اگر از من بپرسند که مهلک‌ترین زهر دنیا کدام است می‌گویم یک کارت پستال ساده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اذعان به امری نادرست توجیه انجامش نیست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یه ساعت با شور و اشتیاق حرف زد بعد یه دفعه گفت: واست مهم نیست. نه؟
نبود. هیچ وقت نبود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

سالن انتظار دکتر بود. بعد نمی‌دانم چطور حرف از تظاهرات نیویورک کشیده شد به اجازه خروح از کشور که شوهر باید بدهد. (آها. می‌دانم. یکی از دوستانم پدرش به تازگی فوت کرده و می‌خواهد برود دیدن خانواده اش، اما شوهر سابقش که هنوز اسمش در شناسنامه دوستم هست و راضی به طلاق ایرانی نمی شود تهدیدش کرده که اگر برود نمی‌گذارد که برگردد) بعد یک دفعه پدرم گفت: «ما مردها هم کم در این مملکت تحقیر نشدیم و نمی‌شویم. گرفتند پستان‌های مانکن‌ها را بریدند که ما تحریک نشویم. یعنی در این حد آدم را پایین می‌آورند.» حالا من نمی‌دانستم غصه خودمان را بخورم یا غصه پدرم را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

مشکل سوختن پایتان توسط لپ‌تاپ را جدی بگیرید

لپ‌تاپ‌دوساله من (. (Mac OS X, Version 10. 5.8) چند وقتی بود که خیلی پرسر و صدا کار می‌کرد و مرتب داغ می‌شد
بردمش نمایندگی اپل و گفتند که پنکه‌اش را عوض می‌‌کنند ولی سه تا پنج روز طول می‌کشد. من هم گفتم اگر من بمیرم پنج روز کامپیوتر نداشته باشم!‌ البته اینطور نگفتم. پیش خودم فکر کردم این بار که خواستم چند روزی بروم کمپ می‌دهمش که پنکه‌اش را عوض کنند. القصه، این کامپیوتر ماند روی پای ما به همان روال بیست ساعت در شبانه روز. چند روز قبل دیدم ران پای چپم ( که لپ‌تاپ به دلیل نامعلومی همیشه روی آن است) درد می‌کند. فکر کردم در سالن ورزش طوری اش شده. این دردش هی بیشتر شد تا اینکه متوجه سوختگی پوستم شدم. دکتر گفت که نه تنها پوستم را سوزانده بلکه به رگ‌های پا و ماهیچه‌ها هم صدمه زد و گفته که فعلا به هیچ وجه لپ‌تاپ را روی پایم نگذارم تا این‌‌ها ترمیم شوند. البته گفت که شاید اینهمه درد به خاطر صدمه احتمالی باشد که گرما به رگ‌های عصبی پا وارد کرده. فعلا قرار شد چند روزی صبر کنم ببینم دردش کمتر می‌شود یا نه.
حواستان باشد در هر حال.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مشکل سوختن پایتان توسط لپ‌تاپ را جدی بگیرید بسته هستند

جمعه سبز

rsz_534d.jpg
سن فرانسیسکو، جولای ۲۰۰۹. کیوسک در پس زمینه «سر اومد زمستون» را اجرا می‌‌کند
درست است که آخرش هم همان است که سال ۱۳۸۸ ایران نبودم- و فکر کنم هیچ وقت بتوانم خودم را برای این غیبت ببخشم- اما حداقل جنس بغض این بیست و چهار ساعت بیداری اگرچه پر از اظطراب بود، سبز بود، سبز با چاشنی امید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جمعه سبز بسته هستند

قرادادهای نانوشته اجتماعی، که اغلب به اسم عرف‌های اجتماعی شناخته می‌شوند، معمولا انتظارات متفاوتی از دو جنس زن و مرد (‌بدون درنظر گرفتن جنسیت‌هایی که ممکن است در بین این دو قرار گیرند) دارند. یکی از این انتظارات نحوه به نمایش گذاشتن این جنسیت است. مثلا مدل آرایش مو و صورت، نحوه لباس پوشیدن،‌ راه رفتن، حرکات بدن و صحبت کردن متفاوت بین زن و مرد از این دسته انتظارات می تواند باشد که البته جامعه به جامعه
نوع و شدت این انتظارات هم متفاوت است.
بچه‌ها از همان لحظه تولد (‌و چه بسا قبل از آن) می‌فهمند که دختر یا پسر هستند و بعد یاد می‌گیرند که چطور نقش‌های زنانه یا مردانه را در خانه و بعدهم جامعه ایفا کنند. حالا قصد برگزاری کلاس جامعه شناسی جنسیت هم ندارم اما چیزی که دوباره این روزها روی اعصاب من است این روند «زیبا سازی» دونده آفریقای جنوبی با معیارهای اینور دنیایی است که حیران شده بودند این انسان بالاخره «زن» است یا «مرد»
کستر سمنیا دونده آفریقایی جنوبیایی بود که چند هفته قبل مدال طلای هشتصد متر را در مسابقات جهانی برد. این عکس او و نفرات دوم و سوم دراین مسابقه است:
runner11.jpg
این هم یک عکس دیگر با نمای نزدیک تر
runner21.jpg
خب این تصویری نیست که رسانه غربی از یک «زن» می‌شناسد. این است که از وی تست «جنسیت» می‌گیرند. یعنی آنقدر حرف و حدیث می‌گویند که مقامات از وی تست می‌گیرند. دلیل شاید از لحاظ ورزشی قابل قبول باشد، توانایی جسمی زنان و مردان متفاوت است ( فکر می‌کنید چرا؟) و باید معلوم شود آیا سمنیا تقلب کرده یا نه. چیزی که حداقل برای من دردناک بود این بود که فکر می‌کنم این تست را به لحاظ فیزیک خاص صورت و بدن از وی گرفتند و اینکه با معیارهای «زن» ی که ما – یا حداقل رسانه غربی- می‌شناسد، همخوانی ندارد. این تست به خاطر توانایی خاص وی یا مثلا رکوردی که در دویدن داشت از وی گرفته نشد. یعنی شک نکردند که حالا این خیلی تندتر از بقیه زنان دونده می‌دود، یا نوع دویدنش با بقیه دونده‌های گروهش متفاوت است و مهمتر از آن به شناختی که خود سمنیا از خودش (‌به عنوان یک زن) هم توجهی نمی‌شود. در هر حال یکی دو هفته رسانه‌‌ها اینجا سردرگم بودند که بالاخره این موجود ناشناخته چیست! اما چاره کار را هم پیدا کردند. سمنیا در یک Extreme Makeover «زن» می‌شود:
runner31.jpg
حالا بهتر شد. نه؟
****
پی‌نوشت: هفتم سپتامبرThe International Association of Athletics Federations اعلام می‌کند که به طور قطع سمنیا یک زن است،
اگر چه شاید صد در صد زن نباشد.
توضیح اینکه در زیست شناسی جنسیت (خوشبختانه) همه افراد صد درصد زن یا مرد نیستند. افراد ممکن است زن، یا مرد، یا چیزی بین این دو باشند. در حقیقت Anne Fausto-Sterling در مقاله‌ای که جزو مطالعات اولیه تمام کلاس های مطالعات زنان و جنسیت است می‌گوید که:
I suggested a five-sex system. In addition to males and females, I included “herms” (named after true hermaphrodites, people born with both a testis and an ovary); “merms” (male pseudohermaphrodites, who are born with testes and some aspect of female genitalia); and “ferms” (female pseudohermaphrodites, who have ovaries combined with some aspect of male genitalia).
پی‌پی‌نوشت: خبر هفتم سپتامبر از سایت برداشته شده و الان نوشتند که تا ماه نوامبر که نتیجه قطعی آزمایش مشخص بشود، در این مورد نظری نخواهند داد. تایمز آنلاین هم خبر مربوطه را برداشته. این پرونده را دنبال می‌کنم ببینم به کجا خواهد کشید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

خواب دیدم تو ونیز هستم و شیرین نشاط داره جایزه می‌گیره. یه طرف سن اون ایستاده و یک طرف دیگه سن ا. ن. با گل‌های گلایل قرمز توی دستش. جایزه رو به نشاط می‌دن. میاد حرف می‌زنه و همه سبزها واسش دست می‌زنن. همه به ا. ن می‌گن خائن و دروغگو. اما ا.ن. میاد جلو و یک دفعه یک جماعتی که تاحالا نبودن تو سالن اما یک دفعه نصف سالن رو گرفتن و همه دانشجوهای بورسیه دولتی اند میان براش شعار می‌دن و اون هم گلایل‌های قرمز رو پرت می‌کنه طرف اون‌ها. بعد از این تصوریری که من داشتم انگار مال صدا و سیمای ج. ا بود چون فقط تصویر و صدای این‌ها بود و فریاد سبزها شنیده نمی‌شد. مراسم تموم می شه و همه بیرون سالن هستند. من می رم سمت یک سری از این دانشجوها و بهشون می‌گم چه مزه‌ای داره با پول خون خواهر و برادرتون درس خوندن ( حالا خودم هم دارم به خودم می‌گم این چه حرفی بود که زدم، اما خواب بود دیگه) و اون‌ها بهم می‌گن از تو که از ایران اومدی اینجا تظاهرات کنی و موهاتو تراشیدی که بعد بری امریکای شمالی پناهندگی بگیری که بهتره. من هی می‌خوام بگم نه. نه. من احتیاجی به این کار ندارم، اما نفسم بند اومده بود بسکه تو سالن شعار داده بودیم و نمی‌تونستم حرف بزنم. می‌خواستم یه قطره آب پیدا کنم و برم پاسپورتم رو نشونشون بدم. اما صدای اون‌ها هی بلند و بلندتر می‌شد. آخرش یکیشون ازم پرسیده بود که الان باید بره دوربین بیاره از من عکس بگیره که مدارکم کامل بشه و اینکه من دیگه چی لازم دارم. از نفس تنگی از خواب بیدار شدم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک اصل در دادن عکس به طرف محترم وجود دارد که پایه بقیه فرمول‌های رابطه می‌باشد و به خودی خود قابل اثبات نیست. آن هم این است که وقتی عکسی را به طرف محترم می‌دهید باید فکر کنید اگر همان لحظه آن عکس را بابا و ننه و عمه و خاله و زندایی‌ شوهرتان ببیند مشکلی پیش می‌آید یا نه. اگر فکر می‌کنید همان لحظه می‌توانید بروید بغل بابا و مامان و زن و شوهرتان و بگویید ببینید چه عکس قشنگی گرفتم که بدهید عکس را برود که طرف محترم کیفش را بکند اگر نه هم که تجربه از من و شما کلفت‌تر ثابت کرده که معتمد خوب معتمد مرده است خصوصا در زمینه عکس‌‌های لخت شما.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

به جای درس خواندن اینجا در طبقه چهارم کتابخانه نشسته‌ام و دارم به تو فکر می‌کنم. هی می‌خواهم یک چیزی برایت بنویسم که متهم نشوم به نگاه از بالا، که متهم نشوم به قضاوت،‌ که احترام بگذارم به «انتخاب»ا ت. اما می‌دانی؟ مرده شور این انتخابت را ببرند.
زدن زیر گوش این آدم چقدر برایت هزینه دارد؟ یک «خفه شو» گفتن چقدر تو را ازاینی که هستی تنهاتر می‌کند؟ نکند فکر می‌کنی یک روز معنی همه صبر مزخرف تو را می‌فهمد و آن روز می فهمد که تو چقدر بزرگواری و بعد زندگی شیرین می‌شود؟ احتمالا آن روز دیگر تو را جلوی آنهمه آدم به تخم پدرش حواله نخواهد داد و تو دیگر لبخند نخواهی زد.
می‌دانی که این آدم هیچ حقی روی تو ندارد. نمی‌دانی؟ اصلا می‌دانی که هیچ آدمی هیچ حقی روی تو ندارد؟ درد این است که تنها نیستی. درد این است که خیلی ها فکر می‌کنند همه این تحمل کردن‌هایت ارزش است. درد این است که فکر می‌کنی چون همه این سال‌ها تحمل کردی باز هم باید ادامه دهی شاید یک روز درست شود. درد اصلا یکی دوتا نیست.
هی سعی می‌کنم تند نروم و فکر کنم بقیه مهاجرین هم وضع تو هم که قربانی خشونت کلامی یا جسمی می‌شوند هم کما بیش وضع تو را دارند. اما آخر ندارند. این تویی که زبان بلدی و درس می‌خوانی و کار می‌کنی و نگران بی سر پناه ماندنت در این مملکت نیستی. تو قربانی این آدم نیستی. قربانی ترس خودتی و این جایی است که هیچ کسی هیچکاری نمی‌تواند برای تو بکند. ترس تو از تنها ماندن است. از شکستن ارزش‌های مزخرفی است که توی سرت رفته. ترست از اسمی است که می‌ترسی رویت بماند که هفت سال دوست کسی بود.
اینها و خیلی چیزهای دیگر از دیشب که دوست پسر محترمت (‌که خودت می‌دانی از بستگان نزدیک من‌هم هست) مثل همیشه، آنطور با تو حرف زد توی سرم است. دلم می‌خواست یک بار، همین دیشب، می‌زدی توی گوشش، اما به جایش همان لبخند چندش آور همیشگی ات را زدی. آن لبخند تو را بزرگوار نمی‌کند. حتی ترحم کسی را برنمی‌انگیزد. چندش آور است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند