در چت اتفاق می‌افتد

– سلام لوا خانم
– سلام صادق جان. چطوری؟ حال و احوال؟
– خواهش می‌کنم. من امیرحسین هستم
-وا؟ مرتیکه! تو از کی تاحالا به من می‌گی لوا خانم؟ خوبی خواجه حرم؟ تخم پیدا کردی به من سلام می‌کنی:)
-خیلی ممنون. من همونی هستم که وبلاگ…رو داشت. الان دیگه نمی‌نویسم
– اوه. بله. حال شما چطوره؟ ببخشید من یه خورده حواسم پرته
…..

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در چت اتفاق می‌افتد بسته هستند

چرت و پرت، وبلاگ پر‌کنی، فانتزی خرید، شیر

من یک سری فانتزی‌های عجیب و غریب واسه خرید دارم. البته این نوع فانتزی‌ها بر دو نوع‌اند. برخی در فروشگاه اتفاق می‌افتند، برخی قبل از فروشگاه. این خرید می‌تونه هرچیزی باشه. از لوازم یخچال گرفته تا خودکار و دفتر و لباس.
یکی‌اش اینکه می‌رم سوپرمارکت گوجه و تخم مرغ بخرم، از اونجا که نود و نه درصد غذایی که در خانه خورده می‌شه املته. اما مثلا یه دفغه می‌گم شیرنسکافه داغ چه می‌چسبه یا اینکه مثلا سس غذای تایلندی هم خوب چیزیه و خوب ادویه تاکو هم همینطور. خوب این خریدها در نفس خودشون اصلا بد نیستند. مشکل اینه که من شیر نمی‌تونم بخورم، غذای تایلندی بلد نیستم درست کنم- اصولا غیر از همون املت چیز دیگه ای درست نمی‌کنم- و خوب من به عمرم تاکو هم درست نکردم. این میشه که الان من غصه دار اینجا- رو همون مبل قرمزه نشسته‌ام- و به این شیر گالنی چهاردلار فکر می‌کنم که تا سه ساعت دیگه تاریخ مصرفش تموم میشه!
این‌ها فانتزی‌های خرید در فروشگاه بودند. یک مدل دیگه‌اش هم اینه که واسه خودم خونه یه لباسی رو طراحی می‌کنم که مثلا کفشش فلانه و شلوارش این مدله و بلوزش این شکله و پلوور روش این هست و طرح کراواتش فلانه و با رنگ این کیف چرمیه قشنگه و بسم‌الله بریم خرید. مشکل اونه که خوب این چیزها تو ذهن منه و نه هیچ طراح دیگه‌ای و این می‌شه که من دست از پا درازتر باید با پای تاول زده برگردم خونه.
حالا باز اگه یه بار دوبار بود و من انسان عاقلی بودم متنبه می‌شدم، جای گله نبود. مشکل اینه که هر دفعه همین آشه و همین کاسه و همین شیر فاسد شده و هزار مدل سسی که اصلا نمی‌دونم چی هستن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای چرت و پرت، وبلاگ پر‌کنی، فانتزی خرید، شیر بسته هستند

شبانه-یکشنبه

با همه سرمایی بودنم، همیشه یه جورایی منتظر زمستونم واسه این لباسهای زمستونه. ژآکت و پلوور و چکمه کرکی و شال‌گردن و کلاه‌های رنگی. البته زمستون ما هم اینجا همچی زمستون نیست، در حد یه ژاکت بپوش رو لباسات، اما باز هم خوبه. یه پلوور هفت رنگ درشت‌باف می‌خوام که آستیناش رو انگشتامو بگیره با یه دونه پتوی زرد که خودمو توش بپیچونم برم گوشه مبل قرمزمون جمع شم. چه خوشگل می‌شم ها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبانه-یکشنبه بسته هستند

روزمره-جمعه

دیشب- درکنسرت کیوسک- دوست عزیزی گفت که اینها چیست که می‌نویسی. خیلی محترمانه پرسید که واقعا هدفم از این چرت و پرت‌هایی که اینجا تحویل ملت می‌دهم چیست. حق داشت خب. سرم را پایین انداختم و گفتم جایی هستم که نه می‌توانم بنویسم و نه می‌تواننم ننویسم. لااقل دلم خوش آست به مخاطب گفته‌ام که اینجا فعلا چیز بدردبخور پیدا نخواهند کرد و عذاب وجدان آن را ندارم.
یک دوره‌ای فکر می‌کردم- و واقعا فکر می‌کردم- همه چیز را می‌شود نوشت. فکر می‌کردم حسی، حادثه‌ای، دردی، شادی، غمی نیست که نشود به زبانش آورد. اگر در عالم واقع اتفاق افتاده پس می‌‌شود نوشته‌اش کرد و ثبتش. زیاد طول نکشید که فهمیدم ترس من هم کم نیست. نه ترس از قضاوت بقیه که ترس از آنچه که یادم دادند به نام آبروی بقیه مردم که خودم اعتقادی ندارم به اینک چیزی از خودم را باید پنهان کنم. من همینم که هستم. با همه اعمال و افعالی که انجام می‌دهم. اگر تلخم یا مهربان یا نادان یا شکننده،‌همینم. شاید بهتر شوم روزی. شاید روزی مقبول عده بیشتری شوم شاید هم نشوم. شاید تلخ‌تر یا مهربان‌تر یا نادان‌تر یا حساس‌تر شوم شاید نشوم. این پروسه تغییر هیچ‌وقت پایان نمی‌گیرد که من از زمین تا عرش با آن لوایی که دو سال قبل در همین صفحه می‌نوشت تفاوت دارم. آدمی که بعد از چند سال تغییر نکند خطرناک است نه آنکه تغییر می‌کند.
کلمات برای من مفهوم داشتند روزی. روزی به اسم رفاقت قسم می‌خوردم. روزی پول وسیله شناخت انسان‌‌ها نبود. روزی هنوز آنقدر خاطرات خوب از انسان‌ها در یک مرز جغرافیایی به نام ایران داشتم که بر تمام بدی‌هایی که بیست و چند سال دیده بودم چیره می‌شد. روزی اعتقاد داشتم که انسان‌ها همه خوبند مگر اینکه خلافش ثابت شود روزی واقعا انسان‌ها را به خاطر انسان بودنشان دوست داشتم – دقیقا به همین حماقتی که اینجا نوشتم. همه این‌ها رنگ باخته‌اند و من مستاصل مانده‌ام که مگر چند سال فاصله افتاده است که من اینقدر ساده‌ شده‌ام و مردم اینقدر «زرنگ»؟ و چرا برای هرکس باید توضیح داد که می‌شود واقعا بدون چشم‌داشت دوست داشت و ساده بود رفاقت کرد و چرا هیچ کس به این باور ندارد؟
انگار باید دوباره به داخل غار برگشت و همه سوراخ‌ها را هم اینبار محکم‌تر از همیشه بست که لااقل خاطرات بیشتر از این خراب نشود تا لااقل بهانه‌ای برای بازگشت باشد. بازگشتی که گفتنش با پوزخند همراهان اینطرفی همراه است و تعجب دوستان آن‌طرفی که تو دیوانه‌ای و کسی نمی‌فهمد که تن باید جایی باشد که دل قرار دارد. هرچند دیگر بعید است دل جایی قرار پیدا کند.
باید شروع کنم به روزمره نوشتن. مثل همان روزهایی که از خوردن خرچنگ می‌نوشتم و بی‌کلید ماندن پشت در. نمی‌خواهم ذوق و شوق نوشتن در وبلاگم از من گرفته شود. این لامصب را دوست دارم و بهش وابسته‌ام. نمی‌خواهم خودم آن را از خودم بگیرم. زمان مثل همیشه مرهم خواهد بود و من می‌خواهم کلماتم دوباره رنگ بگیرند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره-جمعه بسته هستند

روزمره- پنج‌شنبه

خیلی کم مریض می‌شم. شاید دهه‌ای یکبار، اما وقتی بیافتم درست و حسابی می‌افتم. یک آنفلونزایی گرفتم که هیچ وقت سابقه نداشته به همراه یک تب و لرز خیلی شدید. امروز دوتا تکلیف داشتم. به استادهایم ایمیل زدم که مریضم .یکی گفت که سه شنبه بیاور، یکی گفت ایمیل کن. این است که باید بشینم و بنویسم.
مریضی هم باید می‌گذاشت روز قبل از کنسرت کیوسک می‌آمد سراغ ما. بعد از اینکه دو هفته است اندازه دو مینی‌بوس آدم جمع کرده‌‌ام که همه با هم برویم کنسرت، خودم اینطور افتاده‌ام. دلم هم نمی‌آید دعا کنم که بهشان خوش نگذرد بدون من. اما امیدوارم نگذرد! یا یک معجزه‌ای شود که من بتوانم بیاستم روی پاهایم.
من هنوز نمی‌دانم دنیا کوچک است یا بزرگ. تکلیفم معلوم نیست. اما این سارای پست پاینی دختر دایی شادی ضابط درآمد که هفده‌سال است همدیگر را ندیده‌اند. فکر کنم اینجا باید گفت دنیا کوچک است، اما وقتی دل من هوای رامسر می‌کند آنوقت کش می‌آید و بزرگ می‌شود.
این چندروزه، قبل و همراه مریضی، شاهد سورئال ترین داستان ممکن بوده‌ام. شاهد شاید واژه خوبی نباشد، وسط سورئال‌ترین داستان ممکن بوده‌ام. نمی‌دانم اگر این مسکن‌های خواب آوری که می‌خورم نبود، الان به جای این پست آرام چه قرار بود اینجا نوشته شود. اما هنوز عقلم کار می‌کند که بتوانم بازی آدم‌ها، بازی ماهرانه آدم‌ها، را تشخیص دهم. بگذریم. گنداب را نباید بهم زد.
عشا آزاد شده، اما معلوم نیست کی برمیگردد خانه.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره- پنج‌شنبه بسته هستند

کمک به یک دانشجوی دکترا

سارا، دوست خوب من، دانشجوی مقطع دکترای روانشناسی ( مشاوره خانواده به صورت تخصصی‌تر) و با تمرکز روی روابط بین فرهنگی و تطابق فرهنگیه که برای نوشتن پایان‌نامه‌اش به دنبال زوج‌های (مزدوج) ایرانی و آمریکایی/اروپایی (‌زن ایرانی- مرد آمریکایی/اروپایی) می‌گرده برای مصاحبه.
مصاحبه با هردو نفر خواهد بود و تمام اطلاعات داده شده – مثل همه تحقیقات از این دست- کاملا محرمانه حفظ میشه و اسم واقعی افراد هم نوشتار نهایی نخواهد اومد.
حالا اگه شما این شرایط رو دارید یا کسی رو می‌شناسید که می‌تونه به این رفیق ما کمک کنه لطف کنید با این شماره یا ایمیل تماس بگیرید. بعد خود سارا جزییات رو می‌گه براتون.
Sara Ruebelt : (530) 302-7322
sara.ruebelt@gmail.com
به خود من هم اگه ایمیل بزنید حتما ترتیب تماستون با سارا رو مید‌م
balootak@gmail.com
باور کنید کمک به نوشتن پایان نامه اجرش خیلی زیاده. این رو یک دانشجوی دین‌شناسی داره بهتون می‌گه. سند و مدرک داره. اگه کسی رو می‌شناسید که واجد این شرایط هست یه جوری این لینک رو براش بفرستید. خیلی خیلی ممنونم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کمک به یک دانشجوی دکترا بسته هستند

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در شهر چه خبر؟

visramin.jpg
UC Davis Comparative Literature and Religious Studies programs present:
Dick Davis
Professor of Persian Literature, Ohio State University
Bita Daryabari Professor of Persian Letters, Stanford University
“Vis and Ramin: A Medieval Persian Romance”
Monday, November 10
۸ pm @ AGR Room, Buehler Alumni & Visitors Center
* There will be a reception following the lecture.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در شهر چه خبر؟ بسته هستند

افق روشن

آرامم. بعد از مدت‌ها آدم بزرگ بودن، کاری را کردم که دلم خواست و تصمیمی گرفتم که حتی اگر یک روز پشیمان شوم، می‌دانم که در لحظه درست‌ترین تصمیم ممکن بود. طوفان درونم آرام‌تر شده و سرم سبک‌تر (‌این ممکن است استعاره از با ماشین شماره چهار به جان موهایم افتادن هم باشد در اوج دیوانگی‌ دیروز)
از ایده و انرژی پرم و کمتر کردن زندگی آنلاین قطعا یکی از تصمیماتی است که به پایش خواهم ماند. مرجان دیشب «عشق عمومی» را خواند و من حرف به حرف «افق روشن» را می‌خواهم فریاد کنم.
روزی ما دوباره کبوترهایمان
را پیدا خواهیم کردو مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسانی برای هر انسانی
برادری است.
روزی که مردم دیگر در خانه‌هایشان
را نمی‌بندند.
قفل افسانه‌ای است و قلب
برای زندگی بس است…
روزی که معنای هر سخن
دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرین حرف
به دنبال سخن نگردی.
روزی که آهنگ هر حرف
زندگی است
تا من بخاطر آخرین شعر
رنج جستجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌ای است
تا کمترین سرود بوسه باشد.
روزی که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما برای کبوترهایمان
دانه بریزیم…
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتا اگر روزی
که دیگر
نباشم…
احمد شاملو- برای کامیار شاپور

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای افق روشن بسته هستند

یه سری واژه ها رو باید دیگه فراموش کرد،‌چون اصلا وجود ندارند دیگه. شاید هم اصلا از اول وجود نداشتند و فقط اسمشون رو ما شنیده بودیم با یه تعریف تو فرهنگ لغت. از این لغات فراموش شده شاید اینجا نوشتم.
واژه اول «شرف» است. نداریم. تمام کردیم. اصلا در این بازار از روز اول نبود. شما راه را اشتباهی آمدید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند