آن زمان که باید صبر کنی،‌ بی‌تابی. آن وقت که باید ساکت باشی، ادای حرف زدن در میاوری و حالا که باید فریاد کنی، روزه سکوت گرفتی. فریاد نمی‌زنم اما می‌دانی که تلخم و بی‌صبر و سکوت محض و فکر کنم این را هم تا به حال فهمیده باشی که این زن رو به رویت طرز بیمارگونه‌ای خود آزار است. دلتنگم اما تو سعی کن این را از میان خنده‌های زمان مستی‌ام بفهمی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بت‌هایم شکسته می‌شوند، یکی بعد از دیگری. بعضی‌هاشان حتی پودر می‌شوند و می‌شود پودرشان را در برگ سیگاری پیچید و دود کرد. به همین سادگی.
شکستنش خوب بود. شهود آورد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دلم می‌خواهد بخوابم و وقتی بیدار می‌شوم همه این‌ها تمام شده باشد. خودم هم می‌دانم آن خواب اسمش خواب مرگ است. چه کنم اگر آرزوی یک خواب را هم نکنم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این عکسی که اینجا به دیوار اتاق زده شده من نیستم. باید بیاورمش پایین و برای سفیدی جای قاب روی دیوار هیچ فکری نکنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این زن خسته، ناامید، ساکن، و بی‌قهقه‌ای که ساختی، من نیستم
خودم را پس بده
* .زن (یا مرد) یک مفهوم ساختاری سیاسی است؟ باشد. همان

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این نوشته بهمن آقا این را به یادم آورد.
با پنج نفر دیگر از دوستان سوار یک ون زده بودیم به جاده‌های شمال کالیفرنیا. از همان سفرهای بی‌مقصد به نیت جاده‌ای. وسط راه تصمیم گرفتیم شب را کنار اقیانوس بمانیم به جای هتل و متل. اواسط دی‌ماه گذشته بود. سرمایش برای من سگ کش. صندلی‌های ون را برداشتیم. من و حمید زورمان به بقیه رسید و داخل ماشین درازکش شدیم و سینا و وحید و آریا و موسیو چپیدند داخل چادر دونفره آریا. یک ساعت نشد که این موسیو آمد داخل ماشین که من سردم است و شروع کرد قصه حسن کرد شبستری تعریف کردن. آخرش من یک فحش حوالی عمه‌ام کردم که ساکت شو. او ساکت نشده آریا آمد در پشت ماشین را باز کرد که چیزی بردارد. من عصبانی بلند شدم که یک لیچاری این‌بار، بار آریا کنم که یک دفعه خشکم زد. بزرگترین قرص ماهی که تصورش را می‌شد کرد روی اقیانوسی افتاده بود که به معنای واقعی کلمه نقره فام بود. یعنی یک اقیانوس نقره که حتی موج هم نداشت. انگار نفس آرام نوزادی در خواب بود بالا و پایین رفتن‌های آب. ماه آنقدر پایین بود که اگر دستم را دراز می‌کردم می‌گرفتمش. نمی‌دانم چند دقیقه همانطور از شیشه ماشین نگاهش کردم و بعد گفتم شاید دیگر هرگز این صحنه در زندگی تکرار نشود. من سرمایی که به زور مجبورشان کرده بودم ماشین را همه شب به خاطر بخاری‌اش روشن نگه داشته باشند، یک پتو برداشتم و رفتم بیرون. رفتم روی صخره‌ها و نمی دانم چقدر ماندم. سیگار نبرده بودم و وسوسه‌اش آنقدر شدید بود که حاضر بودم بیست سال عمرم را برای یک نخ سیگار در آن لحظه بدهم اما حاضر نبودم برگردم که پشتم را به ماه کنم. عظیم بود صحنه‌اش. عظیم. دیگر صبح شده بود. برگشتم دیدم همه بی‌خواب محو ماه و اقیانوسند. دو هفته بعد فهمیدم که ماه آن شب پانزده درصد از همه ماه‌های کامل سال بزرگتر بود .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این فال‌های آنلاین هم نسخه تحت ویندوز ( یا مک) همان فال قناری‌های پارک‌ شهرند. همه اش می آید که «روز هجران و شب و شب فرقت یار آخر شد….» یا« یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور..»
اینها هم فهمیدن چطور ملت رو اسکل کنن!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک چند روزی بود از یک جای خانه صدای بق بقو می‌آمد. من دانشمند فکر می‌کردم لابد کبوترهای پشت بامند که صدایشان از توی دریچه بخاری می‌آید. نگو یک جفت کبوتر روی کولر -ما کولر آبی داریم- آشیانه عشق ساخته بودند و این هم بق بقو نبود، نجوای عاشقانه‌شان بود که در گوش هم چیزهای بی‌تربیتی می‌گفتند. من خوشحال از این کشف، اصلا به روی خودم هم نیاوردم که همه ایوان را فضله‌هایشان گرفته و رسما اگر یک ساعت توی هال بشینی از صدای اینها خل می‌شوی . هی فکر کردم آخی نازی. لابد الان تخم می‌گذارند و بعد از یک ماه من نوه دار هم می‌شوم. در فکر انتخاب اسم برای نوه‌ها بودم که این موجود قصی‌القلب، این جلاد، این حیوان نادوست، این شمر ذی‌الجوشن، وحید سابق، خوشحال خوشحال می‌آید خانه می‌گوید که رفتم به مسئول مجتمع گفتم و آنها گفتند برو خانه‌شان را بکن بنداز دور. من هم کردم! تصورش را بکنید. خانه‌شان را برد انداخت دور!‌استدلالش هم این بود که آیا عمه من است که قرار است ایوان را تمییز کند و فردا که اینجا شد چهل درجه و خواستیم کولر روشن کنیم چه کنیم؟ وی در انتها به ضجه موره های من وقعی ننهاد و شروع کرد ساسی مانکن گوش کردن.
نوه‌هایم را بگو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بخشی از یک داستان نیمه‌تمام*

… از این لحاظ خوب بود که خودش می‌آمد هر ساعتی که می‌خواست. کلید را برایش می‌گذاشتم زیر پادری. می‌آمد آن را بر می‌داشت و برای خودش غذا هم درست می‌کرد. یک‌بار گفت شیر بدون چربی دوست ندارد. خودش رفت شیر دو درصد چربی خرید. موهایش هم ته حمام نمی‌ریخت. خودش شامپو و لیف داشت. به حوله‌های من هم دست نمی‌زد. دقت نکرده بودم پتو‌ها را تا می کند یا نه. این پتو ها همیشه روی مبل ولو اند. غر نمی‌زد که این چه آهنگ‌هایی است که می‌گذاری. یک سری آهنگ یک روز خودش پیشنهاد داد که من نفهمیدم چه بود.فقط «ریهب» را می‌شناختم. آن روز هم که آن اتفاق افتاد هوا زیاد گرم بود…
* یادم باشد این را تمام کنم روزی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بخشی از یک داستان نیمه‌تمام* بسته هستند

همه آنچه در زندگی لازمش دارم- یا حتی واقعا لازم ندارم، اما دوست دارم همراهم باشد- در یک کوله پشتی کوچک جا می‌شود. همه تعلقم به اندازه یک کوله پشتی کوچک است. از این هم باید رها شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند