نفرین

الهی ! همه مرفه‌هان بی‌دردی را که تلوزیونشان کانالی دارد که فوتبال نشان می‌دهد و ساعات زندگیشان طوری است که می‌توانند فوتبال ببیند را از دم جمیعا سوسک بگردان.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای نفرین بسته هستند

فرض کنید آدم این همه مدت ننویسه بعد بیاد بگه که من تازه دیروز فهمیدم اوشین طفلکی گیشا بوده!‌
باز خیلی بیشتر از ظرفیت دو دست و دو پا هندوانه برداشته ام . عاقل نخواهم شد.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزی که سیاستمدران ما فرق بین صحبت در مجامع بین‌المللی را با خطبه گویی در منبر حسینیه محل درک کنند, روزیست که باید جشن ملی اعلام شود. .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

این لینک‌های کنار اینجا نه در فایرفاکس درست دیده می‌شوند نه در سافاری. رویا گفته که باید همه را دوباره در بلاگ رولینگ وارد کنم. من که آدم این کار نیستم. کسی راه بهتری سراغ ندارد؟
از آن بالایی اگر فارغ شدید یک نفر بیاید به من معنی این جمله را بفهماند :” هردوتا در یک مایه‌اند اما کلا باهم متفاوتند”. اگر فهمیدید بگوید و جاهلی را از نادانی برهانید.
جرم‌شناسی یکی از بهترین کلاس‌هایی بود که من تا به حال داشتم. سیستم پلیس سفید آمریکا واقعا اجرا کننده برده‌داری نوین است. جدای این کلاس من با زنانی که عضو گنگ بوده‌اند هم کار کرده و می‌کنم. بنابراین این سری برنامه رادیوی ملی در مورد گنگ‌های لوس آنجلس را با شوق دنبال می‌کنم. اینکه اف بی آی وارد عمل شده و دارد لوس آنجلس را پاک می کند خیلی هم درست نیست. باید به آمار رو به رشد گنگ‌ها و جرم‌های مربوط به آنها در شهرهای دیگه توجه کرد. اینکه گنگ یه جا از هم پاشیده می‌شود دلیل بر از بین رفتنش نیست.
این هم یک کتاب معروف است که یکی از اعضای سابق گنگی در لوس آنجلس نوشته است. اگر از جنبه تادیب و عبرت آموزی‌اش بگذریم تصویر دست اولی از فضای تولد و تکامل یک گنگ به دست می‌دهد.
از زندگی‌عقبم و شماره کارهای نکرده در لیست هی بیشتر و بیشتر می‌شود.
پی‌نوشت بعد از دیدن پست: دهانمان را مورد عنایت قرار می‌دهد این فارسی ‌نویسی و لینک وارد کردن در مووبل تایپ با سیستم مک.
پی‌نوشت بعد از دل رحمی یک انسان بی‌نظیر در درست کردن لینک‌ها: خدایا این موجود را از ما نگیر.!‌

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

توفیق اجباری

پرواز آتلانتا به سکرمنتو را به خاطر تاخیر دوساعته پرواز قبلمان از دست دادیم و شب ماندگار شدیم در آتلانتا.
خاله جانمان آمده فرودگاه دنبالمان و قرار شده امشب را اینجا اطراق کنیم. فعلا که بوی قورمه سبزی همه خانه را برداشته و بعدش قرار است برویم شب زنده داری در اینجا.
این هم از صله رحم اجباری و دیدن یک کلان شهر دیگر حتی اگر شده در یک شب طولانی

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای توفیق اجباری بسته هستند

با میزبانانمان که خداحافظی کردیم همراهم گفت که نسل آدم‌های خوب کم شده اما برنیافتاده.
من کاملا موافق بودم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شبح اپرای پاریس

بدون شک یکی از بی‌نظیرترین تجربیاتی بود که تا حالا داشتم.
phantom.jpg
نوشته روجا در همین رابطه

داستانش را دوران نوجوانی خوانده بودم و تقریبا هیچی از داستان یادم نمانده بود. تجربه تاتر موزیکال آن‌هم نه هر تاتری بلکه این تاتر و آن هم نه هرجایی بلکه در برادوی و آنهم قدیمی‌ترین نمایش آن چیز غیر قابل توصیفی بود.
پی‌نوشت: جای شما خالی بود خانم مسرت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبح اپرای پاریس بسته هستند

سکوت این‌روزهایم را دوست ندارم. دلم برای نوشتن در اینجا تنگ شده. دست و دلم به نوشتن نیست. می‌دانم گذری است و دوباره پر خواهم شد از نوشته. لابد وقتی به همان زندگی شلوغ همیشگی برگردم.
اینجا خانه دوم من است. وقتی ننویسم انگار شب به خانه نرسیده‌ام.
باید خودم را مجبور کنم که روزمره‌هایم را بنویسم. گاهی به روزهای اول اینجا نوشتن نگاه می‌کنم که چه راحت می‌نوشتم و چه قدر دوست داشتم نوشته‌هایم را. اینجا نه قرار بود جای حرف‌های گنده بشود نه نوشته‌های خوصله سربر. قرار بود خود من باشد با همه خنده‌ها و غم‌ها و غرها و بالا و پایین‌های زندگی. خودم که گنده نشده‌ام اما شاید حوصله‌بر سر شده باشم، مثل خود اینجا.
همچنان در سفرم و همچنان مشغول خوش‌گذرانی. شاید هم وبلاگ دیگر جدا شده باشد از زندگی واقعی. وقتی زندگی خوب است و به راه، هوس نوشتن به سر آدم نمی‌زند.
یک برنامه بود دوران بچگی ما که چندتا پسربچه که از مدرسه می‌آمدند و در راه خانه، در یک خرابه دور هم جمع می‌شدند و برای خودشان تاتر بازی می‌کردند، را یادتان است؟
دیروز یاد آن افتادم. یک پسر قد بلند کچلی هم بازیگرش بود که تنها کسی است که از آن تیم یادم مانده.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

روزمره‌های بعد از امتحانات

photo_1_4af79b4c851953947b0ef59bb76ad4d5.jpg
یکم: امتحانات صبح جمعه تمام شد. آنقدر این دو هفته آخر اذیت شده بودم- نتیجه کم‌کاری طول ترم- که هنوز باورم نمی‌شود تمام شده است. روزهای آخر فقط می‌خواستم تمام شود. دیگر نتیجه مهم نبود. تا حالا هم فقط نمر‌ه‌های دوتا از درس ها را گرفته‌ام که بد نبود.
دوم: دوساعت بعد از امتحان آخر پرواز کردم! و آمده‌ام شرق آمریکا. این چند روز هم به گشت و گذار در نیویورک و نیوجرسی گذشته است. فردا هم قرار است بروم واشنگتن دی‌سی و فردایش هم فیلادلفیا. خوبی این ایالت‌ّ‌‌های شرقی این است که آن اندازه‌ای که ما در غرب باید برانیم که به یک فروشگاه برسیم کافی است که اینجا از ایالتی به ایالت دیگر رفت.
سوم: هوا عالی است. هفته قبل هوای ولایت ما شده بود صد و دو درجه فارنهایت. اینجا هوای اردیبهشت ایران را دارد.
چهارم: پرینستون زیباست. حداقل من عاشق قدمتش شده ام. اینجا چیزی که متعلق به قرن هفده و هجده باشد قدیمی به حساب می‌آید و من حتی ساختمان‌هایی را که به سبک گوتیک در سال هزار و نهصد و بیست و پنج ساخته شده‌اند را هم دوست دارم. شهر را هم تاجایی که دیده‌ام پر از بستنی فروشی و نانوایی‌های به سبک ارو‍پاست و کلا تمرکزی که روی این حفظ فرهنگ ارو‍پایی ‌اش شده. نه فرهنگ ارو‍پایی ارث پدری من است نه فرهنگ امریکایی که سنگشان را به سینه بزنم. ( فرهنگ ایرانی هم نیست) اما یک جور آرامشی من در اینجا دیدم که دوست داشتنی بود. البته با توجه به دو فاکتور تعطیلی سه روزه این هفته و هوای خوب این روزها. به قول دوستم باید اینجا را در زمهریر زمستانش هم دید.
پنجم: نیویورکی که من دیدم چیزی فرای یک شهر با چند ساختمان بلند است. من آدم کلان‌شهرهایم. تعطیلاتی را که ملت ترجیح می‌دهند بروند با آرامش ساحل هماغوش شوند را من ترجیح می‌دهم در خیابان‌های شلوغ بگذرانم و از آسمان خراش‌ها عکس بگیرم. هیچ حکمی هم در مورد شهر صادر نمی‌کنم. سه روز برای دیدن این شهر خیلی کم است و هیچ شهری را نمی‌توان در سه بازدید شناخت. حالا تا انتهای سفرم راه زیاد باقی ‌مانده. شاید به نظری رسیدم.
ششم: خوبی رفیق هنر دان و همسفر هنر‌دوست این است که از کنار هیچ اثری بدون اینکه چیزی در مورد تاریخچه و نام هنرمندش یاد بگیری رد نمی‌شوی و خوبی بهترش این است که دیدن موزه‌های نیویورک واجب می‌شود. فقط نگاه کردن به آثار متروپولیتن و موزه‌ هنرهای معاصر این شهر یک هفته وقت می‌خواهد. ما به اندازه وقت و نیروی پایمان اینجاها را هم گشتیم. من هم کلی علم تازه یاد گرفتم.
هفتم: اولین باری که در سن فرانسیسکو راه رفتم مطمین بودم که بخشی از عمرم را در آن زندگی خواهم کرد. چیزی در شهریت سن فرانسیسکو و در بین برج‌ها و خیابان‌هایش بود که در اینجا نیست. من هنوز هم می‌دانم که دوره‌ای در آن شهر زندگی خواهم کرد. در مورد نیویورک همچین آروزی نداشتم اما می‌دانم که جاییست که از بودن در آن لذت خواهم برد. شهر است.
هشتم: فردا قرار است بروم دیدن دو دوست عزیز در واشنگتن. اوامری با کاخ سفید نیست؟
نهم: سفر من نسبتا طولانی خواهد بود اما به محض اینکه برگردم کلاس‌های تابستان شروع می‌شود و هنوز برنامه کاری تابستانم را مشخص نکردّه‌ام. خانواده‌ام در ایران درگیر یک مساله ناخوشایند اند که بخشی از ذهنم هم به آن مشغول است. از آن زمان‌هاییست که آه کشیدن هم فایده‌ای ندارد و راه حل‌های که به ذهن می‌رسد برای طرف دیگر قصه منطقی نیست.
دهم: میزبانانی دارم بهتر از برگ درخت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره‌های بعد از امتحانات بسته هستند

حرف دل

عاشق این شدم:
این روزها آدمها لیست دارند. لیست آدمها. از شماره ۱ تا شماره ۳۰و …بدون رعایت ترتیب حروف الفبا. آدمها با ترتیب لیستشان به هم زنگ می زنند. قرار می گذارند. دور هم جمع می شوند. هر چند وقت یکبار این لیست را بالا و پایین میکنند. به هم می ریزند. مثل برزدن ورقها در شروع بازی. گاهی بعضی شماره ها را حذف میکنند. گاهی اضافه می کنند. این لیست آدمها گاهی هر شماره اش یک لیست دارد. مثل شماره یک الف شماره یک ب. شماره یک پ….این لیست گاهی حد نصاب دارد. آدمی به لیستی اضافه می شود چون کس دیگری حذف شده. حذف می شود چون جا برای اضافه کردن کسی نیست. شماره آدمها در لیستهای مختلف فرق می کند. این می شود که خیلی وقتها دامنه مشترک اسامی در لیست آدمهای مختلف کافی نیست. طول این لیست معمولا رابطه مستقیم دارد با خوشحالی آدمها. گاهی لیست آدمها صفحه هایش گم می شود. جا می ماند. منقضی میشود. فراموش می شود. به هم می خورد. سر و ته می شود. لیست آدمها را می شود مدیریت کرد. می شود در کامپیوتر ذخیره کرد. به روز کرد. می شود گروه بندی کرد. جمع زد. تفریق کرد. می شود چاپش کرد. می شود با پونز به دیوار زد یا به در یخچال چسباند و هر وقت که از تاریخ گذشت به درون سطل بازیافت کاغذ پرتاب کرد
از اینجا

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای حرف دل بسته هستند