صدات خوبه، اما به‌قدر کافی خوشگل نیستی کوچولو!‍

حالا دیگه همه اون آوردن بچه‌ها به وسط زمین و پرچم دادن دستشونو و خوندن سرود المپیک توسط اون‌ها که شما آینده این دنیای مایید بیشتر شبیه یه جوک شده.
شما آینده دنیای مایید، اما اگه بقدر کافی خوشگل باشید که ما شما رو بدنیا نشون بدیم. شرمنده کوچولو! بقدر کافی خوشگل نیستی که معرف کشور ما باشی. پس ما چیکار می‌کنیم؟ یه دختر دیگه رو که بقدر کافی خوشگل هست می‌ذاریم که لب بزنه، اما نگران نباش. صدای تو از اون بهتره. قیافه از اون، صدا از تو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای صدات خوبه، اما به‌قدر کافی خوشگل نیستی کوچولو!‍ بسته هستند

این یک بازی وبلاگی نیست، یک عقبگرد فرهنگی‌است

پرده اول:
آقای محمدی دوست پدرم دو زنه است. من خیلی بچه بودم. یادم است که مادرم دوست نداشت ما با آنها رفت و آمد کنیم. از یک جایی دیگر نبودند در زندگی ما. دبیرستان بودم. یک دختری مرتب به من نگاه می‌کرد. یادم آمد از جایی می‌شناختمش ولی کجا را نمی‌دانم. خودش یک‌روز آمد به من گفت که ما وقتی بچه بودیم باهم بازی می‌کردیم. بعد که خودش را معرفی کرد، فقط یادم می‌آمد که آقای محمدی همان مرد دو زنه است که مادرم دیگر نخواست ما با خانواده‌اش رفت و آمد کنیم. دختر از زن اول بود. از سال سوم دبیرستان دیگر به مدرسه نیامد. یک روز به من گفته بود که از خانواده‌اش چیزی یادم هست یا نه. من خودم را به فراموشی زدم و گفتم نه. هیچی. لبخند زد.
پرده دوم:
حقوق می‌خوانم. حقوق مدنی و خانواده. پسرهای کلاس می‌خندند و من انگار از دنیای دیگری آمده‌ام بهت زده به ماده‌های قانونی که باید برای امتحان حفظشان کنم خیره می‌شوم. مهرانگیز کار کتابی دارد به نام «حقوق سیاسی زنان ایران» وقتی به موانع توسعه سیاسی زنان نگاه می‌کنم، برایم قابل فهم می‌شود که چرا قوانین مدنی ما برای زنان اینقدر می‌لنگد. حلقه‌های یک زنجیر پیوسته‌اند.
پرده سوم:
سندرا به من می‌گوید که دوست پسر ایرانی‌اش را ول کرده. یعنی اول فهمیده که پسر با کس دیگری هم هست. بعد هم تصمیمش را گرفته و رابطه چهارساله‌اش را بهم زده. سندرا از من می‌پرسد که آیا این درست است که در ایران مردها می‌توانند با هرچند زن که می‌خواهند ازدواج کنند؟ سندرا از من می‌پرسد چطور است که من می‌توانم به یک مرد ایرانی اعتماد کنم.
پرده چهارم:
استاد کلاس جامعه‌شناسی خاورمیانه از ازدواج موقت در شیعه می‌گوید و از ایران مثال می‌زند که صیغه را به طور قانونی قبول کرده و دولت جدید احمدی‌نژاد سعی در اشاعه آن دارد. من در وبلاگم از خجالتم می‌نویسم و اینکه چطور سرکلاس باید سه باره تاکید کنم که این‌ها درست نیست و فرهنگ جامعه ایران صیغه را محترم نمی‌شمارد. نظرات خوانندگان شوک وارد می‌کند. این همه آدم واقعا طرفدار صیغه‌اند؟ دوستان روشنفکرم به من می‌گویند که برو بگرد چرا استادت باید بگوید در ایران صیغه است؟ آیا این توطئه نیست؟ من متهم به سیاه‌نمایی و استادم -لابد- متهم به اتهام مخملی می‌شود. آنهم از سوی دوستان روشنفکرم. من فکر می‌کنم اگر استاد جامعه شناسی در مبحث خانواده درشیعه از صیغه در ایران حرف بزند، لابد دست‌نشانده آمریکا است. ما که در ایران این حرف‌ها را نداریم.
پرده پنجم:
چهارهفته است که تقریبا به طور شبانه روزی سر و کارم با این لایحه است. فکر کنم الان تمام پنجاه و سه بنده آن را بتوانم از حفظ بگویم. رفتم از قانون سال ۱۳۴۶ و ۱۳۵۳ دوباره شروع کردم به خواندن تا ببینم از کجا به کجا رسیدیم. با خیلی‌ها حرف زدم، ایمیل ها نوشتیم و چت‌ها کردیم. این لایحه صدای زن‌های دولتی را هم در آورده، هر چند از هشت زن نماینده ظاهرا چهار زن با آن موافقند. کدامشان بود که در جواب -فکر کنم- محبوبه که پرسیده بود اگر شوهر دخترخودتان دو زن بگیرد جواب داده بود این سوال را از من نکن؟
پرده ششم:
این لایحه به جای اینکه چند همسری را محدود کند، حتی آن را تسهیل می‌‌کند، بر مهریه‌ای که هنوز وصول نشده مالیاتی‌ می‌گذارد که زن باید بپردازد، شرایط حضانت و تابعیت را سخت‌تر می‌کند و موارد مبهم زیادی دارد که اختیار عمل را بیش از پیش به قاضیانی می‌دهد که کمتر دیده شده به نفع زنان حکمی صادر کنند. قانون باید صریح باشد و جای تردید باقی نگذارد نه اینکه به هرکس اجازه تعبیری متفاوت با دیگری بدهد. تا حالا حرف و حدیث‌ها این بود که این مجلس این لایحه را فعلا بررسی نمی‌کند- بسکه آقایان خودشان فهمیده‌اند چقدر اعتراض زیاد است- اما ظاهرا ما زیاد خوش‌بین بودیم. لایحه شاید همین هفته به صحن علنی مجلس برود و با ترکیب کنونی مجلس امکان تصویب شدن هم وجود دارد. درست است که واقعا درصد کمی از مردان ایرانی هستند که بخواهند بروند از تسهیلات این قانون استفاده کنند، اما چرا باید قانونی باشد که اینهمه نقاط مبهم به نفع بخشی – نه همه- مردان جامعه و به ضرر همه زنان جامعه باشد؟ چرا قانون باید فرهنگ را به عقب برگرداند؟
پرده هفتم:
با زنی حرف می‌زدم که قاضی به راحتی اجازه طلاق را -حتی بعد از اینکه فهمیده بود شوهر بدون اجازه او زن دوم گرفته – نمی‌داد. می‌گفت قاضی می‌گفت شما که خانه‌تان دوتا اتاق دارد و بعد با خنده گفته بود حالا یک چند ماهی بگذار شوهرت چهارشب پیش او برود، سه شب پیش تو. در عوض کارهای خانه را بده او بکند!
ما با همچین آدم‌هایی طرفیم (‌ با عرض معذرت بابت سیاه‌نمایی) آنوقت اگر این قانون بشود با این همه نقاط مبهم، تکلیف زنان مانند این زن چه خواهد شد؟ تازه این مال وقتی بود که قانون اجازه طلاق را هم به او می‌داد
****
صنم گفته که بنویسم در مورد این لایحه. من اینجا و اینجا نوشته‌ام و مطالب بعدی‌ام هم در راه است. وبلاگ من در ایران فیلتر است و فکر نمی‌کنم خواننده چندانی هم داشته باشد، اما یک بروشوری تهیه شده از سوی برخی از فعالان زنان که در آن از مردم می‌خواهند آن را برای نمایندگانشان بفرستند تا به این لایحه رای ندهند.
من نمی‌دانم چطور باید کسی را به این بازی دعوت کرد. این بازی نیست. یک عقبگرد فرهنگی است. اگر نگران آن هستید، حتی اگر این قانون زندگی شما را متاثر نکند، بنویسد. قانون و فرهنگ یکدیگر را به طور برابر می‌سازند و شکل می‌دهند. باید نگران باشیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این یک بازی وبلاگی نیست، یک عقبگرد فرهنگی‌است بسته هستند

تازه از خرید برگشته‌ایم. مهمانی پسرعمه‌ام است برای پسرش که تا چندهفته بعد می‌رود سنتاباربارا برای شروع درسش. چقدر بچه‌ها زود بزرگ می‌شوند. یادم است این بچه هفت ساله بود که برای سرگرم کردن او و برادر کوچک‌ترش و یک عدد برادر و پسر عموی همسن و سال آنها یک تیم جستجوی گنج تشکیل دادم در حیاط بزرگ خانه پدربزرگم آنهم در یک روز بارانی. قیافه‌ عمه‌ام دیدنی بود بعد از دیدن کفش‌های ما!
وحید چهارهفته است که مثل من درگیر این لایحه خانواده است. او کارهای روایت زنانه را در زمانه ادیت می‌کند و من غر می‌زنم. امروز در مرکز خرید تست« لایحه» گرفتم ازش. گفتم بگو که ماده‌ای که بیشتر از بقیه همه را عصبانی کرده کدام است؟ و بعد هم گفتم که قضیه مالیات بر مهریه را توضیح بدهد. آخرش هم طبق معمول تکیه کلام خودش را گفت: « اینها دیوانه‌اند به‌خدا»
حالا آمده‌ام خانه و می‌بینم صنم خواسته که بنویسید در مورد لایحه. اگر الان از من یکی تست پنجاه و سه ماده لایحه را بگیرد از حفظ می‌توانم برایش بگویم! اما احتمالا این کمکی نخواهد کرد به اینکه این لایحه شاید همین یکشنبه یا چهارشنبه مطرح شود در صحن مجلس.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اگر پدر من بود

پدر من عزیزترین انسان زندگی من است که اگر لازم باشد،‌ چشمهایم را که خوب است تمام قطرات خون بدنم را هم برایش می‌دهم. برایش جان می‌دهم. با تمام اختلاف نظرهایی که باهم داریم و تمام بحث‌های تمام نشدنی‌مان، من عاشقانه پدرم را می‌پرستم. دل مهربانش و اشک‌هایش برایم باارزشترین چیزهایند. اگر پدرم برود، شاید اصلا نتوانم زندگی را طاقت بیاورم…این را یک باری که حمله آسم داشت و من در بیمارستانی در یک شهر خیلی خیلی کوچک در ترکیه بالای سرش گریه می‌کردم فهمیدم…
برای کسی که می‌گوید «اگر یک نفر اعضای خانواده شما را، عزیزترین شما را بکشد، باز هم حکم اعدام نمی‌خواهی؟» این را می‌نویسم.
اگر کسی جان پدر مرا بگیرد، من برایش اعدام نمی‌‌خواهم. شاید خودم دیگر طاقت زندگی را نیاورم، اما اعدام را برای کسی که به عمد یا به سهل جان پدرم را بگیرد نمی‌‌خواهم. اعدام قتل قانونی است. فرق منی که حکم به قتل قاتل می‌دهم، با او چیست آنوقت؟
اعدام اگر چاره کار بود، از همان زمان چشم در برابر چشم و دست در برابر دست باید اوضاع دنیا بهتر می‌شد. اعدام حل مساله نیست. اعدام پاک کردن تمام اشتباهاتی است که یک جامعه می‌کند تا کسی دست به قتل بزند. پاک کردن صورت اشتباهات، نه حل کردن مشکلاتش. تازگی‌ها که اصلا شاید یک وبلاگ نویس را هم به جرم نوشتن اعدام کنند. (‌ تا شیرناپاک خورده‌آی مانند درخشان برگردد و لقب حرامزاده هم بهش بدهد)
اعدام قاتل درد هیچ خانواده‌آی را تسکین نمی‌دهد. مادری را می‌شناختم که دوسال بعد از اعدام قاتل پسر نوجوان سربازش جنون گرفت. شک کرده بود که آیا همرزم پسرش که به جرم قتل اعدام شده بود‌ و اعتراف هم کرده بود، واقعا قاتل بود یا نه. گیرم هم که بود. « مادر اون الان چه می‌کشد؟» این را آن مادر مجنون می‌گفت.
برداشتن اعدام از قوانین به معنی عدم مجازات مجرمین نیست. این برای بار هزارم. این وظیفه قانون و دولت است که راهی پیدا کند که این مجرمین هم تاوان کاری را که کرده‌اند بپردازند. اما شکنجه و اعدام راه حل مساله نیست. خشونت و ترور را در جامعه نهادینه می‌کند. گرفتن جان کسی را مانند تفریحی که می‌شود در میدان شهر تماشایش کرد نشان می‌دهد و وای به حال جامعه‌ای که به ترور خو بگیرد.
نگاه کنید به خودمان که چقدر بی‌آحساس شده‌ایم. در یک روز بیست و چند نفر را اعدام می‌کنند و ما به هیچ‌ جایمان برنمی‌خورد. ما خو گرفته‌ایم. همه ما. این زندگی ماهایی که در جمهوری اسلامی گذشت، خو گرفت با اینکه یا خون و خونریزی مقدس است یا حرام. حد وسط نداشت. یا طرف باید برود بهشت یا ما بفرستیمش قعر جهنم. ما چه راحت برای هم نسخه می‌پیچیم و امضا می‌‌کنیم که اگر خواهر خودت بود. اگر پدر خودت بود….بس کنیم این بازی‌را. چه فرقی دارد که بود. یک انسان است. قاتل هم یک انسان است. مثل پدر من. چه کسی گفت که من حق دارم جان او را بگیرم. گیرم که اشتباه کرده باشد. اعدام کورترین نوع مجازات است. مخالفت با آن کورکورانه نیست.
من با گرفتن جان انسان‌ها مخالفم. چه پدر من باشد، چه خواهر تو، چه آن کودک بوسنیایی، چه آن زندانی گوانتانومویی، چه آن سرباز آمریکایی که به جرم قتل هم‌دسته‌هایش الان در نوبت اعدام است و چه آن خفاش شب تهرانی. اعدام چاره کار نیست.
پی‌‌نوشت صبح روز بعد:
این مطلب به دعوت کمانگیر برای نوشتن از اینکه در مورد اعدام – به طور کلی- چه فکری می‌‌‌کنیم نوشته شده، نه به خاطر اینکه جریان «اشک‌دار» در وبلاگستان به راه بیافتد. این‌که من مخالف اعدامم ربطی به مهاوند یا جندالله یه هیچ ‌کس دیگری ندارد، اما چه بخواهیم چه نخواهیم برخی حوادث یادمان میاورد که بگوییم کجا ایستاده‌ایم. چپ بودن اتفاقا خوب است، اما وقتی داریم در مورد جان انسان‌ها- هر انسانی- حرف می‌زنیم، بهتر است هدف اصلی یادمان نرود. این اشتباه را خیلی از بزرگترهای من کردند. من تکرارش نمی‌کنم که صرفا به خاطر مخالفت با یک سیستم، جان انسان‌های داخل آن را از یاد ببرم. من حرف خودم را تکرار می‌کنم که با اعدام هر فردی، از قاتلین زنجیره‌ای گرفته تا جنایتکار دیوانه‌آی مثل بوش یا سرباز ساده‌ای در خیابان‌های بغداد مخالفم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اگر پدر من بود بسته هستند

باشگاه دعوا در سیلیکون ولی


در «جامعه شناسی کار» بخشی است که به بررسی تغییراتی که در طی چند دهه گذشته با عوض شدن نوع عرضه و تقاضای محصولات، اضافه شدن بخش خدمات، نقش تکنولوژی جدید، جهانی شدن کارها توسط شرکت‌های بزرگ و به طور کل اقتصاد نو می‌پردازه. اینکه این اقتصاد نو مثلا چطور هویت‌های شخصی رو تبدیل به هویت جمعی می‌کنه، یا افراد چطور باید تحت این شرایط احساسات خودشونو کنترل کنن. حالا مثلا تو یه کاری مثل خدمات مشتری یا مهمانداری هواپیما همیشه لبخند بزنن یا تو یه شغلی مثل جمع کردن بدهی‌ها به شرکت‌های اعتباری تمام احساسات انسانی خودشونو پنهان کنند. و بعد هم استراتژی‌هایی رو که افراد مختلف و در مشاغل مختلف برای مقابله با این روند یکسان سازی دارن بررسی می‌کنه. این‌ها می‌تونه از یه چیزی مثل ضربه زدن یه آدم به خودش،‌ مثل سیگار و الکل و مواد مخدر آرامش بخش، شروع بشه و به چیزی مثل آتش زدن تمام محل کار به خاطر اینکه فرد فکر می‌کنه هیچ راه گریز دیگه‌ای براش نمونده برسه.
سیلیکون ولی یه جایی هست همین نزدیکی‌های ما که مرکز شرکت‌های بزرگ کامپیوتری و نرم افزار و تکنولوژی و این‌حرفهاست. شاید این ویدوی بالا و خبر این باشگاه دعوایی که مهندسان و کارکنان سیلیکون ولی دارن خبر تازه‌ای نباشه اما برای من چند نکته اش جالب بود. اول اینکه به عنوان آدمی که یک دورانی (‌نزدیک به سه سال)‌ رو در یکی از همین اداره‌های طوسی رنگ مرده می‌نشست و به کامپیوتر زل می‌زد به شدت با این حضرات احساس همدردی می‌‌کنم. البته نه اینکه الان در بیست و چهارساعت،‌ شونزده ساعتش رو جلوی مانیتور نباشم، اما همینکه کار اداری و تو اون جعبه‌های قوطی کبریتی لعنتی نباشه خودش خیلیه.
این دعوا هم یه جور استراتژی مقابله هست با این سیستمی که این بندگان خدا رو روزی هشت ساعت جلوی کامپیوتر میخکوب می‌کنه. با در نظر گرفتن فشار و استرسی که کار بهشون وارد می‌کنه و خوب تنهایی ناگریز خیلی از این آدم‌ها که تنها اینجا زندگی می‌کنند. من بهشون حق می‌دم!
یه چیز دیگه که تو ویدیو بهش اشاره می‌شه و بهش می‌گن «زنونه شدن کارها» اینه‌ که کارهای جلوی کامپیوتر کمتر «مردونه» به نظر میان. شغل‌های سنتی مردونه باید با قوت دست و عرق جبین باشه!‌حالا این حضرات هم که سال‌ها در بهترین دانشگاه‌های دنیا درس خوندن فکر می‌کنن – به طور ناخودآگاه- که به قدر کافی « مردونه» نیست کارشون. پس باید یه کار مردونه بکنن. (‌اون تبلیغات شکلات اسنیکر رو یادتونه که آقایونی که واسه یه شکلات «اشتباهی» لباشون به هم خورده بود، واسه اثبات مردونگیشون یه تکه از موهای سینه‌آش رو می‌کنن که خدای نکرده گی و «نامرد» به حساب نیان؟)
یه نکته جالب دیگه هم به نظر من صحنه‌ای هست در این ویدو که از ابزار و لوازمی که این‌ها برای دعوا استفاده می‌کنن حرف میزنه. مجله های زنانه و مارتا استوارت تا کارد پلاستیکی و کیبرد ! این کیبرد به هم کوبیدنش منو یاد اون صحنه معروف فیلم «Office Space » انداخت که پیتر و دوستاش با مشت و لگد و چوب بیسبال البته به جون دستگاه فکس فکستنی اداره‌ می‌افتند.
ویدوی بالا را حتما ببینید. حتما شما هم چیزهای دیگری دستگیرتان می‌شود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای باشگاه دعوا در سیلیکون ولی بسته هستند

سمینار عیسی

اواسط دهه هشتاد یک سری از محققان وپژوهشگران عهد جدید و عهد قدیم دور هم جمع می‌شن که یک کار جدید در شناخت زندگی عیسی شروع کنند. تصمیم براین است که عیسی‌تاریخی ( یا عیسی که به طور واقعی در تاریخ وجود داشت) رو از عیسیایی که یک قهرمان فوق طبیعی با مهارت‌های فوق انسانی مثل روی آب راه رفتن، تبدیل آب به شراب، سیرکردن پنج‌هزار نفر با یک قرص نان و یک ماهی، یا شفای مریضان و زنده‌کردن مردگان ،‌جدا کنند.
برای این‌کار این محققین تمام متن‌ عهد قدیم و عهد جدید و همینطور تمام مطالب باقی مانده از سه قرن اول میلادی روحرف به حرف،‌ لغت به لغت، و جمله به جمله مورد بررسی قرار می‌دند. یک گلوله برف رو فرض کنید که از یک بلندی می‌غلطتد. در بین راه این گلوله برف احتمالا برگ و سنگریزه و شاخه خشک و خاک هم به خودش خواهد گرفت و وقتی به زمین مسطح می‌رسد،‌غیر از برف اولیه اضافات زیادی دیگری هم دارد. حالا این محققان می‌خواهند این روند را برعکس کنند. یعنی گلوله را برگردانند و تاجایی که ممکن است اضافات را بردارند.
در این راه، تمام داستان‌هایی که در آنها عیسی عمل فوق انسانی که از یک انسان قرن اول میلادی در فلسطین آن زمان بعید است رو از داستان حذف می‌کنند. بعد با توجه به اینکه عهد جدید به یونانی نوشته شده و عیسی به زبان « آرامیک» زبان محلی آن زمان نزارا صحبت می‌کرده، بنابراین فن ترجمه روهم در نظر می‌گیرند. بنابراین کار اصلی این سمینار بر این قرار است که سخنان اصلی که واقعا خود عیسی گفته و اتفاقاتی که واقعا عیسی در آن‌ها شرکت داشته و در واقع اتفاق افتاده را مشخص کند.
این سمینار بیست و سه سال است که به طور مرتب و دو مرتبه در سال در شهر سنتا روزای کالیفرنیا تشکیل می‌شود. علاوه بر آن به طور مرتب سخنرانانی از این سمینار در شهرها و دانشگاه‌های مختلف سخنرانی دارند. رای گیری بر صحت سخنان یا اتفاقات هم اینطور است که بعد از مطرح شدن موضوع در جلسه افراد با چهار رنگ قرمز، صورتی، خاکستری و مشکی نظرشان رو اعلام می‌کنند که قرمز میگه که حتما این قضیه اتفاق افتاده یا این حرف زده شده و مشکی کاملا اون رو نفی می‌کنه.
مشخص است که این سمینار خوش‌آیند خیلی از محافظه کاران مسیحی هم نیست و برخی کلیساها اعضای سمینار رو نماینده‌های شیطان می‌دونن. یکی از ایراداتشون هم اینکه که عیسی مسیحایی رو نمی شه از عیسی تاریخی جدا کرد. یا اینکه به سیستم رای گیری سمینار ایراد می‌گیرند و یکی از ایراداتشون هم به اینه که عیسی که به رستاخیز و قیامت (‌که قرار خیلی زود بعد از به صلیب کشیدن عیسی اتفاق بیافته)‌ در این سمینار نادیده گرفته می‌شه.
در مورد این سمینار و انتقاداتی که بهش می‌شه اینجا می‌تونید یه سری اطلاعات بگیرید.
این‌هم سایت خود سمیناره
این هم برنامه‌های سخنرانی‌های اخیر
در ضمن این کتابی‌ هست که بین این‌ چیزهایی که من دارم می‌خونم با ساده ترین زبان ممکن و خیلی روان در مورد بخش‌های مختلف عهد جدید نوشته. کاملا می‌شه به شکل یک رمان دستش گرفت و خوندش.
در ضمن سمینار در سال ۱۹۹۳ کتابی به اسم « گاسپل پنج» ( گاسپل اسمی است که به فارسی انجیل ترجمه شده و ما چهارتا گاسپل اول رو اناجیل اربعه می‌خونیم، اما تعریف انجیل در انگلیسی و یونانی چیز دیگه‌ای است) منتشر کرده از نقل قول‌های عیسی و اتفاقات زمان اون که اعضای سمینار با بیشترین درصد اون‌ها رو از نظر تاریخی درست و دقیق تشخیص داده بودند.  

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سمینار عیسی بسته هستند

یار دیرینه: علی‌اصغر

ریسم، پتریشیا که ما پت صداش می‌کنیم، یه خانم پنجاه و شش ساله‌است که سی و اندی سال قبل دکتراش رو در پنسیلوانیا گرفته و الان با شوهر و دوتا بچه‌هاش اینجا زندگی می‌کنن. از اونجایی که ما در طی سه هفته گذشته اسباب کشی داشتیم سرکارمون و پدرمون رسما در اومد (‌و خوب دانشگاه پول نداره و چه کسی بهتر از ما برای اسباب‌کشی؟) امروز شوهرش رو هم دعوت کرد که ناهار مهمونمون کنه.
سرناهار و حرف ملیت و سفر و اینها، یک‌دفعه این آقای باب از پت پرسید که به لوا گفتی که می‌خواستی با دوست پسر ایرانیت بری ایران انقلاب کنی؟ نگو جریان از این قرار بوده این ریس ما در دوره فوق‌لیسانس دو سالی با یک آقای به اسم «اصغرعلی» – که بعد که من گفتم مطمئنی «علی‌اصغر» نبوده تبدیل شد به «علی‌اصغر»- با فامیلی «ظ» زندگی میکرده. اصغر آقا دانشجوی مکانیک بوده و اونطوری که پت تعریف می‌کرد خانواده‌اش ارتشی بودن و باباش براش هر ماه کلی پول می‌فرستاده.
بعد نزدیک انقلاب می شه و شور و شوق انقلابی اصغر آقا رو برمیداره و از یه طرف هم با این ریس ما قرار مدار ازدواج گذاشته بودند. تصمیم براین میشه که دوتایی برن ایران انقلاب کنن و بعد هم همونجا بدن «آیت‌الله خمینی» عقدشون کنه (‌یعنی تصور کنید پت رو خمینی عقد کرده باشه!) کلی هم با هم نشریات انقلابی می‌خوندن که اصغر سعی می‌کرده واسه پت ترجمه کنه.
بعد نقشه «فرار بزرگ» رو می‌کشن و حتی چمدون‌هاشونو هم می‌بندن ولی این ریس ما دم آخری هول برش می‌داره و نمی‌ره. گفت که خیلی تردیدهاش یک دفعه زیاد می‌شه. مخصوصا که مثل اینکه اوضاع خانواده اصغر آقا هم بد میشه یا اینکه دیگه براش پول نمی‌فرستن. البته این رو هم گفت که اون اوایل دهه هفتاد و وقتی اوج فمینیسم بوده در همه جامعه امریکا و اون هم همه زندگیش رو بر محور این گذاشته بود، خیلی از رفتار دوستان اصغر نسبت به زنانشون – که همراهشون اومده بودند یا می‌اومدن برای مسافرت- اذیت می‌شده و می‌ترسیده که اصغر هم بعد از ازدواج همون بشه.
دیگه خیلی هیجان انگیز شده بود و من طاقت نیاوردم و همونجا سر میز ناهار شروع کردم به گوگل‌کردن اسم آقای مورد نظر. ولی هیچی پیدا نشد. نه فارسی نه انگلیسی. پت پرسید یعنی الان کجا می‌تونه باشه؟ گفتم والا اگه همون اول انقلاب نمرده باشه یا تو جنگ مرده یا اعدامش کردن. شاید هم الان یه تاجره. شاید برگشته آمریکا. شاید ….
فردا قراره پت عکس‌ها و پاکت‌نامه‌های اصغر رو از ایران بیاره که ببینیم کجا زندگی می‌کرده. بیش‌تر از سی‌ساله که نگهش داشته. احساس کردم طرف باید خیلی کارش درست بوده باشه.
خدایش «علی‌اصغر ظ» الان کجاست؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یار دیرینه: علی‌اصغر بسته هستند

جنس و جنسیت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای جنس و جنسیت بسته هستند

همبستگی شرط لازم نیست

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای همبستگی شرط لازم نیست بسته هستند

سه‌تا شمع

سومین سالگرد ازدواجمون اومد و رفت بدون اینکه من به سنت‌ سال‌های قبل اینجا چیزی بنویسم. ( + و + )اینقدر با این «جیزز» عزیز مشغولم ـ‌یعنی یکی به ‌سرم خودم می‌زنم، یکی به سر «جیزز» جان که حتی به اینجا نوشتن هم نرسید،‌چه برسد به کادو و شام عاشقانه و سفر به سواحل مانه‌ری! (‌یعنی باور کنید من فکر می‌کردم می‌شود همه این‌کارها را انجام داد امسال،‌ اما ظاهرا نشد)
طرفمون هم که اینجا رو نمی‌خونه ما خودمون رو لوس کنیم و نامه عاشقانه و تشکر و این‌ها بنویسم. بنابراین لوس کردن می‌شه واسه خودم، که الان اصلا در شرایطی نیستم که ناز خودمو بکشم.
خدایش من به این آدم مدیونم. یعنی فکر اینو می‌کنم که چطور یکی می‌تونه منو سه سال زیر یک سقف تحمل کنه، تمام چهارستون بدنم می‌لرزه. یعنی والا طرف باید خودش یک چیزیش باشه. چی بگم. رو بچه مردم هم نمیشه عیب گذاشت که.
من برم برگردم به «جیزز سمینار» م. فقط اگه کسی که اینجا رو می‌خونه و یه جوری به این طرف ما دسترسی داره،‌ بهش پیغوم برسونه که بد رقمه عاشقشم.
*من قول شرف می‌دم خیلی خیلی زود در مورد این «جیزز سمینار» یه چیزی بنویسم. خیلی باحاله.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای سه‌تا شمع بسته هستند