مونارچ , آرکو آرنا و جوجو !

پنجشنبه:
هانی از اول ترم میگفت که من این شیمی این ترم رو می افتم و خوب معلوم بود که نیفتاد. ما هم بهش جایزه دادیم قرار شد با بلیط مجانی که داشتیم بریم ” آرکو آرنا” و تو این سالن عظیم بازی تیم زنان سکرمنتو و هیوستون رو از سری مسابقات لیگ بسکتبال زنان آمریکا دیدیم.
راستش ما خیلی دوست داریم مثل این آمریکایی طرفدار بسکتبال باشیم اما وقت نمیشه. در هر حال میدونستیم لباس سکرمنتو بنفشه. همین هم کافی بود. بلیط که مجانی باشه, همه چی توجیه میشه. به هر حال بازی رو ما! باختیم. ۶۱ در مقابل ۸۸. اصلا از ناراحتی شب هم خوابمون نمیبرد. اینقدی که نتیجه این بازی مهم بود.
ولی عجب سالنی بود این سالن. ما که موقع بازی یا داشتیم میخوردیم یا در حال شناسایی زوج های همجنس ! بودیم که ماشاالله تعدادشون هم کم نبود. من هم یک سخنرانی جامع داشتم در مورد زیبایی دیدن مسابقه با پارتنر. ولی رقص های وسطش خیلی خوب بود. ما همش منتظر بودیم تیم ها استراحت بگیرن گروههای رقصش بیان وسط. در کل رقص و سالن دو نقطه مثبت این بازی بود.
بلیط این مسابقه از طرف سازمانی که من کار میکنم به من داده شده بود. ولی خیلی هنر دارن بلیط بازی کینگ و لیکرز رو بدن. اون بازی باید دیدن داشته باشه. هر چند واسه من هنوز اون برنامه ای که صبحهای جمعه میداد و اسمش بود بسکتبال نوین بیشتر مزه داره تا دیدن بازی زنده تو آرکو آرنا.
——————
یه پسر عمه جانی اینجا دارم – تنها فامیل ما تو سکرمنتو- که یه خانواده خیلی دوست داشتنی داره. یه خانوم ماه و دو تا پسر نوجون که اینجا بزرگ شدن. خیلی ایرانی هم بزرگ شدن و تمام سعی مامان و باباشون این بوده که بچه ها ایرانی بودنشون یادشون نره. برعکس اغلب بر و بچه های هم سن و سالشون هم فارسی حرف میزنن. اما خوب با تمام سعی که دارن یه وقتهای فارسی حرف زدنشون واسه ما خنده داره. مثل ما که فارسی رو به انگلیسی ترجمه میکنیم و مسلما واسه انگلیسی زبونها معنی دار نیست اونها هم یه کلمه هایی رو از انگلیسی به فارسی ترجمه میکنن که معنی درستی نمیده. پسر بزرگه باز بهتره اما سروش که کوچیکتره هست یه وقتهایی حرفاش خیلی بامزه میشه.
تو دیگه چرا عینک نمیپوشی؟
موهات چقدر دراز شده.
هنوز دنبال ماشین نگاه میکنی؟( هنوز دنبال ماشین میگردی)
کلی هم بامزه هست و به شدت چشاش دنبال خانوم! سیزده سالش بیشتر نیست اما دنیای هست واسه خودش. شب بازی برادرم و اون هم همراه ما اومده بودن. وسط مسابقه یواش به هانی میگه: این بازیکنا اینقدر ” ورک اوت ” کردن دیگه اصلا جوجو ندارن.
چقدر خندیدیم.
—————————-

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مونارچ , آرکو آرنا و جوجو ! بسته هستند

ما دایی جان ناپلئون ها در فرنگ یا وقتی تصورات ما واقعی میشوند

امروز صبح تو وبگردی صبحانه ( من چند مدل وبگردی دارم: صبحانه , ظهرانه, عصرانه, شبانه, نصف شبانه و گاهی سحرگاهانه) به مدد وبلاگ آقای ژرف به این وبلاگ رسیدم. آی فکرم رو مشغول کرد. آی فکرم رو مشغول کرد…
دقت کردید ما آدما یه وقتایی دروغهایی میگیم که خودمون هم باورمون میشه؟ البته شما اصلا تا حالا تو عمرت دروغ نگفتین ولی من زیاد گفتم. یه وقتایی آدم خالیهایی میبنده که خودش هم باورش میشه. گاهی آدم تو این تخیلات زندگی هم میکنه. مخصوصا وقتی نوجونه یا اولی دوست پسر/ دوست دخترش رو تجربه میکنه. این دروغها گاهی اونقدر تکرار میشه که جزوی از تجربه شخصی یا تاریخچه زندگی فرد میشه. تو یه حرفی که یه بار از سر هرچی گفتی و کارت راه افتاد دیگه خودت هم باورش میکنی. ( من عادتم با دوم شخص صحبت کنم, شما به خودتون نگیرید)
یه وقتهای هم این حرفها واسه توجیه یه شرایط به خصوص هست. شاید زیاد دور از واقعیت هم نباشه ولی فقط یه بخش از واقعیت هست. مث اینکه تو یه عکس دسته جمعی سی نفره به لکه روی لباس یه نفر گیر بدی. اون قدر عکس رو زوم کنی که دیگه از آدمها خبری باشه نه بقیه لباس. فقط یه دکمه کناری و اون لکه معلوم باشه. بعد از یه مدت اون آدمهایی که خودشون هم تو عکس هستن باورشون میشه که هدف از اون عکس و اصلا از اون جمع فقط بحث و بررسی همون لکه بوده.
نمیدونم چطور میتونم منظورم رو دقیق بیان کنم. اما هدفم گریز زدن به جلوه ای از ایران هست که ما برای اطرافیانمون – که ایرانی هم نیستن- در خارج از ایران میسازیم.
یه پناهنده یا مهاجر که از ایران خارج میشه, به قول سیما مرض که نداره از سر خوشی تمام زندگی و تاریخ و دوست و آشناهاش رو ول کنه و رنج تنهایی و غربت رو بخره. لابد یه مشکلی داشته که از ایران بیرون اومده. اگه تمام امکانات زندگی تو خارج از ایران به علاوه آزادی براش مهیا بود آیا از کشور خارج میشد؟ ( معتقدم مهاجرهایی که ما به اسم خوشی زیر دلشون زده ها میشناسیم هم چیزهایی رو خارج از ایران به دست میارن که تو ایران نبود)
خوب این امکان مهاجرت برای بعضی ها فراهم هست و از این بعضی ها, عده ای میشن مهاجر و از ایران میان بیرون. از محیط ایران خارج شدن و خیلی چیزها رو یه شبه فراموش کردن همان. و البته یه چیزهایی رو هم به خاطر سپردن و مثل دایی جان ناپلئون هی بهش شاخ و برگ دادن هم همان.
از ایران که خارج میشه تقریبا دسترسی به رسانه های داخلی کمتر میشه. اگه هم اهل ماهواره ایرانی هم باشی ترجیح میدی طپش ببینی تا شبکه خبر. اگه هم یه ذره خارجی تر باشی میشه سی ان ان و اینترنت و روزآنلاین و وبلاگ. خبرها همه یه سمت و سویی دیگه میگیره. تویی که تا همین دیروز داشتی صاف صاف تو خیاتونهای تهران راه میرفتی و اونجا تنها زندگی میکردی, حالا به خودت میگی این دخترا چرا اینقدر بدون ترس راه میرن تو خیابون؟ مگه این همون تهران پر از مرد فاسد و معتاد نیست؟ یا چرا این دخترا این مدلی لباس میپوشن؟ شورش رو در آوردن. یا اینکه شلواری رو که خودت تا همین یه سال پیش میپوشیدی رو حالا اگه تن یه پسر ببینی میگی طرف گی هست.
اونقدر از اوضاع اقتصادی بد میشنوی که فکر میکنی دیگه همه فقط یه وعده غذا میخورن و اگه تو و خونواده ات تو ایران بودید تا حالا از گشنگی مرده بودید. یا از نبود آزادی خفه شده بودید!
یه بخش بزرگ دیگه هم هست. اگه تو اجتماع هم رفت و آمد داشته باشی و همکار یا همکلاس خارجی هم داشته باشی با توجه به فضولی ذاتی مردم ( حداقل تو امریکا) یکی از سوالهایی که مطمنی ازت میپرسن اینه که چرا از ایران خارج شدی و میپرسن.
تو که نمیخواهی بگی چون امریکا ( یا هر جایی دیگه) رویای تو بوده از بچگی یا چون حتی وقتی سوالهای دانشگاه آزاد رو خریدی باز هم کنکور قبول نشدی ( خودش میدونه کی هست) اومدی اینور. تو باید یه دلیل منطقی بیاری که به خیال خودت اطرافیانت رو مجاب کنی. برای ایرانیها کاری نداره. اونها هم به حرفهایی که یه روز خودشون گفتن باور پیدا کردن. راست و دروغ سرشون رو تکون میدن و میگن آره حق داشتی. همون بهتر که خلاص شدی. باید زودتر می اومدی ولی حالا که اومدی باز هم بهتر از موندن تو اون خراب شده هست. اما واسه اطرافیان خارجی
فقر, گرسنگی, حجاب اجباری, مشکلات مذهبی, اجازه کار نداشتن به خاطر عقیده, سر صف ایستادن و شعار مرگ بر آمریکا دادن به زور, خطر تجاوز و خشونت , گرفتن بجه ات, عدم تساوی در ازدواج, …. هزار و یک دلیل دیگه.
من نمیگم اینها نبود. همه اینها به نوعی داره تو ایران تجربه میشه. خود من حداقل سه چهارتا از این دلیل ها رو واقعا دارم اما آیا اینها به همون شدتی هست که ما میگیم؟
ما کجا حجاب رو به اون اسمی که اینجا میشناسن رعایت میکردیم؟ که وقتی میگیم ما مجبور به داشتن حجاب میشدیم اینها تصور زنان با روبند افغانستان دوره طالبان رو میکنن؟ آیا توضیح میدیم که ما اون رو چقدر واسه خودمون رنگی و راحتش کرده بودیم؟
وقتی از فحشا حرف میزنیم آیا به علتش هم اشاره میکنیم؟ آیا میگیم که جمعیت آماری اش چقدره یا میگیم همه از فقر دچار فحشا شدن؟
آیا وقتی از محدودیتهای تحصیلی و کاری برای اقلیتها صحبت میکنیم میگیم که اونها هم به هر نحوی شده راه خودشون رو پیدا کردند و میدونن که از چه در روهایی باید استفاده کنن؟
هزار و یک مورد دیگه هست. و من تنها دلیلی که برای اینهمه شاخ و برگ زیادی دادن به مشکلات داخل ایران میبینم توجیح مهاجرت هست. حتی اگه کسی هم از ما نخواد ما عادت داریم خودمون رو توجیح کنیم. نه فقط برای اطرافیان بلکه بیشتر برای خودمون. مایی که ته دلمون احساس گناه میکنیم که چرا هم رزمها, هم کارها, پدر و مادر پیرمون و … رو گذاشتیم و حالا داریم بدون اونها از موقعیتها بهره مند میشیم. ما احتیاج به توجیه خودمون داریم. باید خودمون رو ثابت کنیم. بعد از یه مدت واقعا باورمون میشه که دیگه نمیشه تو ایران زندگی کرد. باورمون میشه که اگه اونجا بودیم یا از گشنگی میمردیم یا فاحشه میشدیم. باورمون میشه که واقعا تو مدرسه به خاطر دین کتکمون میزدن. باورمون میشه که چقدر به موقع فرار کردیم که اگه یه ثانیه دیگه مونده بودیم , الان جامون تو بهشت زهرا بود.
و ما همه اینها رو به اطرافیانی که ما براشون تمام کشور ایران هستیم منتقل میکنیم؟ چند درصد احتمال میدین که یه روز همکار یا دوست غیر ایرانی شما به ایران مسافرت بکنه؟ یا از ایران به عنوان یک کشور زیبا که الان دچار یه سری مشکلات هست یاد کنه؟ چند درصد دوستهای شما از ایران غیر از آخوند و تروریست و وحشت , شیراز و رامسر رو هم میشناسه؟
درسته که خیلی از ما مهاجرها یه تلاش جدی رو برای فراموش کردن ایران و ایرانی بودنمون شروع کردیم, اما ما مسولیم. ما در برابر چهره ایرانمون مسولیم. ایران غیر از احمدی نژاد و بمب اتمی, تخت جمشید هم داره. دماوند هم داره. ارگ کریم خان هم داره. سی و سه پل هم داره. جنگل سیسنگان هم داره. مردمی هم داره که عاشقشن و جونشون رو هم براش میدن.
هرچند ما دیگه عضو اون مردم نیستیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما دایی جان ناپلئون ها در فرنگ یا وقتی تصورات ما واقعی میشوند بسته هستند

حرف دلی از گرگ بیابون

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از اساتید مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه خوری های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند. پس از آنکه همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت: اگر دقت کرده باشید حتما متوجه شده اید که همگی قهوه خوری های گران قیمت و زیبا را برداشته اید و آنها که ساده و ارزان قیمت بوده اند در سینی باقی مانده اند. البته این امر برای شما طبیعی و بدیهی است. سرچشمه همه مشکلات و استرس های شما هم همین است. شما فقط بهترین ها را برای خود می خواهید. قصد اصلی همه شما نوشیدن قهوه بود اما آگاهانه قهوه خوری های بهتر را انتخاب کردید و البته در این حین به آن چه دیگران برمی داشتند نیز توجه داشتید. به این ترتیب اگر زندگی قهوه باشد، شغل، پول، موقعیت اجتماعی و … همان قهوه خوری های متعدد هستند. آنها فقط ابزاری برای حفظ و نگهداری زندگی اند، اما کیفیت زندگی در آنها فرق نخواهد داشت. گاهی، آن قدر حواس ما متوجه قهوه خوری هاست که اصلا طعم و مزه قهوه موجود در آن را نمی فهمیم. پس دوستان من، حواستان به فنجان ها پرت نشود… به جای آن از نوشیدن قهوه خود لذت ببرید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حرف دلی از گرگ بیابون بسته هستند

آقامون و آقاتون

چند وقت قبل یه خانومی که همکلاس کلاس زبان مامان و بابا بود بهم زنگ زد و گفت که دنبال کار میگرده. پارسال لاتاری برنده میشن و مستقیم میان اینجا. این خانوم که از اون مدل زنهایی کلیشه ای خودمون بودن. خونه بزرگ و دوست و همسایه و مهمونی و البته آرایشگر هم بودن و هستن. خوب معلومه که وقتی میان اینجا اولش به شدت تو ذوقشون میخوره. محبوس تو آپارتمانی که نه میتونن با همسایه ها رفت و آمد کنن, نه کسی از دوستان و آشنایان وقت مهمونی و دید و بازدید داره و نشستن تو خونه و منتظر شدن تا شوهر و بچه ها از سر کار و مدرسه برگردن. از این حرفهای مهاجرتی.
اینها بماند. بابا شماره من رو به این خانوم دادن و گفتن که کارم چیه. من که باهاش حرف زدم اینها رو گفت: ” میخوام کار آراشگری ام رو ادامه بدم. یه جایی هم باید باشه که صبح که بچه ها رو میذارم مدرسه برم و ساعت سه و نیم که تعطلیل میشن بیارمشون و بعدش خونه باشم که واسه آقامون غذای گرم درست کنم. عادت ندارن شب غذای سرد بخورن. یعنی میخوام کارم ساعت نه تا سه باشه و یه جایی هم باشه که انگلیسی نخواد. اگه آرایشگری ایرانی باشه خیلی بهتره.”
من بینوا مونده بودم چی جواب بدم. از آرایشگری شروع کردم که اینجا چقدر سخته مدرکش رو گرفتن و چقدر گرونه . حتی واسه اینکه هفته ای چند ساعت تو یه آرایشگاه یه صندلی کرایه کنی کلی باید پول بدی. بعد هم اینکه با این ساعتی که شما میخواهی و وضع زبان بهتره که تو یه رستوران یا فروشگاه نزدیک خونه دنبال کار بگردید.
گفت من جایی رو بلد نیستم و نمیدونم چی باید بگم. آخرش قرار شد یه روز برم دنبالش و چند جا با هم بریم. یه روز تو همون هفته هم قرار گذاشتیم.
روزی که میخواستم برم دنبالش, زنگ زدم که آدرس بگیرم گفتش راستش با کسی قرار داره که بره خانه سالمندان. مثل اینکه یکی از آشناها کاری براش پیدا کرده بود. خوب عزیز من نمیتونی زودتر بگی ملت هم برنامه خودشون رو بدونن؟
به هر حال بهش گفتم که موفق باشی و گفتم که اگه تو پر کردن فرم تقاضانامه هم مشکلی داشت حتما تماس بگیره.
این گذشت تا اینکه هفته بعدش زنگ زد و گفت مصاحبه داره و خیلی میترسه. یادم اومد که تو خونه یه فرمی دارم که شامل یه سری سوال کلی میشه که یه جورایی تو مصاحبه ها هست. گفتم من همچین چیزی دارم و میتونم بهش بدم.
نه راست نه چپ, گفت میتونی اون رو شب بیاری برام؟
بد جا خوردم. چون میدونستم خودش ماشین هم داره. گفتم الان نمیتونم اما آخر شب بعد از کلاسم میتونم. گفت اتفاقا امشب آقامون هم خونه نیست. هر ساعتی بیاین اشکالی نداره. دیگه داشتم خونسردی خودم رو از دست میدادم. گفتم : من با آقاتون مشکلی ندارم. هر ساعتی وقت داشتم میام. آدرس رو گرفتم.
شب گذاشتم ساعت ۱۱ رفتم. با هانی هم رفتیم. لباس ورزشی هم تنم بود و بطری آب به دست. در که زدم خودش اومد در رو باز کرد و به تمام ائمه قسم که بیا تو. گفتم عرق کرده هستم و وضعم مناسب نیست از طرفی هانی هم تو ماشین منتظره.
گفت : اشکالی نداره. آقامون اومدن خونه. میتونین به آقاتون بگین بیان تو !
کی گفته موقع کار نمیشه تفریح کرد و خندید؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آقامون و آقاتون بسته هستند

خلاص شدم !

تموم شد. همین الان, ساعت ۹:۳۰ شب سه شنبه بنده آخرین برگه رو هم تحویل استاد گرامی دادم و این وایو بدبختم رو باز کردم.
سه هفته خلاصم.
باورم نمیشه که تموم شد. فقط تموم شد.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خلاص شدم ! بسته هستند

پرچم مقدس ترکیه

این یعنی چی ؟
و این ؟
پرچم ترکیه این وسط چیکار میکنه؟ چیکار میکنید با ایران من؟
مگه ایران بدون حتی یکی از آذربایجان و کردستان و مازندران و تهران خوزستان و بلوچستان, ایرانه؟
این درد چند وقته خوابیده که داره اینطوری بلند میشه؟ این قدر ایرانم بد شده که دست به دامن پرچم ترکیه شدیم؟
آخه وقتی درد یه چیز دیگه هست چرا ایرانمون رو این وسط گوشت قربانی کنیم؟
مگه الان درد تبریز و بلوچستان و رشت و تهران باهم فرق داره؟
این بغض بیست و هشت ساله چرا میخواد اینجوری بترکه؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پرچم مقدس ترکیه بسته هستند

خانه امن خواهرم

” تو یک زنی , پس میتوانی”
خانه خواهرم یک سازمان غیر انتفاعی است که در سال ۱۹۹۹ به منظور پناه دادن و کمک به زنان قربانی خشونت خانگی ـ بالاخص زنان جزایر اسیای جنوب شرقی در شهر ساکرامنتو در شمال کالیفرنیا تاسیس شد. این سازمان برنامه های خود را در ابتدا با یک خط تلفن ۲۴ ساعته, یک دفتر کوچک و چند دختر جوان تحصیل کرده رشته های علوم اجتماعی , زنان و پزشکی آغاز کرد.
در ابتدا تنها ارائه خدمات به زنان فیلیپینی و جزایر وابسته به ان مد نظر سازمان بود , اما با استقبالی که دختران و پسران دانشجوی دیگر کشورهای اسیایی آن منطقه از خود نشان دادند, دامنه خدمات وسیع تر شد تا جایی که در سال ۲۰۰۱ این سازمان توانست خانه ای را به منظور پناه دهی به زنان قربانی اجاره کرده و نیز دست به کار برگزاری کلاسهای اموزشی و مهارتی برای این زنان شد تا این زنان بتوانند وارد جریان کار در جامعه گردند.
مهاجرین آسیایی ( شرق دور و اسیای جنوب شرقی) بخش اعظم مهاجرین شمال کالیفرنیا را تشکیل می دهند. اکثر این جوامع به شدت مرد سالار می باشند که نقش زن را تنها وسیله ای برای به دنیا آوردن بچه های بیشتر می دانند. نحوه بر خورد با این زنان در خانواده ها به شدت سرکوب گرانه و همراه با تحقیر نه تنها از طرف شوهر که از طرف فرزندان پسر هم می باشد.
کتک زدن زنان امری عادی به شمار میرود. این نحوه بر خورد و رفتار با زنان و دختران نه تنها در خانواده های بی سواد و طبقه کارگر که از طرف مردان تحصیل کرده – هر چند کمتر- دیده میشود. پسران اولویت اول برا ی رفتن به مدرسه و امکانات تحصیلی را بر خوردارند. ویرجین بودن دختران قبل از ازدواج واجب است و دختری که با پسرها دوست شود از محیط خانواده طرد میشود. از طرفی بنا به ساخت فرهنگی خاص این جوامع , تمام مسائل داخلی خانواده راز مگویی است که در دل افراد خانواره باید دفن شود. زنان آموزش دیده اند که مشکلاتشان را در دل نگه دارند و با کسی از کتک خوردنهایشان حرفی نزنند.
در این محیط تشویق زنان قربانی به اینکه از قانون یا سازمانهای بشر دوستانه کمک بخواهند کار آسانی نیست. چون این زنان بعد از پناه اوردن به قانون, نه تنها از طرف خانواده شوهر که از طرف خانواده خودشان هم طرد می شوند. چرا که با سکوت و سر به زیری در این فرهنگ تعریف شده است.
اما ” خانه خواهرم” در طول این سالها با اتکا به داوطلبینی از نسل دوم و سوم همین خانواده ها توانست اعتماد زنان بسیاری را جلب کند. از طرفی بخش قانونی که در این سالهای اخیر به کمک سازمان امد و با کمک وکلای امور مهاجرت سعی در کمک به زنانی که کرد که از طرف شوهرانشان تهدید به گرفتن بچه ها یا باز گرداندن به کشور مبدا شده بودند.
در حال حاضر خدماتی که این سازمان انجام میدهد شامل موارد زیر می باشد.
۱- خط کمک ۲۴ ساعته که آماده شنیدن مشکلات و در دلهای زنان قربانی و دادن راه حل های اولیه است.
۲- خانه امنی با ظرفیت ۱۰ زن در یک زمان که مکانی است برای زنانی که دیگر قادر به تحمل شرایط موجود خانواده نبودند. مکان این خانه مخفی است تا احیانا تهدیدی از طرف خانواده های این زنان صورت نگیرد. تنها پلیس و کارکنان سازمان مکان این سازمان را میدانند.
۳- گروه وکلا که مراحل قانونی ( از جمله طلاق, مهاجرت و حضانت بچه ها) را تحت پوشش دارند.
۴- گروه آموزش و کامپیوتر که وظیفه آماده سازی این زنان برای بازگشت به جامعه را بر عهده دارد.
هزینه ها:
مانند بقیه سازمانهای غیر دولتی منبع اصلی بودجه این سازمان اعانه های خیرین , بانکها و دیگر مراکز خصوصی میباشد. از برنامه های هر ساله این سازمان یه برنامه دوی دسته جمعی , سخنرانی ها و تجمع های در روبروی مرکز پارلمان ایالتی می باشد که در این برنامه ها علاوه بر آشنا سازی مردم از آنها برای همکاری دعوت به عمل می آید.
از طرفی” انجنمن سراسری مبارزه با خشونت “نیز هز ساله بودجه ای نه چندان هنگفت را برای ” خانه خواهرم” در نظر گرفته است.
خانه خواهرم رو به لطف ریسش نیلدا که واقعا تبدیل به الگوی رفتاری و کاریم شده پیدا کردم. یه روز بهم گفت تو که همه دغدغه هات زنها هستن, آیا فقط میخواهی برای زنهای ایرانی کار کنی؟ گفتم : نه . و با خودم فکر کردم چرا باید اینطور فکر کرد یا کجای رفتار من باعث شده که نیلدا اینطوری فکر کنه. شش هفت ماهی هست که روزهای شنبه تو کنفرانسها, تمیز کاریها, وارد کردن داده ها تو کامپتوتر , خرید, و خلاصه هرچی که از دستم بر میاد یه ذره کمکشون میکنم. دستم به موسسه ایرانی این مدلی – اگه هم باشه – بند نیست. هر چند واقعا هیچ فرقی هم نمیکنه. به ذره عذاب وجدان فقط حرف زدن و کاری نکردن رو کم میکنه.
شعاری که در تمام راهروهای این خانه به چشم می خورد این است: ” تو یک زنی, پس می توانی” این جمله با بیش از ۳۰ زبان در تابلوها و پوسترها نوشته شده است و چه حقدر احساس غرور کردم وقتی به عنوان یک زن ایرانی هم نوشتم” من زنم پس میتوانم”.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای خانه امن خواهرم بسته هستند

لباس ملی

به شخصه فکر میکنم این هم از همون دسته حرفهایی هست که تو طبقه بندی ها کنار صندوق مهر رضا و پول نقت سر سفره قرار میگیره. اولا که اخباری که اینجا درز کرده به شدت با اون قانون هنوز تصویب نشده ( که مسلما اسمش قانون نیست هنوز ) فرق داره. در ضمن اگه هم همچین چیزی تصویب و اجباری هم بشه باز هم مردم اون رو به مدلی که خودشون میخوان تبدیل میکنن. کاری که سالهاست دارن انجام میدن. تو وقتی که طرفداران دولت اصلاحگرا بعد از این همه سال تحمل بدحجابی ! از دولت توقع اقدام جدی داشتن و دولت هم اونقدر این ور و اون ور خرابکاری کرده که این دیگه از همه آخر تر میمونه تو لیست ترمیم ها. برعکس فرنگوپلیس که با استناد به خود این طرح گفته که این اقدامی هست که شاید به صنعت نساجی کمک کنه, فکر میکنم این جا هم مثل همه جاهای دیگه تو مملکت گل و بلبلمون آخرین کسایی که بهشون فکر کرده شده کارگرها و صاحبان صنایع خرد نساجی هستن . بزرگهاش که دست خود آقایون هست. اگه یه مانتو و روسری و شلوار جدید هم مد بشه تا صنایع ما برن دنبال وام و مجوز و قرارداد فروش, ترکیه همه اونها رو به ایران صادر کرده. سیاستمدارهای ما قدرتشون رو از قاجاریه به ارث بردن که ملت فدای ما.
طرح تبیض لباس اقلیت ها هم اصلا قابل عمل نیست. وقتی داد میزنیم میگیم از دولت بعیید نیست اینکار رو بکنه باید به جنبه های عملی اش هم فکر کنیم. یه ایرونی مسیحیی یا کلیمی یا بهایی چه جوری قابل شناسایی هست؟ درسته که وزارت اطلاعات شاید بشناسه اما همینجوری تو خیابون چه جوری قابل تشخیص هستن؟ نکنه قرار دولت بریزه تو خونه هاشون و تموم لباسهاشون رو جمع کنه و بهشون لباس ملی بده؟ یا فردا واسه همه یه کارت شناسایی مذهبی درست کنه که فقط با نشون دادن اون بشه لباس خرید؟ اصلا این طرح جنبه اجرایی نداره.
این جمهوری مامانی اسلامی این قلم رو دیگه باید به ما یاد داده باشه که هرچی رو که میشنویم یا هر طرحی که حتی شاید قانون میشه رو زیاد جدی نگیریم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای لباس ملی بسته هستند

دیدید داوینچی کد اومد من شب اولش نرفتم؟ البته نه به خاطر درس. تلوزیون داشت ” ۷ ” رو نشون میداد و من برای بار هزارم نشستم دیدمش و مثل دفعه اول دوستش داشتم. این دیوید فینچر یه چیز دیگه هست.
– تصمیم داشتم تابستون که کلاس برمیدارم یه درس آسون بردارم با یه کلاس ورزش. به خودم قول داده بودم باز نشینم انتخاب واحدی بکنم که تا آخر ترم به خودم فحش بدم. خوب. از یه درس آسون به سه واحد فیزیک و چهار واحد فلسفه رسیدم. کتابهای فلسفه رو که از آمازون سفارش داده بودم همین الان رسید و من حیرت زده به خودم و کتابها نگاه میکنم و به کلاسهایی که فقط شش هفته هستن .شما میدونیند سن عاقل شدن و درس گرفتن از یه سری حماقت های تکراری کی هست؟ من آدم نمیشم.
– شده تا حالا بعد از یه مدت خیلی طولانی یه آهنگی رو بشنوین که یه هو خیلی چیزا بیاد جلو چشمتون. حتی آهنگهایی که مثلا مال بسیج و نوحه یا کلا چیزایی که خیلی بهشون علاقه مند نباشین؟ برای من خیلی پیش میاد که به آهنگی میرسم که یه دفعه من رو میبره به سالهایی که انگار قرنهاست ازشون گذشتم. وقتی امسال بعد از مدتها نوحه شنیدم یا آهنگهای دهه فجر رو که اون موقع ها سر صف میخوندیم. ” خمینی ای امام, خمینی ای امام.” ” بوی گل سوسن و نسترن آید, عطر بهاران کنون از سفر آید…” ” باز این چه شورش است که در خلق عالم است…” گریه کردم. واسه آهنگ بوی گل سوسن و نسترن آید من نشستم گریه کردم. خدا میدونه چقدر دور و بری ها بهم خندیدن.
الان تو وبگردی به یه وبلاگ رسیدم که دو باره همون حس رو زنده کرده. گریه نکردم اما یه چیز عجیبی پیچید توی تنم. حالا هم هرکاری میکنم لینکش باز نمیشه. اسمش بود ابوذر. نه باز شد. اینجا گوش کنید.
-من رسما شیفتگی خودم رو به آیکیا اعلام میکنم. دیروز با یکی از همکارام رفتیم اونجا که مثلا مسول استخدامشون رو ببینیم . دوستم من رو بعد از سه ساعت به سختی از اونجا کشید بیرون. و از اونجایی که ما هیج پولی فعلا برای عوض کردن مدل خونه نداریم ولی اگه من از اونجا خرید نمیکردیم , میمردم دیشب با هر جون کندنی بود مخ مادر جان رو زدیم که فردا بریم واسه خونه اش خرید کنیم. به بهانه تغییر فصل. ( بار الهی من که میدونم فیلمی ولی خوب یه مهری به دل این مامان ما بنداز واسه ما هم یه چیزی بخره)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کشتن ما با پنبه (۲)

خانم جین کیلبورن سازنده سه سری ویدوی ” کیلینگ آس سافتلی” -یا کشتن ما به نرمی که من اون رو کشتن ما با پنبه ترجمه کردم- یک جامعه شناس شناخته شده هستن که به طور تخصصی در زمینه تبلیغات سیگار, مشروبات الکلی و چهره زنان در تبلیغات کار میکنن. به گفته خودش در دهه هفتاد یه عکسی که تبلیغ قرص ضد بار داری رو میکرد رومیبینه و به نظرش چیزی تو این عکس اذیتش میکرده یا نرمال نبوده. اون عکس رو به یخچال خونش میچسبونه و یواش یواش عکسهای دیگه ای هم به اون اضافه میشه. بعد هم یواش یواش متوجه بقیه قضایای تبلیغاتی دور و بر میشه و این جریان کل زندگی و تحصیلش رو عوض میکنه.
در سال ۱۹۷۹ اولین قسمت و در سال ۱۹۸۷ قسمت دوم ویدوی ” کیلینگ آس سافتلی” رو میسازه که جایزه های زیادی رو هم میگره. تو همه این سالها هم برنامه ها و سخنرانیهای مربوط به چهره زن در تبلیغات رو داشته.
من قسمت سوم این ویدو رو دیدم. ۳۴ دقیقه فیلم که به نظر من همه زنها و مردهای ما باید ببیننش.
تو این ویدیو به مسیر تکاملی تبلیغاتی که زنها توش نقش دارن اشاره میشه و اینکه هزینه تبلیغات از بیست میلیون دلار در سال ۱۹۷۹ به صد و هشتاد میلیون دلار در سال ۲۰۰۰ افزایش پیدا کرده.
این ویدیو سی و چهار دقیقه ای به طور خیلی مختصر به این موارد اشاره میکنه.
-تصویر بدن زن نمونه و تعریف جامعه از زیبایی
– استفاده از زنان برای ترویج خصوصیات حیوانی و خشونت
– تحقیر قدرت زنان
– زن معصوم و سکسی ( چهره معصوم با هیکل برهنه سکسی)
– قابل قبول جلوه دادن پورنوگرافی و تجاوز به زنان ( به بهانه اینکه این خواست باطنی زنان هست)
کیلبورن از تکه های بریده شده عکسها و فیلمهای کوتاه تبلیغاتی قدیمی و جدید استفاده میکنه که روند تکاملی ( و البته بدتر شدن ) اونها رو نشون بده. اینکه که چرا باید بطری مشروب با بدن زن یکی بشه و این تصویر روی بیل بردهای بزرگ راهها باشه. یا اینکه چرا مدل ها خودشون رو به شکل ببر و شیر و خرس در میارن و با اون مدل مو و رنگ و چشم تصویر یک حیوان- زن رو نشون میدن.
وقتی فقط پنج درصد زنهای جامعه ما سایز بدن این مدل ها رو دارن چرا تمام رسانه ها باید تبلیغ لوازم برای این اقلیت رو بکنن. تکلیف نود و پنج درصد چهره حقیقی زنها چی میشه؟ آیا این زیبایی و هیکل مطلوب زن برای همه هست؟ یا زن رو احمقی نشون بدن که هر کاری رو برای جلب یک مرد میکنه و هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست؟ و تمام رسانه ای که داره به ما می قبولونه که این هیکل استاندارد” بای دیفالت” هست. اگه شما این هیکل رو ندارید این مشکل کم کاری شماست. شما هستید که از رژیم غذایی که ما گفتیم, کمربند و گوشواره و ناف واره و.. لاغری ما استفاده نکردید. شما هستید که از این رنگ مو استفاده نکردید. شما هستید که به این سالن ورزشی که ما میگیم نمیرین. شما هستید که نمیتونید مرد پولدار قصه های ما رو پیدا کنید. اگه این ناممکن بود چرا همه قهرمانهای قصه ما این ها رو دارن؟ مشکل مصرف کننده هست.
یه جای فیلم به تبلیغات بچه ها اشاره میکنه که تو اونها هم پسرها قدشون از دخترا بلند تره و دختر کوچولوی هشت ساله داره با حسرت به شلوار جین پسر هم سن خودش که قدش از اون بلند تره نگاه میکنه. یا بچه شش ساله ای که تبلیغ رژ لب میکنه. آیا این همون پورنوگرافی بچه ها نیست که اینروزها اینقدر باهاش مبارزه میشه؟
یا تصویر زن معصومی که برهنه هست. چهره زنی که انگشت بر لب به علامت سکوت میخواد با بدن و لباسش حرف بزنه. عکسهای ااز این دست زیاد بود. زنهایی که یا ساکتن, یا دهنشون رو بستن یا حتی دوختن که یعنی احتیاجی به حرف زدن تو نیست. تو لباس و هیکلت همه حرف ها رو میزنه.
یه جایی عکسی از تبلیغ یه عطری رو نشون میده که سایه یه مرد از پشت داره نزدیک میشه و میگه ” ماجراجویی تازه همیشه خوبه” ( یا همچین چیزایی) . وقتی شما تنها دارین راه میرین و سنگینی یه صدا یا سایه رو پشت سرتون حس میکنین, به چی فکر میکنید؟ رمنس یا وحشت؟ این تبلیغ چی هست؟ یا یه جایی یه عطر دیگه ای هست با این مضمون که اگه اون این عطر رو بزنه و به شما نه بگه, شما با حرکت گردنش میفهمین که اون واقعا ته دلش به شما بله میگه ( ترجمه به شدت ناشیانه من) . آیا زنها با تجاوز موافق هستن و این فیلمشون هست که میگن نه؟
یه جای فیلم به یه تبلیغ یه شوینده برای مو اشاره میکنه به اینصورت ” اگه سینه های شما کوچیکه, بزرگه, خیلی نزدیک به همن , خیلی از هم دورن, خیلی بالا یا خیلی پایین هستن و… شما حداقل میتونید از شامپوی ما استفاده کنید که موهها قشنگی داشته باشید”
کیلبورن شوخی جالبی میکنه. میگه اون رو به این صورت برای مردها تغییر بدیم” پینس ( من هیچ کلمه فارسی با بار معنایی مناسب پیدا نمیکنم) شما ممکنه خیلی کوچیک, پژمرده, شل, کج و کوله و پر مو و… حتی دو اینچ بیشتر نباشه, اما شما حداقل میتونید یه شلوار جین خوب داشته باشید!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کشتن ما با پنبه (۲) بسته هستند