۱-۲

۱-۱
گفت حالا بخوابیم فردا حرفش را می‌زنیم. فردا. فردا. همه اش فردا. تا فردا من خودم فکر بچه از سرم افتاده. اصلا آخرین باری که من یک تصمیمی گرفتم و همان موقع عملی‌اش کردم کی بود؟ خودم هم یادم نیست. درس و اینها را منظورم نیست. همین زندگی دونفره کوفتی‌مان را می‌گویم. یک‌بار شده من یک چیز جدی بخواهم و همان موقع اتفاق بیافتد؟ بدون تجزیه و تحلیل و یک هفته گوگل کردن؟ مثلا خیر سرم هفته قبل گفتم دو روز بیا برویم سفر دونفره. آخرش آنقدر اینور و آنور کرد و قیمت هتل ها را دانه دانه به من گفت که گفتم بابا. نخواستیم. می‌رفتیم یک جا کپه مرگمان را می‌گذاشتیم. اصلا اینهمه آدم توی ماشینشان می‌خوابند چطور ما نمی‌توانیم یک شب بیرون بخوابیم؟ نمی‌شود آدم نون پنیر حلوا بردارد بگذارد توی ماشنیش که بیرون غذا نخرد؟ حالا نمی‌خواهم غر بزنم، اما واقعا همیشه همین بود. از همان موقع که توی عروسی پسرعمویش باهم رقصیدیم و من خر فکر کردم عاشقش شدم. نه از آن عشق‌ها که مثل نیزه می‌خورد به قلب آدم و قطره قطره هم خون از قلب می‌چکد. نه . از این‌ عشق‌های آرام و متین دوران بزرگسالی. از این ها که قرار است به آدم آرامش تا آخر عمری بدهد. از این عشق‌های مدل تکیه‌گاهی که آدم فکر می کند خب دیگر. این همه طوفان پشت سر‌گذاشته حالا این دیگر خود ساحل آرامش است. از این حرف‌ها. همه این ها هم همین امشب باید دوباره بزند به کله من. هی هولشان می‌دهم توی بخش فراموش‌خانه مغزم، هی یک روزن پیدا می‌کنند که بیایند انگشتم کنند. کاش دوش گرفته بودم قبل از خواب. شاید می‌توانستم بخوابم بدون اینکه هوس بچه کرده باشم.
خم شدم طرفش و مثلا دست انداختم دور تنش. یک جور نزاری گفتم: می‌خوام. حالا باید مثل این فیلم ها باز برمی‌گشت طرف من و می‌گفتم عزیزم. خب اینو از اول بگو. چرا حرف بچه رو وسط می کشی؟ البته شاید هم در فیلم‌ها این را نگویند. یعنی فیلم یک ذره از سطح آدام سندلر که بالاتر برود احتمالا دیگر این‌را نمی‌گویند. شاید مثلا بگویند نه عزیزم. امشب نه. خیلی خسته ام. یا مثلا بگویند …نمی‌دانم. آن وسط که من نمی‌توانستم به دیالوگ‌های نویسنده فیلمنامه فکر کنم. چیزی نگفت. برگشت طرفم و مرا بوسید. باز هم هیچی نگفت. فیلم صامت که بازی نمی‌کردیم. بالاخره باید یک چیزی بگوید. تازه این منم که قرار بود سکوت تمرین کنم. یعنی جریان از این قرار بود که یک کمپی هست که آدم ها می‌روند آنجا که ده روز هیچ حرفی نزنند. نه اینکه فقط حرف‌ها. نه حرف. نه تماس چشمی،‌نه کاغذ، نه کتاب،‌نه اینترنت، نه موسیقی. یک هزار دلاری می‌گیرند که بروی توی این کمپ و تمرین تمرکز کنی ده روز. من هم چون پولش را نداشتم که بدهم تصمیم گرفته بودم خودم تمرین کنم که کمتر حرف بزنم. البته همه عقیده داشتند که برای من اینکار نشدنی است. اما در هر حال تمرینش که از هزار دلار ارزانتر بود. گفتم کمپ سکوت و بوسه که نیست. گفتم می‌خوام. انگار واقعا باید به زور متوسل می‌شد. دلم نمی‌خواست بروم آن پایین چیزی را بخورم. یعنی امشب اصلا دلم این را نمی‌خواست. ناسلامتی قرار بود من مادر شوم. اینهمه ارج و قرب که می‌گویند مادرها دارند از همان بلوجاب یعنی شروع می‌شود؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۲ بسته هستند

۱-۱

کتابش را بست و پرسید بخوابیم؟ از این هم کلیشه‌ای‌تر آخر امکان داشت؟ یک وری شدم و گفتم باید بچه دار شویم. امشب. گفت: ها؟ گفتم: ببین. اگر امشب حامله شوم بچه وسط تابستان بدنیا می‌آید. هوا سرد نیست. بعد یک ذره فکر کردم گفتم باید از مامان هم بپرسیم می‌تواند یکی دوماه آف بگیرد یا نه. اما مهم نیست. الان دیر وقت است. نمیشود زنگ زد. فردا صبح می‌پرسم. اگر گفت نه که قرص می‌خورم. از این افتر مورنینگ ها. گفت حالا همین امشب باید بزند بچه بخواهی؟ گفتم نه. نمی‌خواهم. هیچ وقت نخواستم. اما ما الان پنج سال است عروسی کردیم. درس من هم که تمام شده. بیکار هم که هستم. یک گهی خوردیم عروسی کردیم حالا باید قایمش کنیم دیگر. فکر می‌کنی بقیه برای چه بچه دار می‌شوند؟ دست من و تو باشد که هیچ وقت آماده بچه‌دار شدن نمی‌شویم. یکی دوتا پشت هم بیاوریم قال قضیه را بکنیم. آن وقت هر یک روز درمیان هم به سرمان نمی زند طلاق بگیریم بعد زرتی بزنیم زیر گریه که نه. نمی‌شود من تو را دوست دارم. بچه که بیاید وقت نیست برای این ادها. گفت من هنوز درسم مانده. کار ندارم. تو هم بی‌کاری. بچه را کجا بزرگ کنیم؟ حالا بیا درستش کن. کی حوصله داشت توضیح بدهد. دیدم اینطور نمی‌شود. اصلا از اول هم نباید می‌گفتم. فقط لازم بود آخرش بگویم که نه. امشب کاندوم نه. من نزدیک پریودم است چیزیم نمی شود. بعد هم پنج هفته بعد می‌آمدم میگفتم من حامله ام و مای بادی مای چویس و نمی‌خواهم بچه را بیاندازم. مجبورم که نمی‌توانست بکند. جواب ندادم.
شروع کردم دست کشیدن به تنش. حوصله نداشت. معلوم بود. من اهل تجاوز کردن نیستم، اما اینهمه سال او تجاوز کرد. من هی چشم‌هایم را بستم گفتم پنج دقیقه دیگر تمام می‌شود. بی خیال. بعد هم الکی گفتم نه. خوب بود. ارضا شدم. او هم خودش را به باور کردن زد. اما من تصمیم خودم را گرفته بودم. بچه می‌خواستم. همان شب. گفتم باشد. بچه باشد برای بعد. حالا بیا…. یک ذره بوسیدیم همدیگر را. شل و ول. نه. من کوتاه نمی‌آمدم. دو صبح بود. گفت باید ساعت هشت باشم سرکلاس. کله‌ام را کردم زیر پتو. مثلا قهر. از این ادها که یک نفر اگر دیگر باور نکند همان خودش است. آن زیر داشتم به این فکر می‌کردم که واقعا من هیچ حربه رو نشده‌ای دیگر بلد نیستم. همه را یکجوری بکار برده بودم. سی‌ثانیه وقت داشتم یک چیز جدید اختراع کنم وگرنه خر و پفش به هوا می‌رفت. حالا همان سی‌ثانیه مغز خلاق من باید قفل می‌کرد. اصلا همه مغزم انگار شده بود یک پرده سفید. لعنت به این فیلم‌ها. هیچ وقت در واقعیت اتفاق نمی‌افتند. یا در این مورد یک دیالوگشان یاد آدم نمی‌ماند که بگوید و طرف از خود بی‌خود شود و بپرد روی آدم.
سرم را از زیر پتو آوردم بیرون. داشت سقف را نگاه می‌کرد. مثل همان فیلم‌ها. فرقش این بود که در آن فیلم‌ها به من یک جمله می‌دادند که بگویم و بعد او برمی‌‌گشت طرف من و ادامه داستان. حالا من هیچی نداشتم که بگویم. سعی کردم یک ذره ناز قاطی صدایم کنم و بپرسم به چی فکر می‌کنی؟ آخر دیالوگ از این کلیشه‌ای تر؟ مثل سریال‌های تلوزیون که در هر حال یک وقت یک شبی باید یک زنگ دری به صدا دربیاید و یک زنی در داستان بپرسد «یعنی کی می‌تونه باشه؟» سوال من حتی از این‌ هم بدتر بود. آخر به من چه که به چه فکر می‌کرد. می‌توانست به هرچیزی فکر کرد. از طرح باغچه‌ای که باید فردا می‌کشیدش و داشت موقع شام حرفش را می زد تا آن دختری که -من فکر می‌کنم- دامپش کرده بود و رفته بود با آن پسر ژاپنیه روی هم ریخته بود. البته اصلا هم از او بعید نبود که فکر کند این خمیردندانی که امروز خریده طعمش تند است و باید فردا عوضش کند. حالا البته قرار نبود به من جواب درست هم بدهد. مگر اگر همین لحظه از من می‌پرسید به چه فکر می‌کنم من جواب حقیقی می‌دادم؟ آدم‌ها در این برهوت بی‌تنهایی فقط یک فکرشان مانده برای خودشان. اگر قرار باشد به آن‌هم تجاوز شود که اصلا باید بروند بمیرند. خوب شد که جواب مرا نداد. اگر یک دروغی می بافت و چیزی می‌گفت حال من از این‌هم بدتر می‌شد. فکر می‌کردم حالا فقط به تنش نیست که می‌خواهم تجاوز کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۱ بسته هستند

یکبار برای همیشه: نوشته‌های این وبلاگ حس‌های شخصی نویسنده آن است. نویسنده‌ای که ایرانی‌است و در خارج از ایران زندگی‌ می‌کند. نویسنده‌ای که بسیار احساساتی‌ است و این روزها خسته و غمگین و تبدار و دور. اغلب تصمیم‌های زندگی‌اش را اینطور گرفته و حرف‌هایش را هم اینطور زده. معلوم هم نیست که در هیچ آینده نزدیکی عاقل شود. نوشته‌های این وبلاگ تعمیم به هیچ انسان یا گروه دیگری در هیچ کجای کره زمین ندارد.
***
باید بین سه شال‌گردن سبز انتخاب می‌کردم. فکر کردم کدامشان به کلاه و کاپشن بیشتر می‌آیند. آخرش آن را که مال «ستاد مهر» بود انداختم دور گردنم. رنگش خیلی به کلاه نمی‌آمد. ولی دیگر دیر شده بود. یک ساعت راه بود تا محل تجمع. نوشته بودم «ما همه با هم هستیم». مقوا بزرگ و سنگین بود. یک ساعت و نیم داد زدیم و مقوا را نگه داشتم بالای سرم. دستم درد گرفته بود. این دست و آن دستش می‌کردم. فکر کردم باید یک چوبی بزنم به تهش. خانمی آمد و عکس گرفت و پرسید این یعنی چی. گفتم یعنی وی آر ال تو گدر. گفت وری نایس. وری نایس. پلیس آن کنار ایستاده بود و مواظب بود شمع‌ها جایی را آتش نزنند. شعار دادیم و یار دبستانی خوانیدم و من آن بالای نیمکت حواسم بود که ببینم چندتا از ماشین‌ها برای ما بوق می‌زنند. انواع و اقسام «رایتز» ها را خواهان شدیم. فکر کرده بودم فحش «مرگ بر» ندهم، اما شور تجمعاتی گرفته بود و مرگ را هم نثار همه کردم.
دو ساعت اجازه تجمع داشتیم. تمام که شد یک ده نفری بودیم که باید انتخاب می‌کردیم برویم پیتزا بخوریم، یا چلوکباب، یا غذای مدیترانه‌ای. انتخاب سختی بود. دست من و گلوی بقیه هم درد گرفته بود. آخرش به همان ژوپیتر معروف رو بروی ایستگاه قطار رضایت دادیم. در بین راه من گفتم که بسته سیگار بهمن کوچکم را پنجاه دلار می‌فروشم. بیشترین قیمت پیشنهادی ده دلار بود.
کونمان روی صندلی جابجا نشده بود که یکی گفت موافق هستید در مورد اتفاقات دیروز حرف بزنیم. روز بعد از عاشورا بود. قرار شد بحث کنیم در مورد خشونت و اینکه آیا لازم بود یا نه! در هر حال من هم شعار مرگ بر داده بودم هم دست‌هایم از بالا نگه داشتن پلاکارد درد گرفته بود. الان درد باتوم و گلوله را شاید بهتر می فهمیدم از آنها که فقط گلویشان درد گرفته بود. در هر حال هیچ بحثی بدون آبجو گرم نمی‌شود. زهر ماری هم سفارش دادیم که تلخی اش به خشونت موجود در کالج بیاید. .
الکل که وارد خون می‌شود خوبی‌اش این است که دیگر لازم نیست اول و آخر بحث را بدانی. یک جا وارد می‌شوی و یک بحث جدید راه می‌اندازی و یا کسی حواسش نیست یا حوصله ندارد تو را برگرداند به بحث سابق. بحث خشونت و تاثیر رسانه‌های داخلی و خارجی و مشکلات فرهنگی و سیاسی جامعه هیچ کدام به سرانجام نرسید. حداقل باید یکی از اینها حل می‌شد. اینهمه اسم دور میز بود. ناامید شدم. دوستم می پرسد حالت خوب است؟ می‌دانم وبلاگ خوان است و زیاد نمی‌شود خالی بست. بحث را از خوب بودن من به سفر و رانندگی عوض می‌کنم.
چند روز قبل گفته بودی که اینهمه روز-رویابافی من در مورد بازگشت فقط برای این است که از آن یک اتفاق بزرگ و خارق‌العاده‌ای بسازم برای خودم که اگر برگشتم پیش خودم سرافراز باشم که ای ول. من این کار بزرگ را کردم و اگر هم نه که خودم را توجیه کنم که خب در هر حال کار آسانی نیست. کار هر کسی نیست. نشد دیگر. راست می‌گفتی. اصلا اصل حسرت همین است که تو گفتی. هر دلیل دیگر بهانه است. مگر نه؟
سر میز کناری تولد یکی بود. همه برایش هپی برت ‌دی خواندند. ما هم خواندیم. بلند. آخرش آنها تمام کردند، اما ما تمام نکردیم. یکی چسباندش به ای مزدور خائن، آواره گردی…مرگ بر تو، مرگ بر تو، مرگ بر تو و کوبیدیم روی میزهامان و همه برایمان دست زدند و فکر کردند این حتما هپی برت‌دی به یک زبان دیگر است. ما هم آبجوهایمان را به سلامتی -لابد- آن انسان آن رومتولد بالا بردیم. بی نوا تازه وقتی ما نیم ساعت بعد دوباره مرگ بر تو خواندیم و یکی برایش جریان را توضیح داد فهمید که جریان اصلا او نبوده! گفت که آی هرد سام استاف. آره . سام استاف. یه سری ملت زیر ماشین مردند و یه سری دیگه هم مستقیما گلوله خوردند و یک عده هم نمی‌فهمیم چرا خشونت کردند. سام استاف دیگه.
حدس من درست بود. این روز-رویابافی همه بود. شاید یک مرض واگیر دار باشد. شاید همه با خودشان این فکر‌ها را می‌کنند که هی به خودشان دلخوشی بدهند که درهرحال کار بزرگی می‌کنند. نگاه می‌کردم و حرف می‌زدم و می‌خندیدم. دیگر حالا مهم نبود. دیگر کسی که در خیابان‌ها له شده بود مهم نبود. ما بودیم که داشتیم شرط و شروط می‌گذاشتیم که کی بر‌میگردیم و حالا اگر برگردیم برای زندگی‌ است یا تفریح و آیا ما چه تغییری می‌توانیم در آنجا ایجاد کنیم وقتی اوضاع بهتر شد. وقتی اوضاع بهتر شد. ما به این نتیجه رسیدیم که به دوران خاتمی هم قانعی‌ایم. من در دوران خاتمی از ایران بیرون آمده بودم. آبجویش تلخ بود.
همانجا همه همدیگر را در فیس بوک «اد» و «اکسپت» کردیم و قرار شد عکس‌هایمان را زود برای همدیگر بفرستیم. آخرین حرف‌ها را هم زدیم که بالاخره تکلیفمان با پرچم و سرود ملی چیست. اصلا نمی‌شد بدون تعیین اینها خداحافظی کرد. همه سرودها یا دراز بودند یا خسته کننده. سرود ملی آینده باید شاد و جهان- وطنی باشد. هرچه باشد ما دیگر انسان‌های جهان- وطنی هستیم که قرار است وضع مملکت را بهتر کنیم.
توی ماشین یک ویدو جدید دیدم. کسی تازه گذاشته بودش توی گوگل ریدر. گفته بود که نبینید. من تازه داشتم نفس عمیق می‌کشیدم بعد از دیدنش که تو تکست دادی که در چه حالم. من گفتم مست و تو نوشتی که اوووف.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

افسردگی که شاخ و دم ندارد. یک ماه، دوماه، شش ماه، یک سال، مگر چقدر آدم می‌تواند خودش را گول بزند. همه راه ها به زیر پتو و بستن چشم‌ها ختم می‌شود. عملا هیچ کاری نمی‌کنم. تمام زندگی ام در سه چهار صفحه اینترنت، لیوان چای، یک میز با چهار صندلی به دورش ودر فاصله بین میز و تخت و دستشویی می‌گذرد. دیگر نه می‌دانم برای چه می‌خواهم درس بخوانم یا حتی چکار کنم. درس فعلا تمام شده و حتی خودم هم نمی‌دانم چطورتا اینجای تقاضانامه‌های تحصیلات تکمیلی را پیش رفته‌ام. درسی که اصلا نمی‌دانم می‌خواهم بخوانم یا نه. باید بگردم دنبال کار. هر کاری. به جایش نشسته‌ام زیر پتو و فکر می‌کنم به هیچی. تن آدم یکجاست و روحش یک جای دیگر. یک جایی که باید سال ۱۳۸۸ بود اما نبود. دیگر حتی گفتنش هم لوث شده. این راه هم باید قورت داد. هی می‌خواهم خودم را مجبور کنم به نوشتن. راه حلی که یکی دوسال گذشته جواب داد، اما این هم بی تاثیر شده. بیمه هم ندارم که بروم دکتر روانشناس. با مشاور مدرسه حرف می‌زدم چند ماه قبل. گفت بشقابت را خیلی بیشتر از ظرفیتت پر کردی. نمی‌دانم چطور نمی فهمید که خودم اما تهی ام از همه چی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ظاهرا می‌گویند ما ملت طنازی هستیم. یعنی قریحه و ذوق طنز پروری داریم. این شاید درست باشد، اما چیزی که کم پیدا می‌شود ظرفیت قبول طنزهایی است که به خود ما برمی‌گردد. این خود از سیاستمداران و نویسندگان و هنرمندان و روزنامه نگارانمان را شامل می‌شود تا می‌رسد به خود ما آدم‌های دانشجو و شاغل و بی‌کار و اصلا همه. ما شاید در مورد بقیه شوخی کنیم، اما دوست نداریم کسی با ما، با سابقه ما، با نوشته ما، با درس ما، با دانشگاه ما، با کار ما،‌ با بستگان ما، باعادت‌های روزمره ما، با…شوخی کند. خودمان هم خیلی کم باخودمان شوخی می‌کنیم. به خودمان «گیر» نمی‌دهیم و خودمان را دست نمی‌اندازیم. .
بعد هم- تا جایی که من می‌دانم- نداریم کسانی مثل جان استوارت و تینا فی و علی جی و جان لنون و بقیه خیل این کمدین‌ها و مجری‌هایی که رسما کارشان شوخی کردن با افراد سرشناس جامعه است. حالا بماند که در این شوخی‌ها چقدر ظرافت و نکته هم نهفته است. سال گذشته که انتخابات ریاست جمهوری امریکا بود، کار به جایی کشیده بود که خود کاندیداها هم شروع کرده بودند به دست انداختن خودشان. سارا پیلین ادای خودش را در‌می آورد!‌ فکر می‌کنم مک‌کین هم گفته بود که آدمی‌ که نتواند در مورد خودش شوخی کند، آدم حوصله سربری است.
یک سری تابوها هم داریم در جامعه خودمان. کوچکتر باید حرمت بزرگتر را نگه دارد و درست نیست جوان‌ترها بزرگ‌ترها را «دست بیاندازند » یا معمولا زن‌ها و مردها باهم شوخی نمی‌کنند یا شاگرد با معلم. ما هم که قربان خودمان بروم انگار مرکز منظومه شمسی هستیم. آنقدر خودمان را جدی می‌گیریم که انگار همه جهان دور کله ما می‌گردد. زیادی خودمان را جدی می‌گیریم. تمرین می‌خواهد، اما واقعا آدمی که نتواند به خودش و تعلقاتش و گذشته و عادت‌هایش بخندد، آدم حوصله سربر و غیرقابل معاشرتی است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکم: معمولا حوالی این موقع سال و جشن‌های تولد مسیح و سال نو فرنگی حال و هوای این خانه من عوض می‌شد. اغلب درخت و چراغ و این برنامه‌ها بود. امسال اصلا دل و دماغش نبود. نوروز هم حتی سفره ننداخته بودم. نه که حالا عذاب وجدان داشته باشم که چون هفت سین نبود، کاج کریسمس هم نباشد که باید از هر بهانه‌ای برای رنگی شدن خانه استفاده کرد. دل و دماغ لامصب برنمی‌گردد سرجایش.
دوم: دارم برای این تحصیلات تکمیلی تقاضانامه‌های دانشگاه‌های مختلف را پر می‌کنم این روزها. بعد دوستان دیگری هم هستند که هم وضع منند. هی بهم دلداری می‌دهیم که «نه. تو قبولی. اصلا خیلی دلشان بخواهد تو را بگیرند. کی بهتر از تو؟» بعد یک چند دقیقه بعد می‌گوییم که« حالا اگر امسال نشد سال بعد. دیگر از ما که کلا گذشته. یک سال می‌رویم مسافرت» بعد صفحه را می‌بندیم و نقشه می‌کشیم کجاها برویم. به سبک آن تائتر تلخ آن سال‌های تلوزیون: «دو مرغابی در مه»
سوم: ریسم ایمیل زده بود که امروز دو دختر ایرانی دیدم در استارباکس. می‌گویم حالا از کجا می‌دانی فارسی حرف می‌زدند. گفت نه. فارسی حرف نمی‌زدند. دستبند سبز داشتند! اصلا ما اصل رسانه‌ایم. چند هفته قبل هم در فروشگاهی در بوستون فروشنده از من و همراهان پرسیده بود که آیا ایرانی هستیم و بعد اشاره کرد به دستبند‌های ما و گفت که تویترش را سبز کرده بود در تابستان. آقای چشم آبی خوبی بود. ما هم رسانه‌های خوبی هستیم بدون سردبیر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دلم می‌خواهد یک روز هم بنشینم برای‌تان از جاده بنویسم. از این‌که چه کم دارد آدم بی‌جاده. که صبح ندارد و خلوت ندارد و غار ندارد و شب. غریو تنهایی مسکوت ندارد انگار. بنویسم که چه معتاد می‌کند آدم را. که چه قصه‌ی ناگفتنی‌‌ای دارد این راه‌ها و ماشین‌های پشت به تو. قرمزها و زردها و نارنجی‌ها. باران و برف. برای‌تان از هزاران فکر چسبیده به خودش بگویم. از تک تک درخت‌های کنارش. دکل‌های برق جنتلمن و جدول‌های مواظبش. به‌تان بگویم که اگر آدمی تنهایی می‌خواهد باید بردارد کوله‌اش را، راهی جاده شود. برود. زیاد برود. نامنفصل برود. لاک‌پشت باشد و آرام انگار که خانه‌اش روی دوشش سنگینی نمی‌کند به امیدی که تهی‌ست برود. که کسی نبیند رفتنش را و گیر ندهد به ماندن. نماند. ماندن تنهایی ندارد. ماندن مرداب است. لذیذ است. گرم‌ است. شیء دارد. گلدان و رختخواب دارد. گوشه‌ی اتاق دارد. گودی سر روی بالشت‌جامانده دارد.
(+)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کسی که دوتا از دوست‌هایش را دریا برده، نباید بعضی از فیلم‌ها را ببیند. حتی اگر فیلم، درباره الی باشد.
* امان از آنجایی که پدر دنبال پسرش می‌گردد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکبار دوباره زندگی می‌کنم و به جای لوزه می‌دهم غده بغضم را جراحی کنند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

گفت: «کااااام آن!
نامه عاشقانه از مد افتاده
به جای ویولون زدن زیر پنجره برایت لینک یوتیوبش را می‌فرستم»
باور کردم که آدرسم را گم کرده بود
اما مگر جی‌میل چندتا بلوط دارد؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند