در گوشی

ای بابا! تموم میشه دختر. همش سه روز مونده. به یکشنبه شب فکر کن که خیالت راحت شده. بد و خوب این امتحانه رفته. بقیه کارها باید تموم بشه. مگه دفعه اوله اینطوری از اون پیچها شدی! وبلاگ که میخونی. چت که میکنی. آرایشگاه که رفتی. قیافه ات رو که عوض کردی. همه چی که خوبه. از خودت راضی هستی. اسفندت هم که اومده. باید بری گندم و عدس بخری. هفت سین بچینی. بری بیرون بدویی. از خودت خوشت بیاد. عید نزدیکه ها. حالا هی تو برو فستیوال سال نوی چینی اژدها ببین و رقص خوک.
شادم این روزها. سر حال. از معدود روزهایی هست که از دلم بازه و میخوام سر به سر همه بذارم. بگم. بخندم. راه برم. بدو ام. آشپزی کنم. خونه رو بسابم. پنجره ها رو باز کنم و پرده ها رو کنار بزنم. عاشقانه موقع جارو برقی ابی بخونم و بخندم به صدای خودم.
به کارم دیگه فکر نمیکنم. به همکارهای دیوانه ام هم همینطور. برام مهم نیست که به موهام میخندن یا درگوشی در موردم حرف میزنن و فکر میکنن من اونقدر خرم که نمیفهمم. بذار اینطور فکر کنن. پولش مهمه که خرج درس و خونه رو بده. یه روز از اینجا میرم و میخندم به این انسانهای کوچکی که تنها راه حفظ موجودیتشون رو خرید کیف کوچ فصل میدونن. برید به درک.
پی نوشت اول: من هیچ آینده ای در تنیس ندارم!
پی نوشت دوم: به جان خودم این دفعه یکی زنگ بزنه , ایمیل بفرسته که شماره فلان خواننده تو لوس آنجلس رو از من میخواد هرچی از دهنم در اومد بهش میگم. آره بابا جان. ما غرب زده شدیم. فرهنگ غنی خودمون یادمون رفته. ظواهر غرب ما رو گرفته. با آهنگ داریوش گریه نمیکنیم. مرتضی و شهرام گوش نمیکنیم. ولمون کنید به خدا.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.