نوشتن رزومه (۳)

نوشتن رزومه (۱)
نوشتن رزومه (۲)
چند تا نکته :
– رزومه رو سعی کنید تا حد امکان خلاصه و در یه صفحه نگه داشته باشید. خودتون فکر کنید که میخواهید تو یه روز پنجاه تا رزومه بخونید. مختصر و مفید.
– از فونتهای عجیب و غریب و رنگی استفاده نکنید. اگه قرار باشه فکس بشه باید بهترین رنگی باشه که دیده میشه و اگه قرار باشه ایمیل بشه شاید کامپیوتر گیرنده اون فونتها رو نخونه.
– از خصوصیات شخصی تون نگید. به من چه که شما از رنگ آبی خوشتون میاد یا تابستونها جت اسکی بازی میکنید. وای وای. یه چیز دیگه . از زندگی خانوادگی ننویسید. من پدر دو فرزند یازده ساله و نه ساله هستم. اصلا تو رزومه نوشتن – و نه مصاحبه که حالا بعدا بهش میرسم- جایی از زندگی خانوادگی نیست.
– اگه برای چند جای مختلف سفارش میدید حتما رزومه ها رو عوض کنید. نمیدونم ” Cover Letter ” هم تو ایران نوشته میشه یا نه . اونهم باید جدا و مخصوص باشه.
– در مورد مصاحبه و اینکه از خودتون چقدر تعریف کنید هم حالا مینویسم. اگه سوالی بود و فکر کردید من میتونم کمک کنم حتما بگید. من اصلا خیلی ذوق زده ام هنوز که تو ایران هم رزومه نویسی داریم. ببینم میشه یه مدل رزومه آپلود کرد اینجا یا نه.
مثلا این بخش مایکروسافت رو ببینید. متوجه میشید که رزومه ها خیلی متنوع و مختلف هستند. یه چیز دیگه هم هست. کتابچه هایی هستن به اسم ابزار رزومه نویسی – که مسلما آنلاین هم باید موجود باشن- تو این کتابچه ها کارهایی که تو شغلهای مختلف انجام داده میشه رو با زبون رسمی نوشتن. مثلا شاید فکر کنیم یه زن یا مردی که خونه دار هست دیگه هیچی بلد نیست اما مثلا این لیست کارهایی هست که واسه یه آدم خونه دار میشه ردیف کرد:
Budgeting/paying bills/handling finances- Preparing meals- Answering telephones/taking messages-Calling/ scheduling- Maintain clean, orderly house/ sweeping/mopping/waxing floors, vacuuming, cleaning ovens, refrigerators and bathrooms, washing dishes, cleaning and making beds- Comparison shopping and purchasing for the family- Giving emotional support/mediating disputes/providing health care and first aid for all family members- Supporting/encouraging/praising/ assisting- Helping with the homework- Dressing/feeding/bathing/playing with children.
که خوب خیلی زیاد و خوب هست.
یه سوال: وضعیت سازمانهای کاریابی تو ایران چطوره؟ هیچ برنامه دولتی هست که در این مورد به طور رایگان سرمایه گذاری کرده باشه؟ آژانس های خصوصی چطور؟
پی نوشت اول: خوب ظاهرا این سایت هست.
یه سری مراکز کار یابی هم با این آدرسها یافت شد. ( لینکها رو راحیل فرستاد. ممنون)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوشتن رزومه (۳) بسته هستند

نوشتن رزومه (۲)

نوشتن رزومه (۱)
برای یه سری کارها تحصیلات مهمتره و برای یه سری کارها تجربه کاری. باید دید برای کجا میخواهید تقاضا کنید.
من معمولا برای کسایی که تجربه دانشگاهی و چند جور آموزش در مورد کار دیدن , این بخش تحصیلات و به اصطلاح مدارک رو بلافاصله بعد از قسمت هدف میذارم. اما برای کسایی که تجربه کاری دارن و مثلا مدرکشون دیپلم هست , یا این مورد رو ذکر نمیکنم یا در بخش آخر مینویسم.
تحصیلات
اگه رزومه تون بر پایه تحصیلات هست اون رو همون اول بنویسید. و سعی کنید خلاصه ترین شکل ممکن هم باشه. لازم نیست توی رزومه بنویسید که شما شاگرد اول شریف بودید یا تو دبیرستان البرز کارت آفرین گرفتید. اینطوری بهترین حالتش هست:
دیپلم ریاضی.
دبیرستان شهید زند!!!! تهران. سال ۱۳۷۸.
و بعد هم اضافه کنید.
کارشناسی برق .
دانشگاه امیر کبیر. تهران ۱۳۸۲
و بعد هم اگه دوره های دیگه آموزشی داشتید که بهتون مدرک دادن رو اضافه کنید. حالا نه اینکه هر ورک شاپی رو که رفتید بنویسید . اما سعی کنید برجسته هاش رو ذکر کنید.
بعد هم که گفتم توانایی ها هست.
سابقه یا تجربیات کاری
بعد هم به بخش تجربیات کاری میرسیم. حالا دیگه اگه هر کاری رو که بلد بودید تو اون قسمت توانایی های تخصصی نوشتین دیگه لازم نیست که ریز وظایفتون رو هم تو هر جایی که کار کردید بنویسید.
مثلا اگه منشی شرکتی بودید و به تلفن های چند خطه جواب میدادید و با فکس و بقیه ماشینها هم کار میکردید و تمام اینها رو تو قسم توانایی ها نوشتید فقط بنویسد ”
منشی
شرکت آفتاب تابان!! سنندج. ۱۳۸۱-۱۳۸۳
اما اگه ریز وظایفتون بیشتر بود و خواستید بیشتر توضیح بدید مثلا بنویسید:
آموزگار
مهد کودک بارانه! گرگان ۱۳۷۵-۱۳۸۵
طراحی نقاشی های کودکان با محور یادگیری- یافتن بازی های مناسب و آموزنده- شناخت مواد سالم برای بازی کودکان- یافتن جدید ترین روشهای یادگیری همراه با بازی و ….( تو رزومه چند تا نقطه نذارید. کامل بنویسید)
چیزی که باید مورد توجه باشه اینه که سابقه کاری رو باید از آخر به اول بنویسید. یعنی آخرین کارتون باید اولین لیست باشه.
حقوق و مزایای درخواستی
خوب این چیزی بود که تو نوشته فروغ بیشتر از هرچیزی باعث توجه من شد. معمول نوشتن از حقوق درخواستی یا مزیته اینجا جزو تابو هاست. ما تقریبا همیشه همه تاکیدمون این هست که این موردی هست که باید تو آخرین مرحله در موردش حرف بزنید
شاید دلیل دیگه اش هم این باشه که اینجا وقتی یه شغلی اعلام میشه میگن حقوقش این هست و مثلا بعد از سه ماه این مزیتها رو هم داره. دیگه خود فرد هست که اقدام میکنه. یه سری از شغلها هم اعلام میشه مثلا با ساعتی ۱۲ تا ۱۵ دلار بسته به سابقه فرد.
خوب این ظاهرا تو ایران فرق میکنه. اما اگه قیمت کار معلوم باشه دیگه دلیلی واسه چونه زدن نمیمونه. یعنی من اگه بدونم این کار فقط به من ماهی ۳۰۰ هزار تومن قراره بده شاید اصلا وقت و انرژی نذارم که برم دنبالش و تموم راه رو برم و بعد تازه بشینم چونه بزنم. این کار منطقی به نظر نمیرسه.
در هرحال من فکر میکنم از حقوق حرف زده نشه خیلی بهتره.
معرفها
معمولا پایین رزومه مینویسن که اگه شما بخواهید ما معرف هم داریم. اما تو رزومه از اونه اسم یا آدرسی به جا گذاشته نمیشه. این مال مراحل بعد هست که اگه صاحبکار از شما خوشش بیاد و بخواد با شما مصاحبه کنه و شما برید که تقاضانامه اون محل رو پر کنید باید اسم معرفها رو هم بنویسید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوشتن رزومه (۲) بسته هستند

نوشتن رزومه (۱)

راستش من تا حالا نمیدونستم که تو ایران هم واسه کار پیدا کردن رزومه میفرستن. اون موقع ها که ما بودیم از این خبرها نبود. یعنی شاید هم بود اما سر و کار ما به شرکتهای درست و حسابی نرسیده بود. اما این پست فروغ رو که خوندم دیدم ای دل غافل. ما که تو رزومه ” اسپشیالیست” هستیم هم دیپورت بشیم بریم ایران یه کاری میتونیم دست و پا کنیم.
البته من فقط در حد همین پست از رزومه های ایرانی اطلاع دارم. نه یه مدل نمونه دیدم و نه میدونم روش کار و اصلا مراحلش و چیزهایی که مینویسن توش چی هست. اما دوتا مطلب هست که میخوام بگم. هرکدومشون هم یه پسته. یکی نوشتن رزومه و دیگه هم تعریف هایی که باید تو رزومه و مصاحبه فرد از خودش بکنه. یعنی تفاوتی که خیلی تو فرهنگ ایرانی و غربی این قضیه هست.
کاری که ما اینجا تو این مراکز کار یابی داریم کاملا به رزومه ها وابسته هست. یعنی واسه هر کاری – اعم از بقالی و تمیز کردن پارک تا پلیسی و ریاست دانشگاه- باید رزومه واسه مراجعین درست کرد. یه چیزهایی خوب سلیقه ای هست. نوع فونت. اینکه کجا در مورد تحصیلاتت بنویسی و در مورد سابقه کاریت چی توضیح بدی. یا انواع مختلف رزومه. مثلا رزومه کسی که تازه از دبیرستان اومده بیرون و هیچ تجربه کاری نداره باید با رزومه کسی که بیست سال سابقه کار داره حتی تو نوع فرمت متفاوت باشه.
رزومه کسی که دنبال کار داوطلبانه هست با کسی که دنبال کار نیمه وقت یا تمام وقت یا شبانه میگرده باید متفاوت باشه.
من یه چیزهایی رو که فروغ نوشته بود رو قبول دارم و یه چیزهایی رو نه. که میدونم این کاملا به دوتا کشور جدا مربوط هست. شاید اون مواردی که ایشون گفت تو ایران جا افتاده باشه.
تجربیاتی که من تو این یه ساله در مورد رزومه ها بدست آوردم شامل یه سری موارد میشه. مثلا.
یه مواردی پای ثابت رزومه ها هستن.
اسم و آدرس و حداقل دو روش تماس با شما.
اسم و فامیل
آدرس خط اول
آدرس خط دوم
شماره تماس اول ( خونه بهتره)
شماره تماس دوم( مثلا موبایل)
آدرس ایمیل( محض رضای خدا این دکوری نباشه. واقعا چکش کنید)
هدفتون از این رزومه
یه چیزی که خیلی مد هست اینه که یه رزومه درست میکنن و اون رو هزار جا میفرستن. بالاش هم تو قسمت Objective مینویسنن: پیدا کردن یه کار در شرکت رو به گسترش شما و یا مثلا To obtain a position in your growing company where my finance skills and knowledge can be utilized to enhance my employer and myself.
خوب این خوب نیست. شما باید بنویسید که هدفتون اینه که مثلا پست مسول آزمایشگاه اون شرکت رو بگیرید. مثلا بگید : با در نظر گرفتن سابقه کاری و تجربیاتم علاقه مند به داشتن پست مسول آزمایشگاه در شرکت شما هستم.
توانایی ها
تو تقسیم بندی توانایی ها ما سه جور قابلیت فردی و شغلی داریم.
-یه سری که بهش میگن توانایی های شخصی خصوصیات مثبت شماست. دقت کنید که هر خصوصیتی رو نمیشه تو رزومه نوشت. مثلا اینکه شما دونده خوبی هستید یا آشپز موفقی هستید تو رزومه کاری برای مدیریت بدرد نمیخوره. اما میتونید بنویسید که منظم هستید. به کار تیمی علاقه دارید. مبتکر هستید و در موقعیت های سخت میتونید بدون اینکه کسی بالای سرتون باشه یه مشکل رو حل کنید.
-یه سری توانایی ها هم هستن که فرقی نداره شما کجا کار کنید . همه جا منتقل میشن. که به اینها میگن” ترانسفربل اسکیلز” Transferable Skills – مثل قدرت نوشتن شما. آشنایی شما با برنامه های ویندوز یا قدرت جستجوی شما تو اینترنت یا کار کردن با تلفن های چند خطه.
-قسمت سوم که در واقع توانایی های مخصوص کاری هست که میخواهید براش تقاضا کنید. مثلا اگه میخواهید برای طراحی وبسایت تقاضا بدید باید بگید که با چه برنامه هایی میتونید کار کنید. یا به چه زبانهای کامپیوتری مسلط هستید. یا اگه میخواهید برای جوشکاری تقاضا کنید باید بنویسید که چه جور فلزهایی رو میتونید کار کنید. یا به کار در ارتفاع مسلط هستید یا نه.
من خودم بخش توانایی های رزومه ام رو برای یه کار اداری – به اصطلاح پشت میز نشینی- به سه قسمت توانایی اداری, توانایی کامپتوتر و توانایی های شخصی تقسیم کردم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نوشتن رزومه (۱) بسته هستند

غذایی اتیوپیایی خوردید تا حالا؟ نکنه فکر میکنید تو اتیوپی که غذایی نیست…. خوشمزه ترین چیزی هست که تا حالا خورده بودم.
سعید و فاطمه دوتا فراری سیاسی از اتیوپی هستن. از اتیوپی فرار میکنن و میرن قطر. هفت سال توی قطر کار و زندگی کردن تا کارهای مهاجرتشون درست شده و اومدن اینجا.
من حتی نمیدونستم اتیوپی دیکتاتوری داره و مردمش مبارز سیاسی میشن.
موسسه ” درهای باز” فرستادشون پیش من واسه پیدا کردن کار. رفتم خونشون.فاطمه با اونکه انگلیسی بلده زیاد حرف نمیزنه. راستش سعید همش حرف میزد.
گفتم چه کاری میخواهید؟ گفتن هرکاری که بشه باهاش شروع کرد و بتونیم پول جمع کنیم که یه ماشین بخریم. گفتم میخواهید تو رشته خودتون کار کنید؟ هر دوتا گفتن: نه و خسته شدن و میخوان یه مدت یه تجربه دیگه داشته باشن. یه تجربه ساده. خسته به نظر میرسیدن.
اولین کاری که پیدا شد تو یه خانه سالمندان واسه فاطمه بود. مصاحبه اش خراب شد چون سعید میخواست بره تو و مسول مصاحبه خوشش نیومد. کلی طول کشید تا توضیح دادم که اینجا خود فرد باید حرف بزنه. اگه حرف زدنش خوب هم نباشه مهم نیست اما مسول موسسه میخواد ببینه که کارگرش چه حدی داره نه شوهرش. سعید غذر خواهی کرد.
خونشون ساده و آروم بود. یه سری کارهای دستی که خود فاطمه درست کرده بود به در و دیوار آویزون بود. اونروز به من کوکا کولا دادن. گفتم اگه کار پیدا کردین باید واسه من غذای اتیوپیایی بیارین.
صبح دیدم با یه ظرف غذا اومدن. فاطمه من رو بغل کرد و گفت اون کارگاه نجاری که واسه سعید هفته قبل رفته بودیم قبولش کرده و از دوشنبه قراره سعید بره سر کار.
سعید لیسانس مکانیک داره و فاطمه فوق لیسانس ادبیات.
————————————–

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حل یکی از بزرگترین مشکلات فرهنگی مهاجران ایرانی بدست یکی از جوانان غیور سکرمنتو

اگه از تون بپرسن ملیتتون چیه؟ چی جواب میدین؟ میگید پرژن یا میگید ایرانی؟
——————————
سر ظهر رفته بودم بانک. کارم طول کشید و منتظر بودم مسول شعبه بیاد به کارم برسه. وایستاده بودم که توجه ام به گفتگوی میز کناری جلب شد.
-طبیعی هست که این ترجمه این گفتگو هست.
–در ضمن این جوان غیور اصلا جوری حرف نمیزندن که بشه گفت سالهاس خارج از ایران هستن. انگلیسی حرف زدنش کاملا تازه کار بودنش رو هم نشون میداد. این رو گفتم که فکر نکنید طرف استاد ایران شناسی برکلی بود.
–اسمها تخیلی هست.
خانم مسول میز: باهروز عبدولالی؟
آقا: بهروز عبدلعلی.
خانم: متاسفم. اسمتون کجایی هست؟
آقا: من پرژن هستم. اسمم پرژن هست.
خانم: اوه. ما اینجا یه همکار ایرانی داریم. خیلی خانم نازنینی هست.
آقا: من ایرانی نیستم. من پرژنم.
خانم: چطور؟ من فکر میکردم پرژن همون ایرانی هست. مگه شما فارسی حرف نمیزنید.
آقا: این یه اشتباهی هست که همه امریکایی ها میکنن. اما ایران همون پرژیا نیست. ببینید. دو قسمت هست. یه بخشی هست که عربها و اسلام بهش وارد شده و مردمش مسلونن . اون بخش اسمش ایرانه. اما یه بخش دیگه هست که مردمش مسلمون نیستن و همون پرژیای قدیمی هست. مردم ایران هستن که دولتشون تروریست هست و به لبنان و القاعده کمک میکنه. اما مردم پرژیا همیشه همون فرهنگ قدیمی و متمدن رو دارن.
خانم: اوه. چه جالب. من نمیدونستم.
——————–
پی نوشت اول: اینقدر ایرانی بودن خجالت داره؟
پی نوشت دوم: یه تصمیم گرفتم. ما که معلوم شد مال بخش تروریست نشینش هستیم و دیگه انکار فایده نداره و لو رفتیم , قرار گذاشتم از این پس به جای واژه بیگانه و نامانوس پرژن که مال همسایگان متمدن و ناتروریست ما هست از واژه دلنشین ” ایرانین” استفاده کنم.
So
Where are you from? I am form Iran. I am Iranian.
پی نوشت سوم: دوتا مقاله جالب و نظر متفاوت در این مورد. این در طرفداری از ایران و این در طرفداری از پرژیا. ممنون از شاهین برای لینکها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حل یکی از بزرگترین مشکلات فرهنگی مهاجران ایرانی بدست یکی از جوانان غیور سکرمنتو بسته هستند

“یه روز یه رشتیه… “

درسته که جکهای ایرانی این سالها پر از مطالب دوست نداشتنی شده و یه خورده دیگه از حالت جک در اومده اما یه وقتهایی یه چیزهایی از خصلتهای واقعی مردم رو میشه توش پیدا کرد. خصلتی که تو جک جنبه اغراق پیدا میکنه اما به عقیده من بیان یه واقعیت از نوع دیگه هست.
من متاسفانه هیچ تخقیق علمی در مورد مردم شناسی مناطق مختلف کشورم ندارم. نقصی هست که باید یه روز جبرانش بکنم. اما الان که میتونم یه چیزهایی رو که سالها شنیدم و بعضا دیدم با بعضی از دستاوردهای جامعه شناسی تطبیق بدم و از یه منظر بالاتر بهشون نگاه کنم.
این جک “یه رشتی بود…” همیشه یقه ما مازندرانی ها رو هم میگرفت و میگیره. وقتی میگی شمالی ام همه نگاها میره گیلان. من سبزی هر دوتا رو دوست دارم. البته اگه بچه شمال باشی حتی از سبزی رنگها میتونی تشخیص بدی که کجایی. دیگه لهجه ها و آداب و رسوم که جای خود داره.
چیزی که به ذهن من میرسه اینه که تمام این جکها که در واقع از “بی غیرتی ” مرد رشتی گفته میشه از قدرت زن شمالی نشات میگیره. یعنی میگن مرد بی غیرته چون تو سرکوب قدرت زنش مونده. البته این قدرت در جکها جنبه سکسی میگیره و بی آلایشی زن شمالی و رو نگرفتنش تو این روزها تبدیل میشه به در دسترس بودنش!.
زندگی تو روستاهای شمال ایران کاملا به زن خوونه وابسته هست. بار اقتصادی خونه بر دوش زن هست. زنها هم کار شالیزار و زمین کشاورزی رو انجام میدن هم مسول تمام امور خونه هستن. بچه ها, شیر دوشیدن, نظافت, آب آوردن از چشمه, رسیدگی به بزرگترهای فامیل,و… تمام اینها وظیفه زن خونه هست که از صبح همپای مرد کار کرده تازه چای و ناهار مرد رو هم به موقع بهش رسونده.
مرد روستاهای شمال این رو میدونه. میدونه و میفهمه که بدون زن فلج هست. هنوز تو روستاهایی که خیلی مدرن نشدن تو نشستهای فصلی زنها هستن که نشستن و چپق میکشن و واسه آب فصل زمین با بقیه کلنجار میرن.
هیچ وقت اون احترامی رو که مردهای روستاهای شمال برای زنهاشون قایل بودم رو تو بقیه جاهای ایران ندیدم. احترامی از سر قدر شناسی . احترامی که الان برای خیلی از زوجهای تحصیل کرده ما هم بیگانه هست.
این همون موقع بود که زنهای شهر های ایران باید از مردها رو میگرفتن و جاشون فقط تو مطبخ بود و چند همسری یه رسم متداول بود.
زنهای روستاهای شمال خیلی وقت بود چیزی رو فهمیدن که زن الان زندگی شهری ما نمیتونه بفهمه. اونها تو زندگی نقش داشتن. به شوهرشون و پدرشون فهمیده بودن که به بودن اونها احتیاج هست. پس اگه من رو میخواهی نگهم داشته باش. کسی نمیتونه دست رو ستون زندگی اش بلند کنه. ستون زندگی رو باید نگه داشت. چرا زنهای امروز شهری ما نمیتونن تو زندگی مشترکشون نقش داشته باشن؟ فعلا فقط زنهای ما به مردهامون وابسته شدن و خیلی از مشکلات از اینجا شروع میشه. مردی که بدونه بدون زن زندگی اقتصادی اش میلنگه احترامش رو بیشتر نگه میداره. کاری نمیکنه که لرز رفتن زن بیاد تو زندگی.
پی نوشت تلخ:
انقلاب پنجاه و هفت بدترین اثری رو که میتونست تو این جنبه روستاها داشت. از وقتی پای آخوند و دیوار زنونه مردونه حسینیه ها به روستاها باز شد مردهای روستایی هم قد علم کردن. دیگه زن سیگار نباید میکشید. دیگه باید رو میگرفت. دیگه خیلی از دسته های نشا و درو شالی زنونه مردونه شد. جای زنها تو تصمیمات روستاها کمتر و کمتر شد. یه نسل بعد هم که دیگه اینها رو باور کردن. در حالی که مادر بزرگهاشون هنوز سروری میکنن این دخترها شدن تو سری خور. این بود که خیلی از جنبه های ناب زندگی روستایی هم از بین رفت. من از دیدن اینکه زنی تو روستا مانتو بپوشه حالم بد میشد. مانتو چه ربطی داره به فرهنگ زن شمالی؟
در همین رابطه:
یه روز یه ترکه….
نوشته خانم احمد نیای عزیز – یه جورایی در همین رابطه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای “یه روز یه رشتیه… “ بسته هستند

پراکنده

اول: کتی از وبلاگ شهر من ( که من وبلاگش رو خیلی دوست دارم) و آذر عزیز هم قدم جلو گذاشتن و از خصوصیات خودشون نوشتن. این نوشته ها رو که دنبال میکنم میفهمم چقدر ممکنه آدمها سلایق و علایق متفاوت و در عین حال هم شبیه هم داشته باشن.
اگه مطلبی در این مورد نوشتین و دوست داشتید که لینکش اینجا هم باشه لطفا خبرم کنید.
دوم: آخر هفته خوبی نبود و بود. کارهای عقب افتاده. یخچال خالی. دست و پای پر از مو! درسهای نخونده. فکر و خیالهای بیخود. خود و دیگر آزاری. کارهای که باز هم انجام نشد. خستگی مفرط. تعطیلاتی که با اون همه برنامه ریزی حالا دیگه نمیشه رفت. فکرم هزار جا هست و هیچ جا نیست.
سوم: ” غریزه اصلی دو” رو دیدید؟ شارون استون دوستها بشتابید. علاقه مندان فیلمهای سکسی- روانی هم به همچنین.
چهارم: یکشنبه مهمونی سی امین سالگرد ازدواج یه زوج از دوستهای امریکایی مون دعوت بودیم. مهمونی به سبک هاوایی بود. یعنی لباس رسمی نداشت و همه لباس های هاوایی ان پوشیده بودن. غذاهاش هم هاوایی ان بود. این گروه هم به طور خصوصی دعوت بودن و موسیقی زنده داشتن. موسیقی ایرلندی و اسکاتلندی که بهش میگن کلتیک. خوب بود واسه خودش.
پنجم: یه عالم چیزهای جدید خوندم تو وبلاگها. این قضیه امام جمعه راوار درمورد زیدان درسته یا جک درست کردن؟ هر چند هیچی بعید نیست از این جماعت اما کسی منبع موثق هم داشته واسش که آدم با وجدان راحت بخنده؟
ششم: خانم عزیزی که مرتب تو کامنتها شماره تلفنت رو بدون یه کلمه دیگه مینویسی. من چیکار باید بکنم؟ من اصلا با این شماره مشکلی ندارم اما نمیفهمم جریان چی هست؟ من باید این شماره موبایل رو پابلیش کنم؟ خودم زنگ بزنم؟ به کسی بدم؟ میشه یه خط توضیح بدید و من رو از سرگیجگی دربیارید؟
هفتم: خوشحالم که بحثی که از یه وبلاگ شروع شد به یه رسانه خوب در خارج از ایران رسید. این تنها شوی ایرانی خارج از کشور هست که من دوسش دارم. اونهم به خاطر اینکه مال شمال کالیفرنیاست نه جنوبش!! اگه اینترنت پر سرعت دارید ضرر نمیکنید که شوهای آرشیوش رو ببینید.
هشتم: تازه دوشنبه هست. اما من خسته ام. دلم تعطیلی میخواد. یه مسافرت دور. یه عالم کار نکرده دارم. این هفته یه پایان ترم دارم و دو هفته بعد هم یکی دیگه.
نهم: کسی هست یه جوری من رو تشویق کنه که ورزش رو شروع کنم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای پراکنده بسته هستند

لعنت به رسانه ها.همه جا.

خبر کم میخونم. دورادور از خبرها باخبرم. اما یه چیزی این دفعه بی سابقه هست. مردم دیگه بهش توجه نمیکنن. انگار برداشتن این یه تیکه خاورمیانه رو از روی ذهنشون.
مردم ایران که اینقدر تو این سالها از درد و غم فلسطین شنیدن که دیگه خسته شدن. دیگه میگن ما خودمون اینقدر بدبختی داریم وضع اونها به ما چه. چقدر این رسانه ها بی رحم عمل کردن تو لوث کردن قضیه. با مظلوم نمایی شون.
این ور اما یه وضع دیگه هست. اونقدر حملات انتحاری و فلسطینی قاتل و عراقی آدم کش نشون دادن که دیگه بودن و نبودن خانواده ها تو این بمبارانها مهم نیست. واسه مردمی که فرق عراق و فلسطین و ایران و سوریه رو نمیدونن, همه عرب خاورمیانه ای تروریست هستن. باز هم رسانه ها و رسانه ها این بار با آدمکش نشون دادن مردم.
این وضع خوب نیست. حس میکنم. میترسم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای لعنت به رسانه ها.همه جا. بسته هستند

از نوشته های ” هموطنان همشهری من”

یه ذره آرمانگرا بودم. فکر میکردم خوب وقتی سیستمی هست که داره یه سری خدمات اجتماعی رو ارائه میده چرا باید ایرانی های هموطن منی وجود داشته باشن که به این خدمات احتیاج داشته باشن اما ندونن که کجا باید برن یا چیکار بکنن. دلم میخواست و هنوز هم میخواد که بتونم کاری بکنم. جدای قضیه ایرانی بودن سعی کنم به چشم کسایی که این سرویسها ممکنه بدردشون بخوره -هرچند همیشه خودشون رو بالاتر از سیستم کمکهای اجتماعی میدونن- بهشون نگاه کنم. نمیگم همه برخوردها بد بودن. همه پر توقع و قدر نشناس هستن یا نمیتونن فرهنگ پذیری کنن. تجربه های خوب هم بوده. اما شاید اونقدر کم که تو تجربه های تلخ گم شدن.
قبلا هم یه چیزهایی رو توی روزمره ها نوشته بودم.
یه مطلب قدیمی
یه طنز واقعی
انجمن دفاع از شاهزاده یک و دو.
آقامون و آقاتون
۹۱۱
فرهنگی که با بردن لاتاری به وجود نمیاد
نمیدونم من هستم که دارم حساس تر میشم یا این هفته هفته بدی بود.
پرده اول: من نیومدم امریکا که یه افغانی به من امر و نهی کنه.
پنج ساله اینجاست. ایران راننده ماشین سنگین بوده. بیست سال سابقه کاری داشته تو ایران رو کامیون خودش. به خاطر بچه هاش اومده اینجا. سه سال طول کشید که تونست گواهینامه پایه یک رو اینجا دوباره بگیره. ( دوره عادی اش سه هفته هست) . در هر حال تو سن پنجاه و اندی سال زبان یادگرفتن سخته. خیلی جاها برای کار رفته. اما از اونجایی که تا یه اندازه ای باید انگلیسی بلد باشه که مثلا به رادیو جواب بده یا خارج از شهر بتونه با پلیس صحبت کنه, تو هیچکاری نتونسته دوام بیاره.
مرد خوبی هست و واقعا نشون میده که میخواد کار کنه. راننده وسایل سنگین شدن از شغلهای پر در امد اینجا هست. مخصوصا گه خارج از ایالت هم سفر کنی. القصه, کار پیدا کردن با این شرایط یه خورده سخت شد. شاید یه ماه طول کشید تا من تونستم یه جایی رو پیدا کنم که وقتی مشخصات رو پشت تلفن گفتم نگفتن ” اوه وی آر ساری”. از پیگیری این مرد هم خوشم میومد. هر روز زنگ میزد که ببینه چیکار کردم.
صاحب اون شرکت حمل و نقل یه آقای افغانی بود. بماند که دفعه اول اصلا به روی خودش نیاورد و کامل انگلیسی حرف زد. گفت اگه قبول کنه تیمی رانندگی کنه میتونه یه هم تیمی افغان براش بذاره که چون اون هم انگلیسی بلده هم فارسی بتونن با هم خارج از ایالت و سفر دور هم برن. حقوق و مزیت هاش هم واقعا خوب بود. این دوست ما هم قبول کرد و ما هم خیلی ذوق زده شدیم.
گذشت تا یه هفته بعد دیدم عصبانی اومدن تو دفترم. ” چطورید …خان؟ کار و بار چطوره ؟ ”
” ای بابا لوا خانوم ما اتگار شانس نداریم” و جریان از این قرار بود که آقای افغانی هم تیم اهل نماز و روزه بود و گوشت حلال و به این آقای هموطن ما گفته که تو چرا نماز نمیخونی و من از غذایی که زن تو پخته نمیخورم. حالا هم این دوست ما اومده بود که من بهش کمک کنم بره طرف و کمپانی رو ” سو” کنه ( نه دقیقا ولی همون شکایت خودمون فکر کنم بشه).
حالا این ها رو گوش کنید: ” مگه من از ایران اومدم که اینجا یه افغانی بی سرو پا به من بگه نماز بخونم. ما از دست آخوند فرار کردیم. حالا اینجا گرفتار بن لادن شدیم. مگه کسی تو امریکا حق داره از مذهب یکی دیگه سوال کنه؟ این برخلاف قانون هست. من باید از اینها شکایت کنم. دخترم گفته من میتونم تو دادگاه پدر اینها رو در بیارم.”
حالا وضعیت من رو مجسم کنید که با چه بدبختی واسه این آقا کار پیدا کرده بودم. میگم خوب مدرکتون چی هست. صداش رو ضبط کردید. ازش فیلم گرفتید. ازتون خواسته چیزی امضا کنید. چیکار کرده؟ مگه به همین سادگی هست که برید دادگاه بگید این آقا به من گفته من از غذایی که زن تو پخته نمیخورم و دادگاه هم به نفع شما رای بده؟ اصلا کی گفته که حق با شما هست و با اون افغانی نیست؟ – البته من اصلا مطمئن نیستم که این چیزها برای دادگاه لازم باشه یا اصلا همچین دادگاهی تشکیل خواهد شد یا نه. این ها رو گفتم که آتیش طرف بخوابه-
” دست شما درد نکنه دیگه لوا خانوم. حالا شما هم طرف اون افغانی آدمکش رو میگیرید. این بیسر و پاها تو ایران چی داشتن. اصلا من نمیفهم بعد از یازده سپتامبر چرا دولت امریکا این ها رو نگه داشته. اینها فردا تمام امریکا رو خراب میکنن. امریکا اصلا به فکر مردمش نیست. تازه این آقا میخواست برگرده برادر و خواهرش رو هم بیاره. ”
من دیگه هیچی نمیگم. روز من رو حدس بزنید بعد از رفتن این آقا.
در ضمن این جریان مال اول هفته بود. هفته پربار همچنان ادامه داشت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از نوشته های ” هموطنان همشهری من” بسته هستند

تغییرات مثبت و منفی ( در راستای همون خصوصیات بد و خوب)

قصد نداشتم اون نوشته رو ادامه بدم. اما یه ذره بیشتر فکر کردم. به تغییراتم مخصوصا تو این سه سال گذشته فکر کردم. با دور و بریهام حرف زدم. کامنتها رو خوندم. مطالب بچه های دیگه رو هم خوندم. ( لینکها تو قسمت اول هست) . خوب به چیزهای دیگه رسیدم. مخصوصا به تغییراتم. باور دارم که آدم باید سنش رو قبول کنه. نمیخوام استریو تایپ بسازم که مثلا بیست و پنج ساله ها باید این مدلی باشن و نوزده ساله ها این مدلی. اما هرکسی خودش میدونه که الان سن واقعی اش چند هست . مثل همون باش. الان از وقتهایی هست که از بالا رفتن سنم خوشم میاد. زیاد هم ازش نمیترسم. به قول دوستم اولین چین دور چشم مثل اولین درخشش دانایی هست.
۱. سالها قبل- شاید از دوران دبیرستان تا همین دو سه سال قبل- به شدت رفیق باز بودم. به شدت. خیلی زیاد بر میگشت به نحوه تربیت خانوادگی. مامانی که اگه یه هفته تو خونه اش پنجاه آدم سر سفره اش نمینشستن غصه دار میشد. در باز خونه به روی همه. ما اجازه داشتیم هر دوستی رو به خونه بیاریم. تنها چیزی که مطرح نبود جنسیت بود. البته شناخت خوونواده طرف و آدم بودنش شرط بود. من بودم و دوستام و درد دل هاشون. یه وقتهایی بهم میگفتن تو دیگه خودت نمیتونی لباسهات رو تو مهمونی ها بپوشی اونقدر که این دوستات واسه رفتن پیش دوست پسراشون از تو لباس گرفتن. نه که من اسوه مد بودم نه. ولی اونقدر راحت بودیم که واسه همچین چیزهایی هم بدون پیش کی بیان. در ضمن همین جا به مادرهای اون موقع ها که فکر میکردن شب دخترشون داشت پیش لوا ریاضی میخونه بگم که والا من شرمنده. ما اون موقع که زنگ زدین دروغ گفتیم دخترتوت دستشویی هست!!! البته شاید هم بود اما نه تو خونه ما. خوب این جور سفره باز کردن دردسر هم زیاد داره دیگه. بد خوردم. چند باری بد خوردم. یه وقتی شد که احساس کردم چاه توالتم و هرکی میتونه به خودش اجازه بده بیاد ….و خالی بشه و بره. بد ترین حس عالم بود.
الان دیگه سخت کسی رو راه بدم به حریمم. خیلی از پیوندهای گذشته بریده شده و نمیخوام که وصل هم بشه. الان از این کمیتی که دوستی هام دارن به شدت لذت میبرم. هرچند هنوز هم امین بقیه بودن رو دوست دارم و سعی میکنم ادامه اش بدم. اما با شناخت بیشتر.
۲. آدمی که میخواد جلو بره باید اول از همه با خودش صادق باشه. فکر میکنم ریشه تمام مشکلات دروغ هست. ترس هم هست که دروغ رو میاره. دارم سعی میکنم خودم رو بهتر بشناسم و مرز توانایی هام رو بدونم. آدمی که با خودش صادق نیست نمیتونه با شریکش, با دوستش, با همکارش و… صادق باشه. با خودم بهتر تا میکنم این روزها.
۳. یه روزهایی بود که فکر میکردم رک گویی بهترین خصلتم هست. اما الان دیگه نمیتونم با همون اطمینان این حرف رو بگم. دوست ندارم دل کسی رو بشکونم. بیشتر خودم رو نگه میدارم. همیشه لازم نیست زشتی های یه نفر رو بوق و کرنا کرد و داد زد. روشهای غیر مستقیم رو الان بیشتر میپسندم. بهتر نتیجه میده. نفرت هم نمیاره. البته هنوز هم راحت حرفم رو میزنم. معمولا از منافع خودم دفاع میکنم. از وقتی از ایران اومدم مشکلم باچیزی به اسم ” رو در بایستی” خیلی کمتر شده. کاری نمیکنم که آرامشم بهم بخوره. اگه ببینم کسی داره حرفی میزنه که میره رو اعصابم قدرت این رو دارم که غیر مستقیم به طرف بفهمونم که من اهلش نیستم. یه تجربه ای همین اواخر داشتم که خیلی باعث غرورم شد!
۴. درسم و کارم برام مهم هستن. اما الان زندگی برام مهمتره. درس میخونم و کار میکنم که زندگی ام رو بهتر کنم. زنده نیستم که کار کنم یا درس بخونم. به این اصل خیلی دیر رسیدم. میتونم بگم از هجده سالگی تا بیست و سه سالگی هیچ لذتی از زندگی ام نبردم. کشتم خودم رو که تموم کنم فقط. خوب به کجا رسیدم؟ حالا بیشتر دلم میخواد چیزهای دیگه زندگی رو هم ببینم. هنوز هدفهام رو با همون انگیزه قبل و به همون شدت دنبال میکنم. اما اون داستان پسرکی که یه قاشق روغن تو دستش بود – اول کیمیاگر- اثر جادویی روی من داشت. راهی هست که باید برم و میرم. اما میتونم از قشنگی های توی راه هم لذت ببرم. درسی که از اون داستان یه صفحه ای گرفتم تمام جهت فکری من رو عوض کرد. از این تغییر خوشحالم.
۵. همیشه هدفهای بزرگ داشتم. هنوز هم دارم. اما الان سعی میکنم منطقی تر جلو برم. – اصولا منطقی شدم- میدونم که اگه میخوام یه روز استاد دانشگاه بشم( که میدونم میشم) باید الان بتونم به این شاگردهای کلاس یه هفته ای کار یابی کمک کنم. باید سعی کنم اونها خمیازه نکشن یا بتونن آخر کلاس کار پیدا کنن. مثل اون وقتها نیست که بشینم خونه و منتظر باشم که مثلا ناسا قرعه کشی کنه وبین یه میلیارد آدم اسم من به عنوان فضا نورد بیاد بیرون.
۶. زیادی دقیق هستم. تقویم و ساعت رو اگه از من بگیرن مثل اینه که اکسژن رو ازم گرفته باشن. این خیلی وقتها خوب نیست. نمیتونم صبح بیدار شم و بگم : اوکی امروز بریم چاینا تون. یا امروز بریم تاهو. باید از قبل واسش برنامه ریخته باشم. برنامه کلاسام رو از سه ترم زودتر میدونم. این خیلی خوب نیست. ( تو روانشناسی به من میگن طلایی- در مورد این رنگها مینویسم بعدا)
۷. پس انداز گر خوبی نیستم. هنوز اون مدیریت مالی که میخوام رو ندارم. با اون که همیشه از رهبری یه گروه خوشم میاومد و توش موفق بودم, تو رهبری امور مالی ام هنوز اون موفقیتی رو که میخوام ندارم. البته اوضاع نسبت به چند سال قبل خیلی بهتر شده اما هنوز با حد نسابی که مد نظم هست خیلی فاصله دارم.
۸. گفتم اعتماد به نفسم بالاست . در خیلی از موارد. اما نه هنوز در مورد هیکلم. ایران که مصیبتی بود. انگار تنها جایی که مردم داشتن نگاه کنن این باسن و سینه مبارک بود که سایزش چقدره. خدا رو شکر استخر نمیرفتم . گاه گاهی با بچه ها شنا کردن تو دریا هم اما بساطی بود.
اینجا که ماشاالله اونقدر اور سایز زیاده که دیگه کسی به ما نگاه نمیکنه. اما آدم یه وقتهایی خودش رو جلو آینه میبینه دیگه! یه مطلبی هم که نوشته بودم در مورد این اثر رسانه ها بر روی خود چاق بینی افراد که اینجا به نسبت خیلی بیشتره. ( اینجا و اینجا) بین خانومهای ایروونی که میشنی که تمام حرفشون در مورد اخرین متد های لاغری هست. استرس من رو چاق میکنه. یعنی استرس باعث میشه که بیشتر بخورم. الان خیلی به سالم خوردن بیشتر اهمیت میدم. آها در ضمن این خواهر من ( که امیدوارم اینجا رو نخونه) خیلی در این عدم اعتماد به نفس من موثر بود. من نمیدونم چرا من باید هم اطاق لاغر ترین موجود عالم بشم؟ که همیشه هم یه وجب لباس بیشتر تنش نیست و اون ناف واره ها بیرون! بابا جان به ما هم که شکممون همچی بفهمی نفهمی گردالی هست فکر بکنید. نرید این قدر لباس سایز صفر نخرید! ا ینقدر همه جاتون رو سوراخ نکنید بهونه بشه لباس تنگ کوتاه بپوشید!
هانی ام خیلی رو این مورد کمک کرد تا اعتماد به نفس له شده برگرده. اونقدر که گفت هیکل زنونه یعنی این و من اینطوری تو رو می خوام و سعی کن خودت باشی و …. ولی اینقدر که من چاقم لاغرم کردم که الان فکر میکنم اون هم داره حساس میشه.
خیلی هنوز مونده تا بتونم تو این مورد هم اعتماد به نفسم رو مثل بقیه موارد بالا ببرم. راهی ندارید؟
۹. اگه میخواهید من رو شکنجه بدید, طوری که بمیرم کاری کنید که من دیر به قرارهام برسم. نمیتونم. نمیتونم دیر کنم. تو ایران( مایع که نه) مایه آبروریزی بود این بی کلاسی من. اینجا هم همکارام بهم میگن ساعت اداره باید با وقت تو تنظیم بشه. ساعت ده یعنی ساعت ده. نه یه دقیقه دیرتر. سر کار ,مدرسه, مهمونی. این خصوصیتم رو خیلی دوست دارم. یعنی الان قدرش رو میدونم. به همون اندازه هم بدقولی اذیتم میکنه. وقتی نمیتونید سر وقت حاضر باشید خوب قرارتون رو عقب بندازید! اینقدر سخته؟
۱۰. دومین راه کشتن من هم اینه که شیرینی رو از زندگی من بگیرن. من هر رژیمی میتونم بگیرم غیر از اینکه چیز شیرین نخورم. تابستون و بستنی قتلگاه منه.
۱۱. از چیدمان یا همون دیزاین خودمون خیلی لذت میبرم. تغییر دکوراسیون آپارتمان فسقلی خودم و هر کی که میشناسم از واجبات زندگی ام هست. عذابم میده وقتی میبینم یکی میلیون میلیون خرج میکنه هر وسیله اش یه مدلی و یه رنگی هست. اصولا به با سلیقه گی خودم می نازم و دوسش دارم. لازم نیست پول داشت تا خوب پوشید یا خوب دکور کرد. لازمه که جنست رو و رنگ ها رو بشناسی.
الان دیگه چیزی یادم نمیاد. یادم اومد اضافه میکنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تغییرات مثبت و منفی ( در راستای همون خصوصیات بد و خوب) بسته هستند