حیاط خلوت

photo_1_032a773142e895ff2c9dff82de9f7ac8.jpg
این حیاط پشتی خانه ماست. یعنی دو هفته دیگر که رنگریزی درخت‌ها شروع شود، چه دنیایی خواهم داشت من.
پی‌نوشت: آن نقطه‌ای که وسط عکس است، یک عدد اردک است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حیاط خلوت بسته هستند

هذیان‌های شبانه- جمعه

این یک نوشته آشفته است. مثل این روزهای من. مثل همه دقیقه‌های این روزهای من:
حالم بد می‌شود از وقتی که به کسی می‌گویم حالم خوب نیست و اولین سوالی که می‌پرسد این است که آیا همه چیز با وحید خوب است. یعنی واقعا نمی‌شود برای یک انسان از قضا متاهل یک فضای مجزا در نظر گرفت؟ آیا هنوز به این افسانه یک روح در بدن کسانی هستند که اعتقاد دارند؟ یعنی نمی‌شود یک نفر بدون اینکه مشکلی با نفر دوم رابطه‌اش داشته باشد احساس آشفتگی بکند؟ یعنی همه لحظه های زندگی دو نفر یک رابطه باید بهم گره بخورد؟ نپرسید این سوال‌ها را جان مادرتان. تنها نتیجه‌اش این است که دفعه بعد که حالم را می‌پرسید الکی می‌گویم عالی است!
چسی کتاب و فیلم و آهنگ و سیگار و تاتر را برای من نیا عزیزک دلم. معذرت می‌خواهم که اینقدر صریح می‌گویم. اما اگر شش سال پیش بود، احتمالا این حرف‌ها مرا به شدت مجذوب می‌کرد. لحظات کافه نشینی و دود کردن سیگار و در حالی که در مورد اضمحلال مارکسیسزم حرف می‌زنی از تفاوت عشق در آثار لورکا و شاملو بگویی! شرمنده‌اتم. دیگر نیستم. آنقدر کتاب در این دنیاست که خواندن یکی دوتایش دردی از حال من یا تو دوا نمی‌کند. فیلم‌های سخت را هم دیگر نمی‌بینم. لذت می‌خواهم از زندگی‌ام که آن سال‌ها نداشتم. همصحبت شدن با تو لابد علت دیگری دارد. دوستان ساده را که دلخوشی‌هایشان هم مثل من ساده باشد و فیروزه‌ای ترجیح می‌دهم. دغدغه‌های من مال خودم است. یاد می‌گیرم که دغدغه‌هایم گنج‌هایم هستند. مال منند و ربطی ندارد که آن‌ها را با میخ به دیوار مخ کس دیگری بکوبانم. این مدل من است. این روزها کله پاچه و هایده و ودکا و آب انار به بیف استرگانف و کوهن و برندی ترجیح دارند. عکاسی هم دیگر روشنفکرانه‌ترین کاریست که می‌کنم. بیش از این از من نخواه. می‌برم.
یک آهنگی الان دارد از تلوزیون ایرانی خانه بابا اینها پخش می‌شود که آقای خواننده در آن به دوست دخترشان می‌گویند که با لباس تنگ و کوتاه بدون او جایی نرود. این سوال برای من ایجاد شده که آیا اگر آقای دوست پسر همراه ایشان باشند یک دیواری به دور ایشان می‌کشند که مثلا کسی لباس تنگ و کوتاه خانم دوست دختر را نبیند یا بودن آقای دوست پسر چشم غریبه ها را کور می‌کند؟ یا الان مسله لباس خانم دوست دختر است یا تنها بودن ایشان و یا اصلا فلسفه وجودی وی؟
اینترنتی‌ترین خوابی که دیدم دیشب بود. خواب دیدم که من خوابم و کامپیوترم کنارم روشن است و تو هی تند تند پیغام می‌فرستی که چرا آنلاین نیستی و مگر قرار نبود آنلاین باشی و من هی سعی کردم از خواب بیدار شوم و توضیح دهم که به خدا موبایلم زنگ نزد! تازه فکرش را بکن که بیدار شدم و دیدم آنلاین نیستی. ساعت چهار صبح. دوباره خوابیدم و موبایل را هم خاموش کردم.
کسی می‌داند فصل جفت‌گیری اردک‌ها کی است و آیا اردک‌ها در زمان جفت‌گیری بیشتر سر و صدا می‌‌کنند؟ اردک‌ها از این به بعد پای ثابت اینجایند. حتی امروز به سرم زد خانه شان را پیدا کنم، تخم اردک بدزدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هذیان‌های شبانه- جمعه بسته هستند

با من این‌طور حرف نزن. با من هیچ‌وقت این‌طور حرف نزن. یادت باشد که مثل ماسه‌ام، می‌توانی باهام بازی کنی و نرم و نوازش‌گر باشم، ولی اگر سعی کنی در مشت‌ام بگیری چنان از لابه‌لای انگشتان‌ات می‌ریزم که ندانی دست‌ات کی خالی شده.
عاشقتم الی. عاشقت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

A. I. G.

خوب چه خبر؟ چیکارا می‌کنی؟
سلامتی. یه ذره پس‌انداز داشتم دادم یه شرکت بیمه خریدم. الحمدلله. راضی‌ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای A. I. G. بسته هستند

سکوت بعد از سلام از شرم بی‌کلمه‌ ماندن است، بدرقه با نگاه هم که شده معمول‌مان. امید است دیگر، نباشد به چه زنده بماند آدمی؟
دیوانه شدم میرزا جان. دیوانه تر!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تکه‌های خاطرات به ذهنم یورش می‌آورند. بی‌دلیل. بی‌ربط. مثل همان چند شب قبل که یاد آن راه رفتن دیوانه وار شش ساعته در یک اتاق دو در سه کرده بودم.
امروز یاد آن روزی افتادم که آیدا از کلاس زبان بر‌ می‌گشته و به پسری که جلوی پایش ترمز وحشتناکی زده بود گفته بود: وات آر یو دوینگ! و پسر حاضر جواب پشت فرمان هم جواب داده بود: اوه مای گاد. این جریان هفت سال قبل است. فکر می‌کنم جایی حوالی آریا شهر مثلا.
یا یاد آنروزی را کردم که زیر پل گیشا با ژاله منتظر تاکسی بودیم و یک دفعه یکی که سوار موتور وسپا بود با پلاستیک خالی نوشمک زده بود توی سر ژاله و من که نمی‌‌توانستم جلوی قهقهه‌ام را از اینهمه خلاقیت در اذیت کردن بگیرم.
یادم آمد آنروزی را که از خانه ندا اینها باهم بیرون می‌رفتیم و مادر ندا، گفت که ندا جان، سعی کن کونت را کمتر تکان بدهی موقع راه رفتن و من تازه آنوقت فهمیدم که چرا ندا اینقدر خاطر خواه دارد.
خاطرات بد هم می‌آیند. از تلخی‌شان اما کم شده‌آست. راست است که زمان مرهمی‌است بر هر دردی. این زمان. این زمان لعنتی. این فاصله لعنتی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شکلات


یکی گفت که این آهنگ توست چون اسمش شکلات است اما مزه زهر می‌دهد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شکلات بسته هستند

بلوط در وردپرس

بی‌خوابی دیشب یک نتیجه خوب داشت.
با کمک صادق عزیز بلوط را در وردپرس راه انداختیم. ( یعنی خود بینوا صادق همه کارها را کرد) این برای کسانی که بلوط بدون فیلتر را می‌خواستند ببیند. ممنونم صادق جان
http://baloot.wordpress.com/

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بلوط در وردپرس بسته هستند

ای آی‌تی کاران محترم!

من قصد دارم یه نسخه از نوشته‌های این وبلاگ رو روی وردپرس نگه داشته باشم هم برای فیلتر هم برای نسخه پشتیبان اینجا. ولی باید راهی باشه که همه آرشیو باهم منتقل بشه. مگه نه؟
هل من ناصرا ینصرنی؟
balootak@gmail.com

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ای آی‌تی کاران محترم! بسته هستند

یکشنبه‌ها با برگ و رنگ

ghasedak .jpg
اینو امروز تو محوطه جلوی خونه گرفتم. این از همونها نبود که بچه بودیم فوت می‌کردیم پراش برامون سلام برسونه به یکی؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه‌ها با برگ و رنگ بسته هستند