بایگانی نویسنده: لوا زند

می گم دلم برف می خواد. میگه خوب راهی نیست. سوار ماشین بشیم چهل و پنج دقیقه ای به برف می رسیم. میگم نه. از اون برفا نمی خوام. از این برفا که تو خود شهر میاد و دم پله … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

IronicIranian

این پست یک بهانه برای معرفی یک وبلاگ است. خشایار به من می گوید که نظرت در مورد وبلاگ حسین درخشان چیست. می گویم این آدم محتاج توجه است. حرف هایش منطق ندارد. از هر جایی چیری را به جایی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای IronicIranian بسته هستند

برای ثبت در تاریخ:

صبح روز چهارشنبه است. دوم ژانویه دو هزار و هشت. ریسم آمد و بعد از سلام و سال نو مبارک نامه استعفایم را گذاشتم روی میزش. گفتم این را بخوان بعد با هم در موردش حرف می زنیم. حالا من … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای برای ثبت در تاریخ: بسته هستند

در قطار نشسته ایم که برگردیم خانه. مست نیستم اما از خستگی قدرت سرپا ایستادن ندارم. کف قطار وسط آنهمه جمعیت می نشینم. جماعت مست بعد از دیوانگی ساعت دوازده به خانه ها و خوابگاه هایشان برمی گردند. یک گروه … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نشسته ام در یک کافه و منتظر دوستی هستم که بیاید و با هم قهوه و کیکی بخوریم. آفتاب بعد از چند روز زده بیرون و دلم باز شده است. صبح هم مهمان را گذاشتم و خودم از خانه زدم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

Napa Valley, CA December 2007. Photo by Vahid

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

از زندگی ما

The Lives of Othersزندگی دیگران نبود. زندگی خود خود ما بود. یعنی آنقدر با بعضی از جاهای این فیلم من همذات پنداری کردم که انگار نه انگار فیلم و داستان در آلمان شرقی بود. برای من خاطرات شخصی یک خانواده … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از زندگی ما بسته هستند

زندگی دیگران زندگی دیگران نبود. زندگی خود خود ما بود. بعضی از صحنه های این فیلم به حدی به زندگی شخصی من نزدیک بود که حتی لحظه ای فکر نکردم آنجا آلمان شرقی بود و خانواده من در ایران دچار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

می خواستم بروم برکلی و آن اطراف برای دیدن چند عزیزی که برای تعطیلات اینجایند. تنبلی کردم و نرفتم. دیر بیدار شدم. به هیچ کاری نرسیدم. یعنی نخواستم برسم. یک فیلم گذاشتم که تا حالا حتی سر بلند نکرده ام … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Eastern Promises

مردهای روسی چیزی را در من بر نمی انگیزند. فکر کنم خاصیت سرزمین سردشان باشد چون همین حس را نسبت به مردان اسکاندیناوی هم دارم. یک دوستی هم داشتم که یک دورانی یک شوهر یک متر و نود و هشت … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Eastern Promises بسته هستند