هوس شعر کردم. از همان‌ها که یک کلمه زورکی تویش می‌چپانی که فقط ‌خودمان دوتا می‌فهمیمش. از آنها که اسم خیابان آخر و فرودگاه و مارک چمدان دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ببین این قرار نبود نامه امشبت باشه، اما شده.
خروس زری پیرهن پری فقط یه نوار قصه نبود. خروس زری پیرهن پری همه بچگی منه. همه بابای منه. همه اون خونه سه اتاقه است با دیوارای آجریش. اون ضبط سیاه یک کاسته آیواست که هر شب بابا میذاشت کنار سرش که صدای امریکا گوش کنه و تا خود صب روشن بود. همه صدای خش دار شجریانه که از اون در میومد. همه ادا و اطوارهای بابای خسته منه که وقتی از سر کار می اومد اونو می‌ذاشت و همراه روباه می‌خوند. حالا من نشسته ام اینجا و جلوی سیستم نمی‌دونم فلان صوتی تصویری بوز دارم به همون صدای خش دار گوش می‌دم و هق هق می‌کنم. پرهای این زر ایناهاش این پر من. یاقوت سر ایناهاش این سر من…حالا خوبه می‌دونستم خوروس خر آخرش خورده نمی‌شه و هر دفعه با همون هیجان قبل بهش گوش می‌کردم.
گذاشتم لینکشو تو فیس بوکم. منا اومده نوشته من میخوام برم خونمون. کدوم خونه آخه لعنتی؟ مگه خونه‌ای هم مونده؟ مگه بی‌شرفا گذاشتن چیزی برامون بمونه که بتونیم بگیم خونه است. مگه اون خونه آجریه دست ما موند. اه. لعنتی. ببین این نامه امشب تو نیست. این خروس زری پیرهن پری خره که هنوز با اون عشوه خرکی اش میگه جون دل خروس زری جون جون دل پیرهن پری جون.. آره. روباهه دمش درازه حیله چی و حقه بازه. تا چشم بهم بذاری می بینی که سر نداری. کله پا شدی تو زندون نه دل داری نه سنگدون….خنده داره مگه نه؟ آره. روباهه خیلی دمش درازه. خیلی حیله چی و حقه بازه…اونقدر دراز و حقه باز که وقتی از همه اقیانوس‌ها هم رد می‌شی باز دنبالته.
خروس زری خر. بهت بخندم وسط این هق هق خوبه؟ تو که آخرش در میایی از دست روباهه، چرا هر شب آخه اینقدر عذاب می‌دی آدم رو؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زنان وزیر: باور به کارایی زنان یا عوام فریبی سیاسی؟

محمود احمدی‌نژاد پنج‌شنه…مرداد کابینه خود را به مجلس معرفی کرد. در این کابینه سه زن ، خانم‌ها …و…و…به ترتیب به عنوان وزرای…و …و … معرفی شدند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زنان وزیر: باور به کارایی زنان یا عوام فریبی سیاسی؟ بسته هستند

فکر کرده بودم یک وبلاگ دیگر باز کنم و شروع کنم آنجا نامه نوشتن. نامه‌هایی که مخاطبشان تویی و نیستی. مثلا آخر هر شب، درست همان زمان که میایی و می‌پیچی به جانم، برایت بنویسم که چه گذشت و چطور بود آن روز. حس خوبی ندارد اما باز کردن یک وبلاگ دیگر. هیچ وقت با هیچ اسم و آدرس دیگری در اینترنت ننوشتم. نمیخواهم جایی دیگر شاهد تحولات این آدم باشد. شاید دو سال دیگر هم برگردم و به نوشته های امروزم بخندم، مدل همان خنده‌ای که الان تحویل نوشته‌های آگوست دوهزار و هفت می‌دهم. آدم زنده اگر تغییر نکند، عوض نشود فرقش با میتش چیست؟
حالا شاید هم اینجا خودم را مقید کردم به برای تو، یا برای دل خودم در واقع،‌نوشتن. به اسم نامه، به نیت تو اما برای رها شدن از این سستی که گریبانم را گرفته. در هر حال نجات دهنده ما اگر در گور خفته نباشد باید از آینه سراغش را گرفت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

That Fucking Kiss

اگر احیانا به این فکر می‌کنی که این روزها چه می‌کنم یادت باشد که این زن همان دیوانه‌ای است که می‌تواند روزها را با تو، نه در حسرت یک بوسه ، که در حسرت لمس ساده دستانت سر کند و بسوزد، اما نئشگی خودآزاری‌اش را، پیچ دردناک شکمش را و هجوم وحشیانه آدرنالین به قلبش را هنگام نگاه بی‌روح تو ترجیح دهد به حرکت ده سانتیمتری دستش. هنوز همانقدر دیوانه‌ است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای That Fucking Kiss بسته هستند

یک وقت‌هایی فکر می‌کنم این آدم‌ها عجب دلی دارند.
پی‌نوشت: هی نوشتم و پاک کردم. هرچه بنویسم شرح همین جمله است. این انسان‌ها عجب دلی دارند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

I Will Survive

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای I Will Survive بسته هستند

آستانه تحمل

ممکنه بشه ظالم رو، قضاوت کننده رو، تمسخر کننده رو، رشوه دهنده و رشوه گیرنده رو، و…رو تحمل کرد، اما نه کسی که از هرکدوم از این اعمالش با افتخار حرف می‌زنه. یا حداقل من نیستم.
پی‌نوشت: آدم‌ها همه برای معاشرت خوبند، مگر اینکه خلافش ثابت بشه. این حق برای طرفین معاشرت محفوظه که بعد از چند جلسه تصمیم بگیرند ادامه معاشرت بدهند یا نه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آستانه تحمل بسته هستند

هفته قبل تو یه کنفرانس دوتا ارائه داشتم. یکی با پوستر و یکی هم با پاورپوینت. تو سالنی که پوسترها – از جمله پوستر من- نصب بود ایستاده بودم و رسم این طور ارائه‌ها اینه که ارائه کننده‌ها می ایستند کنار پوسترشون و بازدید کننده‌ها میان و میخونن و اگه سوالی بود می‌پرسن. کنفرانس تو دانشگاه برکلی بود. ایستاده بودم که یک دفعه آقای دکتر رئیس گروه دانش آموزی برکلی (‌که سخنران روز اول کنفرانس بود و از اونجا یادم مونده بود) می‌آد طرفم و می‌گه : « چرا لبخند نمی‌زنی؟»
من به جای لبخند یخ زدم. به خاطر اینکه همه فکرم این شده بود که آیا اگه جای من یک مرد ایستاده بود هم آیا اون می اومد می گفت که چرا لبخند نمی‌زنی؟ نه . ذهن من جنسیت زده نیست. این توقع این جامعه به شدت جنسیت زده امریکا از یک زنه که همیشه لبخند بزنه. در هر حالی. من اون لحظه جوابش رو ندادم. نگفتم که کامنت شما آقای دکتر محترم به شدت سکسیته! اما الان خیلی پشیمونم. خیلی زیاد. نگفتم چون اون لحظه احساس ضعیف بودن کرده بودم. من یه دانشجویی بودم که رفته بودم برای ارائه کارم و از نظر سلسه مراتبی خیلی پایین تر از اون بودم. اما مگه این همه چیزی نیست که خود ما بهش انتقاد داریم. از اون روز تا حالا روی اعصابمه، اما کاریش نمی‌تونم بکنم. عکس العمل رو باید در لحظه نشون می دادم و این اتفاق نیافتاد. از خودم ناامیدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

rsz_1img_7461.jpg
ترکیه، جون ۲۰۰۹
خوب من،
شهریور که نزدیک می‌شود، تابستان هم زهرآگین‌تر می‌شود. انگار همه نیرویش را گذاشته این روزهای آخر مرداد که خوب بسوزاند. نه فقط جنگل‌های اطراف که دل مرا‌ هم. تابستان نبود، جهنم بود. گاهی فکر می‌کنم چه شد آن نسیم خنک لب آن دریا و آن سنگ‌ها که حرارت تن من و تو سرخشان کرده بود نه گرمای این آفتاب لعنتی. چقدر بعد از آن طول کشید که زهر ریخته شد به جانمان؟ یک هفته؟ که بعدش هرکداممان یک جای جهان شکستیم و خواستیم به روی خودمان نیاوریم، اما نشد. نگذاشتند. اگر نه تنمان، که دلمان را کبود کردند.
مهربان‌ترینم،
زندگی سر ایستادن ندارد. انگار نه انگار که زمان برای من و تو در همان ایستگاه آخر ایستاد و سرد شد. اصلا سر همان بوسه آخر شکست و من ناتوان تر از دوباره به‌هم دوختنشم. انگار یک خلائی بوجود آمده یا من ثابت شده‌ام و همه چیز با سرعت از کنارم می‌گذرد. داغی هوا انگار سرعت زندگی را هم بیشتر کرده. همه چیز روی دور تند است. با دور تند سپیدیمان سبز شد، سرخ شد و سیاه. یادت است از بی‌رنگی‌اش می‌ترسیدی؟ یادت است می‌گفتی کم رنگ نشویم، نگذاریم کم رنگ شود. شد؟ دل ما که اما سیاه نمی‌خواست.
بهار من،
این روزها را زندگی نمی‌کنم. می گذارنم. با چشم بسته. هرم آفتاب روی سرم است و زمین داغ زیر پایم. دلم هم که در حال جوشش مدام است، اما جوشش دل را اینبار راهی به زبان نیست. به قلم نیست. جسم و روحم دو تکه اند و بی خبر از حال هم. جسم هم سرکش شده، خودش را به این سو و آنسو می‌کشاند به اسم سفر، اما برای پیدا کردن جانش. دریغ. نیست. درست در لحظه ای که باید آن سوی کره خاک می‌بود، هزار و یک بهانه پیدا کرد برای خودش و حالا باید هر روز این سنگ را تا نوک قله ببرد.
زیباترینم،
به جزییات نگاه نمی‌کنم. نمی‌خواهم هیچ چیز از این روزها به یادم بماند. می‌خواهم این تابستان را حذف کنم از تمام دفترهای قفل دار و بی قفل تاریخ. تمام این شکستن‌ها، سنگ شدن‌ها، یخ کردن‌ها، دور بودن‌ها، سرخ‌ها، سیاه‌ه…همه این‌ها را خواهم شست. خواهیم شست. وضع بهتر می‌شود میدانی که می‌شود. یک ایوان یک جای جهان پیدا می‌شود که من و تو را در یک زمان در خود جای دهد. چای بهار نارنج آنجا می‌چسبد. این روز‌ها تمام می شود و دست‌بندهای سبزمان را باهم به شمعدانی‌های روی ایوان گره خواهیم زد و خواهیم خندید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند