وبلاگی برای آزادی عشا

eshablog.jpg
دوست نکته سنجی برایم نوشته است:
اتهام اولیه بازداشت خانم مؤمنی و توقیف اتومبیل وی «سبقت غیرمجاز» اعلام شده است.
مشکل زنان ایران همین تلاششان برای سبقت «غیرمجاز» است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای وبلاگی برای آزادی عشا بسته هستند

به رفتن‌های بی‌خداحافظی،‌ حتی اگر عادت هرروزه‌ات هم باشد، باز عادت نخواهم کرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

عشا در اوین است

esha2.jpg
عکس از صنم دولتشاهی
کنفرانس سن‌حوزه بود. آمد جلو و گفت تو بلوطی؟ گفتم هی نصفه بلوط نصف آدمیزاد. دست دادیم و بعد من فهمیدم که روزنامه نگاری می‌خواند و عکاس معرکه‌ای است و عضو کمپین است ومثل خودم همه چی را دربست قبول نمی‌کند و از انتقاد هم نمی‌ترسد ولی دست روی دست هم نمی گذارد که همه چیز درست شود بعد برود یک جای کار را بگیرد. عشا یک دوست خوب شد. یک دوست خیلی خوب.
دو هفته بعد باز در کنفرانس زنان برکلی همدیگر را دیدیم. دیگر عکاس اختصاصی من شده بود. آن سه روز فرصت کمی بود برای خداحافظی با عشایی که می‌رفت ایران روی پروژه پایان‌نامه‌اش کار کنه. قرار بود چهل روزه باشد سفرش که تمدید شد. حالا خبر بدی رسیده. خبر خیلی بدی.
عشا را به جرم رانندگی با سرعت بالا گرفته‌اند و منتقلش کردند به بند ۲۰۹ اوین.
چقدر از وقت‌هایی که غیر از یک صفحه بدرنگ قهوه‌ای هیچ در اختیار نداری که از دلت بگویی و دلداری بدهی و دلگرمی بگیری،‌بدم میاد. کاش عشا را زودتر آزاد کنند.

خبر در سایت تغییر برای برابری

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای عشا در اوین است بسته هستند

اعتراف

وقتی یک کامنت یک خطی پای یک نوشته یک خطی‌تر، حسادت مرا چنان برانگیخت که حس کردم هر لحظه ممکن است قلبم از کار بایستاد، یادم آمد که با همه ادعاهایم، هنوز هم حسودترین انسان دنیایم.
آرام ‌تر که شدم فکر کردم اگر قرار بود فقط یک هزارم این ادا و اطوارها و روابط مرا «او» داشت، حتما تا به حال یا «او» مرده بود یا من.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اعتراف بسته هستند

مکاشفه- شنبه

توی آرایشگاه نشستم و منتظرم که نوبتم بشه.
یه دختر و پسر خیلی جوون میان تو. مکزیکی حرف می‌زنن و منتظرن که نوبتشون بشه. پسره اومده که موهاشو اصلاح کنه. آرایشگر مکزیکی می‌خوان و صبر می‌کنن که سر اون خلوت بشه. من هم هنوز منتظر آرایشگر ایرانی‌ام که ابروهام رو بگیره.
دختره کنار آرایشگره وایستاده الان و دستش رو گذاشته تو موهای پسره و مدلی که می‌خواد رو توضیح می‌ده. من یک کلمه از حرفاشونو هم نمی‌فهمم. اما خنده‌های پسره شیرینه. یه بار هم شونه‌هاشو در جواب سوال آرایشگر بالا انداخت. دختره داره فرمانروایی می‌کنه.
یاد اون دورانی افتادم که هنوز «هرجور خودت دوست داری عزیزم» نشده بود. یاد دوران قبل از دمکرات بودن و «موی خودم،‌ قیافه خودم، تصمیم خودم» نشده بود. یاد دوران «نظرت چیه؟ کوتاه یا بلند؟ ابرو کلفت یا نازک؟» اونقدر دور به نظر می‌رسن که انگار نه انگار خود من بودم که یه دور‌ه‌ای از دوست پسرام می‌پرسیدم «موهامو کوتاه کنم یا نه؟»
دختره هنوز زل زده به قیافه پسره و داره زیرزیرکی می‌خنده. انگار جو این اتاق کوچک کنار سالن کاملا عوض شده. من لبخند می‌زنم. نه اینکه الان بتونم تحمل کنم کسی به من بگه چه کار بکنم یا نکنم (‌حالا موی کوتاه و بلند که دیگه ساده ترینشه) اما نمی‌تونم منکر اون حس نابی بشم که تو اون مدل نظر خواستن‌ها و نظر دادن‌ها وجود داشت. نمی‌دونم اگه الان اتفاق بیافته اصلا به جمله دوم بکشه یا نه، اما گاهی آدم دلش می‌خواد متعلق باشه. متعلق به کسی ، به چیزی، به آرمانی،‌ به هدفی. به تعهدی…
مدت‌هاست دارم خودم رو رها می‌کنم از همه قید و بندها و تعلق‌ها و این مکاشفه امروز قاطیم کرد.

کار آرایشگر تموم شده و الان دختره نشسته رو کاپوت ماشین و دارن همدیگه رو می‌بوسن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مکاشفه- شنبه بسته هستند

شبانه- جمعه

روزها همچنان گنگ و ساکت می‌گذرند. درونم همچنان می‌جوشد و زبانم همچنان ساکت. نگفته زیاد است، خیلی زیاد. اما نمی‌دانم چطور حس را با کلمه منتقل کنم. این مشکل همیشگی من است که برای حس‌هایم کلمه نمی‌یابم. برای آشفتگی و گم‌گشتی خودخواسته‌ای که ذره ذره ، مثل جذام،‌از درون می‌خورد چه کلمه‌ای سراغ دارید؟
هیچ زمانی، مثل این ترم از کلاس‌ها و درس‌هایم فرار نمی‌کردم. به خاطر نمی‌آورم در این چهارسال گذشته کلاسی را حذف کرده باشم فقط برای اینکه تکالیفش زیاد بود یا سر کلاس نروم چون بی‌حوصله بودم. امسال سال آخر است و محض تمام سختی‌های این چند سال باید خوب تمام شود. باید خودم را جمع و جور کنیم و شروع کنم برای تقاضانامه‌های مرحله بعدی. نمی‌دانم. دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رود. به هیچ کاری.
وضع جسمی‌ام مناسب نیست. وضع درسم هم. کاری که دوستش دارم اوضاعش نامعلوم است. دل تنگ ایرانم و تقریبا تمام زمان بیداری‌‌ام به رویابافی برای سفری که اصلا قرار نیست اتفاق بیافتد می‌گذرد.گاهی فکر می‌کنم همه این سگ دو زدن‌ها برای چیست؟ دلم می‌خواهد بروم جایی که نه انسانی باشد، نه کامپیوتری و نه اینترنتی. نه تکلیفی،‌ نه تعهدی، نه دغدغه‌ای.
دلم یک انرژی تازه می‌خواهد. یک انگیزه نو برای درس‌ها. یک روح تازه برای کارم. یک قلب نو برای عشق. دلم برای خودم تنگ شده که رفته است و قرار هم نیست که برگردد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبانه- جمعه بسته هستند

من از تو می‌مردم

من از تو می‌مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می‌رفتی
تو در من می‌خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می‌پیمودم
تو با من می‌رفتی
تو در من می‌خواندی
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می‌کردی
وقتی که شب مکرر می‌شد
وقتی که شب تمام نمی‌شد
تو از میان نارون ها ، گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت می‌کردی
…..
فروغ فرخزاد
پی‌‌نوشت:
برای این روزهای خیس

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای من از تو می‌مردم بسته هستند

لحظه‌ای که اولین دروغ رو به مخاطبتون می‌گید (‌معشوقه،‌دوست، همکار، ارباب‌رجوع،‌صاحب‌کار و …) گند می‌زنید به همه رابطه. برای من، برای همیشه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

LUV

فردا- یعنی دیگه الان،‌ چون ساعت دو صبحه- تولد بهترین خواهر دنیاست.
ما از اون خواهر‌هایی نیستیم که همیشه در حال حرف زدن باهم باشیم. یه وقتایی یه هفته هم میشه که بهم زنگ هم نمی‌زنیم. اما منا یه خاصیت داره، اونم اینکه می‌دونی اونجا هست. یعنی می‌دونی وقتی حوصله نداری، خسته‌ای، خوشحالی، گریه می‌کنی، در هر حالتی می‌دونی که یه شماره توی تلفنت هست که میشه بهش زنگ زد و یا فقط غر زد یا اینکه فقط چرت و پرت گفت.
دعوا هم کم نمی‌کنیم. بزرگ شدنمون چیزی از دعواهامون کم نکرده. اما همیشه از پس این دعواها رفاقت‌های بهتر بیرون اومده. یه وقت‌هایی- مثل همین حالا- فکر می‌کنم هیچکی، هیچ دوستی،‌هیچ رابطه‌ای، رابطه بین خواهرها و برادرها نمی‌شه. هرچقدر که از هم دور باشن یا فاصله زمانی و مکانی داشته باشن.
برادرم امشب در فیس بوکش نوشت که «مامان فردا برمی‌گرده و من بعد از یک‌ماه غذای خوب می‌خورم» با اونکه امروز در حد مرگ ازدستش عصبانی‌ بودم – که چرا قلیونمون رو نیاورد- ولی باز دلم واسش مرد که اینطور با حسرت حرف غذا رو زده. یه وقتای پس همه روزهای سخت و دقیقه‌های پر از استرس و فشار کار و روابط عجیب و غریب کاری و درسی و دوستی، به یاد آوردن این رابطه خواهر و برادری خیلی خوبه. خیلی.
من خیلی خوشبختم که این خانواده رو دارم و عاشق اینطور رو راست بودن خودمم با خودم. تولدت مبارک منایی من.
****
یک پی‌نوشت هم بزنم که حس داستان خراب بشه:
این ساعت شب اینطور نشستن و نوشتن، احساس سارا جسیکا پارکر بودن به آدم می‌ده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای LUV بسته هستند

از در و دیوار که می‌گن میریزه،‌ حکایت امروز من بود و هست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند