خدای من سیاه پوست است.

نمی دانم باید این هنر هفتم را ستایش کرد یا نکوهش.
تمام رویاهای بچگی مان را به تصویر می کشد. آرزوهایمان را در ابعاد بزرگ نشانمان میدهد. داستانهای خردسالی و بزرگسالی. قصه ها رنگ می گیرند و خط ها نقش. خیال پردازی ساده تر شده است. راحت تر می شود لباس قهرمان را پوشید و به خواب رفت. سینما همه چیزمان را راحت تر کرده است. کافی است یک بسته بزرگ ذرت بو داده و یک لیوان نوشابه بگیری و به هرجای دنیا که خواستی سرک بکشی.
اما چه کرده با خیال پردازیمان؟ با آن همه رویاهایی نقش به نقش؟ فکر میکنم با جادوی همین سینما رویاهای همه بچه های عالم شکل هم شده. کسی هری پاتر را به شکلی غیر از آنچه ییتس برایش درست کرده سراغ دارد؟ یا دزد دریایی را غیر آنچه وربینسکی تصویر کرد؟ یا حتی دیگر به جای فکر در مورد تروی قیافه براد پیت دوست داشتنی ( چه واژه مزخرفی برای وصف این نیمه انسان- نیمه خدا) جلوی چشمانمان رژه میرود و حتی شکل شخصیتهای محبوب کودکی مان شده آنچه کریس میلر در شرک می خواهد نشانمان دهد. جنگ ستارگان شده است تاریخ این مردم و بچه ها تا دوازده سیزده سالگی واقعا فکر می کنند که فصلی در تاریخ کشورشان بوده این روبات بازی ها و باور کنید اولین تصوری که از خدا در جلوی ذهنم میاید همین مورگان فریمن دوست داشتنی است.
دلم خیال پردازی های بدون مرز و قالب از پیش ساخته شده میخواهد. از آن مدلها که خودت چشمت را ببندی و شکل بسازی. نه اینکه اولین صفحه را که شروع کردی بدانی که این چه شکلی است و آن مدل موهایش چه مدل.
گاهی دلم میخواست می توانستم از این سینما به طور مطلق دل بکنم و دوباره شروع به خیال سازی و تصویر پردازی کنم اما جادویش قوی تر از اینهاست.
×××
سه روز تعطیل بودم و حاصلش اینها بود: دزدان دریای کاراییب ۳, شرک ۳, مرد عنکبوتی ۳, کوکب سیاه , چوپان خوب , بابل, کازینو رویال,Little Miss Sunshine کوچک و افسانه های پاییزی برای شاید صدمین بار.
برای دیدن این ( بار) سیزده یار اوشن کارم به صدم ثانیه شماری رسیده است. همه مردان خوب خدا را یکجا دیدن شهوت انگیز است.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.