زندگی آمیپی

چای
بیسکویت
پتو
و توی از راه دور

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای زندگی آمیپی بسته هستند

مصیبتی شده‌است. زندگی‌ام را کرده فیلم سینمایی. خودش می‌نویسد، بازی می‌کند، کارگردانی می‌کند. من هم شدم لوکیشن. حتی لوکیشن را هم می‌کشد این طرف و آن‌طرف. فکر می‌‌کنم برای خودم راه می‌روم. می‌روم زیر نور نئون‌ها گم شوم. خیابان‌های غریبه پیدا می‌کنم. به کوچه‌های نباید سرک می‌کشم و درست در لحظه‌ای که فکر می‌کنم در خیابان اصلی گمم کرده، جاری می‌شود در من.
تمام جهان می‌ایستد. تن من می‌ماند و ریزش خواهش. گر می‌گیرم. انگار نفس می‌کشد زیر گردنم. اینچ به اینچ. پایین می‌آید. نفس می‌کشد و نفس مرا می گیرد. جهان ایستاده. نورها ممتد می‌شوند. می‌پیچد به دور کمرم. همین الان است که زانوهایم بشکند. هیچ کس تکان نمی‌خورد. سکوت محض. مکث می‌کند. فقط یک اینچ دیگر مانده لعنتی. لبخند می‌زند.
دوباره همه راه می‌روند و صدای بوق‌ها و پاشنه کفش‌ها و گیتاریسیت فلک زده‌ کنار خیابان باهم مخلوط می‌شوند. حالا من می‌توانم نفس بکشم. آنی بیشتر نبود، اما انگار هزار سال طول می‌کشد هر بار. عرقم سرد می‌شود. امتحان می‌کنم. پاهایم بازهم فلج نشده‌اند. خیس، زیر باران ادامه می‌دهم. سکانسش را گرفت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

من در یکی از زندگی‌های گذشته‌ام باید موشی سیاه و بزرگ با دمی باریک بوده‌باشم. از زیر چرخ کالسکه‌ها به امید رسیدن به سطل آشغال بعدی رد می‌شدم و مجاراهی فاضلاب یقیقنا چشمه‌های زمزم من بودند. توهم نمی‌کنم. وقتی از روستای خودمان بیرون می‌آیم وپایم به یک شهر می‌رسد، چشم‌هایم کار نمی‌کنند، شامه‌ام قوی می‌شود. من شهرها را بو می‌کشم. این بوی روغن مانده، دود ماشین، استفراغ ماسیده به کف خیابان از مستی دیشب و عودهای ارزان دست‌فروشها آنچنان مرا سرخوش می‌کند که دیگر اصلا سر بلند نمی‌کنم که نور نئون‌ها را ببینم. اصلا در این فرش عطری‌است که در عرشش نیست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزمره- جمعه

یکم: امتحان فارسی دادم. امروز. برای فارغ‌التحصیلی باید یک زبان دومی غیر از انگلیسی هم دانست. من هم طبیعتا تنبل‌تر از آنکه بخواهم زبان دیگری یاد بگیرم گفتم فارسی بلدم و قرار شد یک استاد ایرانی در دانشگاه از من امتحان بگیرد. یک مقدار حرف زدیم و گفت یک چند خطی بنویسم که ببیند بلدم. بعد گفت باید از روی متنی بخوانم. یک مقدار که حرف زدیم کتابی را که آورده بود از رویش بخوانم گذاشت روی میز و رفت یک کتاب دیگر آورد. یک صفحه‌اش را باز کرد و گفت پاراگراف اول را بخوان. متن سخنرانی استادی بود در انجمن دوستی ایران و پاکستان؛ نگاهی به نثر و نظم ایران بعد از حمله مغول ها. گفت اگر می‌خواهی چند دقیقه برای خودت بخوان. با چشم روی خط اول راه رفتم. آشنا نبود. گفتم: نه. می‌خوانم. متن سنگین بود. خط سوم تپق اول را زدم. داغ شدم. ادامه دادم. تپق آخر نبود. پاراگراف طولانی اول تمام شد با مطلع یکی از غزل‌های حافظ. مکث کردم. گفت ادامه بدهید. دو پاراگراف دیگر هم خواندم. می‌دانم خودش خوشش آمده بود و این را هم گفت، اما من از خودم خجالت کشیدم. از تپق‌هایم. این‌ همه کتاب ‌نخواندن بالاخره یک جایی معلوم می‌شود. آدم دیگر چقدر بگوید دلم تنگ شد و وای بود و فلان بود. بشین بخوان.
دوم: دوماه آینده را اگر دوام بیاورم، رویین تن خواهم شد.
سوم: اگر آدم می‌دانست روزی همه سهمش از زندگی سیزده اینچ ال سی دی می‌شود، لااقل مانیتور بزرگتری‌ می‌خرید.
چهارم: می‌روم سفر. طولانی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره- جمعه بسته هستند

نمی‌دانم از کجای تاریخ بود که ما به خودمان اجازه قضاوت در مورد عشق گروه‌های مختلف مردم به مفهومی به نام وطن را دادیم. یک بغضی گیر کرده توی این گلو، و هزاران گلوی دیگر، از خرداد امسال. یک بغضی که گاهی قورت داده می‌شود، گاهی چشم را تر می‌کند، گاهی هم بی‌هوا می‌بارد. حالا مثلا بغض من سبز است،‌ مال یکی شیرخورشیدی. بغض یکی سمت چپ گلویش را می‌خراشد،‌مال یک سمت راست را. خیلی ها می‌خواهند وضع مملکتشان عوض شود. این عوض شدن را یکی ملایم‌تر می‌خواهد یکی شدیدتر. اینجا این تقسیم بندی این «خیلی‌ها» شاید واضح‌تر باشد. سی سال است این «خیلی‌ها» به علل مختلف مهاجرت کردند و یا خودشان را مهاجر نامیدند یا تبعیدی. اما چیزی که این روزها از دوستان همسن و سال خودم می‌خوانم و می‌شنوم قضاوت کردن این علاقه به ایران است با توجه به اسم‌‌ها و گروه‌ها. نمی دانم چه چیز به ما این حق را می‌دهد که فکر کنیم بغض ما سنگین‌تر است از آن پیرمردی که با نشان شاهنشاهی‌اش آمده بود جلوی کاخ فرمانداری ایالت وبا گریه «ای ایران» می‌خواند و پچ پچ دوستانی که می‌گفتند اگر خیلی دلت می‌خواهد برگرد. من و تو چرا برنمی‌گردیم؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

مناطق ممنوعه تن تو یک طرفه‌‌اند:
.بی‌بازگشت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این روزهای کثافت درد و دوری و دستبند و دلشوره و دیوار و دربه دری که تمام شد، قول بده برایم از ته دل بخندی. خوب مسکنی است لامصب.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ننه کلاغه که بچه‌اش را سپرد به الدوز، تو دیگر خوابت برده بود
من قصه را تمام کردم
نه برای تو، نه برای خودم
برای آقا کلاغه که شاید بپرد
به هوای پریدن تو، پریدن من

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بدن زنان، میدان جنگ

rsz_ending-mass-rape-in-the-dr-congo.jpg
گینه کشوری مسلمان نشین در غرب آفریقاست. این کشور از سال ۲۰۰۸ و بعد از کودتای انتخاباتی درگیر جنگ داخلی است. روز بیست و هشت سپتامبر نیروهای ریس ارتش با نیروهای معترض متجمع در یک استادیوم درگیر می‌شوند. دولت تعداد کشته‌شدگان این درگیری را پنجاه و هفت نفر اعلام می‌کند که در حالیکه گروه‌های مستقل به این اعداد باور ندارند و تعداد کشته‌شدگان را تا ۱۵۷ نفر اعلام کردند. اما این آتش گشودن کودتاچیان به روی معترضان نبود که کشور گینه را شوکه کرد. سربازان زنان معترض را در استادیوم برهنه و با اسلحه‌های گرم و سرد به آنها تجاوز کردند.این زنان را آنقدر ترساندند که بعد از روزها خونریزی حتی به دکتر هم مراجعه نکردند در حالیکه به خاطر حفظ آبرو این مساله را با خانواده شان هم نمی‌توانستند در میان بگذراند. مانند بسیاری فرهنگ‌ها، زنان گینه‌ای که خود قربانی این خشونت نظامی‌ و دولتی شدند، خودشان را مقصر تجاوز می‌دانند و به غیر از تعداد معدودی بقیه از خجالت به دکتر مراجعه نمی‌‌کنند در حالیکه آمار ایدز و دیگر بیماری‌های مقاربتی در این کشور بسیار بالاست.
مرتبط:
مقاله نیویورک تایمز در این زمینه
مقاله رادیوی ملی در این
زمینه
* عکس از اینجا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بدن زنان، میدان جنگ بسته هستند

رادیوی ملی یک برنامه روزانه دارد به نام هوای تازه. برنامه مصاحبه‌‌های معمولا طولانی است با نویسندگان و شعرا و بازیگران و ورزشکاران و سیاستمداران وخلاصه هرکسی که معمولا یا کتاب تازه‌اش چاپ شده یا به نوعی اسمش در خبرهاست. از آنجا که من زمان به رادیو گوش کردنم به زمان رانندگی کردنم بستگی دارد، این ترم ساعت رانندگی صبح مصادف شده با زمان پخش این برنامه و لذت گوش کردن به خبرنگاری مثل تری گروس. امروز با روت ریچل سردبیر مجله Gourmetصحبت کرد به خاطر چاپ کتاب جدیدش Not Becoming My Mother که دومین زندگی‌نامه اش هم محسوب می‌شود؛ داستان مشکلات و سختی‌های این آدم در ارتباط نه چندان صمیمی با مادرش.

شاید این برنامه بهانه این نوشته شده باشد.
***
برای مادرم
مادرم نوزده ساله بود که من بدنیا آمدم. ده سوم زندگی اش به من و دوتا بچه دیگر گذشت. تا سی سالش بشود سه تا بچه داشت و یک بچه را هم سقط کرده بود. تنش‌های من با مادرم شاید از همان زمان‌ها شروع شده بود. من جثه‌ام بزرگ بود. سال‌های سال من قد بلندترین دختر دبستان بودم. هم قد ناظم‌ها و معلم‌ها. سوم ابتدایی بودم که پریود شدم. یعنی مادرم بیست و هشت سالش بود. نوجوانی برای من شاید از همان دبستان شروع شد، خیلی زودتر از همسن و سالانم. همان سال‌ها بود که میگرن به سراغ او آمد، همان وقتی که پدرم با آسم شدید دست و پنجه نرم می‌کرد و ما از همیشه فقیرتر بودیم.
من هیچ وقت عروسک نداشتم. شاید هم وقتی خیلی کوچک بودم داشتم، اما الان یادم نباشد. کتاب‌هایش یادم مانده. الان دیگر نمی‌دانم اینکه هیچ وقت به من نگفت فلان کتاب را نخوان خوب بود یا بد. چند سال از کودکی و نوجوانی من صرف هضم کردن خیانت آنا کارنینا شد؟ چند بار و چقدر او را نقش زنان «ناپرهیزکار» کتاب‌ها گذاشتم و سعی کردم اینطور تنفر خودم را توجیه کنم. سال‌های نوجوانی من تنفر از مادرم بود. تنفر به معنای واقعی کلمه، به معنای آرزوی مرگ.
من عروسک نداشتم. یادم نمی‌آید هیچ وقت هیچ کس مرا دختر خوشگلم خطاب کرده باشد. موهای من همیشه کوتاه بود؛ کپ یا آلمانی و لباس‌هایم همیشه پسرانه. این تعریف دختر خوشگل نبود. انگار خودش هم می‌دانست اگر به من بگوید من می‌فهمم که دروغ می‌گوید. سال‌ها بعد، خیلی بعد، یک بار در اتاق یکی از فامیل‌ها خوابیده بودم و عروسک بچه‌شان گوشه تشک من بود. یادم است ، خوب یادم است، که عروسک را زیر بلوزم بردم. سینه‌هایم دیگر رسیده بود. حس آن تماس پلاستیک به نوک سینه‌هایم هنوز در من تیر می‌کشد.
من یک عادت بد داشتم که همه زندگی‌ام را در سررسید‌هایم می‌نوشتم. او یک عادت بد داشت که می‌رفت سراغ نوشته‌های من. دیوار بی‌اعتمادی بلندتر می‌شد. از یک طرف سررسید‌های من نوشته‌های یک «دختر خراب» بود که هر روز عاشق یکی می‌شد و سر راه مدرسه با یکی قرار داشت، از آن طرف دخترش شاگرد اول استان می‌شد . نه شاگر اول‌ها عاشق می‌شدند آن روزها نه عاشق های خراب شاگرد اول. ما هیچ وقت باهم دوست نشدیم. هیچ وقت. خودش دوست داشت اینطور فکر کند که من همه چیز را به او می‌گویم، اما می‌دانم،‌ یعنی مطمئنم، که خودش هم می‌دانست اینطور نیست.
سردردهایش ویرانگر بود. گاهی تا سه روز نمی‌توانست از اتاق تاریک بیرون بیاید. دعواهای ما خیلی بد بود. خیلی بد. من فکر می‌کردم آنقدر گریه می‌کنم که کور می‌شوم. یادم است همیشه به من می‌گفت نگاه‌ کن ببین آدم‌هایی که وضعشان مثل ماست، چندنفرشان بچه‌‌هایشان را به این کلاس‌هایی می‌فرستند که تو می روی. می‌خواست به زبان خودش بگوید که قدر بدانم و سرکشی نکنم. یک بار یک نامه نوشتم که یک روز بزرگ می‌شوم و پول همه این کلاس‌ها را به شما بر‌می‌گردانم. فکر کنم حتی حساب هم کرده بودم که چقدر می‌شود. برایم نامه نوشت که امروز کمر من و پدرت را شکستی.
من بزرگ‌تر می‌شدم. یاد می‌گرفتم که نقش‌هایم را، همه نقش‌هایم را، با مهارت بهتر اجرا کنم. شاید همه آزارهایی که خواهرم در آن سال‌ها از من دید، یک جور انتقال این نفرت بود.معشوقه‌هایم را دیگر نمی نوشتم و فقط دوستانی را معرفی می‌کردم که می‌دانستم دوست دارد. از جلد جنده آوردمش بیرون. آسم پدر هم بهتر شد.
مهاجرت به قدر کافی برای آدمی به سن و سال او خرد کننده است، اما همان سال پدر و مادرش تا دم مرگ رفتند. یکی مریضی ریوی گرفت و دیگری عمل قلب داشت که شانس زنده ماندنش زیاد نبود. یک دفعه شکست. شکست. اینجا همه کاری کرد. همه کاری کرد که به ما بگوید بروید درستان را بخوانید و فکر نکنید باید خرج ما را بدهید. یک بار گفت من که سوختم اما تو بخوان. همسن من بود که سه تا بچه داشت، با آن مریضی خودش و شوهرش.
دوستش دارم. تقصیر او نبود که هیچی از من نمی‌دانست. هیچی از بچه نمی‌دانست. نمی‌دانست وقتی دختر نه ساله می‌آید خانه و یواشکی می‌رود حیاط خلوت پشت خانه که شورت خونی‌اش را بشورد چه باید بگوید. نمی‌دانست چطور توضیح دهد که آنا کارنینا هم عاشق شوهرش بود هم عاشق سرهنگ. نمی‌دانست شاگرد اول‌ها هم می‌توانند در راه مدرسه عاشق شوند. نمی‌دانست هر آدمی می‌خواهد باور کند که خوشگل است حتی اگر نباشد.
دوستش دارم، اما نمی‌توانم بگویم. می‌روم پیششان و موقع سلام وخداحافظی می‌بوسمشان. اما هیچ وقت نگفتم دوستش دارم. هیچ وقت دست‌های شکسته و پینه بسته‌اش را نگرفتم توی دستم که نازشان کنم. عوضش سر خودم را با نامه‌های اداری‌شان گرم می‌کنم که مبادا قبضی از قلم بیافتد. یک بار تحت تاثیر مخدر بودم و گریه می‌کردم با صدای بلند. زنگ زدم که بگویم، اما گوشی‌اش را بر نداشت. دیگر نتوانستم.
چیزی ندارم که اضافه کنم. اما اینجا آخر داستان نیست. مادرم هنوز کتاب می‌خواند. همان رمان ها را. دلم می‌خواهد تشویقش کنم بنویسد. قصه و واقعیت زندگی‌اش را مخلوط کند و بنویسد. قصه عشق‌ها و رسید‌ن‌ها و نرسیدن‌های این داستان‌ها باید بخشی از زندگی‌اش شده باشد. باید بنویسد که با کدام این‌ها عاشق شده. با کدام اینها در اتاق‌های تاریک و ساکت روزهای سردرد عشق‌بازی کرده و بنویسد که چرا آنا کارنینا همیشه محبوب‌ترین رمانش بوده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند