ساعت هفت شبه و من هنوز سر کارم. یازده ساعته که اینجام. غیر از ناهاری که به دوستم دادم با بدبختی نشستم روی پرونده های از سال قبل تا حالا تا فقط به اونها سر و سامون( ؟) بدیم قبل از اینکه این همکارم بره. هنوز به هیچ کدوم از لسن پلنهای یه هفته اول هم نرسیدیم. وقتی دو ماه غیر از اینترنت گردی هیچ کاری نمیکنی و یه دفعه میبینی که ای دل قافل چهارشنبه عصر هست و از دوشنبه تو باید کلا کارت رو عوض کنی, این لرزیدن ها رو هم داره. از ساعت چهار و نیم که اینجا تعطیل شد کفشام رو در آوردم و پا برهنه هستم. به جایی اینکه درد کفش پاشنه بلند ( تق تقی) بهتر بشه بد تر شده.
یه پتو همیشه تو یه قفسه اینجا دارم. شب بخوابم سنگینترم تا برم خونه و برگردم.
یاران مددی!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج

logo-zananzzzz.jpg

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و دوم خرداد هشتاد و پنج بسته هستند

قبلا گفته بودم که موقعیت کاریم در شرف تغییر و تحوله. هفته قبل تهدید همکارا کار خودش رو کرد و ریسمون اخراج شد. شوک بزرگی بود. برد برای یه مدت کوتاه یه خانومی که خودش موسس این سازمان بود و بعد از بیست و هشت سال پارسال بازنشسته شده بود رو برگردوندن سر کار تا بتونن مسول جدید و اینبار لایقی رو پیدا کنن. سردرگمی داشت اما به روند تحولات امیدوار بودم.
دیروز رو سر کار نیومدم و امروز فهمیدم که مسول بخش ما هم اخراج شده. این رو دلم نمیخواست. چون به نظر من مرد خوبی بود و حداقل از من همیشه حمایت میکرد. شوک اول امروز این بود.
من اینجا دستیار یه برنامه بودم که کارش آموزش افرادی بود که مدت زیادی هست از نیروی کار دور هستن, به خاطر بجه ها سر کار نمیرن, یا مشکل زبان انگلیسی دارن. کسایی که از سازمان حمایت های انسانی (Department of Human Assistant ) کمک میگیرن و شرکت تو این فعالیت یه ماه که شامل یک هفته کلاس و سه هفته جستجوی کار هست براشون اجباری هست.
کار پیدا کردنم اینجا یه جوری عجیب غریب بود ولی با توجه به سابقه تدریسم تو ایران که ازم قبول کردن و زبون فارسی ام تونستم بیام اینجا. به هر حال یه سالی بود که همکار یه خانومی بودم که مسول اصلی تدریس بود. حالا این دوستم داره میره. یه جایی بهتری کار پیدا کرده و عجز و التماسهای ما و بالادستی ها که تو این شرایط نرو فایده ای نداشت. ( در هر حال هر کسی به فکر موقعیت بهتر برای خودش و خونواده اش هست که باید حق رو هم بهش داد).
حالا من موندم با اجرای همه این برنامه که اصلا فکر نمیکردم اون رو به من بدن. پیشنهاد خوبی بود. هر چند هفته قبل همش تو شک و تردید گذشت. هنوز اونقدر به زبانم اطمینان ندارم که بتونم تدریس کنم. مشکلی از نظر حرف زدن واسه یه عده آدم و ارتباط ندارم اما این کلاس..
مربی اش باین خیلی فعال باشه و بتونه از صمیم قلب با شاگردها که رده سنی از بیست تا شصت سال دارن ارتباط برقرار کنه. من میتونم؟ گیریم که زبانم فول باشه و هیچ مشکلی از این بابت نباشه ( که من اصلا مطمئن نیستم) ولی این رابطه برقرار کردن رو نمیدونم. مردمی که شاید هفته ای یه بار حموم نرن و به شدت محتاج حتی یه دلار. حرف زدن و روحیه دادن به این آدما سخته. چیزی واسه از دست دادن ندارن و میدونن که اگه کار هم پیدا نکنن دیگه وضعیتشون از این بدتر نمیشه. انگیزه دادن به این آدمها سخته. یه عمر ادعا کردن وقتی میخواد خودش رو تو عمل نشون بده سخته.
به طور غیر رسمی شنیدم که تو جلسه مدیرها , مسولیت رو به من دادن اما از من میخوان که تو یه برنامه دیگه هم که مخصوصا پناهنده ها هم هست فعالیت کنم. فکر کردن من هشت پام؟
هر چند هنوز ابلاغ رسمی نشده اما بوی خوبی نیست. اگه مسول این برنامه بشم دلم میخواد تنها کار کنم . حداقل برای شروع نمیخوام همکار داشته باشم. اما ظاهرا کسی قراره تو کلاسها کمکم باشه که میدونم بدتر عصبی ام خواهد کرد.
برنامه پناهنده ها چیزی هست که واقعا میخوام. اما به دوتا نمیرسم. با این برنامه تمام وقت مدرسه که عصرها از ساعت پنح و نیم هست تا ده شب. یه جور بدی عصبی ام. بلا تکلیفی و از این ور و اون ور حرف شنیدن بدتر اعصاب آدم رو خورد میکنه.
هیچ چیزی در مورد تغییر اسم مرتبه کاری و افزایش حقوق هم به گوش نمیرسه. وقتی به این سوال میرسم, خبرگذاری هام بیخبرن. جالبه.
یه آشنای دور داره به هوای آشنایی بابا اینها میاد این شهر. هفته دیگه. دردسر تمام کارهای اداری هم به دوش منه. خونه ای اجاره کردم که هنوز نمیدونم چطوری میخوان از پس اجاره اش بر بیان ( یه مادرن و دوتا پسر نوجوون) . به همکارام میل زدم که اگه وسیله خونه اضافه چیزی دارن بهم بگن. باید از الان به فکر اجاره کردن یه تراک باشم که بیفتم دور شهر وسیله گیر بیارم. چقدر این گاراژ سیل ها دوست داشتنی ان.
کاشکی لااقل این هفته که مدرسه هنوز باز نشده می اومدن
عادت بدی که دارم اینه که واسه سیلی که هنوز نیومده عزا میگیرم. خوب بذار بیاد بعدا یه خاکی میکنی تو سرت.
چقدر دلم میخواد برم یه مسافرت و یه هفته , فقط یه هفته , ار همه چی دور باشم.
خوش به حال بچه هایی که ایرانن و تو بیست و دوم خرداد میرن به این تجمع . جای ما هم خالی.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بعد از سه روز اومدم سرکار. همه چی بهم ریخته و قاطی شده. تغییراتی که منتظرش بودم اما نه این مدلی. به شدت عصبانی هستم و اگه بنویسم همش بد و بیراه خواهد شد. منتظر آدمی هستم که تا یه ربع دیگه میاد. وضع که معلوم بشه و حالم بهتر مینویسم که چقدر حرف دارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یه مسافر عزیز داریم که اصلا نمیخوام یه لحظه از کنارش بلند بشم. از طرفی هم سیستم سایت تو کامپیوتر دستی ام بهم خورده و من اصلا به نوشتن نشسته پشت دسک تاپ عادت ندارم. سعی میکنم بهش فکر نکنم تا ببینم این جناب وب مستر ما چه میکنه!!!!
چه خبرا تو دنیا؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

LEVA

به نظر شما وقتی عموی من در اونروز سرد زمستونی من رو به اسم فخیمه لوا ( LEVA) مفتخر نمودند به این فکر میکردند که لوا میشه حروف اختصاری Law Enforcement & Emergency Services Video Association ؟
از اینجا پیداش کردم.
( بیکاریه دیگه)
————————————————

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای LEVA بسته هستند

شهامت

گذارش کامل زن نوشت از برنامه دیروز زنان برای ورود به استادیوم رو که خوندم فقط یه سوال به ذهنم رسید.
اگه من اونجا بودم آیا اینقد شهامت داشتم که برم جلوی دوربین وزارت اطلاعات و شعار بدم؟
خسته نباشین خانوم ها. خسته نباشین.
—————————————————————–

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شهامت بسته هستند

گت ننا

اونقد که من گاهی دیر دیر به فامیلهامون تو ایران زنگ میزنم, یه وقتهایی دیگه خجالت میکشم زنگ بزنم. هر دفعه هم قول میدم که به خدا از این به بعد بیشتر زنگ میزنم و بازهم همون آش و همون کاسه.
تو این دو هفته بین ترمها به خودم قول داده بودم که به همه خالها و داییها و عموها و عمه ها زنگ بزنم.
عصر دیروز یه کارت تلفن خریدم به نیت اون عمو جانمون که جامعه شناسی هم خونده ( آخه مکانیک هم خونده) بهش قول داده بودم براش یه سری کتاب بفرستم که هنوز دارم میفرستم!! ظاهرا خونه نبودن. زنگ زدم خونه مامان بزرگ اینها ( مامان بابا).
گفتم : گت ننا چتی هستی؟ ( مازندرانی) تا گفت: ” آ من لوا جان. تنه فدا بوم” یه دفعه تمام وجودم ریخت توی دهنم.
من اصولا واسه خاک دلتنگ نمیشم. گریه هم خیلی وقته دیگه نمیکنم. یعنی فقط اون مدتی که ترکیه بودیم گریه میکردیم. یه وقتهایی موقع تحویل سال بغض میکنم. اما مدتها بود این حال رو نداشتم. یه دفعه تمام اون حیاط بزرگ با اون همه درخت پرتقال و آلوچه, اون درخت گردو بزرگ دم در, اون آلاچیق از دود سیاه شده, اون دوتا اطاق که شبهای سال نو به ترتیب همه رو تشک و پتو میخوابیدیم, اون دوتا پتوی سبز و قهوه ای که به پتو کرکی معروف بودن و همیشه سرشون دعوا بود, همه اینها با یه عالمه احساس آشنا اما دور ریخت توی دلم.
خیلی سعی کردم بغضم رو بخورم یه ذره مازندرانی با مامان بزرگم حرف بزنم. نمیدونم چرا مازندرانی حرف زدن من با اون که واسه خودم خیلی هم خوبه همیشه اسباب خنده بقیه هست. بهم میگن تو لهجه همه جا رو قاطی میکنی و نمیتونی خالص حرف بزنی. تو مازندران حتی دوتا روستای کنار هم لهجه هاشون فرق داره. واسه همینه که تا یکی دهنش رو باز میکنه بقیه میفهمن که بچه کجای مازندرانه. صبح اونها بود و شب ما. گفت که شب عمو ها و خونوادشون میرن اونجا. اگه زنگ بزنم میتونم با همه یه جا حرف بزنم. همیشه آخر هفته ها همین بود. همه سعی میکردن هرجا هستن جمعه خودشون رو برسونن چاله زمین. ( اسم محله مامان بزرگم) . بابابزرگ دیگه کاملا ناشنوا شده. اما با اون هم چند کلمه ای حرف زدم. خودش از اون ور قربون صدقه میرفت و حال همه رو میپرسید.
جمعه ها عصر برنامه ای بود. من و بابا و عمو ها ورق بازی میکردیم. من چون نوه بزرگ بودم این اجازه رو داشتم. اگه بازی رو هم میباختیم یکی دیگه می اومد جای من. مامان و زن عمو ها از غروب تو آشپزخونه بودن. بابابزرگ همیشه مرغ تازه میکشت. بعد بازی هم عمو علی شاملو میخوند و بابا بزرگم سعدی. فال حافظ هم که جزو تفکیک ناپذیرش بود. بی هیچ مناسبتی فقط فال میگرفتیم. امسال حتی برای تحویل سال هم فال نگرفتم.
چاله زمین بود و هست و خاطره و دستای سیاه شده از پوست گردو.
کاشکی یه روز بشه که همه باز دور هم جمع شیم. نمیخوام اون روز روزی باشه که لباسهام سیاه باشه و جایی یکی خالی.
مامان بزرگها و بابابزرگهام رو سالم میخوام برای همیشه….
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای گت ننا بسته هستند

این همه سوی چراغ ( مونیتور) خوردیم مطلب نوشتیم, دیدم این دل غافل. ما از قافله دنیا بسی عقب تریم. سپهر خان یه لینکی فرستادن که تمام بحث رو به زبون منطق و فلسفه درست و حسابی و نه اون چیزی که من نوشتم با همون مراحل داره. من خیلی ممنونم. چون خودم که متن رو خوندم خیلی برام جالب بود مخصوصا با آمادگی ذهنی که پیدا کرده بودم.
لینک رو اینجا میذارم. اگه به مبحث همجنسگرایی اون هم از دیدگاه فلسفی اش علاقه داشته باشید, میتونه براتون جالب باشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

همجنسگرایی! مسئله این است. (۸) – لحظه داوری

همجنسگرایی! مسئله این است. (۱)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۲)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۳)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۴)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۵)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۶)
همجنسگرایی! مسئله این است. (۷)
همجنسگراها و ارزش خانواده
جرویس که انگار یه نیروی تازه گرفته بود با یه لحن حق به جانب گفت: تو گفتی که همجنسگراها به بقیه صدمه نمیزنن. اما شاید هم بزنن. شاید یه اثر مخرب تو کل جامعه داشته باشد. اونها سنگ بنای جامعه رو هدف میگیرن. خانواده رو.
خدا: چطور؟
جرویس: برای شروع, اگه هرکسی بیاد و همجنسگرا بشه اونوقت دیگه خانواده ای نمیمونه. تولید مثلی نمی مونه و نسل بشر منقرض میشه.
خدا: آیا این نفس همجنسگرایی رو قابل مجازات میکنه؟ کی گفته همه قراره بیان همجنسگرا بشن؟ اصلا فرض کن همه مردها به جای همجنسگرا بشن کشیش کاتولیک. اون هم یعنی پایان همه زندگی های خانوادگی. اما به نظر نمیرسه که کسی مخالف کشیش ها باشه.
جرویس: نه. اما ببین! جامعه بر اساس همجنسگرایی خرد میشه. اگه همجنسگرایی از نظر اخلاقی قابل قبول بشه و همه اون رو به عنوان یه عرف بپذیرن خانواده ها از هم پاشیده میشن. خونواده مثل یه چسب هست که بقیه اعضای اجتماع رو بهم میچسبونه و کنار هم نگه میداره.
خدا: به نظر میرسه داری تلاش میکنی که بگی همجنسگرایی یه بیماری خطرناک واگیر دار هست که اگه جلوش رو با قدرت نگیریم همه جامعه رو مریض میکنه. اما چرا باید جامعه ای که تحمل حضور همجنسگراها رو هم داره فرو بریزه؟ در واقع تجربه ها نشون داده که جوامعی که تحمل همجنسگرایی رو دارن پیشرفته تر و مدنی تر از بقیه جوامع هستن. چرا باید باور کنیم که همجنسگرایی دشمن بنیان خانواده هست؟ چرا نباید هم یه خانواده مستحکم داشته باشیم و هم یه جامعه متحمل؟
خدا چند لحظه سکوت میکنه . دستی به ریش بلندش میکشه و میگه: در واقع به نظر میرسه که منش تو در مورد همجنسگراها بیشتر بر مبنای هیاجاناتته تا عقلت. هیجانی با احساس نفرت شدید.
جرویس: من احساسات قویی بر علیه اونها دارم. درسته. نفرت من رو بر می انگیزن. من هم تنها نیستم. خیلی ها با من هم عقیده هستن.
خدا: اما این واضح هست که نه اخلاقیات و نه داوری من بر اساس هیجانات نستن. فقط بر اساس اینکه عده زیادی از مردم یه طرز فکر مشخص به نفع یا بر علیه چیزی دارن, اون چیز از نظر اخلاقی غلط نمیشه. خیلی ها هم به همین اندازه از سیاها نفرت دارن. از یهودیها نفرت دارن. از مهاجر ها نفرت دارن. آیا باید همه این هیجانات مبنای داوری و قضاوت من باشه؟
لحظه داوری فرا میرسد.
جرویس ساکت به زمین خیره شد. دیگه هیچی تو آستینش نداشت که رو کنه.
خدا به اون نگاه میکنه و یه نفس عمیق میکشه. صف همجنسگراها همچنان مظطرب به جرویس و خدا نگاه میکنن. خدا یه دکمه رو میزنه و در یه کوره بزرگ باز میشه. حرارت همه جا رو میگیره.
خدا: خوب تموم شد. شما همه سوخته میشین.
جرویس وحشت زده میگه: تو جهنم؟
خدا: البته. اینها از دستورات من پیروی نکردن. انجیل لوقا رو که یادت نرفته. خود تو گفتی. تو گفتی که اونها بی بند و بارن. کار شنیع میکنن. لواط رو تو زمین من پراکنده میکنن. بندگان جوون من رو بدبخت میکنن.
جرویس: اما تا همین یه لحظه پیش که میگفتی …
خدا: من فقط داشتم تو رو امتحان میکردم. وانمود کردم که طرفدار اونهام. اما دستور من تو انجیل واضح بود.
جرویس: اما بخششت کجا رفت؟ بهشون اجازه بده برن بهشت.
خدا: اجازه بدم برن بهشت؟ چطور میتونم همچین کاری بکنم.
بعد هم با یه فوت همه همجنسگراها رو به جهنم پرتاب کرد و ادامه داد:
قانون من قانونه. همین که گفتم. خوب صف بعدی کیا هستن؟ آها اونهایی که ماهی و غذایی دریایی خوردن. بیان جلو ببینمتون. بندگان گناهکار من.
جرویس عرق کرده از خواب بیدار شد و به آخرین قزل آلایی که دیشب توی رستوران خورده بود فکر کرد.
( آخیش. تموم شد)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای همجنسگرایی! مسئله این است. (۸) – لحظه داوری بسته هستند