کنج

جاهایی است در اماکن عمومی که آدم نسبت بهشان احساس مالکیت می‌کند. بعد اگر یک دفعه بخواهد برود در کنج خودش خلوت کند و ببیند کس دیگری انجاست حتی ناراحت هم می‌شود. می‌دانید چه می‌گویم؟ یک جور حس مالکیت به یک نقطه دنج در ‍پارک یا کتابخانه یا حیاط دانشکده.
من هم یک مدتی است کنج خودم را در جایی دور افتاده در حیاط مدرسه پیدا کرده‌ام. خوبی اش این است که دور و برش صندلی ندارد و آدم‌هایی زیادی هم نیستند که مثل من عاشق روی خاک و علف نشستن باشند. در فاصله بین کلاس‌ها و کارم میایم اینجا و سعی می‌کنم غذایم را همین جا بخورم و به شدت با خودم مبارزه می‌کنم که کامپیوتر را باز نکنم که البته همیشه موفق نمی‌شوم. مثل همین حالا.
این عکس کنج من است از نقطه ‌ای که من معمولا می‌بینمش. عکس این چوب‌های ظرف غذا هم برای این است که به قول یکی با نشان دادن اینکه می‌توانم با این چوب‌ها و مدل اوشینی غذا را تند تند بخورم تحت تاثیرتان قرار دهم!
konj.jpg

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای کنج بسته هستند

ایده

فکر کنم خداداد بود یه بار گفته بود وقی آدم داره خودش یه چیزی می‌نویسه و حوصله‌اش رو نداره و البته دیگه وسطشه و نمی‌شه که از نو شروع کنه همینطور فوران وحی ایده‌های تازه است که بهش نازل می‌شه.
بچه‌های جامعه‌شناسی به خصوص شاخه جامعه‌شناسی روان‌شناسی تو ایران: یک ایده خیلی خوب برای تحقیق که نو هم هست می‌تونه بررسی رفتار ایرانی‌ها در سایت‌های ارتباطی مثل فیس بوک و اورکات باشه. از هزار منظر هم می‌شه بهش پرداخت. میشه جنسیتی‌جداش کرد یا بر اساس محل زندگی. بعد یک سری سوژه فعال تو این سایت‌ها پیدا کنید و یه مدت تعقیبشون کنید. یا اینکه یکی از نظریه‌های ارتباطی قدیمی رو بگیرید و ببینید آیا در مورد این روابط نوع جدید صدق می‌کنه یا نه.
اگه کسی رو علاقه‌مند کردم یه تماس بگیره دقیق‌تر بگم چرا بررسی رفتار ایرانی‌ها در این زمینه جالبه و مثلا چرا ممکنه نتیجه‌آش با یک تحقیق مشابه مثلا در ژاپن فرق بکنه.
پی‌نوشت روزمره: حالم این روزها یک مقدار بیش از حد معمول خوش است. نگران خودم شدم!

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ایده بسته هستند

دیشب ازدواج موقت نداشتی؟

خیلی حواسم جمع نیست که دقت کنم ببینم چه می‌گویم یا به ساختار نوشته توجه کنم. این مطلب الان دو‌هفته است که در ذهنم است و دیگر کله‌ام جا ندارد.
یک کلاس جامعه‌شناسی خاورمیانه دارم که واقعا کلاس مورد علاقه‌آم است. یک استاد عراقی دارد که کلی باّ هم رفیقیم و همیشه بینمان شوخی پرژن – ایرانی است. یکبار هم به من گفت من از این پرژن‌! های کلاس می‌‌ترسم. آخرش یکبار مرا به خاطر گفتن ایران و فارسی نه پرژیا و پرژن می‌کشند. کلی هم کمک فکری برای من و این ذهن قاطی پاطی‌ام است. اینها را می‌گویم که مقدمه شود یعنی طرف نه آدم شوتی است و نه یک‌طرفه و از همه جا بی‌خبر حرف می‌زند.
بحث ساختار خانواده در خاورمیانه بود. به شیعه و ازدواج موقت رسید. همان صیغه خودمان. بحث از تاریخچه چند همسری قبل از اسلام و زنان محمد شروع شد و بعد به غیرقانونی شدن آن در زمان پهلوی پسر و دوباره وضع شدنش بعد از انقلاب رسید. بعد هم به این یکی دوسال اخیر و ترویج مجدد آن توسط دولت احمدی‌نژاد.
استادمان گفت که خوب آمار دقیقی از اینکه چند درصد مردان ایرانی از این قانون سواستفاده می‌کنند ندارد. اما به شرایط صیغه پرداخت. اینکه زمانش بسته به اندازه توافق است و پولی رد و بدل می‌شود و بعد هم توضیح داد که چرا این قانون ایران به شدت ضد زن است و چطور مردان همسر دار از این سوراخ قانون استفاده می‌کنند و چطور قانون ایران اینها را توجیه می‌کند.
والا تمام حرف‌هایش درست بود. بی‌نوا هر سه دقیقه یکبار تاکید می‌کرد که تعداد خیلی کمی از مردان ایرانی اینکار را می‌کنند و نباید اینطور فکر کرد که حالا همه در ایران چندتا زن دارند و چهل تا صیغه. اما بحثش بحث ساختار خانواده بود. من حالا می‌خواهم از حس خودم در آن کلاس حرف بزنم.
من فکر نکنم هیچ کس در آن کلاس غیر ازا ینکه این عمل یک فاحشه‌گری اسلامی است به چیز دیگری فکر کرد. یک قرارداد بین طرفین با رد و بدل شدن پول. زنی که سرویس می‌دهد و مردی که سرویس را می‌خرد. خوب این اسمش اگر فاحشه‌گری نیست پس چیست؟
اما من همه بدنم داغ شده بود. انگار آدم یک عیبی در یکی از اعضای خانواده‌اش باشد یا یک جای بدنش و دلش نخواهد کسی بفهمد. حالا انگار جلوی صد و سی نفر مجبور شده باشی لخت بشوی. می‌دانید چه می‌گویم؟ تازه من کاملا می‌دانستم هدفم استاد نه سیاه نمایی است نه مسخره کردن و نه هیچ چیز از این دست. کاملا به یک قانون ضد زن در ایران اشاره کرده. قانونی که خیلی از ما برای برداشتنش تلاش می‌کنیم و تازه استاد خیلی از چیز ها را نگفت. اینکه چطور نمایندگان محترم زن مجلس خودشان این را تبلیغ می‌کنند یا وبلاگ‌های – شوخی یا جدی- تبلیغ صیغه راه می‌افتند و ملت این را هم جزو راه‌های به بهشت رفتن اضافه کرده‌اند.
بحث که برای دانشجوها باز شد هرکسی نظرش را گفت. از اینکه این قانون اصلا منطقی به نظر نمی‌رسد تا اشاره به رفتاری تقریبا شبیه صیغه بین برخی فرقه های افراطی مورمون‌ها و اینکه اگر یک آًقای شیعه محترم بخواهد در آمریکا از این راه به خدا رسیدن استفاده کند چه خواهد شد. من نمی‌دانم چرا پرژن‌های محترم کلاس همچین مواقعی لال‌مونی می‌گیرند. من هم فقط یه اشاره کوچیک کردم که باید به ریشه‌‌های این قانون توجه کرد و اینکه چطور باید فقه ‌ها باید توجه کنند که قانون هزار و چهارصد سال قبل رو الان نمی‌شه اشاره کرد و اینکه این صیغه چقدر ضد زنه و کمپینی بر علیه اون برقراره. بعد هم گفتم که واقعا به این قضیه باید توجه بشه که حالا اینطور نیست که هرکسی تو ایران بره هرشب یکی رو صیغه کنه اما مسله اینه که این قانونه و نباید باشه.
همین دیگه. حس خیلی بدم وقتی تکمیل شد که فردا صبحش یکی از شاگردهای‌ اون کلاس سر یک کلاس مشترک دیکه موقع حال و احوال‌پرسی سر صبح ازم پرسید که دیشب ازدواج موقت نداشتی؟ من هم گفتم نه. پولش نرسید. گفتم برو هر وقت پولشو جور کردی بیا!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دیشب ازدواج موقت نداشتی؟ بسته هستند

For Dearest Ali


دیوانه ای تو. حالا ببینم کی بهت گفتم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای For Dearest Ali بسته هستند

مامانته؟ آخی!!

ما از طریق چهار‌دیواری این قجری نازنین (‌زند به قجری بگه نازنین یعنی یک سونامی تاریخی) به یک جایی رسیدیم که همه‌اش را یکجا خوردیم!
من حالا از وقتی آینجا را خواندم هی به این فکر می‌کنم اگر من قرار باشد این شاسکولی‌های پدر و مادر و خواهر و برادر را بنویسم باید چهار‌تا وبلاگ مجزا بزنم به این اسامی:
مامانته؟؟ آخی
باباته؟؟ آخی
برادرته؟؟ آخی
خواهرته؟؟ آخی
کلا این خانواده ما آخر سوژه‌اند برای وبلاگ نویسی. باید یک ایمیل به خانم رایس بزنم بگم بودجه این صدای آمریکا رو بیشتر کنن که من کار و درس رو بذارم کنار بشینم تمام وقت وبلاگ بنویسم از این آخی!!‌های دور و برم.
حالا تا پول نرسیده این را هم تعریف کنم:
یک عدد زوج نازنین که در ظاهر خیلی با شخصیت و اتیکت به نظر می‌رسیدند چند روزی مهمان ما بودند. خانم والده هم برای به رخ کشیدن قدرت آشپزی و البته احتمالا برای اینکه یه جوری به این زوج به ظاهر متشخص نشون بدن که این دختره – یعنی من- هیچی‌اش به ایشون نرفته این حضرات رو دعوت کردند برای شام.
ما رفتیم و شام رو هم خوردیم و بعد همه همچنان پشت میز شام نشسته بودند. آقای زوج متشخص برای اینکه یخ مجلس بشکنه گفتند بیاید جک تعریف کنیم. هرکس بی‌مزه ترین جک رو تعریف کرد برنده. ما چه می‌دونستیم قراره جریان به کجا ختم بشه گفتیم باشه. از جک های کیهان بچه‌ها و گل آقا و صبح‌جمعه با شما شروع شد و یواش یواش تب مجلس بالا رفت. بعد همینطور هی تب مجلس بالاتر می‌رفت. آقای زوج متشخص هم اصلا انگار متوجه نبود که دیکه یخ ‌ها آب که خوبه به مرحله تبخیر رسیده کوتاه نمی‌اومد.
سرتون رو درد ندم. این باباته؟؟آخی که انگار همه سال‌های زندگی‌اش منتطر حضور این زوج متشخص تو‌ خونش بود یواش یواش رشته کلام رو به دست گرفت و کار به جایی رسید که من حاضر بودم برم توی خاک گلدون کرم منو بخوره!
تازه این هم بس نبود. مامانه (‌مامانته؟؟آخی)‌ از اون طرف میز هی می گفت اونو بگو . اونو بگو!!
خدا رو شکر که این رفقای ما فقط تو ظاهر متشخص بودند!
پی‌نوشت: ما مخلص آبجی کوچیکه هم هستیم‌ها! (‌خواهرته؟؟ آخی!)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای مامانته؟ آخی!! بسته هستند

این چه حرفی‌است که می‌گویند تا خودت در شرایطش قرار نگرفتی خفه شو و حرف نزن؟
با این حساب من حتما باید از دست پدر و همسر و برادر کتک خورده باشم تا بتوانم در مورد قربانیان خشونت خانگی حرف بزنم.
باید در جنگ معلول شده باشم تا از چهره کریه جنگ حرف بزنم؟
باید در ویتنام تن فروشی کرده باشم تا از وضعیت وحشتناک فاحشه‌های آنجا بنویسم.
باید در خیابان خوابیده باشم تا بتوانم وضعیت بی‌خانمان ها را ببینم.
باید خودم در بچگی مورد آزار جنسی قرار گرفته باشم تا بتوانم به کسی در این وضعیت قرار گرفته کمک کنم
باید حتما رابطه با همجنس را تجربه کرده باشم که بتوانم در مورد حقوق همجنسگراّها بنویسم
باید حتما روزنامه‌ای را که من در آن کار میکنم را ببندد که از قانون مطبوعات شاکی شوم.
باید حتما کسی بچه ‌آم را از من میگرفت تا به قوانین حضانت در ایران اعتراض کنم.
و هزاران باید دیگر
یک وقت‌هایی هم بد نیست آدم برود در مورد یک سری موارد مطالعه کند و در موردشان یاد بگیرد.
خفه شدم بسکه انزجارم را از زنانی که با یک شکم زاییدن تمام هویتشان را به یک نوزاد شاشوی بد ترکیب تحویل می‌دهند و در همان موجود کریه سی سانتی غرق می‌شوند را به این دلیل که خودم مادر نیستم و هرگز نخواهم شد پنهان کردم.
من خیلی‌ها را در این دنیا دوست دارم. مشکل من نیست که شما همیشه دنبال بهانه‌ای بودید که عشقتان را با منت بر سرکسی فریاد کنید. عشق لزوما فریاد به همراه ندارد. شما هم میخواهید بگویید که مادر نمونه‌اید. فکر میکنید آن موجود شاشوی بدترکیب فردا بزرگ شود هیچ کدام از اینها را یادش میماند؟ یادش می‌ماند که شما از همه هویتتان گذشتید که او به موقع ان کند تا شما کهنه اش را عوض کنید؟ مگر من یادم ماند؟ اگر الان مادرم به من بگوید که من به خاطر تو خانه نشین شدم . میگویم فلان لقت گشاد بود . مرا چرا بهانه کردی. میرفتی سرکار. مگر اینهمه زن دیگر نیستند که شکم شکم میزایند و به کارشان و زندگی اجتماعی شان هم میرسند؟
بچه ام بچه ام! همان بچه ات وقتی بزرگ شود در به در وقتی است که تو خانه نباشی که رفقایش را بیاورد خانه که به ننه های آنها فحش بدهد و از فحش های آنها به پایین تنه تو بخندد. فکر میکنی بچه تو با بقیه فرق دارد؟ باور کن همه‌شان یک گهند. مثل من و خود تو.
جمع کنید کاسه کوزتان را. خسته شدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

جالب است که آدم‌ها چطور نه در کلام و نوشته و نگاه که در سکوت و قهر و خاموشی خود واقعی‌شان را نشان می‌دهند.
بزرگ شدن گاهی خوب است. کاش همه بتوانند روزی روی خوبش را هم تجربه کنند. حتی من.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

By the way, my friend was a lesbian!

اتفاق جالبی امروز افتاد. گفتم بد نیست افکارم را با صدای بلند اعلام کنم.
دوستی امروز خبر داد که برنامه شباهنگ صدای امریکا از وبلاگ تو نقل قول کرده است. رفتم و گوش دادم. دیدم این پستاست. خوب دستشان هم درد نکند. (‌الان دیگر معلوم شد پول این وبلاگ نویسی ما هم از کجا میاید!) آقایی که قبل از خواندن وبلاگ‌ها صبحت کردند وقتی در مورد رابطه‌ای که من نوشته بودم حرف زدند گفتند رابطه بین یک زن و مرد و بعد هم تصویر اینجا را نشان دادند و در حین خواندن آن پست عکس‌های دیگری هم روی تصویر میامد. وقتی اسم رابطه آمد تصویر کارتونی یک زن و مرد را نشان دادند. اما جریان این پست اصلا چه بوده است؟
این نقل قولی از بهترین دوست من نیکول است که مسول مرکز همجنسگراهای مدرسه و یک دختر لزبین است که به تازگی با دوست دخترش بهم زده و آن حرف‌ها را آنروز با هم در میزی که در حیاط مدرسه به مناسبت هفتهPRIDE داشتیم رد و بدل کردیم. یکسال از من بزرگتر است و یکی از بهترین انسان‌های روزگار است.
وقتی هم من آن مطلب را نوشتم کاملا رابطه نیکول و دوست دخترش در ذهنم بود اما فکر کردم برای همه مدل رابطه‌ای درست است. زن با زن مرد با مرد یا زن و مرد با هم. واقعا چه فرقی در اینهاست؟ بماند که تصورات نادرست زیادی هم در مورد روابط همجنسگراها وجود دارد که همه فکر می‌کنند آنها بهترین زندگی جنسی را دارند و بینشان هیچ وقت بهم نمیخورد و البته همه لزبین‌ها هم باید موطلایی و لاغر و قد بلند باشند! بنابراین یک همجنسگرا با رفیقش و همسرش لابد بهم نمی‌زند و جدا نمی‌شود.
خواستم بگویم ذهن ما عادت کرده همه چیز را با معیار‌های خودمان بسنجیم و تمام دنیا را از دریچه افکار و تجربیات خودمان ببینیم. اگر رابطه ما دگر جنس گرایانه است همه رابطه‌ها را با آن بسنجیم و حتی فکر هم نکنیم که انواع دیگری از رابطه هم ممکن است.
لابد معمولی نیستند و حرف زدن از نامعمولی‌ها هم کار درستی نیست. اصولا دنیا بر اساس زندگی معمولی‌ها ساخته شده. نامعمولی‌ها بروند خودشان را معمولی کنند
حالا باید به این رفیقم بگویم که نقل قولش تا واشنگتن هم رفت و بعد هم در حین حرف زدن از او تصویر یک مرد را نشان دادند. فکر کنم بالا بیاورد.
پی‌نوشت: به دوستم گفتم جریان رو. گفت که اینکه تعجب نداره. شما که تو ایران گی ندارید. (‌داخل پرانتز اینکه این صحبت گهربار مستر پرزیدنت همیشه مایه تفریح ماست)

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای By the way, my friend was a lesbian! بسته هستند

یک شبانه‌روز مهیب و طوفانی رو پشت سر گذاشتم و الان معنی آرامش بعد از طوفان رو با تک تک سلول‌های تنم درک می‌کنم.
واقعا استرس چه نمی‌کنه با آدم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

برچسب: ایده
یه دستگاهی باید اختراع بکنم که تو هر اتاقی که من می‌رم یه امواجی ساطع کنه که کولر اتاق رو از کار بندازه.
خاموش کنید این لامصب رو.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند