شرح دقایق

سرمست شد نگارم ،بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش،پیجیده شد زبانش
گه می فتد ازین سو ، گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد ،خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ، ما را ازو مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق ، الله الله ، سرمست شد شهنشه
برجه ، بگیر زلفش ، درکش درین میانش
اندیشه یی که آید در دل ، ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش ،وآن بلبل بیانش
وان شیوه هاش یارب ، تا با کی است آنش
این صورتش بهانه ست ،او نور آسمان است
بگذر ز نقش و صورت ، جانش خوش است، جانش
دی را بهار بخشد، شب را نهار بخشد
پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش
مولانا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شرح دقایق بسته هستند

ابطال

به راحتی ضرب یک مهر
آرزوهایت باطل می‌شوند
زنده باد پاسپورت قرمز گوجه‌ای
صادره از تهران، تمدید شده در واشنگتن
زنده باد دربان سیاه‌پوست سفارت‌خانه مردان سفید
که هر روز به احترام من کلاهش را از سر بر‌می‌داشت
اصلا به قول توی دوم خردادی
زنده باد دشمن من
و چه اهمیت دارد که مهری
دست‌هایت را غیرقانونی اعلام کرد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ابطال بسته هستند

تفاوت

راستش هم همان بود که گفتم
بخوانی یا نخوانی
فرقی ندارد.
تنها فرق تو با بقیه در این بود که تو

اوه. راستی!‌ یادم رفت که بگویم
شروع کردم به تمرین خودسانسوری
از تو

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای تفاوت بسته هستند

روزنامه نگاران ایرانی- شماره دهم

فاصله
ij1.jpg
نوروز زمان خوبی برای نوشتن از فاصله نیست. قلب‌ها قرار است نزدیک‌تر شوند و دست‌ها مهربان‌تر و کیلومتر‌ها کمتر. اما ایکاش همیشه اوضاع بر وفق آنچه دل‌ آدمی‌ می‌خواست می‌گشت. دوره‌ای بود که وطن مفهومی وسیع‌تر از مکان تولد نداشت. جایی به دنیا می‌امدی و به قریب بالا همان‌جا هم دفتنت می‌کردند. با علف‌های دشت‌هایش هم خویشاوند می‌شدی چه برسد به انسان‌ها. انگار از وقتی مفهوم وطن بزرگ‌تر شد دوری از آن هم بیشتر شد. مهاجرت حالا دیگر طوری با خانواد‌های ما گره خورده که دیگر عادی است صبح روز عید یکی از بچه‌ها از بوستون زنگ بزند دیگری از کپنهاگ. وقت‌هایی مثل نوروز که نه تنها با زنده شدن زمین که با بوی بازار و آجیل و سمنو و ماهی قرمز برای ما گره خورده، بیشتر یادآور فاصله‌‌های خواسته و ناخواسته بین عزیزانند. تلفن، ایمیل، چت، پیامک و انبوهی دیگر از دست‌آوردهای تکنولوژی قرن بیست و یکم ارتباطات را راحت‌تر و سریع‌تر کرده اما آیا فاصله‌ها را هم کرده؟ چقدر شنیدن صدای عزیز در پنجره چت و دیدن شکل مادر بزرگ برای ما از پشت دوربین کامپیوتر پسرعمو از مفهوم دوری و دلتنگی ناشی از فاصله جغرافیایی کم می‌کند یا چقدر به آن اضافه؟ همکاران این شماره از فاصله و مفهوم آن برایمان نوشته‌اند.
زحمت صفحه بندی هم به گردن رضا گنجی عزیز بود.
*****
محمد خواجه‌پور- ایران
در مدار بودن
وقتی فاصلهای وجود دارد که تو «مبدایی» را بگیری و بعد بخواهی از آن مبدا «تا» جایی بروی. «جایی» که دور از «تو» است. تو مبدا عالم میشوی و چیزهای دیگر مثل سیارهها به دور تو میچرخند با «فاصله». اگر همین احساس مرکز بودن، احساس مبدا بودن را بگذاری کنار دیگر فاصلهای نمیماند. البته دیگر تو هم نماندهای. تو تنها وقتی هستی که از دیگران جدا باشی از دیگران فاصله بگیری. در یک خلق یک شکل تو نیستی. به خاطر همین هی آدمها را از خودت میرانی و بعد دوباره سعی میکنی آنها را جذب کنی. دلت میخواهد فاصلهها را خودت تنظیم کنی و این چه قدر سخت است هم برای خودت هم برای دیگری که باید یاد بگیرند که کی با تو یکی شوند و کی فاصله با تو را رعایت کنند که تو، «من» باشی.
*****
شهره منشی‌پور- سوئد
اختتام محتوم فاصله ها
کره جغرافیایی را در دست ها یمان می گرفتیم. یک بازی کودکانه. با یک حرکت دست ما٬ ده ها بار در دقیقه می چرخید. با چشمهای بسته و لب های خندان و قلبهای تپنده ٬ پر از آرزو و خیال معصمومانه و ٬ انگشت اشاره را در یکی از چرخشها بر کره جغرافیایی می گذاشتیم. اینجا جایی آنسوی آبها . در به در بدنبال خانه کودکی بر روی نقشه. و از این سوی دنیا تا آن سوی دنیا٬به اندازه چهار انگشت ٬فاصله . بی آنکه روزها را بشماری و شبها را هر شب و هر شب دوره کنی. بی آنکه با چشمهای بسته ات آرزوهایت را هر بار از حفظ باز خوانی کنی. بی آنکه قلبت دوری را هر روز و هر روز در آینه تکرار کند. بی آنکه پشت همه پنجره ها هر روز در انتظار آفتاب بی ساقه و ریشه برویی و همه شبها بی نگاه ستاره ها بی رویا سر کنی . بی آنکه خاک را اینجا و آنجا بدوش بکشی. بی آنکه بدانی کودکی را به اندازه قرنها دور در زمان رها خواهی کرد… لبخند می زنی و فاصله بودن و نبودنت. ازین خانه تا آن خانه ات ٬تنها چهار انگشت ناقابل می شود.
برای فاصله ننوشته ام. که از اینجا ٬ دل من ٬ و خانه ٬ دیگر هیچ “تا ” یی نیست. اینجا دیگر هیچ فاصله ای نیست. حتی همان چهار انگشت ناقابل. اینجا همه دنیا در قلب من٬ بی فاصله …..رسته ام از رستن/که پناه من بیش ازین/نگاه آفتاب نیست. …
بارور باور بی مکان بودنم/و اینک/اختتام محتوم فاصله ها
*****
لادن کریمی- مالزی
پر از فاصله‌ها شده‌ام
دو دستِ منتظر، یک لب دعا، یک بغل تنهایی، یک آغوش انتظار و دو چشم نگران معنای فاصله برای من است. فاصله یعنی من باز هم امید دارم به روزی که گرمای وجودت انتظارم را پر کند، به روزی که دستانت خستگی چشمانم را پاک کند و روزی که لب هایت سلامم را پاسخی باشد. می‌شمارم چروک‌های صورتت را هر شب و می‌دانم که به تعداد شب‌های بی تو بودنم دلت چروک برداشته است. فاصله همین بی تو بودن‍ با تو است. بارها و بارها فاصله‌ را برای خودم معنی کرده‌ام؛ چشمانت، دستانت، و لب‌هایت را از پس فاصله‌ها دیده‌ام اما هنوز هم پس از سال‌ها، پر از تنهایی فاصله‌ها مانده‌ام. می‌خواهم ببینم تکان لب‌هایت را که برایم دعا می‌خواند، احساس کنم دستانت را که موهایم را نوازش می‌کند، می‌خواهم غرق در آغوش گرمت شوم و تو به من بگویی دیگر فاصله‌ای نیست تو با منی همان‌گونه که از اولین نفست بوده‌ای. دوباره با یکدگر بگوییم از فاصله‌ها؛ تو از فاصله‌هایی که گذشت و من از فاصله‌هایی که می‌آیند. دنیای من پر از فاصله است و چشمانم خسته از این همه فاصله دوری‌ها؛ چشمانم را می‌بندم تا دوباره نزدیکت باشم بدون فاصله، بدون تنهایی و با تو.
*****
رودابه برومند- آمریکا
ایستگاهی که سوار نمی‌‌شدیم
سال‌های دبیرستان خان ما با مدرسه ۶ ایستگاه اتوبوس فاصله داشت. صبح‌ها با دوستم که خانه‌شان کمی‌ آن طرف تر بود قرار می‌‌گذاشتیم و با تاکسی میرفتیم مدرسه. صبح‌ها کسی‌ حال نداشت در خیابان معطل کند. اما تمام ۴ سال را هنگام برگشتن پیاده بر می‌‌گشتیم، چون روز با تمام مکافات‌های درسی‌ تمام شده بود و وقت خوشی‌ و آزادی از قید نیمکت‌های تنگ و در بزرگ و آهنی مدرسه را باید با تمام وجود و در قدم قدم آن ۶ ایستگاه تجربه می‌‌کردیم. آن فاصله از قلهک تا حسینیه ارشاد و همه کوچه پس کوچه‌های جاده قدیم، دولت، یخچال، ظفر، نفت، و قبا را آنقدر پیاده رفته‌ام و آنقدر از آنها خاطره دارم که احساس می‌‌کنم نوجوانیم را تنها در آنجا باید به خاطر بیاورم. هر بار که فاصلهٔ هزاران کیلومتری را تا تهران می‌‌روم، آن ۶ ایستگاه را باید بگردم تا خیالم راحت شود. و هر بار که می‌‌روم، بخشی از خاطراتم را یا شهرداری کنده و غارت کرده، یا صاحبان املاک آن کوچه پس کوچه‌ها و خیابان ها. مثل این است که به نوجوانی و هویتم دهن کجی شده باشد. بغض می‌‌کنم و برای اینکه اشکم نریزد، فقط از شلوغی گله می‌‌کنم. ولی‌ با چشمانی حریص به دنبال تصاویر آشنا می‌‌گردم. سعی‌ می‌‌کنم چند تصویر به ذهنم بسپارم، که وقتی‌ سوار هواپیما شدم، و دیگر اشک ریختن آزاد شد، فاصله آن خانه تا این خانه را با آنها پر کنم. با تصویر ساعت ۲ بعد از ظهر تقاطع جاده قدیم و یخچال که پر بود از سر‌های زیر مقنعه و صورت‌های کم سبیل و پر جوش، و دل‌هایی‌ که بد جور و بیخودی می‌‌تپیدند. من و رفیقم فرصت شلنگ تخته انداختن آن ۶ ایستگاه را جشن می‌‌گرفتیم. در آن نیم ساعت فاصله پیاده روی می‌‌شد ۲ کیسه آلوچه کثافت خورد، متلک باران شد، غش و ریسه رفت، و فکر کرد که هر فاصله ای را می‌‌شود با پای پیاده طی‌ کرد. آخر از روز‌ها بین مغز و قلبمان هیچ فاصله‌ای نبود.
*****
محمد معینی- ایران
فصل
بهار، تابستان، پاییز و زمستان نبودند اگر “فصل” و “فاصله” نبود! “پله” را هم با فاصله ساخته اند؛ این یکی بالاتر از آن یکی؛ و گرنه چه کسی می توانست “بالا” یا “پایین” برود؛ همه باید عادت می کردیم به در یک خط و سطح ماندن! زمین را از آسمان، دشت را از کوه، دریا را از خشکی و شب را از روز، جدایی باید که خودشان باشند … دلِ بی تاب و چشمِ در انتظار، اما در رنجِ “فاصله” ساعت ها و روزها سپری می کنند بدون آن که دمی این سئوال را فرو گذارند که: “محبوب” در آن سوی خطِ فاصله، خوش است آیا؟
*****
مجید آل‌ابراهیم، سوئد
حدِ فاصله
کلمه ” فاصله” بر خلاف بار منفی روانی که دارد تنها کلمه‌ای است که به همه چیز معنا می‌دهد. از دنیای فیزیکی و مادی که فاصله به آن بعد می‌دهد، تا دنیای روابط انسانی که بدون فاصله نزدیکی در آن معنایی نخواهد داشت. ولی فاصله‌ها همیشه باید با حدی محدود شوند که اگر این حد نباشد آنگاه تنها نشان دهنده جدایی و دوری‌اند. در مدیریت نیز، همانند دیگر شاخه‌های روابط اجتماعی، فاصله‌ها نقش مهمی دارند چه مدیریت یک خانواده باشد چه یک کشور. مدیر یک مجموعه باید فاصله‌ای معقول از مجموعه زیر نظرش داشته باشد وگرنه قادر به دیدن کل مجموعه و هدایت آن نیست. از دیگر سو اگر حدی بر این دوری نباشد نه او دیگر ارتباطی با جامعه‌اش دارد و نه جامعه او را مدیر می‌داند و در این هنگام است که هر دست‌آوردی برای چنین جامعه‌ای بی‌معنی خواهدشد. با نگاهی به دور و بر خود می‌توانیم شواهد تایید کننده چنین مدعایی را به وضوح ببینیم. غم انگیز است که دستاوردی که می‌توانست باعث افزایش خودباوری و غرور جامعه‌ای خسته شود دستمایه طنز و هزل می‌شود و کسی آن را باور نمی‌کند. این نتیجه مستقیم همان نبود حد در ایجاد فاصله‌هاست
*****
مهران شقاقی
فاصله از هرات تا یمن
مادرم گوشی را برداشته که بیا و تلفنی از فلانی خداحافظی کن. من می‌گویم وقتی به مقصد رسیدم هم می‌توانم تلفنی از او خداحافظی کنم٬ خداحافظی هم مگر تلفنی معنی دارد؟ می‌گوید نه این تلفن با آن تلفن فرق دارد…
آشنای هموطن طبقه بالایی‌ات برداشته اسمت را کنار صد و پنجاه تا اسم دیگر گذاشته و ایمیل زده که دوست گرامی سال نو مبارک و از این حرفها؛ لابد یعنی که مثلاً به یادت بوده. اما دیروز که از دور دیده بودی‌اش خودش را به ندیدن زده بود و از آن‌ور خیابان رد شده بود!
یاد شعر ابوسعید افتادم که پدربزرگ قاب کرده بود و با اشتیاق برای من تازه سواد می‌خواند:
گر در یمنی چو با منی پیش منی—-گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی—خود در عجبم که من توام یا تو منی
___________________________________
در مورد روزنامه نگاران ایرانی
وبلاگ روزنامه نگاران ایرانی
شماره نهم: تاکسی
شماره هشتم: آسمان، علم، خرافه
شماره هفتم: ما زن‌ها، ما مردها
شماره ششم: عشق
شماره پنجم:علم بهتر است یا ثروت
شماره چهارم:سفر
شماره سوم: مهمانی ایرانی
شماره دوم: بازیافت
شماره یکم: مد

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزنامه نگاران ایرانی- شماره دهم بسته هستند

راه رفتن یعنی با تو حرف زدن، آهسته راه رفتن یعنی بیشتر با تو حرف زدن، عکس یعنی بهانه برای یک ایمیل تازه. بهار دیویس این روزها شاهد زنی‌است که خیابان‌هایش را دوربین به دست با قدم‌های مورچه‌ای گز می‌کند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برای اولین بار در طی این شش سالی که نوروز را در ایران نیستم،‌هیچ حس عیدانه‌ای ندارم. سبزه‌هایم -هر هفت تایشان- به ریشم خندیدند و سبز نشدند. خانه را تلی از کاغذ و کتاب و لباس و ظرف یکبار مصرف و غیر یکبار مصرف احاطه کرده. هیچ سینی ندارم غیر از چند عدد سیب سه هفته مانده در یخچال و فکر کنم سرکه بالزامیک! ترمه ننداختم، هفت سین نچیدم. سنبل نخریدم و دیوان حافظ هم اصلا ندارم به لطف دوستی که برد و دیگر پسش نداد.
برای اولین بار در طی این شش سالی که نوروز را در ایران نیستم، به هیچ کس زنگ نخواهم زد که عید را تبریک بگویم. برای هیچ کس هدیه‌ای نگرفتم. از کسی هم هدیه‌ای نخواهم گرفت. این را هم می‌دانم. ایمیل های گله‌ای «دوستان عزیز عیدتان مبارک» به شدت امسال کمتر شده یا من از لیست ملت خط خورده‌ام. از هیچ گلی عکس ننداختم که برای ملت ایمیل شخصی تبریک بفرستم. راستش را بگویم آن حس عیدانه سه پست پایین‌تر را که هوس بازار تجریش کرده بودم را هم خالی بستم. دلم از جای دیگر پر بود.
بهار این گوشه دنیا،‌ لب اقیانوس آرام، دو هفته‌ای است که آمده. باید از علف‌هایی که این روزها به معنای واقعی کلمه رویشان غلت می‌خورم عکس بگیرم و بگویم که چشم اندازم موقع درس‌خواندن چیست. حتی من سرمایی هم می‌توانم یواش یواش به لباس‌های آستین کوتاه چشمک بزنم و شال‌گردن‌هایم را ببوسم و برای سال بعد تایشان کنم. بهار است. بهارم.
برای اولین بار در طی شش سالی که نوروز را در ایران نیستم،‌خود خود بهارم. بهار و نه عید. آنهم بهار مدل اسفندی که فقط اسفندی‌های می‌فهمند من چه می‌گویم. سبزم. جوانه زده‌ام. برای اولین بار در طی شش سالی که نوروز را در ایران نیستم، دلتنگ هم نیستم. بغض نیامد سراغم امروز وقتی از کنار رودخانه سنبل چیدم. خندیدم. این خنده از بوی سنبل شش سال طول کشید که بیاید. سال اول هق هق بود و سال‌های بعد قطره‌های اشک و خیسی چشم و بغض. امسال خنده بود.
برای تبریک چیزی ندارم که بگویم. غلط است وقتی خودم حس نوروز ندارم به کسی هدیه‌اش بدهم. نمی‌دانم دلش را دارم که بگویم کسی شریک سبز شدنم باشد یا نه. گاهی وقت‌ها باید خسیس بود. خسیسم و سبز و تیز و برنده. حس رقاصی را دارم بی‌برنامه می‌رود روی سن و وقتی صدای جمعیت را می‌شنود تازه فکر می‌کند که این اجرا، اجرای آخرش خواهد بود اگر خوب نرقصد و تازه آنوقت است که باید شکوفا شود برای بقا. تنم می‌جنگد برای بقا این‌ روزها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

L the Chef

آمده بودی توی زرده تخم مرغ
من کفگیر بدست و نه پیش‌بند بسته، نیمرو درست می‌‌کردم
دلم نیامد بهمت بزنم
حتی با سفیده

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای L the Chef بسته هستند

زور نزن، من زورم بیشتره

هفته قبل که مایکروسافت هشت صفحه را خورد. امشب مثل بچه آدم نشسته بودم از ساعت هشت شب یک صفحه سوال باز بود که باید بهشان جواب می‌دادم برای فردا. سوال‌ها را می‌شد همه شان را یک زمان کپی کرد روی همان مادر مرده ای که داشتم جواب ها را می‌نوشتم رویش. اما خوب احتیاجی هم نبود. ساعت دوازده و سیزده دقیقه صبح دستم خورد ناغافل به این دکمه رفرش این بالا.
و این پیغامی بود که آمد:
The weekly SacCT maintenance period starts on Wednesdays at 12am. SacCT is unavailable while maintenance is being performed.
online.csus.edu is scheduled to return to normal operations at 6:30am, though the system might be up earlier.
Please check back occasionally.
Wed Mar 18 2009 00:17:27 GMT-0700 (PDT)
نه خیر. جستجوی گوگل و هیستوری و کوکی و اینها فایده ندارد. جواب نمی‌دهد. برنمی‌گردد.
وقتی قرار است آدمی دانشمند نشود و شاید بشود کافه‌چی، از همه جا آیت می‌رسد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زور نزن، من زورم بیشتره بسته هستند

یکشنبه عوضی همچنان ادامه دارد

بدنم کرخت است. حس می‌کنم چیزی زیر گوشتم، در همه جای بدنم، سنگین‌تر شده است. سینه‌هایم را نمی‌توانم تکان دهم. انگار سم ریخته باشند توی تنم. دستم، دست‌هایم دارند جدا می‌شوند از بازوهایم. شهوت تراشیدن مویم را پیدا کرده بودم چند لحظه قبل. هنوز پایم می‌کشد که به حمام بروم و تیغ به دست بیافتم به سرم. خودکاری که باید با آن بقیه مشق شبم را بنویسم انگار هزار کیلو شده‌است. کاغذ دفتر مثل سمباده زبر است و نمی‌شود رویش نوشت. خانه از تمیزی برق می‌زند. حتی کف یخچال را هم تمییز کردم و خاک روی تلوزیون را که هزار سال بود جای انگشت کسی رویش بود را هم گرفتم. قراربود یک روز بی فلسفه باشد امروز، آخرش اینجا الان نشسته‌ام و با کلمات تخمی، تراوشات ذهن بیمارم عشق‌بازی می‌کنم تا ببینم کدام فکر زجرش بیشتر است که همان را ادامه دهم. کسی را می‌‌کشم، دیگری را جوانه می‌زنم. بعضی‌ را از قلم می‌اندازم و خودم را با تیغ می‌خراشم. شکل تاتویی را که جرات گرفتنش را هنوز پیدا نکردم روی دفتر سمباده‌‌ای با خودکار هزار کیلویی می‌ریزم. هنوز جرات نکردم ایمیل استاد راهنما را که عنوان یکی از پیوست‌هایش «چند پیشنهاد دوستانه» است باز کنم. می‌ترسم گفته باشد برو همان قهوه‌خانه آرزویی‌ات را باز کن که به تو این کارها نیامده. انگار از روی اجبار یا وظیفه باشد که به این سیب بدبخت کنار دستم گاز می‌زنم. بیست سوال جواب نداده هنوز مانده و پنج نیمچه مقاله هر کدام دو پاراگرافی به اضافه مقادیری توصیف برای یک سری ترکیبات قرون وسطایی جناب رودولف اوتو. چقدر غر می‌زنم. چقدر گشاد بازی آخر؟
همه چیز تقصیر این یکشنبه گس سرد خاکستری خنثی غرغروی گشاد پانزده مارچ است که یک دانه ماهی قرمز هم ندارد چه برسد به یک بازار.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یکشنبه عوضی همچنان ادامه دارد بسته هستند

Lost in Calendars

امروز
فقط یک پانزده مارچ گس خنثی سرد در کنار اقیانوس آرام است
نه یک بازار تجریش ماهی قرمز و سمنو و تخمه ژاپنی در بیست و پنجم اسفند
دلتنگی هرساله دم عید نیست
«رفرش» کردن یک جای خالی‌است
و سوزی که از آن سوی تخت میاید

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Lost in Calendars بسته هستند