همیشه خرجهایی که مادرم برای خونه میکرد برایم عجیب بود. اینکه برای خودش لباس و کیف و کفش و کتاب نمیخرید و مثلا رو مبلی ها رو عوض میکرد یا پرده ها رو. براش مهم بود که رو تختی ها شکل هم باشن و به رنگ پردها بیان. یا در دوره سختی ها و کمبودهای مالی – که کم هم نبودند- چقدر کم کم پول جمع میکرد که قیافه خونه خوب باشه. برام قابل درک نبود. درسته که برای اطاق خودم دکور و تزیین مهم بود اما هیچ وقت به بقیه خونه کاری نداشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی برسه که دلم بخواد یه دست ظرف چینی گل سرخی داشته باشم یا هدف از قابلمه فقط غذا درست کردن نباشه. رنگ و شکلش هم مهم بشه.
امروز حساب کردم دیدم من و پدر بچه ها! در طول هفته شاید چیزی در حدود بیست ساعت توی خونمون بیدار باشیم. ( روزهای هفته شبی دوساعت و روزهای تعطیل هر کدوم پنج ساعت). بیست ساعت از صد و شصت و هشت ساعت. یعنی فقط یازده درصد. حالا چرا این یازده درصد اینقدر مهمه برام که حاضر میشم ماهها صرفه جویی بکنم؟ خونه ما یه خوابگاه بیشتر نیست. نه مثل خونه مادرم مهمانی های بزرگ توش برگزار میشه و نه کسی غیر از خودمون سال به سال درش رو میزنه.
خونه ام رو دوست دارم. عاشقانه. صرف بودن درش برام آرامش میاره. جایی که میدونم مال منه. بهش تعلق دارم. به تک تک وسیله هاش. درسته که یه آپارتمان یه خوابه کوچولو بیشتر نیست اما رنگ و گرماش برام مهمه. حالا بیشتر و بیشتر مادرم رو میفهمم. هنوز یه دست ظرف کامل ندارم. اما میدونم که دور نیست روزی که برم یه دست چینی گل سرخی پیدا کنم. با اون استکانهای ظریف کمر باریک گل دار برای خونه ای که کسی تو اون چایی نمیخوره.

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.