مطالعه پدیده‌ای به اسم «مذهب» روز به روز برای من جالب‌تر می‌شود. از تصمیمی که سال قبل گرفتم و منجر به دورشته شدن دوران لیسانس من شد و تا مدتی فکر می‌کردم شاید تصمیم عجولانه‌ای باشه، الان اصلا پشیمان نیستم. مطالعات مذهبی در کنار جامعه شناسی. البته این مطالعات مذهبی کمی با آنچه که ما الهیات می‌خوانیم اندکی فرق دارد. حداقل من هنوز آنقدر الهیات خوان نشده ام. بخش اصلی علاقه من بررسی اثر مذهب بر روی زنان است، اما فعلا اول اول راهم و تازه در ریشه‌های مذاهب بدوی و اسطوره‌ها سیر می‌کنم.
زندگی در جامعه مذهبی ایران خیلی از ما را لامذهب کرد. بابت این باید از جمهوری اسلامی تشکر کنم. نمی‌دانم اگر اینجا بزرگ می‌شدم این نگاه الانم را داشتم یا نه. از طرفی این قصه‌های پیامبران که از بچگی از در و دیوار بر سرو رویمان می‌ریخت الان کلی کمک است به فهم چیزهای دیگر. به فهم ابعاد دیگر آن قصه‌ها که آن دوره نمی‌شنیدیم.
این تغیر قصه‌ها جالب است. تغییر خدایان یونانی و رومی و الهه‌ّهایشان به قدیسان و بعد معجزه‌گران مذهبی. تغییر نقش زنان و کارکردشان از دوران اسطورگی به فرودستی در مذهب. بعد شنیدن بخش دیگر قصه‌های اسلام هم برایم جالب است. مثلا بخشی را که در ایران هیچ وقت نمی‌شنیدیم. مثلا سفرهای قبل از چهل سالگی محمد،‌ یا فلسفه‌های اهل سنت.
این لامذهب بودن بیشتز از هرچیز دیگری کمک می‌کند که آدم دنبال کشف تازه‌ها باشد. یعنی برود و ببیند این‌همه سال که سرکار مانده بود،‌ برای چه بود. از طرفی رفتار مذهبیون هم در کلاسهای این رشته برایم جالب است. رفتار مسلمانان کشورهای دیگر،‌ پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها. خیلی‌ از اساتید راحت و بی‌پروا حرف‌هایشان را می‌زنند و کاری هم به عقیده هیچکس ندارد،‌اما کم نیستند افرادی که به شدت ملاحظه کارند و تمام حرف‌هایشان را در لفافه می‌زنند و کار من دانشجو را سخت می‌‌کنند. کاملا معذب بودن بغل‌دستی‌ مثل یهودی‌ام را وقتی حرف از ریشه‌های تاریخی یهودیت در فلاسفه یونان می‌شود را می‌بینم. ریشه‌هایی که به باور او از آسمان آمده نه از آتن.
جامعه‌شناسی مذهب هم بحث جالبی‌است. نمی‌دانم درایران این رشته را داریم اصلا یا نه. اما در ایران باید موضوع معرکه‌آی برای بحث باشد،‌ با توجه به همه تغییراتی که در مذهب جامعه و جامعه مذهبی ایران در سی سال گذشته رخ داد. مثلا دید آیا این تغییرات با تئوری‌های پست کلنیال جور در میاید یا نه. یعنی آیا این تغییرات هم بخشی از همان پروسه جدا شدن از دوران کلنیالیسم بوده یا اصلا مذهب مثلا در دوران مشروطه بخشی از جریان کلنیالیزم بوده. البته احتمالا باید محدودیت های تحقیق و تفحص در مورد این جریان را هم در ایران در‌نظرگرفت.
وقتی الان متون مذهبی یا رفتار مذهبیون را می‌خوانم مانند چند سال قبل نمی‌گویم دیوانه‌ها! یک مقدار هم فکر می‌کنم که چرا این‌ها اصلا بوجود آمدند و چرا هنوز ادامه دارند. اعطا کردن لقب دیوانه و بعد هم رها کردن بحث دم دست ترین کار ممکن است،‌ اما ارضایی را به دنبال ندارد.
این‌ روزها با اناجیل اربعه سر و کله می‌زنم. دنیایی داشتند برای خودشان!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یک دوره‌ای غصه می‌خوردم اگر خانه تمییز نبود. اگر ظرف‌ها دو روز توی ظرفشویی می‌ماند. اگر مویی کف حمام می‌دیدم. یک دوره‌ای غصه می‌خوردم اگر وقت غذا پختن نداشتم. اگر چیزی در یخچال نبود. اگر غذایی که می‌پختم بد مزه می‌شد. یک دوره‌ای همیشه در خانه شمع نو داشتم. همیشه تخت‌خواب مرتب بود. لوازم آرایش روی میز ولو نبود. یک دوره‌آی لیست خرید همیشه روی در یخچال چشمک می‌زد.
سخت بود که بی‌خیال شوم. سخت بود که بگویم وقتی چیزی در خانه نداریم،‌ چیزی نمی‌خوریم. یک دوره‌ای سخت بود بگویم به درک. الان نمی‌خواهم بشورم. نمی‌خواهم تمییز کنم. سخت بود دیدن موهای انبار شده کف حمام. سخت بود وارد شدن به خانه اغلب نامرتب.
مدت‌هاست- شاید نزدیک به دوسال- که خیال هردویمان راحت است. اگر حوصله داشته باشیم میشوریم و تمیز می‌کنیم و می‌پزیم. اگر نه که به درک. کسی دوست نداشت نیاید. نه اینکه از تمیزی بدم بیاید اما دیگر حوصله فکر کردن به آن را هم ندارم. هیچ‌کدام نداریم. اگر چیزی یادمان آمد می‌خریم، اگر نه که باشد برای دفعه بعد. اگر دلمان خواست خانه را تمییز کنیم، یکی‌مان کف حمام و آشپزخانه را می‌شوید، یکی دیگر جارو می‌کشد. در زندگی کارهای بهتری از شستن و رفتن و گردگیری وجود دارد. نمی‌دانم چرا مادرم این را هرگز نفهمید. چرا فهمیدنش برای خودم یک سال طول کشید. من همچنان از بوی پیاز داغ متنفرم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جنبش زنان ایرانی،‌ جنبشی فراسوی یک حرکت محلی

گزارش همایش بنیاد پژوهش‌های زنان که قولش را داده بودم:
جنبش زنان ایرانی،‌ جنبشی فراسوی یک حرکت محلی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جنبش زنان ایرانی،‌ جنبشی فراسوی یک حرکت محلی بسته هستند

یک احوال‌پرسی سخت

وقتی به کسی که از زندان آمده مرخصی زنگ می‌زنی چه باید بگویی؟
رسیدن بخیر! خسته نباشی! غم آخرت باشه! خدا صبرت بده!
چه باید گفت؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یک احوال‌پرسی سخت بسته هستند

تصادف

نمی‌دانم اسم این‌ها تصادف است یا انرژی موجود در کیهان یا چه.
دیشب تا صبح در خوابم بود و امروز دوستی از راه نیامده آهنگ من و او را زیر‌لب زمزمه می‌کرد. بعد از پنج سال به این آهنگ فکر کردم. نمی‌دانم تصادف است یا انرژی موجود در کیهان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تصادف بسته هستند

استخوان اگر پودر نشود، آبدیده می‌شود. رشد می‌کند و قد می‌کشد. ….اگر پودر نشود

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حکایت من و تبخال‌هایم- قسمت اول

همین یک‌شبنه بود که با عزیزی حرف تب‌خال‌های تاریخی من بود. مخصوصا در دورانی که عمران می‌خواندم. تب‌خال‌هایی می‌زدم به وسعت تمام صورت! یعنی کم نبود پایان‌ترم‌هایی که همه فکر می‌کردند من خدای نکرده جذام گرفته‌ام. استرس آقا. استرس!
اینجا خیلی خیلی کم شدند آن تب‌خال‌های تاریخی. یعنی اصلا یادم نمی‌آید دیگر آن مدلی تب‌خال زده باشم. اصلا کلا گاهی هم پیش آمده که تا ده ماه تبخال اصلا نزدم و این برای یک آدمی که درتمام مراحل تاریخی زندگی‌اش یک تب‌خالی یک‌جای صورتش داشت واقعا پیشرفت مهمی محسوب می‌شود.
یعنی نمی‌شد یکی از رفقای ما به میمنت و مبارکی عروسی، دامادی، چیزی بشود و ما با یک لبخند و یک دسته گل و یک عدد تب‌خال زیبا به مهمانی‌شان نرویم و فکر می‌کنم معجزه هزاره سوم جناب مستر پرزیدنت نبودند. این بود که من عروسی خودم تب‌خال نزده بودم! یعنی شما باورتان نمی‌شود. فکر کنم البته بدنم از من خجالت کشیده بود دیگر.
حالا اینکه چرا یاد تب‌خال‌هایم و داستان‌هایم با آن‌ها افتادم، فقط به خاطر این صحبت با دوستمان نیست. به خاطر این است که صبح دوشنبه دیدم که عجب. ما کلی استرس داشتیم و خودمان خبر نداشتیم. یک مقدار عظیمی تبخال در اقصی نقاط صورتمان سبز شده دیدنی. برای اولین بار روی دماغم هم تب‌خال زده که کلی مرا شبیه این جناب دلقک خدابیامرز هم کرده. لب‌هایمان هم همچی غنچه شده دیدنی. حالا نمی‌دانم بروم یقیه این رفیقمان را بچسبم که به بدنم یادآوری کرد که یاد روزگاران قدیم به‌خیر یا یقه جناب دکتر وو که حاضر نشد شش ساعت تاریخ تحویل دادن مقاله آخر ترمم را عقب بیاندازد. البته تشکر از خانواده رجبی و بقیه نیز واجب است. ظاهرا هنوز فرمان این فلسفه جدید زندگی از مغز به مرکز تولید تب‌خال نرسیده بود.
تا سه ساعت دیگر دوتا امتحان پایان ترم برای شش هفته اول کلاس‌های ترم تابستان دارم و این ترواشات گهرواره را از توی کلاس می‌نویسم. طبیعی است که نمره کلاس‌ها و دو مقاله لازمه از فلسفه جدید زندگی پیروی می‌کنند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حکایت من و تبخال‌هایم- قسمت اول بسته هستند

کنفرانس بنیاد پژوهش‌های زنان یا از حرصی که می‌خوریم

نقد کردن خیلی کار راحتیه. آدم بشینه رو صندلی راحت و بگه که اه اه. یعنی بهتر نمی‌تونست بشه؟ اما تا وقتی خودش یه قدم برنداشته در درست کردن چیزی، حرف زدن هم فایده نداره. نه تنها در این مورد، بلکه من به بعضی‌ از منتقدین آکادمیک‌مون هم همین ایراد رو دارم. چرا که هم سوادش رو دارند ، هم امکاناتش رو. اما غیر از نقد، و معمولا نقد غیر مستقیم، کاری در دنیای واقعی نمی‌کنند. ( سلام بعضی‌ها!)
امسال اولین سالی بود که من به این کنفرانس رفتم. اولین کنفرانس زنانی هم نبود که می‌رفتم ولی می‌دونستم که نباید انتظاراتم با اون‌ها در یک حد باشه. من تا یه حدی در جریان بودم که کمیته محلی واقعا برای این کنفرانس زحمت کشیده. از دوستانی هم سال‌های قبل در این برنامه بودند، هم شنیدم که بهتر بوده. بنابراین جای خسته نباشید داره. حالا گزارشم رو، نوشتاری و صوتی و تصویری، تا چند روز دیگه آماده می‌کنم.
کلی نقد خوب در مورد کمپین یک میلیون امضا و سنگسار و بقیه فعالیت‌ها در گرفت. طوری که دیگه آخرش دوستان قدیمی خارج نشین نتونستند ساکت بشینن و شاکی شدن که چرا از نقل قول‌های بچه‌های تو ایران استفاده می‌شه و کسی به تجربیات اونها بها نمی‌ده. صنم هم به خوبی جواب داد که خوب مساله اینه که همه ما به یک دنیا فاصله از هم زندگی می‌کنیم و تنها راه ارتباط ما اینترنته. شما هم اگه تو اینترنت فعال تر بشید و یه فکری به حال سایت‌های گل منگلی‌تون بکنید و بیشتر با جوون‌ها ارتباط داشته باشید، برای هر دو طرف بهتره.
متاسفانه در سه روز کنفرانس فقط چهار مقاله تحقیقاتی ارا‌یه شد. مقاله خانم پردیس مهدوی در مورد انقلاب جنسی در ایران، مقاله روجا بندری در مورد اگاهی نسل دوم ایرانی‌ها در مورد مسایل زنان ایران (‌تحقیق روجا یک تحقیق میدانی در بین بچه‌های ایرانی دانشگاه کالیفرنیا در لوس آنجلس بود)،‌ صحبت صنم در مورد نقش اینترنت و فناوری‌های نوین ارتباطی در جنبش زنان (‌که در هر دو مورد مثبت و منفی قضیه حرف زد)‌ و تز دکترای خانم مرجان شیرالی در مورد وضعیت و نیازهای جوانان امروز ایران. حالا با توجه به اینکه گفتن متاسفانه یا خوشبختانه مثل همون زنده باد، مرده باد، دردی از کسی دوا نمی‌کنه، باید آدم ببینه خودش چکار می‌تونه بکنه برای سال‌های بعد.
کلا من فکر کنم آب و هوای شمال کالیفرنیا برای کنفرانس خوب باشه. تو کنفرانس سن حوزه، فقط یک نفر به یکی از سخنرانان – که از قضا به نظر من یکی از بهترین صحبت‌ها رو هم کرد- گفت که شما برو واسه آقای رفسنجانی کار کن. اینجا هم فقط یک خانم خواستند تو صورت کسی تف کنند. با توجه به خوش سابقگی کنفرانس‌های ایرانی در خارج از کشور فکر کنم باید این رو به فال نیک گرفت.
کلی اتفاقات باحال هم واسمون افتاد. جدای اون جریان لزبینی روز اول، روز آخر هم یکی از سخنرانان در جواب سوال من گفتند که شما هر وقت مدرک دکترات رو گرفتی گذاشتی تو جیبت بیا حرف بزن. جریان این بود که من و چند نفر دیگه به روش تحقیق و متضاد بودن صحبت‌ها و همینطور مطلق گرایی خانم سخنران در بحثی که به قول خودشون آکادمیک بود اعتراض کردیم، ایشون هم گفتند که کتاب چاپ کردند و بعد هم یه آکادمیک وقتی دانشجو هست نمی‌تونه مطلق حرف بزنه اما وقتی دکتر بشه می‌تونه.
جالب این بود که دوتا از سخنرانان هم که هر دو کار تحقیقی در ایران کرده بودند و در موقع سخنرانی هم مثل بلبل فارسی حرف می‌زدند، تا موقع جواب دادن به سوالات می‌شد فارسی از یادشون می‌رفت و می‌گفتند که مشکل زبان هست. البته خوب من هم تا دکتر نشدم دیگه قراره که حرف نزنم.
یه چیز باحال هم همون خانم خبرنگاری بود که از صنم اون سوال کذایی رو پرسید. روز اول که ما میز کمپین رو می‌چیدیم اومد با همه حرف زد. البته با من نه. چون که می‌دونست من با زمانه کار می‌کنم. اما به طرز خیلی باحالی از روز دوم کنار میز می‌ایستاد و به مردم می‌گفت امضا نکنید. دلیلش هم این بود که فایده‌ای نداره. بماند که تمام این فایده‌ نداره‌ها چقدر به نفع بچه‌های کمپین تموم شد و چقدر بحث‌های خوبی در گرفت.
دیگه همین دیگه. دیشب هم رفتیم و زدیم و کلی رقصیدیم و من هم با این پای چلاقم نشستم رو سن که ملت بیان جلوم قر بدن و بعد هم که اونجا چه عکس‌هایی که نگرفتم از ملت! کلی دوست جدید پیدا کردم و آدم‌های قدیمی رو هم بهتر شناختم. فهمیدم که ای بابا. این دنیا چقدر کوچیکه و آدم‌ها چقدر زودتر از اونچه که فکر کنن سر و کارشون به همدیگه می‌افته و کلا فکر کنم به فلسفه جدیدی هم در زندگی رسیدم که از دیروز تا مدتی نامعلوم تمام اعمال و رفتار بنده را تحت شعاع خود قرار خواهد داد. فلسفه به تخمم.
پی‌نوشت مهم: همونطور که گفتم من تا چند روز دیگه گزارش کاملی از این کنفرانس آماده می‌کنم. این چیزهایی که نوشتم اصلا گزارش نبود. یک نگاه شخصی بود. لطفا این مطلب رو برای پوشش دادن کنفرانس لینک نکنید. خیلی ممنونم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کنفرانس بنیاد پژوهش‌های زنان یا از حرصی که می‌خوریم بسته هستند

در شرایط گرسنگی و تحریم و اینها دیگر چه کسی جرات میکند از حجاب حرف بزند؟ مگر نه آنکه دیگر زنان به آن عادت کرده اند یا بچه ها با آن بزرگ شده اند؟ آیا این تصور زنان خارج از کشور با نتصور سی سال پیش نیست که به حجاب فکر کند؟
امروز برای خارجی ها یان یک فرهنگ ایرانی به وجود میاونرد. کتاب آذر نفیسی با جلد دو دختر روسیر ی به سر پر فروش میشود
در فضایهای این چنین است که جو داخل با جریان خارج در مورد پذیرش فرهنگ های مختلف دست به دست هم میدهند که بگوید ججاب موضوع اولی نیست
اما در ایران جچاب یک امر اسلامی و مذهبی نیست بلکه قانون یک مملکت است. یک امر سیاسی است. این امر وارد لحظه به لحظه زندگی زن ایرانی شده است که باید همیشه مراقب آن باشد. چون در لحظه به لحظه زندگیش باید آن را رعایت کند. اما این دلیل نمیشود که به آن عادت کنند.
نسل جوان زی سی سال امروز برایشان مسله است. شادی صدر در مقاله چرا جنبش زنان به مسله حچاب نزدیک نمیشود بیان کرد که با توجه به بودجه و انرزی که صرف مقابله با بدحچابی میکند نشان از این است که حجاب دیگر جزیی از هویت این حکومت است. از طرفی نشان دهنده مخالفت و مقاومت گروه دیگر است در تغییر نوع پوشش.
تنها جرمی که هر سال برای آن طرح ضربتی تعیین شده است نه مواد مخدر و نه فساد و رشوه بلکه بدحجابی است. پس حجاب مسله فراگیر حداقل برای زن طبقه متوسط بوده است.
بی حجابی یا حجاب اسلامی کدامیک برازنده زن ایرانی است؟ پیچیدگی مسله وقتی است که زنان باید به طور دسته جمعی به آن پاسخ دهند. زن ایرانی کمتر فرصت یافته که با انتخاب های شخصی خود تاریخ را عوض دهند. مجبور ششده اند که به طور دسته جمعی به خواسته دولت تن دردهند. به جای اینکه خود تصمیم بگیرد.
چنین است که در هشتاد سال گذشته مجبور شده اند تصمیم دسته جمعی است بدون توجه به خوب و بد حجاب .
پاسخ به این سوال با بلی یا نه. نیست. بلکه مساله کسی است که تصمیمی میگیرد. چه کسی برای زن ایرانی تصمیمی میگیرد. مسله این است که تصمیم باید به خود زن برگردد.
در مورد این که حجاب مهمترین مسله نیست شاید درست باشد اما نداشتن حق انتخاب و احترام به اآزادی اندیشه مسله زن ایرانی است. این کار را برای زنان محجبه هم است. یعنی جایی که حجاب اجباری است زن محجبه هم حجابش معنی ندارد.
اگر که روزی موضوعات غرب مانند دمکراسی و ازادی اندیشه موضوعات ایران شده بودند امروز مسایل زنان مسلمان موضوعات غرب است که آیا زن مسلمان در زندگی غرب باید حجاب داشته باشند که بر خلاف سکولاریزم است یا حق طبعی یک انسان بر پوشش خود؟
با جهانی مسایل به طور کلی حجاب یک پارادوکس شده است.
دو جریان فکری غالب یکی اومانیتسی که یک سری ارزشها را غالب و دیگیر نسبیت فرهنگی است.
در ایران بررسی موقعیت زنان فمینیست سکولار و مسلمان این پارادکس است.
در این میان زنان فمیسنیس ایرانی در مورد حجاب آنها که بی حچابی میخواهند میشوند مثل فمیسنیس های غربی و پارادکس زنان سکولار ایرانی در برخورد با
حجاب بهانه ای است برای حمله استکبار به زنان مسلمان. دو گفتگو وجود دارد. یکی دید غربی است که آن را نشان دهنده فرودستی اسلام میدانند. اما
زنان باید بین ارزشها و حقوق خود یکی را انتخاب کنند. غرب یا آزادی های شخصی.
چاره ای نیست به غیر از اینکه یکی را انتخاب کند.
هردو به جریان اوریانتیلسم کمک میکنند. یکی غرب را مدل میکند وی کی با نسبی گرایی از فرهنگ های دیگر چیزی وام نمیگیرد.
جدای شرق و غرب در ادوارد سعید.
غرب همه جا هست. ایده ها و تکنولوزی و تفرکرات همه جا هست. دیگر چطور میشود این ها را هم از هم تفکیک کرد.
سیستم تفکر در ایران نسبی گرایی نیست بلکه همه را در یک قالب ریخت. اما اگر این دیوار را بشکند
پذیرفتن این واقعیت که انسان امروز ارزشهای خود را یک منبع نمیگیرد. بلگه ان را از منابع مختلف میگیرد.
از کثرت گرایی به عنوان یک ارزش فرهنگی.
هر آنچکه به کثرت گرایی در بین زنان ایران بیانجامد منجر به رشد همه جامعه زنان میشود.
برای آنکه بتوان فراسوی حجاب خوب یا بد رفت باید هرگونه سو استفاده از پوشش زن را متوفف کرد.
پردیس مهدوی:

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شهرداری سن حوزه!‌ خجالت!‌ خجالت!‌

خوب به سلامتی و میمنت امروز بالاخره من برای وضعیت این پایی که روش زمین خورده بودم (‌در روز پایانی کنفرانس سن حوزه) رفتم کلینیک دانشگاه. خوب بود اولش. یعنی بعد از اینکه زمین خوردم یه دو روز درد داشت و من هم گفتم ولش. خوب میشه. بهتر هم بود. تا اینکه تو مراسم یکشنبه در سن فرانسیسکو ( گی پرید امسال) یه شش ساعتی پیدا روی کردم. بعد دوباره دردش شروع شد.
هیچی دیگه. فعلا که عکس اینها نشون داده که یک ترک مویی برداشته. میگم چرا پس میتونم راه برم. دکتر گفت که چون استخونهای اطرافش دارن ساپورت می‌کنن. بعد هم گفت که با این عکس عادی کلینیک نمی‌تونه تشخیص بده که ترک واقعا چقدر هست و بهتره برم دکتر. من هم که بیمه ندارم. بعد قرار شد یه چیزی بنویسه برام که برم درمانگاه دولتی شهر که مال افراد بی بضاعت هست! گفت که شاید خیلی جزیی باشه و اصلا خودش خوب بشه اما نباید ریسک کرد. چون اگه جدی باشه میتونه تا آخر عمر بمونه اگه دنبالش رو نگیرم.
همین دیگه. کلا من همیشه به پاهام به خاطر اینکه فکر می‌کردم قوی هستن می‌نازیدم. کوه نوردی و پیاده روی هم که واقعا علاقه‌های اول من هستند تو ورزش. الان از وقتی اینطور شده ورزش هم نکردم و نمیتونم خیلی راه برم . دویدن رو که اصلا هیچی.
چیزی که هست اینکه بنده فعلا اصلا در شرایطی نیستم که بتوانم پام رو گچ بگیرم. آخر هفته باید برم کنفرانس زنان و کلی رانندگی دارم. حالا فردا صبح زود برم این درمانگاه ببینم چی می‌گه. امیدوارم جدی نباشه و با همین کفشی که الان دادن به پام ببندم، بهتر بشه.
پی‌نوشت: اونجا که زمین خورده بودم،‌ بچه‌های کمپین یک میلیون امضا -در کالیفرنیا- گفته بودند که اگه چیزیت شد و رفتی از شهرداری شکایت کردی و پول قلمبه اومد دستت باید بدی به کمپین! حالا میگم کمپین وکلاش رو بفرسته من برم شهرداری سن حوزه رو واسه اون راه مسخره‌ای که ظاهرا مال ویلچر دارها بود اما پله داشت،‌ رو ازش شکایت کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شهرداری سن حوزه!‌ خجالت!‌ خجالت!‌ بسته هستند