عمق فلسفه از طبقه چهارم

من چند روزی‌است که در زمان کش آمده‌آی که با سرعت نور می‌گذرد در طبقه چهارم زندانی‌ام.
گفتم که بی‌خبر نباشید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عمق فلسفه از طبقه چهارم بسته هستند

ساقیا بده جامی ..

DSC06541.JPG
من مثل گنج از محتویات این کاسه محافظت می کنم. طمع نکنید.
بعد از پنج سال به گوجه سبز رسیده ام. چه فکر می کنید؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ساقیا بده جامی .. بسته هستند

آخه یعنی چی که یه چفیه بیاد بشه چهل دلار؟
یه وانت بار از این‌ها بفرستین اینورا. ما واستون می‌فروشیم. نصف نصف.
خودمون هم یه دونه‌اش رو می‌بندیم!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اگردک

تمام دنیای این زن همین است. آشپزی, عروسی بچه‌های خواهرش و شال زرشکی رنگی که به مانتویش می‌آمد.
حرف می‌زند. زیاد. منظورم هم خیلی زیادتر از حد یک آدم معقول است که دو گوش دارد و یک دهان. تمام حرف‌هایش هم به همین سه حیطه بالا ربط دارند. کاری هم به این ندارد که تو گوشت به حرف‌هایش است یا نه. به این هم اعتقادی ندارد که حرف تو را نباید قطع کند یا اصلا ببیند تو علاقه‌آی به شنیدن حرف‌هایش داری یا نه. اما زن مهربانی است. مهربانی کردن را بلد است. به نوع خودش. همان نوع روستایی ساده.
من هم ترفندهای خود را یاد گرفته‌ام, به جبر محیط. وانمود می‌کنم گوشم با اوست درحالیکه در ذهنم دارم پست‌هایم را می‌نویسم یا خیلی ساده به بهانه درس و کار کامپیوترم را باز می‌کنم و می‌گویم گوشم با شماست درحالیکه نیست. می‌دانید به این نتیجه رسیده ام که ارزشش را ندارد. مگر من چند بار قرار است در ماه ببینمش. نه بیشتر از دوبار. چرا باید این دنیای ساده را از او دریغ کنم؟ بگذار فکر کند من به عروسی دختر خواهرش در فلان سالن در رودهن حسودی ام می شود یا دلم می خواهد یا رومیزی قلاب بافی شده مثل مال او داشته باشم. چیزی که از من کم نمی‌شود. راستش گاهی فکر می‌کنم چرا به این نتیجه خیلی خیلی ساده سال ها قبل نرسیده‌ام.
تمام دنیای این زن همین است. من انتظار دیگری نباید داشته باشم. بودنش در حلقه روابط البته انتخاب من نبود اما حالا که اینجاست و وجود دارد و من می‌دانم با وجود قلب مهربانی که دارد هنور دلش می‌خواهد وقتی مرا ببیند بگوید چه عجب شما را دیدیم که یک جورهایی من خجالت بکشم. من هم وانمود می کنم کشیدم و می‌گویم ” به خدا درگیر امتحان‌هایم . تابستان حتما بیشتر وقت می‌شود”.
دیگر ارزشش را ندارد. حالا می‌دانم که مردم را نمی‌شود عوض کرد. لزومی هم به این کار نیست. لابد برای او هم من دختر نچسبی هستم که هیچ شب هفته خانه نیست و آخر هفته ها هم برای خودش می‌رود می‌گردد‌. آخرین باری هم که برنج خرید اصلا یادش نیست. حتی نمی‌داند فصل هندوانه کی است.
بهش گفتم در یکی از کلاس‌هایم قرار است همه غذا بیاورند که شب آخر ترم را باهم فیلم ببینیم و غذا بخوریم. گفتم برایم بیست تا اگردک درست کند. آنقدر ذوق کرد که گویی دنیا را بهش داده‌اند. وقتی زنگ زدم تشکر کنم گفت که تازه به خواهرش زنگ زده و گفته که برای کلاس دانشگاه لوا اگردک درست کرده. بعد هم شروع کرد به تعریف کردن مراحل درست کردن اگردک از لحظه ای که شوهرش ماشین را روشن کرد که بروند آرد و شکر بخرند….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اگردک بسته هستند

۱. روزهای آخر ترم سطح انرژی به پایین‌‌ترین مقدار ممکن می‌رسد. این دو هفته هم بگذرد من یک نفسی بکشم . اما تا جمعه هفته بعد کی مرده کی زنده؟
۲. اتفاقات عجیبی در محل کارم در این چند مدت اخیر افتاد. مرکز ما ساختمانش را با یک سازمان دیگر شریک است (‌که البته از تابستان جدا می‌شوند). این مرکز بعد از چند سال قحطی بودجه و آدم مناسب ریس دار شد. یک خانم دورگه کلمبیایی- تایوانی. بعد یک سری کشمکش‌ها و سو تفاهمات بین او و بقیه اعضای مرکز خودش و ما از همان اول ترم بوجود آمد. تا اینکه تقریبا دو ماه قبل در یک نشست تاریخی همه نشستیم و حرف‌هایمان را زدیم که چرا فکر می‌کنیم او کارش مثل ربات است و نچسب است و او هم گفت که ما هیچ وقت نسبت بهش مهربان نبودیم و خلاصه خیلی جالبی بود در نوع خودش که معمولا در رده‌های اداری اینطور صحبت‌ها نمی‌شود.
بعد این گذشت و تقریبا برای همه این تنش‌ها از بین رفت. همه هم تلاش کردند به ماجرا به چشم یک اتفاق خوب که می‌شود از آن یاد گرفت نگاه کنند.
روابط همه با این خانم عادی شد غیر از یکی از دانشجویان خودشان. دوستم است و تا همین دو هفته دیگر فوق لیسانسش را می‌گیرد. از همان اول ترم که این درگیری‌ها و تنش‌ها بوجود آمد این دوست ما نه تنها تلاش نکرد که به بهبود رابطه‌ها کمک کند که بر عکس از هر حرکت کوچکی برای خورده گیری و ایجاد دردسر هم استفاده کرد. این برای من هم راحت نبود. چون اغلب ساعت‌های کاری ما یکی بود و من واقعا از این خانم بدی ندیده بودم. بماند.
چند هفته قبل دوستم برایم اعتراف کرد که بعد از تمام شدن درسش باید به خواست خانواده‌اش به کشورش (‌که حتی خودش هم در آن متولد نشده) برگردد و با دختری که خانواده برایش در نظر گرفته‌اند ازدواج کند. از طرفی نمی‌خواهد روی حرف خانواده‌اش که تا حالا همه خرج تحصیل و خانه و بقیه امکاناتش را داده‌اند حرفی بزند و از طرفی هم به قول خودش حالا بعد از اینهمه درس خواندن باید تا آخر عمر برود با کسی زندگی کند که حتی نمی‌داند خواندن و نوشتن بلد است یا نه.
من کاملا چند روزی در شوک بودم. از طرفی دلم می‌خواست کمکش کنم از طرفی هم هیچکاری از دستم بر نمی‌آمد. این عصبانیت و استیصال درونی این بچه هم روز به روز بیشتر می‌شد ( و می‌شود) جوری شد که کاملا قابل حس بود که تمام ناراحتی‌ها و نگرانی‌های درسی و خانوادگی‌اش را به طور ناخود آگاه به گردن این ریس جدید می‌اندازد.
جمعه هم یک ده صفحه‌ای در پاسخ به نظر‌خواهی که ظاهرا آخر هر ترم دارند فرستاد و بعدش هم یک جلسه‌ای با ریسش داشت. بعد هم به من گفت که بهش گفته که لازم است با یک روانشناس صحبت کند. به نظر من هم لازم بود اما چیزی نگفتم.
در هر حال امروز این خانم خواست که با من به عنوان نزدیک‌ترین دوست این بچه حرف بزند. بعد به یک بخشی از جریان اشاره کرد که من اصلا به آن توجه نکرده بودم. بخشی که مرا وادار کرد بهش بگویم که جریان از کجا آب می‌خورد. گفت که راستش الان دیگر از وجود این آدم می‌ترسد. چون این همه نفرت و عصبانیت نه تنها ممکن است کاری دست خودش بدهد بلکه شاید یک دفعه زد به سرش و کاری عجیب غریب کرد. من نمی‌گویم این دوست ما ممکن است برود یک مسلسل بگیرد و همه ما را بکشد اما اینکه آدم‌ها در زمان عصبانیت تبدیل به موجوداتی کاملا پیش‌بینی ناپذیر می‌شوند را قبول دارم.
بعد هم هرچه زمان سفرش ( دهم ماه بعد) نزدیک‌تر می‌شود این عصبانیت و ناراحتی و خشم بیشتر خودش را نشان می‌دهد. به شدت نگرانم و این آخرین چیزی است که یک آدم در هفته آخر ترمش لازم دارد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یکشنبه ها با برگ و رنگ

pixel1.jpg
این عکس وحشی وحشی وحشی را از فتوبلاگ آقای اولد فشن محبوبمان پیدا کردم و در کسری از ثانیه عاشقش شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه ها با برگ و رنگ بسته هستند

زن به‌خودش جواهرات بدلی ارزان قیمت آویزان کرده بود.

این را که خواندم یک چیزی ته ذهنم برق زد. یک خاطره که نه یک تصور پنهان شده یک گوشه‌ای آمد و لبخندی زد.
فکر کنم حداقل پنجاه باری اینجا گفتم که چطور یک دوره زندگی‌ام به شدت تحت تاثیر کتاب لبه تیغ سامرست موام قرار داشت. یک جایی در داستان لاری- شخصیت اول – قرار است با فاحشه‌ای ازدواج کند. زن روح بزرگی دارد و زندگی عجیب و غریبی. نویسنده صحنه یک شام را با حضور و لاری و سوفی و دوستان اشرافی‌شان شرح می‌دهد. در شرح لباس و آرایش سوفی – زن فاحشه- می‌گوید که از جواهرات بدلی و ارزان قیمتی که در یک خیابانی در پاریس خریده و به‌خودش آویزان کرده.
****
من عاشق این خنزر پنزرهای رنگی ام که به هرجایی از بدنم که بشود آویزانشان کنم و هیچ وقت هم پول درست و حسابی ندارم که برای خرید جنس خوب بدهم. ناچار به دست فروش‌ها و دست دوم فروشی‌ها قانع‌ام (‌بماند که به شدت اعتقاد دارم بهترین خنزرپنزرهای رنگ دار را باید از همین دست دوم فروشی‌ها خرید) . اما نوشته مریم مهتدی را که خواندم دیدم یک جایی از ذهنم همیشه آن جمله را که زن جواهرات بدلی ارزان قیمت به خودش آویزان کرده بود یادش مانده. حالا احتمالا ناخودآگاه من گاهی از این در جهت ازدیاد اعتماد به نفس استفاده کرده گاهی در جهت تحقیر این خود درونی‌مان. ولی آنجا بود. همه این سال‌ها.
دوست داشتم اشراقم را.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زن به‌خودش جواهرات بدلی ارزان قیمت آویزان کرده بود. بسته هستند

اندر مشکلات یافتن یک آدرس ایمیل

من نمی‌دانم واقعا چرا باید پیدا کردن یک آدرس ایمیل در بهترین دانشگاه ایران به این سختی باشد.
این سایت فارسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران است.
این هم صفحه تماسشان که در آن همه چیز پیدا می‌شود غیر از یک آدرس ایمیل.
این هم صفحه اساتید به انگلیسی. مگر
معمول نیست که با کلیک روی هر اسم باید به صفحه آن استاد رفت و حداقل یک راه تماس پیدا کرد؟
بعد به سرم زد بروم یک مقدار بقیه دانشگاه ‌ها را هم بگردم.
وضع شریف از همه بهتر است. این صفحه تماس با اساتید است که همه‌شان شکل گل‌آند وقتی می‌رویم توی سایتشان!‌ البته شریف چون دانشگده علوم انسانی و مطالعات مذهبی ندارد خیلی به درد من نخورد!
این هم دانشگاه الزهرا.
بخش پژوهش‌های زنان هم که اصلا باز نشد.
سرتان را درد ندهم. ایمیل مورد نظر پیدا نشد. حالا اگر کسی یک عقیده‌ای دارد که چطور می‌شود با یک استادی در یکی از دانشگاه‌های علوم اجتماعی تماس گرفت به این بنده محتاج کمک کند.
در ضمن این سیاه نمایی نیست. نقد سازنده است. من نمی‌دانم برای هر کدام از این سایت‌ها چند میلیون خرج شده‌است اما باور کنید اگر به این حمیدرضای ما می‌دادید برایتان خیلی بهتر از این کار می‌کرد. اصلا میلیون هم نمی‌دانست که چیست!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اندر مشکلات یافتن یک آدرس ایمیل بسته هستند

در میانمار چه‌می‌گذرد؟

یک‌چیزی امروز به ذهنم آمد گفتم بنویسم. یادتان است در آن سفر تاریخی احمدی‌نژاد به سازمان ملل (‌سال گذشته که بعد هم قضیه دانشگاه کلمبیا را داشت)‌وقتی جورج بوش سخنرانی کرد همه شگفت زده شدند وقتی اسم ایران را فقط یک بار گفت و اسم میانمار را ده بار؟ یادم است آن موقع صحبت این بود که این یعنی چه که این گیر داده به کشوری که مردم حتی اسمش را هم نشنیده اند.
این سرفصل امروز سی‌ان‌ان مرا یاد آن انداخت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در میانمار چه‌می‌گذرد؟ بسته هستند

در نظر گرفتن اینکه یک ادم از کجا,َ با چه سابقه خانوادگی و فرهنگی, و در چه زمانی می‌آید شاید در کم کردن تشنج‌‌های موجود در روابط موثر باشد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند