برگ و رنگ و سنجاب

sanjabi.jpg
می‌آیند به چشم‌‌‌‌های آدم زل می‌زنند و سرشان را خم می‌‌کنند و تا چیزی‌ نگیرند ول کن معامله هم نیستند. یک بسته بیسکویت شکلاتی گذاشته‌ام در جیب کوچکی در کیفم که شرمنده این چشم‌ها نشوم.
این‌ هم به جای برگ و رنگ این هفته. عکس را امروز در حیاط دانشگاه گرفتم. این موجود تا روی کامپیوترم هم آمد برای خوراکی گرفتن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برگ و رنگ و سنجاب بسته هستند

رمیدن

من هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شوم. شاید چون خودم نمی‌خواهم. اما از آن بیشتر نمی‌خواهم اهلی شوم. از همین جا انزجار خود را از هر گونه قلاده و طویله اعلام می‌کنم. امنیت زندگی در طویله با علوفه آماده و بعضا غذای گرم در زمستان ارزانی اهلی شدگان.
در رم کردن و تازیدن لذتی است که در هیچ کنسرو علوفه‌ آماده‌ای پیدا نخواهد شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای رمیدن بسته هستند

زندگی از دید یک پاچه‌خوار پشیمان!

دیدید یه وقتی آدم یه کاری می‌کنه بعد خودش هم هاج و واج می‌مونه که این چه غلطی بود کردم؟ حکایت دیروز و امروز منه.
واسه دلخوشی دل ریسم رفتم واسه یه کنفرانسی اسم نوشتم که فقط بهش بگم من هم تقاضا کردم! تیر غیب زد و ما رو قبول کردند. حالا از دیروز بعد از کار اومدم اینجا تا ده شب. امروز هم از ساعت هشت صبح تا نه شب! اون‌‌هم روز شنبه که تقریبا تنها روزی هست که مال خودمه. یه بند دارم به خودم بد و بیراه نثار می‌کنم. تا من باشم که دیگه هوس ‍پاچه خواری به سرم نزنه.
حالا باز اگه یه کنفرانس درست و حسابی بود یه چیزی. بیشتر شبیه یه کارگاه آموزشیه. موضوعش هم نابرابری‌ها اجتماعی هست که بنده تقریبا تمام هفته دارم درسش رو می‌خونم. یه وقت‌هایی هم آدم می‌خواد داد بزنه که بسه بابا. می‌دونیم. بذارین مای اقلیت همه کپه مرگمون رو بذاریم زمین. ( این‌البته در شرایط خستگی و بی‌حالی مطلق در حال نوشته شدنه)
البته از یک لحاظ بد نیست. غذاهاشون حرف نداره. از دیشب تاحالا خفه‌مون کردن اینقدر به خوردمون دادند. فکر کنم آخر ترمی یک پول اضافه‌ای داشتند که باید خرج می‌کردند یک سری بی‌کار مثل منو پیدا کردند بچپونن تو شکمشون و!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زندگی از دید یک پاچه‌خوار پشیمان! بسته هستند

دادخواهی

استاد عزیزی که برای شته‌های بنفشه‌های نازنینم” آب قلیون” تجویز فرمودند حالا خودشان بیایند تحویل بگیرند. من بنفشه‌هایم را حتی شده با شته, پس می‌خواهم.
DSC06504.JPG

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دادخواهی بسته هستند

با اون که تصمیم گرفته بودم بحث رو خاتمه بدم اما این مطب الیزه اینقدر خوب بود که دلم نیومد نذارمش.
باور من اتفاقن داشتن روایت زنانه از سک.س دقیقن و مستقیمن به تمامی بحث‌های روشن‌فکری و مردسالاری و حقوق زنان و جنبش زنان بازمی‌گردد”.
همان‌قدر که داشتن روایت زنانه از تاریخ، هنر؛ فرهنگ و … ضروری است، داشتن این روایت از رابطه‌ی جنسی که بخش مهمی از زندگی همه‌ی انسان‌ها و به‌ویژه زنان (که همواره وجودشان برابر با سک.س در نظر گرفته‌شده) را تشکیل می‌دهد نیز ضروری است. ضروری است بدانیم زنان در این بین چه حس می‌کنند، چه‌چیز را جذاب یا ناخواستنی می‌یابند، از چه‌چیز لذت می‌برند و از کدام نه، چه می‌گویند و چه می‌خواهند و چه می‌کنند و به عبارت ساده‌تر در این رابطه‌ی (معمولن) دونفره؛ زنان غیر از آن‌چه مردان نشان‌مان داده‌اند چه محلی از اعراب دارند؟ تا شاید بتوان با جمع این دو روایت، به درکی انسانی و متعادل از سک.س – و هر واقعیت دیگر- رسید.
اما در این بین همان مردانی که زن را برای سک.س می‌خواهند، دوست ندارند از زبان‌اش از سک.س بشنوند – مگر آن‌چه را که خودشان دیکته‌ کرده‌اند-. زنی که از سک.س حرف بزند فورن به انواع القاب از دست فاحشه، بی‌شرم، بی‌آبرو و … مفتخر می‌شود، حال یا حرف دل‌خواه ما را می‌زند که آفرین، یا این وصله‌ها را می‌توان راحت به‌اش چسباند (چون مثلن داستان پورن می‌نویسد) و حرف‌اش را جدی نگرفت یا به‌اش خندید، یا کار بیخ دارد و این وصله‌ی کذایی درست به‌اش نمی‌چسبد چون خیلی جدی دارد حرف می‌زند و گویا ظاهرن فاحشه هم نیست، و این‌جاست که سرگیجه‌ و خشم مردسالار نهفته در درون آغاز می‌شود. نه فقط مردان که کل فرهنگ مردسالار و زنان مردسالار هم از این موضوع می‌ترسند. بگذریم که در هر سه حالت لقب کذایی بیخ‌ریش‌مان جا خوش کرده‌است.
. این که چرا مردان از روایت زنانه‌ی سک.س می‌هراسند و می‌گریزند، مبحثی است که باید جای دیگر ریشه‌اش را جست و به عقیده‌ی من بسیار ساده و کلی و قابل‌درک است. برای مردان این سوی واقعیت، ناشناخته و مبهم است و جدا از ترس کلی نوع بشر از ناشناخته، مردان (نه قطعن تمامی آنان ولی اکثریت) می‌ترسند این سوی واقعیت با آن‌چه آنان می‌پنداشته‌اند متفاوت باشد: “شاید واقعن زنان صرفن دو نقطه‌ی حساس در بدن نداشته‌باشند؟‌ شاید زنان از موی زیاد بدن خوش‌شان نیاید؟ شاید سک.س را جور دیگری غیر از آن‌که من ارائه می‌دهم می‌خواهند؟ ” اگر این‌چنین باشد دیگر نمی‌توان خیلی راحت و بدون هیچ‌زحمتی و تغییری احساس پرفکت بودن و مرد فوق‌العاده‌ی ایده‌آل بودن کرد. دیگر احتمالن نمی‌توان به توانایی‌های شگفت‌انگیز جنسی و آن اندام مایه‌ی افتخار تاریخی (سلام گلناز!) بالید. مردان دوست‌ ندارند به طور جدی بشنوند زنان سک.س را چه‌گونه می‌بینند، چون ممکن است آنی نباشند که آنان فکر می‌کرده‌اند و آن‌وقت احتمالن یک گله خر لازم خواهد بود که این بار عظیم باقالی را حمل کند!
با در نظر گرفتن این مقدمات خیلی به سادگی می‌شود فهمید چرا وقتی زنانی پیدا می‌شوند که از حس و درک خودشان از سک.س بنویسند مردانی در آن سوی دنیا حال‌شان بد می‌شود (مطمئن‌ام که دوست‌مان در این باب تهوع تنها نیستند!) و می‌نالند که ای‌بابا ساکت باشید و بگذارید ما در توهم خودمان خوش باشیم، یا اقلن اگر می‌خواهید حرفی بزنید جوری بزنید که ما بتوانیم شما را همان فواحش سلیطه‌ی بی‌آبرو بنامیم و حرف‌تان را جدی نگیریم .. مرض دارید مگر که ما را متهوع کنید و دنیایمان را به هم بریزید! و کسی هم نیست به این آقایان بگوید عزیزان من جسارتن تصور شما فقط ۵۰٪ واقعیت است، و متاسفانه وقت‌اش رسیده بزرگ شوید و با ۵۰٪ باقی روبه‌رو شوید و سعی در هضم‌اش کنید، که به خدا به نفع خودتان هم هست. کسی نیست بگوید آقایان شما با نوشتن و گفتن از سک.س و اتاق‌خواب مشکلی ندارید، که تا حالا ندیده‌ام خیلی جدی کسی معترض انبوه محتوای پورن تولیدی در جامعه مجازی فارسی‌زبان بشود. شما با زنانی که از سک.س جوری می‌گویند که شما انتظار نداشته‌اید بشنوید مشکل دارید.”

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

؟

یک مستند خوب که بتواند حال و هوای زندگی رومزه مردم در ایران را نشان دهد سراغ ندارید؟ زمانش بین ده تا بیست دقیقه باشد و البته به زبان انگلیسی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ؟ بسته هستند

در این جامعه بیشتر از آنکه مرد مردسالار داشته باشیم َ‌زن مردسالار موجود است
بی‌خود نبود شیرین عبادی یک جایی گفته بود که مشکل ما زنان مایند که خودشان به دوش کشنده و رواج دهنده فرهنگ مردسالارند.
اتفاقا این‌ها عین بحث‌هایی است که باید باز شود و زن ما بفهمد زندگی در جامعه مرد سالار فقط کتک خوردن و حق طلاق نداشتن و شکم پشت شکم زاییدن نیست.
مشکل ما این است که مثل بقیه چیزهاییمان یک چیزی را شنیده ام و هنوز ریشه و علتش را نمی دانم کمپین پشت کم پین راه می اندازیم. مشکل ما بی سوادی عمده تاریخی مان است که فکر کردیم با دوتا کتاب مارکز خواندن و اسم ویرجینیا ولف را یادگرفتن حل می شود. مشکل مال این است که فکر کردیم از هر حرکتی یک تکه اش را ببریم مثل لحاف چهل تکه روشنفکریمان می توانیم برای خودمان نیم تنه بدوزیم و فکر نکردیم کسی که نیم تنه اختراع کرد که ناف تو را ببیند همانی بود که در ذهن تو این را جا انداخت که شکمت باید صاف باشد و زیر شکمت بی مو
اتفاقا این ها بحث هایی است که باید بشود وقتی زن روشنفکر امروزی مدرن ما هنوز با بندنش مشکل دارد آنوقت از هزار و یک جور حق دیگر هم حرف می زند. اولین حق من این است که بتوانم بفهمم ریشه این شکل و قیافه مصنوعی من از کجا آمده است.
لطفا اگر مطالعه ای روی مسایل زنان دارید – که می دانم ندارید ولی باید ژستش را بیایید- بروید مطالبی را که زنان در مورد قضاوت جامعه برای بدنشان نوشته اند را هم بخوانید. بروید بخوانید شاید دستتان آمد که بنده منظورم پشم پایین شکمم نبود که اگر هم بود به شما ربطی نداشت. وبلاگ خودم بود و از زیر پشم هم اگر بخواهم مینویسم. بروید بخوانید شاید دستتان آمد که هنوز از فهمیدن یک مفهوم ساده پشت ظاهر یک نوشته قاصرید.
خواستم بگویم که خواندم مطالبتان را دوستان عزیز دردورتر ها و همین نزدیک‌تر ها.
منظورم هم مطالب متهوعتان است.
ارادت.
عطیه این‌را نوشته برای این تهوع :
اگر خانمی بیاید و از همخوابگی هایش و بدن نرم و لطیفش و … صحبت کند و تابوها را بشکند، شما احساس تهوع نمی کنید؟ ولی اگر زنی گفت که همخوابگی من همان شکل مرسومی که در قدیم بوده و امکان نمایشش نبوده و حالا با هزار نوع تکنولوژی و عکس و فیلم و … قابل نمایشه، نیست. تهوع اور میشود؟
چرا از این همه خواندن و شنیدن و باز تکرار همون فرهنگ کهنه (بخوانید مردسالار) در غالب یک ظاهر مدرن احساس تهوع نمی کنید؟ اما با خواندن یک نوشته مخالف، احساس تهوع میکنید و میخواهید که ربطش ندهند به مبارزه برای برابری حقوق زن و مرد؟
شما اگر به حقوق برابر زن و مرد (یعنی انسان ها) معتقد هستید نباید با خواندن این مطلب احساس تهوع کنید. خواندن احساس انسان های دیگر که لزوما شبیه ما فکر نمی کنند نباید احساس تهوع به ما بدهد. اگر که هنوز به این دیدگاه نرسیدید، بهتر است بروید کمی برای روشنفکری خودتان احساس تهوع کنید که ادعایش را دارید اما حتی سعی به تظاهرش هم نمی کنید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برای زنان و مردان کمپین یک میلیون امضا

1.jpg
دیر وقت بود. به رسم شب‌هایی که خودم از دانشگاه به خانه می آیم به خانه کوچکشان رفتم. حال و احوال کردیم و مادرم سینی چای را روی میز گذاشت. پدرم سر در کتاب داشت. دقت کردم, دیدم نمی‌خواند. از آن وقت‌ها بود که دست دست می‌کرد که چیزی بگوید. من هم به صفحه تلویزیون خیره شدم و همزمان به نامه‌‌‌های آن روزشان نگاه کردم.
منتظر بودم حرفش را بزند. خیلی طول نکشید. گفت: “آدرس این سایت یک میلیون امضا را بلدی؟”
بی‌دلیل بغض کردم. خودم هم نفهمیدم چرا. مادرم هم ساکت شد. این یعنی اینکه قبلا با هم در موردش حرف زده بودند. ته مانده چای را که روی میز گذاشته بودم سرکشیدم که بغضم معلوم نشود. و بعد گفتم برای چه می‌خواهی؟ پدرم گفت که می‌‌خواند امضا کنند و اگر کار دیگری که از دستشان برآید.
بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم سایت را برایشان باز کردم. گفتم که چه باید بکنند. بعد در حالی که هنوز صدایم صاف نبود و دیگر ذره ای هم شک نداشتم که هر دویشان متوجه بغض من شده اند و برای همین هم ساکتند پرسیدم که از کجا در مورد این کمپین شنیده‌اند. تازه یادم آمده بود که خود من غیر از یک امضا هیچ وقت هیچ کار دیگری برای این کمپین نکرده بودم. هیچ وقت حتی در خانه حرفش را هم نزده بودم. اینکه در خانه من هیج وقت از این مشکلات نداشتم دلیلی بود که حتی خودم را هم قانع نمی‌کرد.
پدرم کفت که از دوستی در محل کارش در این مورد شنیده و غرفه کمپین را هم روزد سیزده‌به در دیده است. بعد با مادرم حرفش را زده و جالب این بود که مادرم هم در موردش شنیده بود. امضا که کردند گفتند که صفحه را نبندم که بتوانند بقیه مطالب را هم بخوانند.
نمی‌دانم حسی را که دیشب به من دست داد جطور باید بنویسم. حتی الان که دارم اینها را می‌نویسم بغض دارم. من نه خودم برای این حرکت کاری کردم و فقط دورادور خبرهایش را دنبال می‌‌کنم. سایتشان را می‌خوانم و نگران بازداشت‌شدگانشان می‌شوم. اما دیشب حسی به من دست داد که برایم تازگی داشت. حس کردم این زنان به هدفشان رسیده‌اند. هدف از جمع کردن یک میلیون امضا اگر قرار بود مطلع کردن تنها یک میلیون انسان هم باشد راهش را به این سر دنیا به این شهر سوت و کور به درون خانه پدر و مادر من هم باز کرده است. آنهم نه از طریق تلوزیون و اینترنت که از طریق افراد دیگر. پدر و مادر من انسان‌های ساده‌آی اند و من می‌دانم این حرکت در دل میلیون‌ها انسان دیگر مثل آنها اثر خواهد گذاشت.
هر بازداشتی که می‌شود هر ضربه ای که سعی می‌کنند به این زنان بزنند فقط یک قدم آن‌ها را به هدفشان نزدیک تر می کند. دیشب دوباره یاد داستان حربایی افتادم که موش کورها برای تنبیه به درختی رو به آُفتاب بستندش. موش کورها نمی دانستند که حربا عاشق آفتاب است.
خسته نباشید.
اگر با این حرکت موافقید, اینجا را امضا کنید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برای زنان و مردان کمپین یک میلیون امضا بسته هستند

این روزها…

بهار…آفتاب…درخت…سبزه…عشق…غرور…زندگی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این روزها… بسته هستند

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

flower2.jpg
عکس از اینجا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ها با برگ و رنگ بسته هستند