مکالمه سازنده

اون: یه چیزی می‌گم قول بده ناراحت نشی!
من: اصلا از نظر روحی در شرایط نیستم که تحمل انتقاد داشته باشم! نگو.
اون: باشه. پس خودم کفشات رو برمیدارم از روی میز ناهار خوری (با تاکید غلیظ روی ترکیب ناهار خوری) !
(من شرایط روحی‌تو بخورم. سلام الی)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مکالمه سازنده بسته هستند

گرونی آقا،‌ گرونی

به طرز کاملا مشهودی صحبت کردن در مورد گرونی وارد مکالمات مردم شده. از قیمت بنزین شروع می‌شه و به مایحتاج عمومی و برای ما دانشجوها به شهریه‌ها و قیمت کتاب‌ها و قهوه و چایی و اینها هم می‌رسه. معمولا ملت از آب و هوا و سیاست و هنرپیشه‌ها و تو دانشگاه ازکتاب و استادها و این‌ها حرف می‌زدند. حداقل این چهارپنج سالی که من سابقه‌اش رو دارم. این اولین باره که حرف از گرونی وارد مکالمه‌ها شده. معمولا مردم در مورد پول و در آمدشون خیلی دوست ندارند که صحبت کنند. اما الان خیلی وضع فرق کرده.
یه گزارش می‌شنیدم در مورد اینکه چطور ملت باید بین پرداخت قسط خونه و پول بنزین یکی رو انتخاب کنن. چون کارشون بسته به اینه که با ماشین برن سرکار و مثلا کسی که بیست سال یه جا کار کرده و به بازنشستگی و اینها امید داره نمی‌تونه به این راحتی کار رو ول کنه. از طرفی تو غرب امریکا سیستم واقعا غرب وحشی وحشی هست و سیستم حمل و نقل عمومی واقعا افتضاحه. واقعا. مثلا اگه من بخوام مسیر نیم‌ساعته خونه تا دانشگاه رو با اتوبوس یا قطار برقی برم،‌ باید یک مسافت طولانی پیاده برم که به اتوبوس برسم. اتوبوس باید نصف شهر رو بگرده و از کلی از خیابون‌ها رد بشه (‌چون همه اون‌ها همین یک اتوبوس رو دارند) بعد از چهل و پنج دقیقه برسه به ایستگاه قطار. بعد قطار هم بیست دقیقه طول می‌کشه برسه به نزدیک‌ترین ایستگاه نزدیک دانشگاه. از اونجا هم یه بیست دقیقه معطلی داره اگه آدم بخواد با اتوبوس بره. حالا همه اینها با این فرض که همه چی سرساعت باشه. مسیر نیم ساعته یه چیز نزدیک دوساعت یا بیشتر طول می‌کشه. افتضاحه. ده نشینی این بدبختی‌ها رو هم داره.
نیکول دیروز گفت که دیگه باید بین سرکار اومدن و ناهار خوردن یکی رو انتخاب کنه. گفت که باید سرکار بیاد برای گرفتن کمک دانشگاه. از طرفی باید پول بنزین بده که بیاد و دیگه پول بنزین از ناهارش بیشتره. بنابراین احتمالا یه قهوه صبح خواهد خورد و شام هم قرار شده یک مدت بره خونه پدر و مادرش. خودش میگفت که تو سی سالگی خیلی زشته که آدم بره خونه مادرش شام بخوره.
تو زندگی ما هم اثر خودشو گذاشته. یادمه وقتی یه جایی مثل کاستکو خرید می‌کردیم،‌ حالا نه زمان خیلی دور،‌بلکه همین چهار سال پیش،‌ با صد دلار تقریبا به اندازه سه ماه می‌شد لوازم غیر خوراکی خونه رو تامین کرد. خرید خوار و بار خونه هم هفتگی بیشتر از سی دلار نبود. اما الان این رقم‌ها خنده‌دار به نظر می‌رسه. تازه اون موقع هردوی ما کار می‌کردیم و مثل الان با پول وام دانشجویی زندگی نمی‌کردیم.
هنوز معطل جواب اون خونه‌ توی دیویس هستیم. اگه به قول این‌ها باشه، باید تا آخر ماه بعد اسباب کشی کنیم. اما هنوز که هیچ خبری نشده. حتی خونه رو هم ندیدیم. اگه بریم اونجا باز یه خورده بهتره. یکیمون مجبوره رانندگی کنه. شاید هم یحیی و نازیلا (‌تویوتا سلیکای وحید) رو فروختیم یه ماشین کم خرج‌تر خریدیم.
مثل اینکه ما هرجا می‌ریم خراب می‌شه. اینجا هم که اومدیم می‌گن اون آمریکای دهه نود بود که پول ریخته بود تو خیابون‌هاش! خلاصه اینکه ما یک عمر دیر رسیدیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای گرونی آقا،‌ گرونی بسته هستند

Seymour Hersh on Covert Operations in Iran

سیمور هرش امروز در برنامه Fresh Air رادیوی ملی در مورد مقاله تازه‌اش در مورد ایران، صحبت خواهد کرد.
فایل صدا ساعت سه بعد از ظهر به وقت شرق آمریکا قابل دسترس خواهد بود.
چند مطلب در وبلاگستان در همین رابطه:
هرش و تکرار ۵۹۸ – حاجی واشنگتن
سیمورهرش: جنگ مخفیانه علیه ایران شروع شده است. – شنا در شنزار

خلاصه مقاله هرش به فارسی
– رادیو فردا
گزارش سیور هرش و جنبش مدنی کشور ما – وبلاگ پویا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Seymour Hersh on Covert Operations in Iran بسته هستند

چیزهایی است از جنس موسیقی. حس‌هایی هست که بیان شدنی نیست. شاید نوشتنی باشند. من نوشتنش را بلد نیستم. چیزهایی هست از جنس خجالت، استیصال، خستگی، بی‌حوصلگی، آهنگ، درماندگی،‌ نفرت، عشق، جنون،‌…حس‌هایی است که قابل بیان نیست.
پدربزرگم را برای پنج هزارتومان سرکوچه‌شان کتک زدند. پیرمرد هشتاد ساله را. پدربزرگ وحید فوت کرد. خواهرم از دست دیوانگی‌های من خسته شده‌است. دوست پسر دوستم نمی‌خواهد که دوستم با من حرف بزند. پدرم گریه می‌کند. سهل انگاری من آدم فهیمی را رنجانده است. فکر می‌کند همه ایرانی‌ها در غربت مدل من دیوانه‌اند. کارم را بلد نیستم. کامپیوترم سیاه شده از کثافت. استخوان پایم درد می‌کند. عمه‌ام بیکار شده است و به من می‌گوید که از اینجا برایش در کرج دنبال کار بگردم. آدم‌ها را نمی‌فهمم. امروز هوس برف کردم و چیزی مثل زندگی در وحش را. فیلمش را می‌گویم. حتی اگر آخرش با سیب‌زمینی سمی بمیرم. دلم برای همه کس و همه جا تنگ است. برای ایران بیشتر از هرجا.
فکر می‌کنم کم آوردم و نمی‌خواهم به این اعتراف کنم. باید دلیلش همین باشد. چون سه دقیقه فکر کردم که این جمله را بنویسم یا نه. می‌دانید یک سری آدم هستند که همیشه در گوششان موسیقی با صدای بلند در حال نواختن است؟ هیچ جوری هم از آن خلاصی ندارند؟ باور کنید از لحاظ علمی هم ثابت شده که مغرشان مثل مغز آدمهایی است که دارند به موسیقی گوش می‌دهند. من در کله‌ام موسیقی نیست. صدا اما هست. صداهای بلند. صداهای دور. صدای ترس. صدای پنجه کشیدن به دیوار. صدای ناخن روی آهن. همان صداها.
پریود نیستم. این‌ به پریود ربطی ندارد. نوار بهداشتی خوب با قدرت جذب بالا داریم و قرص مایدول که کافین‌اش از خود قهوه هم بیشتر است و به قول تبلیغتاتش یک دانه بخور و بعد برو بار آدم بلند کن! از آن‌ها هم داریم . این یک پریود روحی است. برای پریود روحی نوار بهداشتی و قرص مایدول نساخته‌اند؟
چیزی در من تازه نمی‌شود. چیزی در من نیاز به خلقت دارد. باید چیزی بسازم. چیزی که دستهایم رویش عرق بریزد. چیزی که این خواب مرا بکشد. خلقت می‌خواهم. وسوسه خلقت خود خود پیرمرد را هم ول نکرد. من هم می‌خواهم خدا شوم. من خدا شدم. یادم هست که شدم. یک‌بار. یک‌بار در خواب خدا شدم. خواب دیدم.
در من چیزی مرده است. مرده را اگر از روی زمین جمع نکنند،‌ بوی تعفنش همه را می‌کشد. من دیوانه شده‌ام. من خود خدای دیوانه شده‌ام. دیوانه‌ای با شهوت خلقت.
این نوشته هرگز انتشار نمی‌یابد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

۱. از برد اسپانیا خوشحالم. خوشحالی‌ام زیرپوستی است. چه می‌دانم. مدل آدمی که بچه‌اش بی‌سر و صدا کنکور قبول شود و بخواهد ابهتش را هم حفظ کند، اما خوشحال است.
۲. از کسانی که با طناب این وبلاگ- و احیانا خودم- در چاه این فستیوال به اصطلاح بین‌آلمللی غذا افتادند عمیقا معذرت می‌خواهم. خودشان را مسخره کرده‌بودند یا ملت را؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

عدس‌پلو

همانقدر که مخترع سالاد مستحق الطاف سگ دربان جهنم است،‌ مخترع عدس‌پلو باید با هفتاد و دو هزار حوری و غلمان بهشتی (بطور همزمان)‌ محشور شود.
عدس‌پلو غذای خود خداست وقتی پارتی‌ ایرونی! میده. باور کنید.
این یعنی اینکه:
من امروز چون فهمیدم تو خونه برنج داریم و درس هم داشتم و هزار کار نکرده دیگر، عدس پلو پختم! گفتم یک پزکی هم بدهم که بابا لوا!‌بابا عدس‌پلو!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عدس‌پلو بسته هستند

در شهر چه خبر؟

این اولی را اگر از دست بدهید واقعا دچار خسران دنیوی و اخروی می‌شوید:
photo_1_d411771fa5a1a76fbd56a994941300ed.jpg

دومی را هم از دست ندهید. هوای سن‌فرانسیسکو این‌روزها خوب است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در شهر چه خبر؟ بسته هستند

یک یادآوری خوب امروز داشتم:
از کسانی که در صحبت‌هایشان از قیدهای همیشه و هرگز زیاد استفاده می‌کنند و به هر دلیلی سعی دارند عقیده خودشان را – که معمولا اصلا در حیطه تخصصشان هم نیست- به سر تو بکوبند، پرهیز کن. به این افراد، متخصصان ویکیپدیایی و جستجوهای گوگلی را هم اضافه کن.
حالا باز هم اگر رفتی سراغشان و کله‌ات درد گرفت، دیگر خودت مرض داری!
آها. زندگی را هم سخت نگیر. با کسانی هم که سخت می‌گیرند نپر! یک وقت دیدی سخت شد!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نشانه بد:

وقتی نشیمنگاه مبارک شکل مبل و مبل شکل نشیمنگاه مبارک شود.
اصلا نشانه خوبی نیست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نشانه بد: بسته هستند

در زندگی بعدی‌ام آقای جهانگرد خواهم شد. همان آقای جهانگرد کارتون ممول.
باز من سفر لازم شده‌ام. اینبار سفر به جایی دور از دسترس آدمیزاد. دور از تمدن. دور از هیاهو. سفر لازم شده‌ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند