من بودم و هوس یک جفت دست
من ماندم و هوس یک زندگی دیوانگی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هی تو. ببین
وقتش همین روزهاست
اصلا همین امروز، همین لحظه که سیاهیم
دستم قاصدک جوانه زده
نمی‌گیری‌اش؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هجده تیر هشتاد و هشت

rsz_1img_0595.jpg

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هجده تیر هشتاد و هشت بسته هستند

راست است که در سفر باید شناخت،‌ اما نه تنها همسفر را که بازماندگان را هم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

نبودم. نیستم. تابستان عجیب و غریبی است. همه دیوانگی‌‌های نکرده این سال‌ها برای تابستان امسال نوبت گرفته‌اند. هزار تکه‌ام. جسمم را به گوشه و کنار دنیا می‌کشانم و دیگر حتی خبر از روحم که کجاست هم ندارم. یک روز در خیابان انقلاب کتک می‌خورد و شبش در چادری در دره‌ای در یوتا به تنم می‌چسبد. تابستان عجیب و غریبی‌است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

زندگی که بشود آن را در یک وبلاگ نوشت، زندگی بی‌خود و حوصله سربری است و وبلاگی که نتوان در آن زندگی را نوشت وبلاگ مزخرفی.
بشینیم با هم بخندیم به آن آدمی که همه زندگی‌اش را در وبلاگش می‌نوشت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کلمه بازی زمان مستی را می‌خواهم که تو بگویی سفر و من بگویم تو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ریسمون سیاه و سفید

وقتی بسیاری از زنان سکولار معترض به رژیم پهلوی قبول کردند که به نشانه اعتراض روسری سرکنند، نمی‌دانستند که قرار است این نشانه اعتراض به یکی از سمبل‌‌های ایدولوژیک رژیم بعد تبدیل شود و به زودی این «انتخاب» انقلابی تبدیل به «اجبار» دولتی شود.
دلیل استفاده کارزار میرحسین موسوی از سمبل‌های اسلامی قابل درک است. رنگ سبز، فریاد الله و اکبر و حالا دعوت به اعتکاف. قابل درک است، اما نمی‌دانم قابل قبول است یا نه. هرچه باشد مارگزیدگی هم حق مسلم ماست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ریسمون سیاه و سفید بسته هستند

به یک عدد حمیدرضا که قبلا مرا دوست داشت نیازمندیم.
بنابه علل نامعلومی اینجا پشت صحنه‌اش باز می‌شود و من می‌توانم بنویسم و فیدش را هم در ریدر بخوانم ، اما خود وبلاگ دیده نمی‌شود. حالا یا توطئه غربی‌ هاست یا عوامل غوغاسالار داخلی. هنوز معلوم نیست. هل حمیدرضایی ینصرنی؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یه روز که همه اینها تموم بشه، باهم می‌شینیم و چایی می‌خوریم و وقتی تو داری کری می‌خونی که آره…من زیرلبی می‌خندم و تو باز می‌گی مرض. در هر حال خودت می‌دونی که آره….

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند