خدمت همکلاسی عزیزم

محمود جان، همکلاسی خوبم
تلاش شما برای چرخاندن سر لپ‌تاپتان به سویی که من ببینمش قابل ستایش است.
راستش را بخواهید بنده همان روز اول صفحه وبلاگم را شناختم. مثل بجه‌ام است دیگر. هرجا باشد می‌شنامش. اما الان دیگر هفته چهارم کلاس‌هاست. گفتم یک مدلی به شما اطلاع دهم که بنده فهمیدم شما وبلاگ مرا می‌خوانید. خیلی ممنون. منت می گذارید. من فهمیدم. حالا دیگر لطف کنید و سر کلاس به سخنرانی استاد توجه کنید. چشم برهم بگذارید، امتحانات از راه می‌رسد ومن اصلا راضی نیستم به خاطر معرفی خودتان به من آنهم با سخت‌ترین روش ممکن، شما خدای ناکرده نمره خوبی نگیرید.
قربان شما

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خدمت همکلاسی عزیزم بسته هستند

Iranian Film Festival – San Francisco

اینجا هستم و دارم با رفقا خوش می‌گذرونم.
جای شما خالی. بعد از چند سال دیدن خیابون‌های ایران و مردم و شوخی‌هایی از جنس خودمون و کلا همه چی ایران،‌ کلی داره می‌چسبه.
تخصص من هم سینما نیست که در مورد فیلم‌ها هیچ حرفی بزنم.، اما همین تماس نزدیک با فضا و خیابون و چهره‌های آشنا خوبه. حداقل تو این روزها خیلی خوبه.
اگه این طرف‌ها هستید، این فستیوال تا عصر یکشنبه ادامه داره. اگه خواستید بیاید یه خبری بدید که همدیگه رو ببینیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Iranian Film Festival – San Francisco بسته هستند

What the Fuck??

دختر سیاسی،بهتر از پسر سیاسی است. مردان، انگار که برای حضور در معرکه‌ی سیاست به دنیا می‌آیند؛ اما زنان، بر این میدان منت می‌گذراند که پا در آن می‌نهند. هر جا زنی هست که به خاطر ×عدالت می‌جنگد، آن‌جا عطری پیچیده است شیرین و شورانگیز و بهشتی.

بلوط: چون گفتند که فقط نباید به پاراگراف اول لینک می‌دادید من بقیه متن را هم اینجا می‌گذارم. حرف من باقی است. نادر ابراهیمی گفت و شما هم ادامه اش دادید. این متن نوشته بلاگ شماست:
:
و دختران ما هم‌چون هستی خضروی بر میدان سیاست منت می‌گذراند و مردان سیاست را شرمنده‌ی خود می‌کنند. مانند دیگر دخترانی که چنین‌اند و چنین می کنند، مانند هانا عبدی که اکنون در کدام زندان مرزی و دور‌افتاده زندانی است نمی‌دانیم.
هستی خضروی که عضور شورای مرکزی انجمن اسلامی دانش‌گاه خواجه نصیر است، چند روز گذشته به خاطر ادای پاره‌یی از توضیحات به دادگاه انقلاب احضار و سپس بازداشت شده است. بعد از آن طبق معمول همیشه ماموران امنیتی به منزل وی رفته‌اند و بر خلاف گفته‌ی احمدی‌نژاد که گفته در زنده گی خصوصی کسی دخالت نمی‌کنیم، به تفتیش منزل وی پرداخته‌اند.
تا همین یک سال پیش بازداشت دختران و زنانی که پار در عرصه‌ی سیاست می‌گذاردند به دلیل حفظ پرستیژ جمهوری اسلامی در مقابل دیگر کشورهای دنیا که ادعای حفظ حقوق زن را می کرد، بسیار محدود بود و به صورت گاه و بی‌گاه اتفاق می‌افتاد. قبل از این جز تنی چند اسم‌های زیادی به خاطر‌ه‌ی جمعی‌مان وارد نمی‌شوند، فرشته قاضی و محبوبه عباسقلی‌زاده و زهرا کاظمی از معدود زنانی بودند که اسم‌شان نامی آشنا در ذهن‌مان بود، اما بعد از ظهور کمپین یک میلیون امضا و دیگر اتفاق‌های اجتماعی هم چون طرح امنیت اجتماعی بازداشت دختران و زنان سیاسی از حالت قبلی خارج شد و با بازداشت سی و سه نفر از فعالان سیاسی زن در برابر دادگاه انقلاب رنگی دیگر به خود گرفت. در حال حاضر هر هفته خبری از بازداشت و احضار و محکومیت یک دختر را به دادگاه ها می‌شنویم. دختران سیاسی که به خاطر حقوق حقه‌ی خود در قالب کمپین یک میلیون امضا فعالیت می‌کنند مورد بیش‌ترین برخورد حکومت قرارگفته‌اند. حرکتی که بنا بر آگاهی دادن به زنان آغاز شد و دختران سیاسی در آن نشان دادند که بهتر از پسران سیاسی عمل می‌کنند و جای‌شان در عرصه‌های گوناگون سیاسی خالی است
آری دختران سیاسی منت می‌گذراند که پار در عرصه‌ی سیاست می‌گذارند و دیگران را مدیون خود می‌کنند. دختران سیاسی بهتر از پسران سیاسی عمل می‌کنند؛ برای مثال نگاه کنید به وبلاگ‌های فارسی، در جمع بهترین وبلاگ‌های فارسی دختران بیش‌تری نسبت به پسران وجود دارند. نگاه کنید به لایحه‌ی قانون حمایت از خانواده که دختران سیاسی چه‌گونه با پشت‌کار و پی‌گیری‌های خوب مانع از تصویب این قانون شدند. شما به هر جا که نگاه کنید دختران سیاسی بهتر از پسران عمل می‌کنند. اما چرا؟
—-
اگر زنان از شما نخواهند که هوایشان را داشته باشید که را باید ببنند؟ باور کنید نخواستیم طرفداری شما را از این عطرشور انگیز بهشتی! اراجیف چرا می‌بافید!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای What the Fuck?? بسته هستند

یک پست مهاجرانه به عطا بدهکارم و یکی هم در مورد نامرئی شدن به راحیل خوبم
به عطا:
نمی‌دانم بیشتر از آنچه که اینجا و اینجا و اینجا نوشتم چه می‌توانم اضافه کنم. یک وقت‌هایی مثل حالا که دلم برای ذرات سرب معلق در هوای تهران هم تنگ می‌شود،‌مرتب فکر می‌کنم که آیا ارزشش را دارد. اما دلتنگی همیشه بخشی از زندگی است. هرجا که باشد. اما با سایه موافقم که مهاجرت بود که زن بودن را و لذت زن بودن را به من شناساند.
یادم است همان سال اول بود. من یک ماشین قراضه داشتم که کولرش خراب بود و مجبور بودم در تابستان جهنم وار سکرمنتو شیشه‌هایش را حتی وقتی در بزرگراه و با سرعت هشتاد مایل رانندگی می‌کردم، پایین نگه دارم. یکی از آن روزها به خوبی در ذهنم مانده. آن روزها هنوز مو داشتم. یک لحظه فکر کردم که بیست و دو سال این لذت پریشانی موها در باد از من دریغ شده. لذت به این سادگی، به این قشنگی
حالا شما بگویید که اینها سطحی است و خنده دار و مردم برای برهنگی مهاجرت می‌کنند. اینجاست که دیگر جنس حرف‌های هم را نمی‌فهمیم. این لذت شناخت به من قدرت حرف زدن داد. به من جرات نوشتن از خودم و بدنم و زن بودنم را داد. این لوایی را که مهاجرت هر روز دارد به نوعی می شکندش و بعد هم دوباره سرهمش می‌کند را بیشتر دوست دارم از آن دختر پاکیزه و افتاب و مهتاب ندیده شش سال قبل.
به راحیل:
کاش می‌پرسیدی اگر سوار ماشین زمان می‌شدی دلت می‌خواست کجا بروی.
اگر نامرئی بودم احتمالا یک کاری می‌کردم در این تقاضانامه های دانشگاه. لابد می رفتم روی تقاضانامه خودم برای دانشگاهی که می‌خواهم، می‌نوشتم قبول شده است!‌
اگر نامرئی بودم احتمالا سوار هواپیمای برگشت احمدی‌نژاد می‌شدم و خب ایران هم فضولی زیاد دارم که بکنم!
من شکمو حتما سر از بهترین رستورانهای سان‌فرانسیسکو و نیویورک و میامی در میاوردم که ببینم این غذایی که یک بشقابش هزار دلار است چه مزه‌ای دارد.
حتما یک لیست درست می‌کردم از افراد بوسه و بغل و سکس لازم و به نوبت سراغ همه می‌رفتم.
دارم فکر می‌کنم کجاهاست در این دنیا که یک آدم مرئی نمی‌تواند برود و از طرفی من هم واقعا دلم می‌خواهد آنجا باشم! تقریبا همه جاهایی که می‌خوام ببینمشان ، امکانش برای یک آدم مرئی ممکن است. حالا گیرم یک مقدار سخت باشد.
سوالت را عوض کن بگو اگر سوار ماشین زمان شوی کجاها می‌روی!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک عبارت که جایش در آهنگ «پیتزای قورمه سبزی» کیوسک خالی‌است «شب شعر در چلو‌کبابی‌»است.
سلام نگار!
برچسب‌ها: سکرمنتو، فعالیت‌های فرهنگی، مسخ!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دنیا چقدر جای مزخرفی می‌شد اگه همه قبل از هر تصمیمی فکر کنن آخرش چی میشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Ahmadinejad on King

120x90.lkl.ahmadinejad.jpg
Tonight, a “Larry King Live” exclusive! His explosive interview with Iran’s president, Mahmoud Ahmadinejad.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Ahmadinejad on King بسته هستند

یادداشت‌های پراکنده

انسان کینه‌ای نیستم. زود می‌بخشم و فراموش می‌کنم، اما دیگر اعتماد نمی‌کنم. این را تازه دارم یاد می‌گیرم که ببخش و مسئله گذشته را فراموش کن اما حواست باشد به دفعه بعد.
دیر اعتماد هم شده‌ام. به شدت. سخت دیگر حرفی را باور کنم. نمی‌گویم همه دروغ می‌گویند مگر اینکه خلافش را ثابت کنند، اما دیگر به آن سادگی گذشته هم دوست نمی شوم و دوست نمی‌خواهم. زیاد اذیت شدم سر این اعتماد سریع و مهربانی که حالا فکر می‌کنم چقدر بی‌دلیل بوده و است.
این نقاب لبخند هنوز وجود دارد. همه روز. حتی وقتی همه سلولهای بدنم در حال جوشیدن از خشم و اضطراب و نگرانی و ناراحتی‌است به همان سادگی به مشتریان آن مغازه ساندویچ فروشی لبخند می‌زدم، می‌توانم یک لبخند بزرگ تحویل مخاطبانم بدهم و آن‌ها هم باور کنند یا نه، حداقل اینطور وانمود می‌کنند.
روز به روز از انسان‌های واقعی اطرافم کم می شود و به لیست دوستان مجازی اضافه. اعتراف سختی است اما وقتی به علتش فکر می‌کنم شاید این باشد که این نقش را برای کسی که فقط از تو یک نوشته تایپ شده می‌بیند و عکسی را که در فلان مهمانی و با لباس پلو خوری و یک لبخند بزرگ گرفتی، بازی کردن خیلی راحت تر است از کسی که قرار است صدای لرزانت را بشنود یا صورت مشوش و بی‌رنگت را.
فکر می‌کنم تا حدی دارم مهارت‌هایم را در روابط واقعی از دست می‌دهم. معمولا حوصله جایی رفتن را ندارم. سه روز گذشته در یک آپارتمان پنجاه متری گذشت. دوبار لیوان چایی‌ام را گرفتم و رفتم دم این دریاچه‌ای که پشت خانه‌مان است و عکسش اینجاست. به چند غریبه دوچرخه سوار یا دونده لبخند زدم و باز برگشتم به دنیای اینترنت و آی پاد. دو بار هم تلوزیون روشن کردم که هرکدام بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. تلفنم در سه روز گذشته فقط یک بار زنگ خورد که آنهم برای کار بود که به کسی زنگ بزنم یک زنگ اسکایپی برای ضبط صدا روی کامپیوتر.
چقدر من اینجا ناله می‌کنم. نگاه که می‌کنم می‌بینم شاید در یک ماه گذشته غیر از چس ناله اینجا هیچ ننوشته‌ام. نوشته هایم را نمی‌توانم اینجا یا هیچ جای دیگر بگذارم و این آزارم می‌‌د‌هد. بخش نظرات را هم بسته‌ام چون توانایی ارتباط دوطرفه را ندارم. مثل این است که نتوانی از مهمان خوب پذیرایی کنی و بگویی که خانه نیستی.
لزومی به تحمل نیست. خودم دیگر بیش تر از پنج وبلاگ نیست که دنبالشان می‌کنم. یک مدت بی‌خیال بلوط شوید. من نمی‌توانم اینجا ننویسم اما شما لزومی به شنیدن چس‌ناله ندارید. فکر کردم باید این را بگویم که حداقل عذاب وجدان این صفحه را نداشته باشم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادداشت‌های پراکنده بسته هستند

این را بفهم که مشکل این روزهای من تو نیستی. مشکل این روزهای من خود خود من است. منی که ساده بود و زندگی روزمره تمام تار و پودش را گرفته بود. کار می‌کرد. فمینیست بود. درس می‌خواند. عاشق بود. سکس می‌کرد. غذا می ‌خورد. ورزش می‌کرد. همه چی رو به راه بود. همه چیز «عادی» بود.
از ناکجا، از عدم،‌ دیوانه‌ای پیدا شد و گفت که من به تو یک «حس خیلی خیلی خوب» دارم. حسی که فراتر از حس است. در ابتدا این بیشتر به یک شوخی شبیه بود. یک سرگرمی چند ساعته. به همه چیز شبه بود جز این دردی که الان می‌پیچد و طوفانی که مه چیز را تهدید می‌کند. این غریبه با حس خوب گفت و گفت و گفت. نه فقط از حس خوب. از سرزمین گفت. از خیابان‌ها. من دردم دلتنگی بود. آدمی بود که بخواهد بفهمد دلتنگی مرا. آدمی که روزمره نباشد. آدمی که هیچ چیزش شبیه روزمرگی تکراری من نباشد.
حالا من اینجا نشسته ام. ساعت پنج بعد از ظهر است. وحید را می‌رنجانم. نا خود آگاه. امروز در حمام برای اولین بار سینه‌هایم را بغل کردم که لمسشان نکند. برای اولین بار سرم را پایین انداختم و چشمانم را بستم. تنها بیرون رفته و من فقط گریه کردم.
سه روز است از در این آپارتمان شش در هشت متری بیرون نرفته ام. مزه زهر مار می‌دهم.چشمان بسکه به این صفحه سفید رو به رویم و یک اسم لعنتی خیره شده درد گرفته. گریه می کنم و نا خود آگاه با خودم حرف می زنم. حتی نمی‌دانم چیست. از وحید خجالت می‌کشم. به شدت خجالت می‌کشم. گناه او در این رابطه کوفتی و دل هرزه گرد من چیست. چرا باید قربانی دیوانگی و نا ثباتی من شود.
می نویسم و می نویسم و می‌نویسم. نوشته هایی که جایی برای انتشار ندارند. شاید یک وبلاگ دیگر راه انداختم و فقط از درد این روزهایم در آن نوشتم.
درس نمی‌خوانم و این بزرگترین عذاب این روزهاست. سه هفته شده و من هر روز فکر کردم درست می شود. اما نشد. هر دفعه می گویم این دفعه آخر است که اینطور ساعتها به حرف زدن با تو می‌گذرد. هر دفعه به خودم قول می دهم که دفعه دیگری در کار نیست. اما نمی شود. اما نمی‌شود. می‌ترسم و نمی‌دانم چه می‌خواهم ازخودم و از تو و این روزهایم. دیوانه ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کاش می‌شد دوباره اعتماد کرد. کاش می‌شد همه این ترس‌ها را رها کرد و رها شد در همان روزهای شاد کودکی که به هرکس که دستت را می گرفت همه ایمانت را می‌بخشیدی. همه اعتمادت را.
دیر باور شده‌ام و سخت بدبین. در پس هر محبتی می‌گردم ببینم از من چه می‌خواهد. چرا من؟ چرا کس دیگر نه. هرگز کینه‌ای نبودم. هرگز. کسانی را که بدترین اعمال را هم در حقم انجام دادند، پس از مدتی بخشیده‌ام. هنوز هم کینه‌ای نیستم. خودم اذیت می‌شوم اگر کسی را نتوانم ببخشم. اما این بخشش فقط انگار دیگر فقط برای آرامش خودم است. اعتمادی دوباره بوجود نخواهد آمد.دوست ندارم با کسی که از او می‌ترسم حرف بزنم. حتی حرف‌های عادی و روزمره ام را که امروز کی به خانه می آیم و هوس چه کرده‌آم. می‌ترسم.
ساکت شده‌ام. یک لبخند سرد و بی‌روح، مدل همان‌ها که در آن مغازه ساندویچ فروشی تحویل مشتری‌ها می‌دادم، همه روز روی لبانم است. لبخندی که فقط ساکتم کند. نقابی که بر روی دیوانگی درونم باشد. خود این روزهایم غریب است. تنهاست. سردرگم است. گریه می‌کند. هرچه را که نباید هم امتحان می‌کند تا فقط لحظه‌ای یادش برود که درد دارد. خود این روزهایم را سخت دوست دارم. مدل غریبی است. مدلی است به قول این وری ها لعنتی دوست داشتنی.
تنهایی ترسناک است و باید در موقعیتی بود که حرف ترسناکی برای گفتن داشته باشی تا بفهمی که چقدر ترسناک است این احساس. فکر می‌کردم امروز که چند نفر را می‌شناسم که بشود روبرویشان نشست و برایشان قصه‌آی را که توی دلم است تعریف کرد. جوابش حتی خودم را هم ترساند. فقط دو دوست غیر ایرانی ام بودند که می‌توانم شرح این روزهایم را بهشان بگویم. چقدر ترسو شده ام از هر چه که مرا به این زبان و وطن و مردمانش پیوند می‌دهد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند