هستی و زمان

اگر به فلسفه مدرن علاقه مندید حتما نام هوبرت درایفوس را شنیده اید. اینجا می توانید به پادکست کلاسهای دکتر درایفوس درباره هستی و زمان هایدگر در دانشگاه برکلی گوش دهید.
با تشکر از دوستی که اجازه انتشار نامش را ندارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هستی و زمان بسته هستند

نکته

راز موفقیت مردان در دوستی با دو دسته است. فاحشگان و پیرزنان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نکته بسته هستند

موجود دل رئوف

یک خصوصیت عجیبی داشتم در دوست شدن با آدمهای مشکل دار. مشکل دار از لحاظ روحی. به جانم خودم. من هم موجود دل رئوف. پسر جماعت هم اصولا دارای مشکل روحی روانی . اصلا گاهی خودم را در نقش ناجی عالم بشریت می دیدم. امشب بعد از سالیان سال رفتم یاهو مسنجرم را نگاه کنم( اصولا یاهو مسنجر بعد از شوهر یابی کارکرد اصلی اش را از دست داد) دیدم یکی از همان موجوداتی که در این دنیا فقط و فقط امکان داشت دیوانه ای مثل من به سراغش برود فیلش یاد هندوستان کرده و برایم چیزکی نوشته که من را یادت هست یا نه ؟ و من هنوز تو را فراموش نکرده ام. حالا قضیه این بابا فکر کنم به چیزی در حدود هشت نه سال قبل بر میگردد.
اصلا یک بار باید بشینم سر فرصت داستانهای این آدمها را بنویسم. گل سر سبدشان هم پ. ک بود که من یک بار آمدم خانه و جلوی مادرم زار زدم که این خیلی بیچاره است و همیشه دخترها همه پولهایش و کتابهایش را بالا می کشند اما خوب خیلی خر است. بعد مادرم هم کلی نصیحتم کرد که تو باید بروی دوستش بشوی و کمکش کنی از این وضعیت در بیاید. بعد هم دیگر جوری شده بود بسکه این پ. ک خانه ما بود سپرده بودم به همان مادر جان که حالا خودت بیا با ایشان رفاقت کن.
یکی دیگر هم موجودی بود که چون یک بار دستش را در اتوبوس گرفته بودم رفته بود هزارتا صلوات نذز کرده بود که گناهش بخشیده شود بعد آمده بود به من میگفت که بیا دویست تا از این صلوات ها را تو بگو.
یعنی خودتان دارید متوجه می شوید که من چه ها در این زندگی که نکشیده ام
یکی دیگر هم هشت سال صبر کردیم برود مهندس نفت شود( یعنی دروغ چرا, ما ماه آخرش را با ایشان بودیم) بعد آمده بود رفته بود در یک قصابی سر مرغ می برید. می گفتند درس بهش فشار آورده.
حالا خیل عظیم جماعت معتادان عزیز بماند که من چه اشکهایی که برایشان هدر نکردم که بیچاره ها بچگی بد داشته اند و خاک توی سر من که در بچگی به جای اینکه کتکم بزنند برایم کتاب می خریدند
والا هرچه بیشتر فکر می کنم موجودات عجیب و غریب تری یادم میایند. چه جوانی که ما نگذاشتیم و چه اعصابی که ازمان ربوده نشد. به ولله دختر های امروزی خیلی عاقل تر از ما هستند.
اوه اوه.آن یکی را یادم رفت که که هر پنجشنبه با من خداحافظی می کرد که برود آمریکا و دوباره شنبه زنگ می زد که کارش درست نشد!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای موجود دل رئوف بسته هستند

مصاحبه هم می کنیم!

۱. رادیو دویچوله مصاحبه ای داشتند در خصوص هویت وبلاگی. من هم چند کلمه ای حرف زدم. اینجا می توانید بشنوید. و اینجا می توانید بخوانید.
۲. چند وقت قبل هم به مناسبت یک سالگی زمانه از بخش گفتگوی خودمانی رادیو به سراغ ما آمدند. آن را هم می توانید اینجا بخوانید و بشنوید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مصاحبه هم می کنیم! بسته هستند

اخبار شهرستان ها

۱. خانم WANGARI MAATHAI که برنده جایزه صلح نوبل در سال ۲۰۰۴ بودند روز شنبه یک سخنرانی خواهند داشت در این دهات ما. آدرس محل سخنرانی هم :
Westminster Presbyterian Church, 1300 N Street, Sacramento
سالن ساعت شش عصر باز می شوند و کتاب ایشون هم به فروش می رسه.
اطلاعات بیشتر رو از اینجا بخوانید.
۲. اولین فستیوال فیلم های وحشتناک سکرمنتو هم از امروز شروع میشود و سه روز ادامه خواهد داشت. برای اطلاعات بیشتر به اینجا بروید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای اخبار شهرستان ها بسته هستند

به گربه هه ویزا ندادند گفت پیف پیف. مردمش بی فرهنگند و بی سواد و دانشگاهاش چیپ! ( بعله. گربه دقیقا گفتند چیپ!)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

درگیر یک قصه عحیب شده ام.
حدود سه هفته قبل بود. آخر شب. تلفن دستی ام زنگ خورد و دختر کوچکی پشت خط بود که با صدای ملایمی می گفت که می خواهد با مادرش حرف بزند. من خیلی تعجب نکردم. چون شبها تلفن خانه امن زنان “خانه خواهرم” به به تلفن من وصل می شود و از ساعت چهار و نیم بعد از ظهر تا صبح بعد مسول جواب دادن به تلفنها هستم. ( قابل توجه دوستانی که پیغام ۹۱۱ تلفنم را شوخی تلقی می کنند).
اسمش را پرسیدم و اسم مادرش را. اسمش اما بود و اسم مادرش الیزابت. صدای مردی هم از کنارش میامد که به او دیکته می کرد که چه بگوید. سعی کردم تلفن را طولانی کنم اما قطع شد. نام زنان سرپناه را چک کردم. الیزابت نداشتیم. برایم عجیب بود. مسول “خانه” را در جریان گذاشتم و آن شب گذشت.
فردایش دوباره همان دختر کوچک با همان شماره به تلفنم زنگ زد و همچنان می خواست با مادرش حرف بزند. اینبار عجیب شد. چون روزها که دیگر تلفن ها به من وصل نمی شود. اینجا بود که فهمیدم آنها شماره “خانه خواهرم” را نمی گیرند بلکه شماره مستقیم مرا دارند. حالا به هر دلیل- اشتباه یا مرض- باز هم همان مرد کنار بچه بود و هر بار که من به دختر کوچولو می گفتم گوشی را به پدرت بده قطع می کرد.
امروز بعد از سه هفته همان دختر کوچولو با همان شماره ( که ذخیره اش کرده بودم) دوباره زنگ زد. به مسول خانه امن مان زنگ زدم و او هم گفت که پلیس را خبر کنم.
حالا هم زنگ زدم به بخش غیر اضطراری پلیس که جریان از این قرار است و شماره را دادم. هر چند هر بار خودم شماره را گرفتم کسی جواب تلفن را نداد. قرار شد پلیس تحقیق کند و به من هم خبر بدهد.
راستی می دانستید ممکن است شغل شما, شما را از لحاظ قانونی مجبور به گزارش یک سری وضعیت های خاص بکند و اگر به موقع گزارش ندهید ممکن است تحت پیگرد قرار بگیرید؟ سعی می کنم به زودی مطلبی در این زمینه بنویسم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

Yalin

می گویند مهمان را باید در بهترین جای خانه منزل داد و اگر کسی را از صمیم قلب دوست داری باید بهترین های خودت را به او هدیه بدهی. این ویدیو و آهنگ ربطی به جشن تولد ندارد اما برای من خیلی عزیز است. آنقدر که تا به حال دلم نمی آمد به کسی هدیه اش بدهم.
پیشکش دو عزیزی که دیروز و امروز تولد هایشان بود. با آرزوی سلامتی و شادی برای همه زندگیشان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای Yalin بسته هستند

آفت

گفتم می ترسم یواش یواش تبدیل به “حسن آقا” و” صغرا” خانم بشویم حالا یک کمی مدرن تر. مثلا وقتی دیدیم لایه های شکممان درمیایند به” جیم” برویم. یا مثلا به جای قورمه سبزی و کباب” آلفردو پاستا” بخوریم با” اکسترا ویرجین آلیو اویل”!
زندگی معمولی می شود. فرقی ندارد چقدر سرت شلوغ باشد و چقدر کار کنی و چقدر درس بخوانی. آفتش هم تکرار جمله همین است دیگر. زندگی همین است.
گفتم حالا که کار می کنیم و درس می خوانیم. فوقش تا سال بعد دیگر تمام وقت در دانشگاه خواهیم ماند. بعد گیریم ده سال. پانزده سال. بعد درسمان تمام می شود. لابد بعدش باید کار خوب بگیریم. تعریفمان هم از کار خوب لابد کاری است که در آمدش خوب باشد. کلاس اجتماعی هم البته باید داشته باشد بعد از اینهمه سال درس خواندن. لابد باید بیمه خوبی هم بدهند و سالی فلان قدر تعطیلات. بعد هم لابد یک خانه خواهیم خرید. بعد شیفت اول می رویم سر کار. هشت تا پنج. بعد پنج میاییم خانه. لابد باید سر راه نیم ساعتی هم برویم “جیم”. بعد بیایم خانه. حتما آن وقت دیگر پولمان می رسد که پول تلوزیون های کابلی را بدهیم. بعد یک چند ساعتی تلوزیون نگاه می کنیم. شاید هم اعظم جون اینها رو دعوت کردیم واسه شام شاید هم کریستین و شوهرش را. شام را هم با غذای” اورگانیک” درست می کنیم.
آخر هفته ها هم “تراک “مان را پر از غذا می کنیم و میرویم “کمپ”. کمپ یعنی یک کلبه کرایه کنی که شومینه اش قبل رسیدن ما روشن باشد و تختش هم از تخت خانه مان راحت تر. شاید هم رفتیم کنسرت گوگوش.
تعطیلات هم باید برویم اروپا و شاید تا آن موقع آفریقا مد شود. بعد بیاییم و عکسهایمان را بگذاریم روی میز سرکارمان و برای بقیه عروسک و قاب عکس سوغاتی بیاوریم.
ایران هم که باید رفت. نوروز و مهرگان و شب قدر و دهه محرم. مثل فریبا جون اینها که برای همه اینها می رود ایران چون عاشق این روزها در ایران است. بعد هر دفعه هم یک تخته فرش و یک عالمه نقره و ظرف و ظروف برای خانه مان میاوریم که میز های ایتالیایی اش زیر ترمه های بافت کرمان دیگر نمی توانند نفس بکشند.
خیلی زودتر از اینکه فکر کنی تبدیل شده ای به نسخه مدرن صغرا خانم و حسن آقا. بعد هم یک دفعه حس می کنی زندگی ات چیزی کم دارد. یکی دو شکم میزایی. بعد بچه ها را هر سال باید برد “دیزنی لن”د. اتاق دخترت را صورتی می کنی و تختش را شکل تخت سیندرلا. پسرت هم که یا” سوپر من” است یا اسپایدر من. از همان یک سالگی هم باید برای هر کدامشان یک لپ تاپ بگیری که همرنگ در و دیوار و کالسکه شان باشد. لالایی هم برایشان آن لاین پیدا می کنی.
بعد بچه ها هم بزرگ می شوند و می گذاریشان مدرسه خصوصی. به برابری نژادها معتقدی اما بهتر است که بچه ات – حالا که بچه است- با سیاه ها و مکزیکی ها و هندی ها به یک مدرسه نرود. سفید ها بهترند.
گفتم نمی خواهم بشوم نسخه مدرن صغرا خانم. آفت زندگی همین جمله زندگی همین است دیگر است. باید آفت کشش را پیدا کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آفت بسته هستند

آینه عبرت

سریال آینه عبرت را یادتان میاید که یک آتقی معتاد داشت و زن بدبخت و بعد هم جزییاتش؟ من خیلی کوچک بودم. فکر کنم پنج یا شش سال.
بابا آسم دارد. آن وقتها خیلی شدید تر بود. از وقتی آمدیم اینجا خیلی بهتر شده. یعنی دیگر سالی یکبار هم از آن اسپری ها – که من را همیشه یاد مریضی پدرم می اندازد و ازشان متنفرم- نمی زنند. آن سالها خیلی شدید بود.
هیچ کس جلوی بابا سیگار نمی کشید. نه از ترس و این حرفها. به خاطر همین تنگی نفسش. آن سالها حتی نمی توانست با یک آدمی که بوی سیگار می دهد همنشین شود. خیلی به بو حساس بود. دوستان و بستگان سیگاری هم می دانستند که در خانه ما زیر سیگاری نیست و نباید در خانه ما سیگار بکشند.
الف دوست بابا بود. یک سیگاری حرفه ای. از آنها که همه صورتشان و دندانهایشان زرد بود. آن سالها زیاد خانه ما میامد. فکر می کنم با خانمش مشکل داشت و برای این بود که هفته ای سه چهار شب خانه ما شام می خورد. در خانه ما سیگار نمی کشید. اما رفاقتش با بابا برایم خیلی عجیب بود. بعد اینها این سریال آینه عبرت را می دیدند و بعد ادای صدای معتاد آتقی را در میاوردند. اینها که می گویم منظورم بابا و همان الف هستند.
من در خیال بچگی خودم فکر می کردم بابا دارد ادا در میاورد که از سیگاری ها بدش میاید. وگرنه چطور میتواند اینقدر خوب ادای آتقی را دربیاورد. فکر می کردم بابا معتاد است و مامانم نمی داند و باور کرده که بابا تنگی نفس دارد. فکر می کردم مادرم هم مثل زن آتقی بدبخت می شود و باید برود خانه مردم رخت بشوید. از الف خیلی بدم میامد. فکر می کردم برای بابا مواد میاورد. خودم با چشم خودم دیده بودم که بابا موقع رفتن در جیبش پول می گذارد.
بابا سرما که می خورد تنگی نفسش شدیدتر می شد. بخور می گرفت. به همان سبک آب جوش و پتو. پتو را سرش می کشید و وقتی سرش را بیرون میاورد صورتش خیس عرق بود. میدانستم آن زیر مواد می کشد و به مامانم دروغ میگوید. دلم برای منا که تازه یکی دوساله بود می سوخت. فکر می کردم بابا هم می میرد و من نمی توانم به مدرسه بروم. منا هم از گرسنگی می میرد.چون مادرم باید برود رخت بشوید و نمی تواند به بچه شیر بدهد.
شبهایی که الف خانه ما بود من خوابم نمی برد. می خواستم مچش را بگیرم. بعد به مادرم بگویم که دیدی این آدمی که هر شب خانه ما غذا می خورد و سیگاری هم هست بابا را معتاد کرده؟ از الف بدم میامد. شبها با این فکر ها می خوابیدم و هر شب خواب دو چشم روشن را میدیدم که به طرفم می آیند. چشمها نزدیک تر می شد و من جیغ زنان از خواب بیدار می شدم. دو سال من شب ها با جیغ از خواب بیدار می شدم.
همه آن سالها گذشت. الف با زنش آشتی کرد و حال بابا بهتر شد و دیگر بخور نمی گرفت. من آن قصه ها را فراموش کردم.
شانزده هفده سالم بود که آخر شبی کتاب وداع با اسلحه همینگوی را با ترجمه دریابندری از دوستی امانت گرفتم. کتاب را زمین گذاشتن قبل از تمام کردنش خیانت بود. کتاب را نزدیک سحر تمام کردم. نمی دانم چرا تنم شروع به لرزیدن کرده بود. رفتم خوابیدم. و آن شب بود که آن چشمها دوباره به خوابم آمد. بعد از ده- یازده سال. آن چشمها آمدند و من جیغ زنان از خواب پریدم. مامان و بابا سراسیمه به اتاقم آمدند و بعد هم من رفتم در اتاق آنها و بینشان دراز کشیدم. آن چشمها همان و به یاد آوردن تمام قصه های آینه عبرت سالها قبل همان. همه به جلوی چشمم آمد طوری که دیگر هرگز فراموششان نکردم. پدرم را بغل کردم و خوابیدم.
همه اینها را امسال برای بابا تعریف کردم. نمی دانم چرا گفتنش اینهمه سال طول کشید. امسال برایش تعریف کردم که یادت است وقتی بچه بودم یک سالی همیشه خواب چشم می دیدم و جیغ می کشیدم. برایش تعریف کردم تمام ترسهایم را و تمام خیالبافی هایم را. بعد بابا گفتند که آن سالها به الف پول توجیبی میداده چون بیکار بوده و نمی خواسته جلوی زنش خجالت بکشد. بعد هم اعتراف کرد که خودش هم هیچ وقت از الف خوشش نمیامده.
این آینه عبرت اما چه ها که نکرده بود با بچگی ما.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای آینه عبرت بسته هستند