از یادداشت‌های یک عکاس آماتور جگر سوخته

از ظهر که وارد مراسم سان‌فرانسیکو شدم هی دنبال طیف‌های مختلف رنگ سبز بودم. عکس‌هایی از جزییات سبزیجاتی که ملت به خودشان وصل کرده بودند. دوهزار و هفتصد تا عکس وقتی آخرین بار به شماره عکس‌ها نگاه کرده بودم و اگر هفده تا عکس از تویشان درمیاد، کاملا راضی بودم. لعنتی‌ها.
همه شان پاک شدند. نمی‌دانم آیا به خاطر این بود که مثل احمق‌ها دوربین را خاموش نگردم وقت بیرون آوردن کارت یا چه شد. هیچی نمی‌دانم. هیچ جور برنمی‌گردد و من رسما سوخته ترین جگر سبز امشب را دارم. حتی تکرار هزار باره shit happensهم مرهم نیست. لعنتی. لعنتی .
عکس آنهمه انگشترسبز، انگشت‌های سبز، روبان‌های سبز، آن هم سبز….لعنتی..لعنتی…عکس‌هایم را می‌خواهم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای از یادداشت‌های یک عکاس آماتور جگر سوخته بسته هستند

انتظار هم بی‌رمق شد
به ریش من خندید و رفت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

در سالروز مرگش…

اشک رازی‌ست
لبخند رازی‌ست
عشق رازی‌ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود.
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی…
من درد مشترکم
مرا فریاد کن.
درخت با جنگل سخن می‌گوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن می‌‌گویم
نام‌ات را به من بگو
دست‌ات را به من بده
حرف‌ات را به من بگو
قلب‌ات را به من بده
من ریشه‌های تو را دریافته‌ام
و با لبان ات برای همه لب‌ها سخن گفته‌ام
و دست‌هایت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گریسته‌ام
برای خاطر زنده‌گان
و در گورستان تاریک با تو خوانده‌ام
زیباترین سرودها را
زیرا که مردگان این سال
عاشق‌ترین زنده‌گان بوده‌اند.
دستت را به من بده
دست‌های تو با من آشناست
ای دیریافته با تو سخن می‌گویم
به سان ابر که با توفان
به سان علف که با صحرا
به سان باران که با دریا
به سان پرنده که با بهار
به سان درخت که با جنگل سخن می‌گوید
زیرا که من
ریشه‌های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من
با صدای تو اشناست
احمد شاملو
۱۳۳۴

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای در سالروز مرگش… بسته هستند

San Francisco Mega Rally

rsz_5451_235196045098_901025098_7531948_2483057_n.jpg

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای San Francisco Mega Rally بسته هستند

دلم واسه اون چشای هیز پدرسگت هم تنگ شده و نگاه معصومانه خودم که انگار نمی‌دونم داری چه غلطی می‌کنی وسط سینه‌های من…الله و اکبر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

یادش جاوید

حتی خبر مرگش هم «جلال آریان»ی بود. اسماعیل فصیح در بیمارستان شرکت نفت درگذشت.
کتابخانه عمویم به جرات مسبب بسیاری از روانپریشی‌های دوران بلوغ و بزرگسالی من است. کدام دیوانه‌ای «داستان جاوید» را دست دختر ده ساله می‌بیند و نمی‌گوید تو که هنوز نمی‌دانی اخته شدن چیست این همه درد و رنج را نباید بخوانی؟ داستان جاوید را یکبار دیگر در دبیرستان خواندم و راستش دیگر جرات نکردم برگردم به رنج جاوید. ( الان دلم می‌خواست خانه خودم بودم که می‌توانستم یکی از آن پاراگراف‌های محبوبم را پیدا کنم و اینجا بنویسم) اما بقیه کتاب‌هایش را بارها و بارها خواندم. زمستان ۶۲ عجیب و غریب بود. ثریا در اغما (‌که هنوز از همه کتاب روایت آن روغن کرمانشاهی و دستمال توالتش به یادم است) و بقیه کتاب‌ها که انگار هرکدام یک دریچه بود. قبلا هم گفتم که من هرگز جنوب ایران نبودم، اما تصورم از جنوب تصویری است که احمد محمود و اسماعیل فصیح برایم کشیده‌اند.
جمله آخر ندارم که بنویسم. کاش و ایکاشی در کار نیست. یکی دیگر از سازندگان پازل های دورانی از زندگی ام هم رفت.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای یادش جاوید بسته هستند

این را برای «جمعه برای زندگی» همایون خیری نوشته بودم:
چند سال قبل از اینکه با خانواده تصمیم به مهاجرت بگیرم، قرار بود که تنها بیایم این ور آب. شاید بیست سالم بود. خانواده ما اینطور است که عموها برای همه کاری با هم مشورت می‌کنند، یعنی می‌کردند. یکی از آن شب‌های بروم یا نروم، بابا عموها را دعوت کرد که بیایند ببینند تکلیف من چیست. نوه ارشد بودم هرچه که بود و با همه کله شقی‌ام و دو سال قهر با یکی از عموها در همان سن و سال یک ذره ارج و قربی هم داشتم. عموی قهری که گفت هرکس که برود برای من مرده است (‌بماند که الان پسرش هم اینجاست و بعدها کلی کمکم کرد کتابخانه‌ام را اینجا سر و سامان بدهم). آن عمو که یک ذره عاقل‌تر بود گفت که بیست سال سرمایه مملکت را مصرف کردی،‌ حالا که وقت پس دادن شده می‌خواهی بروی؟ و گفت که اینجا به یک زنی مثل تو احتیاج دارد نه امریکا. گفت که درسم را همانجا بخوانم و معلم شوم. گفت که آنجا گم می‌شوی. گفت به دلتنگی عادت می‌کنی و برنخواهی گشت.
یادم است آن زمان گریه کردم. فکر می‌کنم هنوز عمران می‌خواندم. گفتم می‌خواهم بروم درس بخوانم، کسی شوم (این را که یادم می‌آید می‌خواهم بخندم. انگار در ایران نمی‌شود کسی شد) برگردم و آنجا “خدمت” کنم. گفتم دلم چیزهایی را می‌خواهد که ندارم، اما برای این نیست که می‌خواهم بروم. دلم می‌خواست با دست پر برگردم.
این استدلال بیست سالگی من بود. هشت سال قبل. گذشت و من لحظه آخر پشیمان شدم از تصمیمم و دو سال بعدش کلأ با خانواده مهاجرت کردم. بعد هم زندگی و درگیری‌‌های آن. درس می‌خواندم و کار می‌کردم و یاد می‌گرفتم،‌ اما هیچ وقت برنگشته بودم به حرف ‌های آن شب. یعنی کلا کنده بودم. آن دو سال آخر هم آنقدر سختی کشیده بودم که دل کندن خودم را برای خودم توجیه کنم. این مملکت هم خوب است. دانشگاه‌هایش و مردمش را که به من بدی نکردند. خانواده‌ام هم که اینجایند. طبعتیش هم که خب برای من خیلی مهم است که جایی باشم که بتوانم هر وقت خواستم دیوانگی کنم و یک مدتی غیب شوم تویش.
یک جوری همه چیز جمع و جور بود برای اینکه بگویم خب خانه است دیگر. چه فرقی دارد کجا باشد. چه فرقی دارد برای کجا کار کنی. انسانیت است نه مرز. نه که اصلأ به ایران فکر نمی‌کردم. کسانی که مرا می‌شناسند از دلتنگی های “فصلی” من هم خبر دارند. اما فصلی بود. یک وقت‌هایی مثل نوروز و اول مهر آدم دلش می‌خواهد آنجا باشد. پیش خودم منت “حالا درسم تمام شد یک مدت اینجا یک مدت آنجا” را هم می‌گذاشتم. فکر کرده بودم زمستان امسال می‌روم چند ماه می‌مانم ببینم “کارهایی را که بلدم” را چطور می‌شود یک جوری آنجا پیاده‌اش کرد. بعد هم برمی‌گردم و بقیه زندگی.
حوادث بعد از انتخابات اما همه چیز را عوض کرد. یک جور زنگ بیدار باش بود. یک جوری یاد آوری “تعلق” بود. ربطی ندارد که در این مملکت چقدر دوست و رفیق پیدا کنی و چقدر تقویمت همان تقویم آن‌ها شود و چقدر کار کنی و درس بخوانی و خانواده تشکیل دهی. از بیرون که نگاه کنی می بینی دغدغه‌ات اینها نیست. اینجا نیست. از طبیعتش هم لذت می‌شود برد به اندازه یک مسافر. کوه‌هایش کوه‌های من نیست. کوه‌های من نخواهد شد.
می‌گویند این اتفاقات ایرانی‌های خارج نشین را متحد کرد. اما من را بیدار کرد. یادم آمد آن حرفی را که به عمویم زده بودم و آن موقع شاید بهانه برای توجیه کردنش بود. این اصلأ یک تصمیم لحظه‌ای و احساساتی نیست. همان یکی دوماه قبل- که از این خبرها نبود- و من کنار ایاصوفیا با صدای اذان شکستم دانستم که همه این سال‌ها به خودم هم دروغ گفتم. قیمتش برای من ارزان نخواهد بود اما هرچه که خواهد باشد می‌پردازم. من به آن مملکت حداقل بیست سال بدهکارم. بدهکاریم که تمام شد، شاید رفتم جای دیگر. از این به بعد قدم‌های راهم طوری خواهد بود که به آنجا منتهی شود. بدهکارم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

کلماتت را به من قرض بده که برایت یک شعر عاشقانه بنویسم
کلمات ساده من برای شرح وسعت دیوانگی دست‌هایت کوتاه است

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ممکنه شافل آیپادتون یه جایی که نباید شما رو ببره و اون وقت دیگه هیچی جلوی اشکاتونو نمی‌‌گیره، حتی موقعیت خطیر در یک گروه رسمی بودن.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

اسمش ترس باشد یا استیصال فرقی ندارد. نمی‌توانم برگردم و خاطراتش آن چند روز توقف زمان را مرور کنم. خودم را فقط یادم میاد و آن لبخند تلخ لعنتی ام را در اخرین ترمینال و امان از این ترمینال‌های آخر.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند