بایگانی نویسنده: لوا زند

دوم دسامبر دو هزار و یازده

یه وقتایی یه حس نفرت عمیقی نسبت بهش توم می‌جوشه. بعد درجا به خودم میام که حتی ارزش نفرت ورزیدن هم نداره. بعد یادم میاد که من اصلا آدم تنفر نیستم. بعد خنده‌ام می‌گیره. بعد از اینکه اصلا اومده تو … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دوم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

یکم دسامبر دو هزار و یازده

خب منو هم ببر تو همون عالم انکار. با هم دو تا سگ می‌خریم زندگی می‌کنیم اون‌تو. به روی هم هم نمی‌آریم. خب لااقل بیا امتحانش کنیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکم دسامبر دو هزار و یازده بسته هستند

سی‌ام نوامبر دو هزار و یازده

آرشیو کاغذی مجله زنان- آره. گنجمه. تقریبا همه شماره‌هاشو دارم- رو ورق می‌زنم این روزا. سخته باور کردن اینکه یه روزی تو اون مملکت یه همچین مجله‌ای در می‌اومد. انقدر این شش سال بد بوده، که اون سال‌ها یه یوتوپیای … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سی‌ام نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و نهم نوامبر دو هزار و یازده

نمی‌دونم چرا انرژی ورزش‌ کردن ندارم. مثل آدمیزاد خوب شنا می‌کردم. یه دفعه تنبل شدم. هی هم به خودم می‌گم امروز می‌رم امروز می‌رم. اما نمی‌رم و عذاب وجدان می‌گیرم. اینقدری که در روز من این سایت‌های خبری رو چک … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و نهم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و هشتم نوامبر دو هزار و یازده

سنتاباربارا انگار همیشه تعطیلاته. انگار نه انگار که برگشتم خونه. انگار دو ساله تو تعطیلاتم. اصلا یه جوریه که نمی‌شه ادم فکر کنه خب اینجا خونه است دیگه. (این جمله بعدی پزه) بسکه هوا گرم و اقیانوس خوب و آسمون … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و هشتم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و چهارم نوامبر دو هزار و یازده

آدما تو هر رابطه‌ یه آدم تازه‌ای می‌شن. مهم نیست که تو همیشه چی ادعا کردی که چی رو می‌خوای و چیکار می‌کنی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و چهارم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و هفتم سپتامبر دو هزار و یازده

خوب شد که بهم تذکر داد که باز خودمحور شدم. یه ربع با دوستم- که مسافرته- حرف زدم اصلا نپرسیدم از تو چه خبر. یعنی فکر کردم اگه خبری باشه خودش می‌گه من هم هیجان زده و هایپر سعی کردم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و هفتم سپتامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و ششم نوامبر دو هزار و یازده

رفتن به اون خونه مثل رفتن به خونه پدر و مادرم بود. بسکه من از اون خونه خاطرات خوب دارم. انگار یه جایی بودم که همه چی اش با من آشناست. به مقدار کافی اجازه دادم لوسم کنند و اصلا … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و ششم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و پنجم نوامبر دو هزار و یازده

آدما تو رابطه با یه آدم تازه خودشون هم عوض می‌شن. نمیشه. هیچی ثابت نیست. نه ما دیگه اون آدم سابق هستیم نه فضا و زمان و اون طرف تازه مثل نفر قبلی. واسه همینه که آدم- اینجا هم- نباید … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و پنجم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و چهارم نوامبر دو هزار و یازده

یه لیسک کوچیک پیدا کرده بود. لباسم داشت خفه ام می‌کرد بالای کوه بود بلوزمو در آوردم لخت نشستم لیسک رو گذاشتم توی دستام و زار زار گریه کردم. خیلی کوچک بود خیلی کوچک بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و چهارم نوامبر دو هزار و یازده بسته هستند