با همه تعلقم، معلقم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

آخه لامصب، یه گوشی تلفن رو برداشتن یه زنگ زدن اینقدر کار سختیه که اینطور میجزونی؟

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

و دریغ از یک خط،‌ یک کلمه، یک نشانه، یک صدا…
.سقوط می‌کنم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هشتم آگوست

خب اگر «اینکاره» نبود لابد می‌شد یک عاشقانه آرام خلق کرد، اما اگر سرکشی در ذاتش نبود که اصلا «اینکاره» نمی‌شد. .

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای هشتم آگوست بسته هستند

این روزها

نوشته‌ای که برای تو باشد قابل انتشار نیست
نوشته‌ای که برای تو نباشد لایق انتشار نیست
خودم را حذف می‌کنم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای این روزها بسته هستند

امسال پنجاه ساله می‌شود. چین و چروک‌های چشمش؟ نمی‌دانم. شاید هفتاد.
نگاهش می‌کردم چند شب پیش کنار آتش. فکر کردم همسن من که بود سه تا بچه داشت. یعنی برادره را که الان بیست و یک سالش است وقتی همسن و سال من بود داشت. دهه سوم عمرش سه زایمان داشت. دهه چهارم را داشت بچه بزرگ می‌کرد. هجده سالش بود که انقلاب شد. همان سال‌ها هم ازدواج کرد. انقلاب زندگی‌ خیلی‌ها را چرخاند و دیگر هم برنگرداند. او هم جزیی از همان گروه بود.
شاید سوالم ظالمانه بود اما بالاخره پرسیدم. «چرا اینقدر زود بچه دار شدی؟ چرا سه تا؟ زندگی بیست سالگی خودت چه شد؟» بعد هم ادامه دادم :« اصلا از جوانی ات چی فهمیدی؟» حتی به من نگاه نکرد که جواب دهد. همانجا به آتش خیره شد و گفت

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

ما سوخته، اما ایستاده‌ایم

rsz_2img_2990.jpg
به نیما برای غمش
آریزونا، آگوست ۲۰۰۹

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای ما سوخته، اما ایستاده‌ایم بسته هستند

بعضی‌ وقت‌ها تو نه مسئولی نه مقصر. فقط محکومی. به جرم بودن اصلا محکومی. یک درد‌هایی هست که تو نخریدی،‌ نخواستی، اما آمد. یک روز آمد. آمدند. در یک اتاق به جان تو، به روح تو آمیختند و ماندند. مثل آن مادری که بچه اش یک روز رفت. مادر سال‌ها بعد می‌تواند بخندند و سیاه دیگر نپوشد،‌اما می‌گویند که هر بچه‌ای، هر عروسی، هر دامادی یک بعض می‌چسباند ته گلویش. خودش که نخواست که بچه‌اش برود.
می‌شود داد و بیداد هم کرد. گریه کرد. به سبک خودت کولی بازی‌ هم درآورد. جیغ و داد هم کرد. این‌ها مثل مسکن است. خب چند ساعت ساکت می‌شوی. یکی نازت می‌کند، قربان صدقه‌ دردت می‌رود و تو سرت را می‌گذاری توی سینه‌اش و مسکن خوب است، اما همیشه که نمی‌توانی سرت را آنجا نگه داری. لاجرم اثر استامنوفین که خوب است، مرفین هم باشد تمام می شود. بعد که تنها شدی چه؟ دوباره باید یا در اتاقت فریاد بکشی یا یک تکه پارچه بگذاری میان دندان‌هایت و بهم فشارشان دهی.
تو که می‌گویی قبول کرده‌ای که تنهایی. آخرش تنهایی. بالا بروی، پایین بیایی تنهایی. درد هم درد جان خودت است. به جرم بودنت محکومی به تحملش. نباش و دیگر درد نکش. انتخاب با خودت. دیگر های و هویت برای چیست آخر . دمل دردت هم اگر بترکد، دردش به جانت. دم نزن. هنوز نفهمیدی که حق دم زدن هم نداری در این بازی. از روز اول نداشتی. جرمی نیست، خودت خواستی که باشی و به جرم بودنت محکومی. حالا برو سرت را یک گوشه بگذار و دردت را بخند.
* نامه ای به خودم

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

هی ببین!
اینکه می‌گویم نفسم را بند می‌آوری، اصلا تعارف و ناز این‌ها نیست. از لحاظ فیزیکی این اتفاق می‌افتد و وقتی می‌افتد که ردپای یاد تو در قفسه سینه من شیطنتش می‌گیرد و مرا مجبور می‌کند که به قوطی سیگار نازنینم چپ نگاه کنم.

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بسته هستند

بی‌خود نیست که من دلم نمی‌آید این وبلاگ را ببندم

rsz_52af.jpg
از همه کسانی که لطف کردند و راه‌کار ارائه دادند برای برگرداندن عکس‌ها ممنونم*. هرچه باشد من هنوز «آ» عکاس آماتور هم نیستم. اینقدر باید از این بلاها سرم بیاید و این جا ناله کنم و کسی به دادم برسد که یاد بگیرم.
با تشکر مخصوص از علی*
پی‌نوشت: عکس دست‌های «شادی» است در روز گردهمایی جهانی برای همبستگی با جنبش سبز مردم ایران. بیست و پنجم جولای، سن فرانسیسکو

منتشرشده در بلوط | دیدگاه‌ها برای بی‌خود نیست که من دلم نمی‌آید این وبلاگ را ببندم بسته هستند