حالم بهتر نشده. در سفر معمولا بهتر بودم. حالا با اینکه خوبم و روزا خوش می‌گذره ، اما همچنان حالم به تارهای نازکی بنده که با هر صدای بلندی، هر نگاه تلخی، هر کلمه‌ای دو پهلویی پاره می‌شن. حالم خوبه ولی ناگهان به چیزی که نباید فکر می‌کنم و همون لحظه اشک همه صورتم رو پر می‌کنه و لخظه‌ای بعد هم هق هق. احساس تنفر- به خودم- از همه سلول‌های تنم می زنه بیرون و اون لحظه‌ است که دیگه می‌خوام نباشم.
روزایی که خوبم فکر می‌کنم خب این خوددرمانی‌ها خوب بوده، جواب داده. اما روزی که خوب به خواب شب برسه معمولا وجود نداره. دلم می‌خواد دوباره روزمره بنویسم. از اتفاقات روزانه و پیش پا افتاده که حتی خودم هم بگم خب که چی. اما نوشتن همیشه موثر بوده. عکاسی هم نمی‌کنم که این از همه چی بدتره. تو همه این سفر طولانی شاید فقط یکبار دوربینم رو از توی کیفش در آوردم. می‌خواستم برم کلاس عکاسی، به حاش اومدم سفر. این بهتر بود.
خودمو مجبور می‌کنم روزمره بنویسم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Driving East Coastal Line

rsz_keywestroad.jpg
usimagines.com
ساحل شرقی آمریکا را رانندگی می‌‌کنم. از شمال شرقی به جنوب شرقی. این‌جایی که الان هستم، جنوبی‌ترین نقطه مملکت است. هفتاد مایلی کوبا. این جاده هم راهی است که مرا به این جزیره آخر آورد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Driving East Coastal Line بسته هستند

درسته که عکسه تا ته ماتحتم رو سوزوند، اما می‌ارزید به لبخندی که بعدش حواله‌اش کردم. گیر افتادی و حالا نوبت منه که تیز بخندم به کند شدن تیغت. قد می‌کشم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هر روز صبح در یک کد پستی تازه بیدار می‌شوم، خبرها را می‌خوانم. با آپ پرتقال تعدادی قرص به بهانه‌های مختلف می‌خورم و دوباره راه می‌افتم. گاهی بغض‌هایم را خوب و بی‌صدا قورت می‌دهم و گاهی هم دیگر نمی‌شود. روزهای عجیبی‌اند و نمی‌دانم اگر جاده نبود حال من ممکن بود چقدر بدتر از این شود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کاش جرات نبودن بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من آدم شکمویی‌آم. بسیار شکمو. هنوز هیچ لذتی بالاتر از خوردن کشف نکرده‌ام. حتی سکس هم بعد از سیری خوب است! خب حیوانی باشد. چه کنم؟ بقیه زندگانی‌ام انسانی است؟ اصلا اصل اینجا نشستن در این وضعیت و از شکم نوشتن حیوانی نیست؟ این وضعیت هم وضعیتی است که دوستانم احتمالا در یکی از آن بندهای لعنتی در حال لرزیدن از سرمایند. بگذریم. آدم به این چیزها اصلا فکر نباید بکند. عرض می‌کردم که من شکمو‌ام و برای عمل غذا خوردن یک ارزش ویژه‌ای قایلم.
غذا هم یعنی هر غذایی. الان که این را می‌نویسم همزمان به این فکر می‌کنم که چه غذایی را نمی‌خورم. جواب فکر کنم هیچ است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

تقصیر من نبود. من رفتم طرف گونه‌هایش، خودش لبش را آورد جلو. ضایع بود نمی‌بوسیدم. همان ماچ تپلی را که می‌خواستم روی گونه‌هایش بگذارم کوبیدم روی لبش. یعنی واقعا قصدم این نبود، اما مسئله این بود که باید می‌فهمید برای من لب و گونه‌اش هیچ فرقی ندارد. اصلا اصل بوسیدنش اینقدرها هم مهم نبود. من همه را موقع خداحافظی می‌بوسم. حالا این دوست داشت لبش را بیاورد جلو دیگر تقصیر من که نبود! همانطور هر هر کنان و مواظب خودت باش کنان سوار ماشین شدم. فقط نمی‌دانم چرا هنوز این دل و روده لامصب دارد می‌سوزد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

چرا هنوز باز هم تو هر فرودگاهی که پام می‌رسه یاد تو می‌افتم و فقط دلم هوس حرف زدن با تو رو می‌کنه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

درک این نکته که همه تلاشی که در همه این سال‌ها برای کنترل خشم لحظه‌ای و منفجر شدن در کسری از ثانیه و خراب کردن همه چی -همه چی- کردم، آنقدر دردناک نبود که بعدش گفت «وقتی سرم داد می‌زنی خودتی.» بد زلزله‌ای بود. آوار شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آفتاب پرستی که منم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند