خوبی کار کردن در ساندویچی این است که همیشه چیزی می شود برای خوردن پیدا کرد. گیریم که خیلی هم تکراری باشد.
مارتا از اتاقش آمد بیرون که برود دستشویی. خانه ای که مارتا در آن یک اتاق دارد یک خانه بزرگ است که غیر از مارتا دو دختر دیگر هم در آن زندگی می کنند به اضافه خانواده صاحب خانه که از وقتی نتوانستند دیگر بهره وام خانه را بدهند سه تا از اتاق ها را اجاره دادند و خودشان به همان یک اتاق و نشیمن بسنده کرده اند. مارتا خوش شانس بود که این اتاق را پیدا کرد.
مارتا کارت عضویت کتابخانه اش را نشان متصدی اخموی عینکی داد. پیش خودش فکر کرد چرا همه کتابدار ها این شکلی اند. فکر کرد هیچ وقت کتابدار غیر عینکی ندیده است. سعی کرد سرک بکشد ببیند دامن تنگ طوسی هم پوشیده است یا نه. از پشت میز معلوم نبود. حالا خیلی هم مهم نبود. مارتا یک راست رفت سراغ کامپیوتر ها.
مارتا یک آدرس ایمیل داشت. با هات میل. همان سال هشتم سر اولین کلاس کامپیوتر مدرسه معلمش برایش درست کرد. از وقتی از خانه فرار کرده بود و دیگر مدرسه نرفت دیگر کسی هم برایش ایمیل نفرستاد. اما عادت کرده بود که بیاید هفته ای یکبار ایمیلش را باز کند. ایمیل های تبلیغاتی را هم باز می کرد و می خواند و پاکشان هم نمی کرد. تا حالا صد و چهل و هفت تا ایمیل داشت. کسی هست که اسمش را می داند و آدرسش را می داند و برایش تبلیغات می فرستد.
مارتا ماشین را سر کوچه پارک کرد. قرارشان از روز اول این بود که پارکینگ جلوی خانه مال صاحب خانه است. گاراژ هم گاراژ نبود. انباری بود. ماشین های لباس شویی هم آنجا بودند. هوا سرد بود. قدم هایش را تند تر کرد که زودتر به خانه برسد. یکی از دختر ها دم در نشسته بود و سیگار می کشید. سری برای هم تکان دادند و مارتا تند به داخل خانه رفت. از این دختر می ترسید. همیشه از اتاقش صداهای عجیب میامد. انگار همیشه کسی داخل اتاقش بود. حرف می زد و آواز می خواند. دختر یک کامپیوتر هم داشت.
مارتا زن صاحب خانه را دوست نداشت. مردش را هم. البته ممنون بود که به او اتاق داده اند اما راستش نمی دانست چرا باید وقتی اینقدر پیر هستند یک خانه به این بزرگی بخرند که نتوانند قسطش را بدهند و اگر پول ندارند که قسطش را بدهند چرا تلوزیون به این بزرگی توی اتاق خوابشان گذاشته اند( راستش یکبار که در اتاقشان باز بود آن را دیده بود) یا مثلا چرا باید هردوتایشان یک ماشین برای خودشان داشته باشند. آن ها که اصلا جایی نمی رفتند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

علامت های وارونه

مریم گفت که خوش به حالت که اینقدر تند تند می نویسی. یک علامت لبخند برایش فرستادم و گفتم راستش برای کسی که مرا بشناسد این اصلا نشانه خوبی نیست. اصلا.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای علامت های وارونه بسته هستند

من آنقدر نگرانشانم که حتی رویم نمی شود زنگ بزنم. زنگ بزنم که چه بگویم؟ بگویم ” سلام. چطورید؟ بابابزرگ چطوره؟ همه چی خوبه؟ ااا. گاز ندارید؟ ای بابا. خونه عمو اینها هم گاز نداره؟ ای بابا. حالا چیکار می کنید؟ اجاق گاز هم حتی کار نمی کنه؟ ای بابا. چراغ علاالدین رو در آوردید از انباری؟ نفت ندارید؟ یه متر برف اومده؟ نه بابا. ما که بودیم دو سانت هم نمی اومد؟ تامسون ها رو چیده بودید؟ درخت ها نسوختن؟ می رید تو حیاط آتیش روشن می کنید؟ نه بابا…هیچی . ما هم مشغولیم. مثل همیشه. آره دیگه . باشه. من خیلی خوشحالم شدم. گت بوا ر خار خار دار. فدات بشم. خدافظ.”
جرات گفتن اینها را هم نداریم که مبادا به سیاه نمایی متهم شویم. دیشب مادرم گفت که مادر بزرگ و پدربزرگ هفتاد و خورده ای ساله ام باید بروند در حیاط ( که خوشبختانه حیاط شان یک باغ بزرگ است)‌چوب پیدا کنند. آنها را بسوزانند وبعد زغالهای داغ را بیاورند در خانه که یک مقدار گرم شوند. گاز که ندارند غذا بپزند. نان هم که جدای اینکه قیمتش سر به فلک کشیده (‌و حالا بگوییم گور بابای قیمتش) اصلا پیدا نمی شود. این ها هم که نمی توانند در یک متر برف بروند چهار ساعت صف بیاستند. من یک لحظه ماری آنتوانت وار حرف زدم که آنها که برنج مصرفی یک سالشان را یکجا می خرند. مشکل غذا را ندارند پس. نگاههای عاقل اندر سفیه بقیه کافی بود تا بفهمم چقدر از دور به قضیه نگاه کردم. خجالت کشیدم.
اصلا نمی توانم احساسی بنویسم. یک هفته است که در بین اعضای خانواده حرفی غیر از این رد و بدل نمی شود که چه می شود کرد. من هر شب می خواهم زنگ بزنم. اما خودم هم می دانم که چرا تا به حال نزده ام. می دانم هم امشب هم نخواهم زد. می دانم حالا اگر ما هم آنجا بودیم وضع تغییری نمی کرد و برف کمتر نمی آمد و قطعی گاز هم درست نمی شد اما لااقل این طور دل یک طرف دیگر دنیا نبود.
نمی دانم به این آقای وزیر کشور که گفته مدیریت بحران ما از اروپا و امریکا بهتر است چه باید بگویم. باشد جناب وزیر. اصلا مال شما از همه بهتر و درست تر. گیریم که در اروپا و امریکا ملت همه از سرما بمیرند. یخ بزنند. از گرسنگی و تشنگی و طوفان بمیرند. شما خیلی بهتر از وضعیت کاترینا عمل کردید. همه اینها اصلا در بست قبول. ولی گیریم آنها بخواهند ملتشان بمیرند. شما باید به همه تب بدهید؟ بس کنید این مقایسه های الکی را. من نمی دانم این جناب وزیر تا به حال پایشان را از قم آنور تر گذاشته که اینطور برای خودش نظر می دهد؟ آخر تو کجای دنیا را دیده ای مرتیکه فلان فلان شده با آن جای مهر داغ شده روی پیشنانی ات ؟کثافت…
دلم بدجوری پر است. از فقط از دغدغه آن پیرزن و پیرمرد که از وقاحت اینها.
اینها را که می خوانم حالم بدتر می شود:
بحران گاز در مازندران
معجزه هزاره سوم!فکر کن مردم مازندران موقتن فلسطینی اند
من از سرما می ترسم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اخراج ۱۶۰ مهاجر افغان در هوای سرد و برفی

ظاهرا این جز معدود کارهای دولتی است که این روزها تعطیل نشده و سروقت انجام میشود

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اخراج ۱۶۰ مهاجر افغان در هوای سرد و برفی بسته هستند

سوال احمقانه

به نظر شما بازدید از خیابان های نوار غزه هم در دستور کار سفر مستر پرزیدنت قرار دارد؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سوال احمقانه بسته هستند

افاضات انتخاباتی – قسمت اول

یک خانم محترمی دیشب ایمیل زدند در مورد آن یک جمله ای که من در مورد هیلاری کلینتون این پایین نوشتم که شما فمینیست ها فقط در وبلاگ ها و حرف هایتان فمینیستید اما پای عمل که برسد نمی توانید ببینید یک زن به قدرت برسد و آن حسودی زنانه تان برمیگردد.
جدای اینکه من نفهمیدم حسودی من به خانم کلینتون اصلا چه معنی می تواند داشته باشد گفتم بد نیست نظرم را در مورد این جریان انتخابات جنسیت و رنگ زده هم بگویم.
انتخاب هیلاری- یا هر زن دیگری- فقط با توجه به جنسیتش همانقدر متعصبانه و تبعیض آمیز است که انتخاب نکردن کسی به خاطر جنسیتش. مثل اینکه شما شغلی را با توجه به جنسیتتان بگیرید نه با توجه به کارایی که خوب این هم مصداق تبعیض است. منتها آنوری. یعنی آن وقت همه زنها باید به هیلاری رای بدهند همه سیاه پوستها به اوباما و بین مردها هم باید دید کدام مرد تر است که به آن رای داد!
این اولین انتخابات ریاست جمهوری امریکاست که من می خواهم فعالانه در کمپین هایش شرکت کنم. موقع انتخابات چهارسال قبل من تقریبا تازه وارد بودم و یک سال زمان کافی نبود که ببینم قرار است چه شود یا مثل الان برایم اهمیت داشته باشد. این را می گویم چون الان برایم مهم است و از چندماه قبل به طور مرتب فکر و تحقیق می کنم که چه کسی را باید انتخاب کنم و برای دور دوم هم قصدم این است که به طور رسمی کمپینی را برای فعالیت انتخاب کنم.
برای کسی که اینجا زندگی می کند و القضا ایرانی هم است یک مقدار قضایا فرق می کند. البته که برای من مهم است که سیاست حداقل چهار سال آینده در قبال ایران چه خوهد بود این شاید برای همه ایرانی ها در همه جای دنیا نگرانی یکسانی باشد. حالا چه بعضی یک آدم جنگ طلب بخواهند چه بعضی ها نخواهند اما در هر حال این نگرانی مشترک است.
اما برای منی که اینجا زندگی می کنم و کمر خانواده ام زیر فشار بیمه درمانی کاملا خم شده و پول بنزین سر به آسمان می کشد و هزینه تحصیل روز به روز بالاتر و کیفیتش روز به روز کمتر می شود داستان جنبه های دیگری هم پیدا می کند.
من هم به عنوان یک انسان به قانون اعدام که در اینجا انجام می شود اعتراض دارم همانطور که به کشتن مردم در عراق اعتراض دارم. همانطور که به زندانی شدن فعالان زن و کارگران و هزاران بیگناه دیگر در ایران فکر می کنم باید نگران کم شدن آزادی های مدنی ام در اینجا هم به اسم امنیت ملی باشم. باید به این فکر کنم که نمی خواهم ایمیل ها و تلفن هایم به اسم حفظ امنیت ملی کنترل شود و بدانم که نمی خواهم اینجا هم قدرت به دست مذهببون بیافتد و بخواهم که آزادی بر اساس گرایشات جنسی توزیع نشود.
برای کسی که در داخل امریکا زندگی می کند انتخابات فقط ایران و سیاست در قبال ایران نیست. همه جنبه های زندگی مرا در بر میگیرد.برای همین هم است که کمپین ها و انتخابات و کاندیدها برای من مهم اند.
دفعه بعد می نویسم چرا هیلاری کلینتون نمی تواند انتظارات مرا بر آورده کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای افاضات انتخاباتی – قسمت اول بسته هستند