وسط مناظره، حرفهای قدیمی کسی را تکرار کنید که حتی خودت بهشان اعتقادی نداری و اصلا فکر می‌کنی درست نیست. آخرش که همه چی خراب شد طرف بیاید بگوید که این‌طورها هم نیست‌ها! اشتباه فکر می‌کنی!
در اینطور مواقع سوختن بخشی از بدن حق مسلم شماست.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

محض یادآوری

آدم‌های کوچک، دشمنی‌هایشان هم کوچک است. طرف فکر می‌کند برود در وبلاگ کسی که از من خوشش نمی‌آید (‌و من هم به همچنین و ما دوتا آدم بالغ همه نوع حقی را داریم که از هم خوشمان نیاید)‌ نظراتی از مدل «جونی جونم» و « الهی قربونت برم. هرچی بگی درسته» بگذارد، به من ضربه می‌زند یا حداقل عصبانی ام می‌کند. یک مقدار دلم برایش سوخت. گفتم اینجا بنویسم که لااقل یک‌کاری بکند که من لبخند نزنم و فکر نکنم «گناهی» است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای محض یادآوری بسته هستند

فکر می‌کنم یکبار دیگر هم در بحثی که در باب مهاجرت درگرفته بود، از امید نوشته بودم. این موضوعی را که خانم توحیدلو پیش کشیده‌اند را انگار با همه ذرات تنم درک می‌‌کنم. شاید چندسالی است که وقتی کسی از من می‌پرسید آیا مهاجرت و دلتنگی‌های همراه آن ارزشش را دارد یا سوال معروف « ایران بهتر است یا خارج» را، جوابم معمولا یک جمله است که گاهی حواشی هم پیدا می‌کند. می‌گویم در اینجا به زندگی امید دارم. چیزی که در ایران و در سن بیست و دوسالگی نداشتم.
ایران خیلی چیزها داشت و دارد که هیچ جای دیگر دنیا پیدا نمی‌شود. من نسخه کلی نمی‌پیچم برای هیچ‌جا که بهترین یا بدترین جای دنیاست. الان هم نمی‌گویم که دیگر هیچ وقت ایران زندگی نخواهم کرد. مثل خیلی‌ها نمی‌‌گویم که نمی‌توانم برگردم و دیگر زندگی در ایران قابل تحمل نیست. فکر نمی‌کنم بیست و دوسال زندگی‌ام در طویله گذشت (‌این عین عبارت دوستی است که او هم همسن و سال من بود که ایران را ترک کرد). شیفته اینجا هم نیستم. دوستش دارم به خاطر امکانات و آرامشی که به زندگی من داده و مشکلاتی را هم که دارد – و روز به روز بیشتر هم می‌شود- کتمان نمی‌کنم.
من سال سوم حقوق بودم که از ایران آمدیم بیرون. من شاید از یازده سالگی کار می‌کردم. کاری که تویش پول بود. به بچه‌های همسایه درس می‌دادم: ریاضی و بعدها هم زبان. درس دادن را هم قبل از آن شروع کردم. محمد پسر همسایه‌مان بود که از من یکسال کوچکتر بود و من از کلاس چهارم ابتدایی بنا به خواست مادرش کمکش می‌کردم در ریاضی، ولی پولی نمی‌‌گرفتم. از دوران دبیرستان هم بود که دریک موسسه زبان شروع کردم به درس دادن. اما دلم می‌خواست در رشته خودم کار کنم. دلم می‌خواست حتی از کار در یک دفترخانه ثبت اسناد هم که شده شروع کنم به کاری که دوستش داشتم.
وضعیت مالی ما خوب نبود. یک‌سری دلایلی هست که شما بگذاریدش کنار همان دلایلی که باعث شد من مدرسه تیزهوشان نروم یا هزار و یک کار دیگر را که همه دوستانم می‌‌توانستند بکنند، انجام ندهند. جریان را بزرگ نمی‌کنم.(‌کاری که خیلی‌ها با همین موضوع می‌کنند) اما تاثیرش را هم نمی‌توانم انکار کنم. وضع ما خوب نبود و من متنفر بودم از اینکه پول کارم کفاف خرجم را نمی‌داد و هنوز باید خرجی می‌گرفتم از پدر و مادر. تا وقتی بچه بودم یا حتی نوجوان، خیلی وضع مالی خیلی خوب اطرافیان و تقریبا همه دوستان و معاشرین خانوادگی‌ و غیر خانوادگی اصلا به چشم نمی‌آمد. اما نمی‌دانم من یک دفعه توجه کردم یا این شکاف‌ها بیشتر شد. شاید هم گرانی – که حالا دیگر می‌فهمیدمش- باعث این آگاهی شده بود.
من سال سوم بودم که خواهرم دانشگاه قبول شد. همان سالی بود که سرمایه‌گذاری پدرم هم در کاری جدید به لطف شریک عزیزش به باد رفت. من به وضوح می‌دیدم همه این چرخه سگ دو زدن ‌های من و بی‌نتیجه ماندش را در بازار کار برای خواهرم که از قضا او هم علوم انسانی می‌‌خواند، وضع مالی که بهتر نمی‌شد و از طرفی درگیری‌های عاطفی خودم و آن رشته حقوقی که هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر می‌فهمیدم من زن بودن من چیست. یک چیزی که بود تفاوت تربیت در خانه بود با وقتی که در جامعه آشنا شدم با آنچه که حق و حقوق من است. یک خانواده‌ای‌ که با زورهم شده می‌خواست این را توی کله من بکند که اگر درس بخوانی، هراتفاقی بخواهی می‌افتد. شاید هم پدر و مادرم زیاد فیلم آمریکایی نگاه می‌کردند. زیاد طول نکشید که بفهمم نه. واقعا هم اینطور نیست.
این داستان فیلم‌های هالیوودی اینجا هم صادق نیست. واقعا همیشه به همین سادگی نیست که هرچه بخواهی بشوی. اما برای منی که از آن وضعیت آمده بودم بیرون، یک مقداری فرق داشت. یعنی شاید حد خواسته‌های من طوری بود که می شد به آن رسید. سال اول رفتم یک مدرسه فنی و حرفه‌ای اسم نوشتم برای اینکه یک پولی جمع کنم و کار کنم و دانشگاه را دوباره از اول شروع کنم. یک خانمی همکلاسم بود که شصت سالی داشت. آمده بود کامپیوتر یاد بگیرد که ترفیع بگیرد سرکارش. این خانم سیاه‌پوست شصت ساله اولین دوست من بود. یادم است تولد بیست و سه سالگی گفتم که احساس می کنم خیلی برای رفتن به دانشگاه دیر شده است. گفت که یک پسر چهل و هشت ساله دارد. من ساکت شدم.
در یک ساندویچی کار می‌کردم. نه ماه تمام هر شب ( بدون یک اخر هفته تعطیل) کف مغازه را می‌شستم.یک تصادف خیلی بد کردم. ماشین پدرم را زدم از بین بردم. با یک ماشین که تقریبا تمام بدنه‌اش در حال از هم پاشیدن بود، روزها باید سی مایل رانندگی می‌کردم. سال اول خیلی سخت بود. خیلی سخت. اینکه می‌‌گویند غربت و غربت، افسانه نیست. اصلا افسانه نیست.
بعد اوضاع بهتر شد. یک کار خوب پیدا کردم. انگلیسی حرف زدنم بهتر شد. دانشگاهم را شروع کردم. عاشق شدم. آدم‌های مهربان دیدم که سرم را کلاه نمی‌‌گذاشتند. اگر یک کلمه را نمی‌فهمیدم برایم توضیح می‌دادند. کسی مرا به دین خودش تبلیغ نمی‌‌کرد. کسی به آرزوهایم کاری نداشت. کسی با شنیدن اینکه جامعه شناسی می‌خوانم نمی‌گفت آخرش چه می‌شوی. انگار همه مسخ فیلم‌های هالیوودی بودند نه فقط پدر و مادر من. همه می‌گفتند که هرچه بخواهی می‌توانی بشوی. از پلیس دیگر نترسیدم. یکبار که موقع رانندگی گریه می‌کردم، یک پلیس مرا تا خانه بدرقه کرد. مدل ماشین و محل زندگی برای کسی غیر از هموطنان عزیز مهم نبود.
از آن سال‌ها گذشته. درسم چند وقت دیگر تمام می‌شود و میدانم که به مرحله بعد خواهم رفت و می‌دانم که وضعم خوب نیست، اما خرج تحصیلم را دولت می‌دهد و یک خانه با نصف قیمت هم. پدر و مادرم مثل ایران یک خانه بزرگ ندارند، اما اپارتمانشان ساکت است و جمع و جور. کسی نگران این نیست که وضع آینده بچه‌ها چه می‌شود.
این‌ها را که می‌گویم دلیل این نیست که اینجا همه خوشبختند و کسی گرسنه نیست و همه درس می‌خوانند و یک جایی را دارند که شب را بخوابند. وضع من اینطور است اما. یک ماشینی دارم که راه می‌رود، یک خانه کوچک که شب را در آن بخوابم و یک قانونی که می‌دانم از من حمایت می‌کند. برایش فرقی ندارد که من کجایی ام یا لهجه ام چطور است.اگر حق با من باشد، طرف مرا می‌گیرد.
کار می‌کنم. کارم درامد زیادی ندارد. اندازه خودم است، اما می‌دانم اگر بیکار شوم احتمالا یک بیمه ای دست مرا خواهد گرفت.
راستش الان که اینها را دارم می‌نویسم فکر هم میکنم که واقعا چرا من اینجا اینقدر امید دارم. ایا دلایلش فقط این تغییرات است یا مثلا چیز دیگری هم هست که تا به حال به آن فکر نکرده بودم.
نمیدانم اینها تغییرات کوچکی هستند یا نه. لابد نبودند که ان حس بد همه آن سالها را نداشته ام.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

دغدغه‌های زنانه

چند روزه گذشته بنابه دلایلی که گفتنشان خارج از شان این وبلاگ است! مرتب صحبت حضراتی بود که ما را در تاکسی‌های وطنی مورد لطف و عنایت و مهرورزی قرار می‌دادند.
یادم است برای رفتن و برگشتن به مدرسه راهنمایی‌آم باید دوخط تاکسی عوض می‌کردم. اتوبوس هم نداشت. زبانم لال می‌شد و هیچی نمی‌توانستم بگویم وقتی دست آقای محترم کناری از زیرمانتو ران‌هایم را می‌مالاند. یا بازویش را بی‌دلیل به بازویم. تا مدتها تنها کاری که می‌کردم این بود که پیاده می‌شدم. وسط راه. دوباره تاکسی می‌گرفتم به امید اینکه این مشکلی نداشته باشد. یکی از دوستانم هم از من بدتر بود. اگر کسی او را ادیت می‌کرد،‌فقط بغض می‌کرد و به من می‌گفت که تورو خدا پیاده شویم.
کم هم پیش نیامده بود که اعتراض کرده بودم- البته این مال وقتی است که دیگر بزرگتر شده بودم- و یا با سکوت راننده و فرد محترم مالاننده مواجه شده بودم یا اینکه طرف با پررویی تمام برمی‌گشت و می‌گفت مگر به خودت شک داری یا اینکه مرض از خودت است. من سرجایم نشسته‌ام و این سرجایش نشستن یعنی لنگ‌هایش را تا جایی که ظرفیت خشتکش اجازه می‌داد جر نخورد از هم باز کرده بود.
چقدر این ها الان مسخره به‌نظر می‌رسد. مسخره یا تلخ را نمی‌دانم. فکرش را می‌کنم که یک از خانه بیرون رفتن چقدر استرس داشت. چه چیزهای کوچکی بود که تا مدتها در ذهن می‌ماند. کوچک هم نبود. اینکه یک نفر خودش را بدون اینکه بخواهی، به تو بمالد چیز کوچکی نیست. اما منظورم این است که اعصاب ما چقدر باید برای این خشونت‌های خیابانی مسخره خراب می‌شد.
این‌چند روزه که حرف این وقایع بود به طور وضوح سکوت وبی‌نظری دوستان پسرم را می‌دیدم که هیچ خاطره یا حسی نسبت به این جریاناتی که ما اینهمه با حرص و عصبانیت درموردش حرف می‌زدیم،‌ نداشتند. واقعا فکر می‌کنم ما در دنیاهای متفاوتی زندگی می‌کردیم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای دغدغه‌های زنانه بسته هستند

دلم برای آدمی که به کرم شبتاب می‌گوید «کون چراغ سبز»، تنگ است.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

شبانه – جمعه

چندتا ازدوستام اینجا ممهان مننند. یکی‌شان پرسید که آیا در خانه اینترنت دارم یا نه. قبل از اینکه من دهانم را باز کنم جواب بدهم،‌ یکی دیگه جوابش را داد که این سوالت مثل این بود که کسی از پاپ بپرسد آیا کاتولیک است یا نه؟
در عین حال که خوش آمد از حاضرجوابی و کنایه‌اش، فکر کردم این اعتیاد بدجوری علنی شده‌است. دیگر از قیافه‌مان هم می‌شود فهمید.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبانه – جمعه بسته هستند

شبانه- پنج‌شنبه

برنامه شوی آخر شب دیوید لترمن را می‌بینم. یعنی همین الان درحال تماشایش هستم. یک خانمی آمده که یک‌سری اسباب بازی جدید را معرفی کند. اسباب بازی اول یک دایناسور سیصد و پنجاه دلاری است که در بدنش چهل سنسور گذاشته‌اند که با حرکت دست عکس‌العمل نشان دهد. لترمن از خانم می‌پرسد که تو این را برای بچه‌ات خریدی؟ خانم جواب می‌دهد که نه. من دختر دارم!
از کی‌تا به حال دایناسورها هم مردانه شده‌اند را من خبرندارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای شبانه- پنج‌شنبه بسته هستند

روزمره- سه‌شنبه

ترومن جوان سی‌ساله‌ای است که با همسرش در جزیره‌آی زیبا و سفید وسط اقیانوس زندگی می‌کند. ترومن پدرش را در دریا ازدست داده و از آب می‌ترسد. یکبار که بچه بوده به معلمش گفته که می‌خواهد برود دنیا را بگرد و جاهای جدید را کشف کند،‌ اما معلمش می‌گوید دیر شده و ماژلان قبلا همه‌جا را کشف کرده.
ترومن هر روز صبح بیدار می‌شود،‌ مسواک می‌زند. صبحانه می‌خورد و بعد از خوش و بش با همسایه‌های قدیمی به سرکارش می‌رود. کارش هم در یک شرکت بیمه است. دلخوشی‌اش هم خریدن مجلات زنانه است و بریدن عکس چشمان مدل‌ها برای ساختن تصویری دختری که روزی لب دریا بوسیده‌اش. زندگی جریان دارد.
زندگی جریان دارد تا وقتی که ما متوجه می‌شویم ترومن در بزرگترین استودیوی فیلمبرداری دنیا زندگی می‌کند و زندگی‌اش از دوهفته قبل از تولد برای همه مردم دنیا به صورت یک برنامه بیست و چهارساعته که هفت روز هفته هم پخش می‌شود،‌ برای همه مردم دنیا سرگرمی بزرگی است. متوجه می‌شویم که همه انسان‌های شهر هم جریان را می دانند. همه غیر از خود ترومن.
ترومن خسته می‌شود، مشکوک می‌شود و میخواهد فرار کند. آنهم به کجا؟ به جزیره فیجی. جایی که فکر می‌کند دختری که لب دریا بوسیده‌اش آنجاست. اما هیچ هواپیمایی از جزیره بیرون نمی‌رود. اتوبوس‌هم حتی. تنها راهش دریاست که آنهم نمی‌شود. ترومن از آن می‌هرسد.
+
وقتی در دیوار آسمانی آخر اقیانوس باز می‌شود و ترومن قدم آخر را برمی‌دارد، بعد از یک‌ساعت و نیم دوباره یادمان می‌آید که هرچه باشد باز هم با هالیوود طرفیم و همان ارزشهای زندگی امریکایی که خواستن توانستن است و سقف آسمان را هم می‌شود شکافت. شوی بزرگ همین بود نه تمام زندگی ترومن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره- سه‌شنبه بسته هستند

روزمره- دوشنبه

زندگیم روی دور تند افتاده باز. همه چیز پشت هم قطار است. قطاری که من گویا هرگز قرار نیست به آن برسم. ترمز را می خواهم بکشم جایی. بس است دیگر. فکر می‌کنم باید بتوانم افسار خودم را به دست بگیرم. این را جدی می‌گویم. من سال‌هاست در هولم. در هول نرسیدن. به هرچه که می رسم باز بیشتر و بیشتر به دورتر ها نگاه می‌کنم. تقریبا هیچ هدف کوتاه مدتی ندارم. این از خصوصیات بچگی پر از تنش است شاید. امیدی که آن روزها مجبور بودم به سال‌های دور دور داشته باشم. این هیچ وقت از بین نرفت. بدتر شد. حالا دیگر فکر می کنم که پنج سال است که از ایران خارج شده‌ام و هنوز من یکجا نیایستادم و بگویم که خوب این‌کارها را هم کردم. این‌ها هم موفقیت‌های من بود در این چند سال. همیشه فکر کردم حالا که می شود به فلان مرحله رسید،‌ چرا که نه.
این هدف کوتاه مدت نداشتن بیشتز از هرچیزی باعث شد که لذت نبرم از لحظه. ندانم کجا هستم. ندانم چه می کنم. همیشه به چند فرسنگ آن طرف‌تر نگاه کردم و ندیدم که جلوی پایم چه خبر است. از اولین واحد کالج فکر می‌کردم به دوره تحصیلات تکمیلی. یک بار نشد فکر کنم که باید از همینی که الان دارم می‌خوانم هم لذت ببرم یا نه. باید بفهمم چه می‌خوانم یا نه. آن از دیوانه وار واحد برداشتن‌های شبانه و نوع درس خواندنی که در این سه سال دانشگاه تبدیل به بدترین عادت من شد. حالا من هستم و دو ترم دیگر و تقاضا برای دانشگاه‌های مختلف برای دوره بعدی.
اگر همین وضع برود جلو، می‌دانم جایی قبول خواهم شد و می‌دانم که آن‌جا را هم دوست نخواهم داشت و مثل همین پنج سال باز باید چشمانم را ببندم که بگذرد و یک نفس بروم زیر آب به امید اینکه سرم را که از آب بردارم نفس راحتی خواهم کشید.
می‌خواهم یکبار اینطور ریسک کنم. می‌خواهم یک نفسی به خودم بدهم. واقعا یکسال اینطرف و آن طرف چه فرقی می‌کند؟ می‌خواهم بگذارم این دوره تمام شود. مسافرت بروم. یک سر بروم ایران. بگردم در خاورمیانه. عربی بخوانم و عبری و فرانسه. یکسال فقط برای خودم زندگی کنم. بعد شاید این ترمز یک شروع بهتر بدهد به زندگی آشفته و سریع من.
نمی‌خواهم دیگر یک نفس شیرجه بزنم. می‌خواهم وقتی به سی‌سالگی برسم که بدانم فقط یک‌سال توانستم ترمز زندگی را بکشم. از اینکه بگویم از بریدن می‌هرسم هراسی ندارم. نمی‌خواهم ببرم. یعنی می‌دانم که می‌توانم بازهم به همین وضع و منوال ادامه دهم،‌ اما نمی‌خواهم. دلم می‌خواهد اینجا باز بنویسم. آنقدر فکرم مشغول است که حتی فکر اینکه چه باید بنویسم را هم نمی‌توانم بکنم.
شاید باید این یک‌سال را زودتر به ‌خودم مرخصی می‌دادم. شاید اگر یک‌سال قبل به این نتیجه رسیده بودم،‌الان در این دانشگاه نبودم و این وضعیت آشفته را نداشتم. اما دیگر کار از شاید‌ها گذشته. هنوز هم معتقدم که در لحظه درست تصمیم گرفته‌آم. اما این تصمیم را هم دارم که یکسال به ‌خودم مرخصی بدهم که اصلا ببینم کجا هستم و چه می‌خواهم. ببینم اصلا قرار است دانشگاه آن چیزی را که می‌خواهم به من می‌دهد یا نه.
باید بگردم ببینم فقط چند بار اینجا نوشتم که «از زندگی عقبم» . این تمام فکر من بود در این پنج سال. آخرش هم نفهمیدم از کدام زندگی عقبم.
یادم نیست این را اینجا نوشتم یا نه. آن زمان‌ها که کوه رو بودیم و من ادعای کوهنوردی‌ام بود و با آدم بزرگ‌ها کوه‌نوردی می‌کردم، کم نبود زمان‌هایی که کوله ام را یکی می‌گرفت و کیسه خوابم را کس دیگری و باز هم من نمی توانستم قدم از قدم بردارم. عمویم که سرگروه بود برای نفس گیری یک حرف خوبی می‌زد. می‌گفت وقتی می‌ایستی که نفس بگیری،‌ به قله نگاه نکن که چقدر راه مانده. به پایین نگاه کن که چقدر راه را بالا آمدی و چند تکه ابر را پشت سر گذاشتی. می‌خواهم یک مدت به قله نگاه نکنم،‌ اما قدم‌هایم را محکمتر و پر نفس تر بردارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای روزمره- دوشنبه بسته هستند

قهر هم اگر باشم،‌ حرف می‌زنم

در زندگی روزهایی هست که با خبربد شروع می‌شود. مثل همین امروز. مثل خبر رفتن یک خاطره. اما خاطره مگر می‌رود؟
هیچ چیز شکیبایی برایمان اگر نماند همان یک جمله‌اش از همان عاشقی‌های دوره نوجوانی بسمان است. جمله‌ای که معلوم نیست لبخند را به لب چند نوجوان- شاید حالا دیگر جوان‌شده- قهر کرده آورد. «قهر باش. اما حرف بزن.»
فقط این گلوی حرف زدن برایمان باقی مانده،‌ نه چیز دیگر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای قهر هم اگر باشم،‌ حرف می‌زنم بسته هستند