بایگانی نویسنده: لوا زند

iphoto 11 یه خاصیت عجیب داره پونزده دلار دادم خریدمش. بعد میشه با اون رفت روی یکی از عکس‌های تو زوم کرد تا بی‌نهایت عکس تار نمی‌شه،‌ پیکسل پیکسل نمی‌شه مثل این فیلم‌ جنایی‌ها که از تو ماهواره مارک شلوار … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیست و هشتم اکتبر دو هزار و یازده

تصویرم از خودم وقتی چشامو می‌بندم خیلی زود عوض میشه اما مدت‌هاست یه تصویری مونده و عوض نمی‌شه به خودم که فکر می‌کنم، تصویر یه حیوون زخمی، یه چیزی مثل گربه وحشی یا یوزپلنگ میاد جلوی چشمم که نشسته زیر … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و هشتم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و هفتم اکتبر دو هزار و یازده

رابطه قاتل عاشقیت است تو را بدون تو می‌خواهم با تو که باشم عشق می‌رود تو را بدون عشق نمی‌خواهم تو را می‌خواهم بدون رابطه با تو اما دلم هر لحظه هر لحظه هر لحظه می‌خواهد که باشی که باشی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و هفتم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و ششم اکتبر دو هزار و یازده

Red wine and sleeping pills Help me get back to your arms Cheap sex and sad films Help me get where I belong I think you’re crazy, maybe I think you’re crazy, maybe Stop sending letters Letters always get burned … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و ششم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

شاید مال گرسنگی باشه این روزا یادم می‌ره باس غذا بخورم. سر کلاسم اما حواسم هیچ جا نیست دلم داره می‌لرزه. نمیذارم اما حمله بشه تقصیر شکم خالیه و این قهوه است. حالم از غذا بهم می‌خوره. کاش حامله باشم … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

الان دلم می‌خواد وسط یه دشت باشم یه دشت بی سر و ته بعد بنویسم و بنویسم و بنویسم بنویسم از وقتی که هنوز این زن بزرگ بدنیا نیومده بود از اون دختر کک مکی زشت موکوتاه از عاشقیت‌های بی … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بیست و پنجم اکتبر دو هزار و یازده

گفتم باشه. به تصمیمت احترام می‌ذارم. به نظرم آدم‌هایی که اینقدر جدی به خودکشی فکر می‌کنند آدم‌های قابل احترامی هستند و حتما یه دلیلی دارند که به این نتیجه رسیدند. بعد یه خورده صحبت کردیم که چه خاطرات خوبی با … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و پنجم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و چهارم اکتبر دو هزار و یازده

بعد از شب بود بیابان بود سرمای فراوان بود. باید یه بندهایی اضافه بشه بگه سینوزیتِ خرامان بود سردرد توامان بود تن دردِ نالان بود

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و چهارم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و سوم اکتبر دو هزار و یازده

ع اومد گفت به خاطر شما تفحه‌ها ما دیشب یه چرت هم نخوابیدیم تحفه‌ها سرشون رو کردند زیر پتو و خندیدند. حتی خجالت هم کشیدند.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و سوم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند

بیست و دوم اکتبر دو هزار و یازده

من با خاک یکی شده بودم تو با من من با مه تو با خاک خاک با مه مه با اقیانوس خاک با صخره صخره با مه من با سرما تن با تن جانم بود که ارضا می‌شد. زیبا. زیبا. … ادامه‌ی خواندن

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بیست و دوم اکتبر دو هزار و یازده بسته هستند