Up in the Air-1

Parenthesis
Alex: I thought our relationship was perfectly clear. It is an…escape.
Ryan: I am an escape?
Alex: You know! A break from our normal lives…a parenthesis.
Ryan: I am a parenthesis?

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Up in the Air-1 بسته هستند

چراغت که روشن شد و من خواستم بپرم رویت که ای وای دلم تنگ شده و کدام گورستانی بودی و بعد هم نگذارم که جواب سلامم را بدهی و هی شروع کنم به غر زدن که تب کرده‌ام و سرما خورده‌ام و بیا مرا خوب کن و برویم سفر باهم و چرا خبری از تو نیست وهیچ معلوم است این تلفن تازه‌ات به چه درت می‌خورد و چرا عکس جدید برایم نفرستادی و من باز موهایم را قرمزتر کرده‌ام و تکلیف آن تابلو چه شد و چرا این اسمت مرا اینقدر باز بی‌تاب می‌کند و خبر داری فلانی از ایران برگشته و باز برای من انگشتر نو آورده و تو چرا به من نگفتی که کی بلیط خریدی و تکلیف کتاب من چه شد و دیدی بالاخره من خودم قیمه پختم و کافه شکلات هم دوبار رفتم که تو نبودی و هی ادامه دهم و تو هی نقطه بگذاری که گوش می‌دهی و هی لبخند بزنی که من ادامه دهم به همه غرهای دنیا، یادم آمد که دیروز گفته بودی که درست است که من خواسته بودم که نگویی اما تو باید بگویی که یک آدم جدید این روزها توی زندگی توست و از جنس من است و حتما من باید ببینمش و کلی از من پیشش حرف زدی و انسان معرکه‌ای است و حتما ما دوستان خوبی برای هم می‌شویم و این هیچ ربطی به من و تو ندارد و هیچ چیز برای حس و حال من و تو تغییر نمی‌کند و آزادی‌مان به جای خودش است و او هم آزاده‌ای است برای خودش که کمک می‌کند به رهایی ما.
صبر کردم چراغت خاموش شد و کامپیوترم را بستم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هیچ انرژی برای عوض کردن این نقش‌ها ندارم. ترجیج می‌دهم بازی همونطوری که برام نوشته شده جلو بره. من هم نقش میت توی سردخونه رو بازی کنم که موقع مرگ لبخند بزرگی رو صورتش بود.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

حالا درست است که سروش حبیبی است، اما نمی‌توانم سرخوردگی خودم را پنهان کنم که از صفحه شصت و هشت به بعد دیگر از خواندن کتاب لذت نبردم. درست است که یک کلمه شاید معیار ارزش‌گذاری همه یک کار نباشد، اما یک جوری خورد توی ذوق. انگار که خب بقیه‌اش پس معلوم نیست چه باشد. یک جوری شوق خواندنش ریخت. این شد که دوباره رفتم سراغ ترجمه انگلیسی با آنکه اینبار ذوق فارسی خواندنش را داشتم.
در صفحه شصت و هشت مترجم در زیرنویس شماره یک در توضیحUCLA نوشته‌ است:
یعنی دانشگاه کلمبیا شعبه لوس آنجلس.
* خداحافظ گاری کوپر- رومن گاری- ترجمه سروش حبیبی- انتشارات نیلوفر
** کتاب برای بار اول در سال ۱۳۵۱ ترجمه شده. گیریم که آن سال‌ها خیلی امکانات جستجو و تفحص نبود (عذر بدتر از گناه برای ترجمه) ، اما این نسخه کتابخانه من چاپ هفتمش است در سال ۱۳۸۶.
*** UCLA: University of California, Los Angeles

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Then one evening she told me that she’d had a letter from Paco in Spanish Morocco, where he was doing his service, to say that he was to be released and would arrive in Cadiz in a couple of days. She packed her belongings next morning and slipped her money in her stocking and I took her to the station. She gave me a hearty kiss as I put her into the railway carriage, but she was too excited at the thought of seeing her lover again to have a thought for me and I’m sure that before the train was out of the station she’d forgotten my existence.
The Razor’s Edge
Somerset Maugham
Page 247

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

۲-۳

۲-۱
۲-۲
خب راستش من آدم حساب و کتاب بودم. دلم می‌خواست نباشم، اما بودم. اینقدر در زندگی بدبختی کشیده بودم که حالا مارگزیده بودم. حتی گاهی فکر می‌کردم یک روز یک خانه هم خواهم خرید. این‌ها را توی دلم می‌گفتم.برای آنها سکون مرگ بود. فقط مرداب‌ها بودند که ساکن بودند. اما من یک خانه دلم می‌خواست. یک خانه که به جای استخر حوض داشته باشد. اینهمه خانه استخر دار در کالیفرنیا داریم. یعنی نمی‌شود یکیشان را کرد حوض؟ دلم می‌خواست دست زنم را بگیرم ببرم روی تخت بنشانم و بهش یاد بدهم چطور قلیان بکشد. دلم می‌خواست یک بار توی آب قلیان بهار نارنج بریزم. از این هوس‌ها که آدم وقتی دلش هوس زن می‌کند همراهش می‌آید. حواسم بود اینها را به مریم نگویم. به مریم که می‌رسیدم خودم اصلا می‌رفتم در قالب این زن‌های قربانی داستان‌ها. از این‌ها که دلشان می‌خواهد صبح تا شب فقط آشپزی کنند و بچه بزرگ کنند. البته ما در کلاس‌‌های تئوریمان یاد می‌گرفتیم که اگر این‌ها انتخاب خود زن‌ها باشد اشکالی ندارد. در هر حال دنیای مدرن دنیای انتخاب است. مگر مریم که مرا انتخاب کرده بود من حرفی زدم؟ خودم خواسته بودم. من از لقب‌ها بدم می‌آمد. انگار هی مثل تار پیله می‌تنیدند دور دست و پای آدم. زن باشی یک لقب، بی‌خدا باشی یکی دیگر، خاورمیانه‌ای باشی یکی رویش، لزبین باشی بدتر. همه اش باید در چهارچوب حرف بزنی و راه بروی. من دلم می‌خواست هرچی و هر کی را دلم می‌خواهد بپوشم و بخورم و بکنم. درست است که سر کارم مجبور بودم، اما آن برای نان در آوردن بود. مریم همه افتخارش به بوتچ بودنش بود. کراوات که می‌زدم کیف می‌کرد. اما من دلم می‌خواست هم کراوات بزنم، هم رژ لب. این مریم را خودم ول کردم. دست و پایم را پر از تار ابریشم کرده بود. یک هفته هم برای این گریه کردم. بعد فهمیدم رفته ایالت میین عروسی کرده. قبل از اینکه آنجا هم ممنوع شود.
شاید بین همه اینها فقط او بود که ماند سر‌حرف‌هایش. برایش خوشحالم که نیافتاد به دام من. حاضر بودم حتی برایش طلاق هم بگیرم از شوهر آن زمانم. اول فقط دلم هوس کرده بود ببوسمش. همین. هیچ چیز دیگری نمی خواستم. یک سال طول کشید تا تنها شدیم. رفتم بالای سرش و یک دفعه بوسیدمش. بعد با خودم عهد کردم که نروم توی تختش. روز سوم سینه‌هایم دستش بود، اما هنوز مقاومت می‌کردیم. خودش هم مقاومت کرد. خودش هم مرا می‌خواست. می‌دانست بخوابیم خودش هم تمام می‌شود. مثل همه که خوابیدند و من حتی دیگر اسمشان هم یادم نماند. الان اسمش یادم مانده،‌ اما چه فایده که دیگر اینجا نیست. مثل اینکه رفته نپال. نمی‌دانم با او می‌خوابیدم و فرار می‌کرد می‌رفت نپال بهتر بود،‌ یا همینطوری باکره. یعنی باکره من. وگرنه خودش ختم روزگار بود. داغش را گذاشت توی دلم. قرار هم داستان اینها نیست. اسمشان هم نیست. حس من به عدم تعلق این‌ها بود. هی حقارتی که در خودم می‌دیدم در برابر این‌‌ها. اینکه چطور می‌توانند هشت تا پنج سرکار نروند و کت و دامن نپوشند و شب هم به روی خودشان نیاورند که کی علفشان را پیچیده. بی‌تعلق. رها.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۳ بسته هستند

۲-۲

۲-۱
حالا این مهم نیست. داشتم می‌گفتم که چطور خودم گند زدم به این زندگی‌هایم با اینها. یکی شان را در فیس بوک اد کردم. خب معلوم است می‌رود چهارصد و نود و سه عکس مرا می‌بیند که در کت و شلوار و دامن و کراوات چقدر لبخند به لب دارم و رنگ و های‌لایت عروسی‌ام را هم دید. این خودش بی سر و صدا مرا کنار گذاشت. البته من فکر کردم آدم بی‌شعوری است که نمی‌فهمد ممکن است یکی در عرض پنج سال عوض شود. همان بهتر که رفت. دست کم من عاشقش نشده بودم. یعنی دلم می‌خواست که نرود، اما رفت. به یکی هم یک بار توی کوه گفتم کاش این کیسه خواب‌ها دونفره بود. خب معلوم است دیگر. طرف از فرقه کوه پرستان مقدس بود. یک چیزی است که می‌گوید آدم نباید حرمت کوه را با منی قاطی کند. من چه می‌دانستم. دلم آن شب تن می‌خواست. خیلی انسانیت به خرج داد و گذاشت که کیسه خواب مرا زیرمان پهن کردیم و کیسه خواب او را کشیدیم رویمان. وسط آه و ناله من گفت که من باید بروم. من باید بروم. خب برو. من هم یک هفته گریه کردم بعدش خوب شدم.
اصلا خود آدم است که گند می‌زند به این رابطه‌های رها. شاید هم تاثیر آن انسان هشت صبح تا پنج عصری بود. شاید برخلاف همه ادعاهایم آخرش فضاها را قاطی کردم. یادم که نیست. شاید مثلا یک شب گفته بودم آخرش که باید زندگی‌ کنیم و منظورم هم از زندگی همان هشت تا پنجی بود. مهم نیست. هرکدامشان الان یک جای جهان دارند رهایی می‌کنند. یکی شان در تهران طراحی فضای داخلی می‌کند. زنش هم تازه دماغش را عمل کرده. یعنی دفعه آخری که زنگ زدم گفت که حوریه عمل زیبایی بینی انجام داده. (این عین عبارتش بود). یکیشان در سنت آنتونیو ماشین فروشی باز کرده. زنش هم از من خیلی چاق‌تر است. درفیس بوک پیداش کردم. هفته قبل. عکس پروفایلش را که دیدم بسم بود. خیالم راحت شد. زنش خیلی چاق بود). هرکدامشان یک جور گم و گور شدند. جاستین را که این آخریه بود یکبار توی دادگاه راهنمایی رانندگی دیدم. من رفته بودم مترجمی عموی شوهرم را بکنم. توی صف پرداخت دیدم ایستاده. گفت چراغ قرمز را رد کرده. الاغ ماشین خریده بود. کاش گواهینامه‌اش را باطل کرده باشند. البته فرقی نداشت. حتما بازهم رانندگی می‌کرد.
جانی دپ را بگذارید توی موهای باب ماریلی. بلوندش بکنید می‌شود این جاستین. یعنی خود جانی دپ بود. سر کلاس فلسفه ادیان دیدمش بار اول. پروژه جاستین در مورد لاکان بود مال من روی پملا اندرسون. ( همان که کتاب فلسفه فمینیستی ادیان را نوشت). فکر می‌کردم خیلی باید هیجان‌انگیز باشد. منظورم کتاب پملا آندرسون است. سخت بود. هیچی نفهمیدم. پناه بردم به این سایت فلسفه دانشگاه نمی دانم کجا. یک چیزهای کلی گفت. من هم از روی همان مقاله نوشتم. بنده خدا استاد حتما فکر کرد که مشکل زبان است که به من نمره کامل داد. از لاکان جاستین هم راستش خیلی حالیم نشده بود. یک بار که آورده بودمش دیویس برای این حلقه طبال‌های زیر نور ماه کامل سعی کرد توضیح دهد. من آنقدر محو چشم‌هایش شده بودم که اصلا لاکان ماکان حالیم نبود. پیش خودم فکر کرده بودم میرم از ویکی پیدا یک چیزی می‌خوانم. آن شب دادم موهایم را از ته بتراشد. هی توی حمام خدا خدا می‌کردم می‌شود یک تار موی مرا بردارد مثلا. یک کاری بکند که من فکر کنم خاطر مرا می‌خواهد. نه اینکه برود مثل پر سیمرغ آتشش بزند، اما همین که یک چیزی هم بگوید در باره آن موهای آبی من کافی بود. اصلا توی این عوالم نبود. شانس آوردم گوش مرا نبرید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۲ بسته هستند

۲-۱

یک بار، شاید هم دوبار یا حتی سه بار در زندگی لنی داشتم. یا لاری، یا ماکس،‌ یا چه می‌دانم الیزابت ، علی، آرزو. همه شان هم از زمین فراری بودند. عاشق خاک بودند و از زمین فراری. هی شیفته این شدم که تعلق ندارد یا حداقل زر می‌زنند که ندارند. یکی‌شان درخت پرست بود. یکی لابه لای رنگ‌هایش زندگی می‌کرد، آن یکی با دقت حواسش بود به جای خدا در همه عبارت ها بگوید شیطان. به انشالله هم یک چیز عجیب و غریبی می‌گفت که یادم نیست. یعنی هیچ وقت یاد نگرفتم که الان یادم نباشد. هی نشستیم علف کشیدیم و گفتم که خدایا (لابد با آن یکی گفتم شیطانا) ملت چقدر سطحی‌اند. همه می‌خواهند عاشق شوند که خوشحال باشند و بعد هم عروسی کنند و بعد هم بچه بیاندازند. بعد هم همه زندگیشان بروند سگ دو بزنند که قسط خانه و ماشین و فرش و پرده بدهند. خودشان هم نمی‌فهمند که اصلا مهره‌های ماشین نظام سیاسی اقتصادی‌شانند. چه می‌دانم. از این گوزهای گنده گه آدم وقتی سرش سبک است می‌زند.
من حواسم بود. یعنی آن موقع فکر می‌کردم حواسم هست. حواسم بود عاشق لنی و لاری و ماکس و الیزابت و علی و آرزو نشوم. مثلا به خیال خودم آنها را از اوجشان نیاورم پایین. می‌دانید. زمینی‌شان نکنم. مثلا پیش آن درخت پرست یادم بود صاف صاف راه بروم. هی تلاش می‌کردم این آهنگ‌های هیپی‌ها را، اقل‌کم اسمشان را، یادم بماند. فکر می‌کردم حواسم به خیلی چیزها بود. مثلا یادم بود مذهب الیزابت سیکس پکش است. خدا (یا شیطان مثلا) می‌داند چقدر باید هوشیار می‌ماندم که موقع دست کشیدن به تنش یادم باشد که به جای جملات عاشقانه بگویم سیکس پکتت خداست. (‌نه. این آن شیطانیه نبود. می‌گفتم خدا. الان یادم آمده). یا چه می‌دانم. آن یکی دیگر که رفته بود روز عاشورا را بکشد و همه بوم را قرمز کرده بود و آخرش هم جلوی من لخت شد و جلق زد همه آب کریه‌اش را پاشید روی بوم. بعد هم سیگار روشن کرد و گفت این یعنی زندگی. زندگی که در خون شکل گرفت. این همان فلسفه امام حسین است. من هم وانمود کردم که فهمیدم. یعنی نه اینکه نفهمیده باشم منظورش را، اما یک دفعه ترسیدم. بعد از آن دیگر نشد که منی ببینم و به زندگی فکر نکنم. لامصب هرچه تئوری هم خواندیم در این کلاسهای جامعه شناسی جنسیت هم این تصور نرفت از سرم بیرون. تئوری‌ها فقط (ببخشیدها) ریدند به زندگی این رفیق نقاش ما.
من حواسم بود که اگر عاشقشان بشوم کار تمام است. باید از سیکس پک و درخت و رنگ و عاشورا و این اراجیف تعریف می‌کردم اما نمی‌گفتم خودت را می‌خواهم لعنتی. باید با اینها از قیمت بلیط اتوبوس و اجاره خانه و پنیر پگاه و بدهکاری کارت‌های کردیت و شهریه مدرسه و اصلا همان ده دلار علف کوفتی هم حرف نمی‌زدم. حرف پول زشت بود. این‌ها آدم‌های رهایی بودند که پول برایشان نجس بود. برای همین هم بود که من -که پول برایم نجس نبود- باید خرج پنیر و شهریه و بقیه کوفت و زهرمارها را می‌دادم. اما اشکالی نداشت. خودم دلم می‌خواست. کسی که مرا مجبور نکرده بود. من عاشق همین رهاییشان شده بودم. اگر قرار بود آن‌ها هم نگران حراج روز بعد از کریسمس باشند که اصلا چه فرقی با بقیه زن‌ها و شوهرهایم داشتند؟ این پول اما خیلی دردسر بود. هم باید کار می‌کردم که مرا مهره همان نظام پوسیده سرمایه داری می‌کرد، هم اگر نمی‌کردم خب دیگر نمی‌شد که با آنها بمانم. یک طرفندی که زدم این بود که یک لوای دیگر خلق کردم که کار بکند. یک خانم بسیار جا افتاده و مودب که لبخند از لبش نمی‌افتاد. صبح‌ها کت و دامن می‌پوشید و می‌رفت سر کار. به همه لبخند می‌زد و به همه می‌گفت که دیس لند ایز مای لند و چقدر سیچویشن در ایران بد است و تنکس گاد که الان در لند اف اپورچوینتی دارد کار می‌کند و رویایش این است که برود دریم اسکولش و خیلی گرند پرنتسش را میس کرده. تا ظهر ساعت یک جواب می‌داد. شکنجه از ساعت یک بود تا پنج که بیاد بیرون و دامن تنگش را همانجا توی ماشینش در بیاورد و بگذارد و پاهایش تا جایی که هنوز به گاز و ترمز می‌رسد باز شود. خفه شده بود زندگیش آن تو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۲-۱ بسته هستند

توضیح

هاست این وبلاگ عوض شده و اگر در گوگل ریدرتان هر پست را سه بار می‌بینید، حلالش کنید. دست خودش نیست. در ترانسفر یک چیزهایی که شد که من خودم هم نفهمیدم اما همه چی قاطی شد. انگار حالا دیگر درست شده‌است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای توضیح بسته هستند

۱-۳

۱-۱
۱-۲
نمیخواستم کوتاه بیایم. اما خودم هم دیگر خسته شده بودم. کاری هم نکرده بودم اما بسکه به دایلوگ‌های فیلمنامه فکر کرده بودم خسته شده بودم. هیچی نمی‌گفت. زورکی چشم‌هایش را باز نگه داشته بود و می‌خواست هرطور شده به من هم بفهماند که زورکی چشم‌هایش را باز نگه داشته و این را منت کند بکوبد توی سرم. داشتم فکر می‌کردم آیا تا به حال با حسرت به عکس عروسی قاب گرفته بالا سرمان نگاه کرده بودم وقتی چیزی می‌خواستم؟ نمی‌خواستم کار تکراری کنم. ریسکی بود. چه می دانم در این پنج سال چکارها کردم و نکردم. من هم که نصف زندگی‌ام راست است نصفش خیالات. خودم هم نمی‌دانم کدامش راست است کدامش خیال. هی سعی کردم یادم بیاید روز عروسی به هم چه قول هایی دادیم. قول بچه هم داده بودیم؟ یادم نیست. یعنی از منی که اینقدر خر شده بودم که آن لباس را تنم کرده بودم و آن تور را آنطور مثل دلقک‌ها انداخته بودم روی سرم و اجازه داده بودم خانوم نیازی آنطور همه جعبه آرایشش را روی من خالی کند، هیچ بعید نیست که مثلا گفته باشم برایت سه تا بچه هم می‌آورم. یادم نیست. حافظه او هنوز مثل ساعت گرینویچ خوب کار می‌کند. نمی‌شود ریسک کرد روی این.
موبایلش را از زیر بالش درآورد و گفت شت. ساعت شده سه. من باید بخوابم. اما تقصیر من نبود. خودش دیگر خوابش پریده بود. گفت آن چراغ را روشن کن کتابم را بده بخوانم. نمی‌دانم از کی یوسا خوان شده بود. اهل این حرف ها نبود. قبل از خواب آی پادش را می‌کرد توی گوشش که ابی گوش کند. روشنفکری زردم زد بالا و فکر کردم باز یوسا بهتر است از ابی که به تن من ترجیح داشته باشد. حرفی نزدم. نه گفتم که می‌‌خواهم و نه حرف بچه را زدم. کتاب را بهش دادم و گفتم شب بخیر. می‌گفتم شب بخیر به خودم گفتم که حالا فکر نکن که فیلمنامه جمله بعدی او را چه نوشته. بگیر بخواب. اما همین که پشتم را کردم طرفش دقیقا به همین فکر کردم که الان باید چکار کند. برگردد کمر مرا بکشد طرف خودش، یا گردنم را ببوسد یا مثلا یک راست دست ببرد لای پایم. یا مثلا خیلی ساده فقط اسمم را صدا کند. آنوقت مشکل دوتا میشد. باید می‌گفتم بله؟ یا جانم؟ جانم خیلی زیادی‌اش بود. اما من باید نشان می‌دادم که حالا دیگر خودم هم برایم مهم نیست. یعنی به درک که نگذاشتی بکنم. یا من خودم نخواستم وگرنه کردنت برای من فقط فاصله گردن تا کمرت طول می‌کشید که سرم را ببرم آن پایین. هیچی نگفت. من هم چشم هایم را بستم. مثل این فیلم‌ها. کاملا کلیشه‌ای.
همان وقت بود که تصمیم گرفتم درسم را بخوانم که دکترا بگیرم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ۱-۳ بسته هستند